تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلام به همه دوستان عزیزم...

این هم قسمت پنجم..یواش یواش داریم به قسمت های جدید نزدیک میشیم....نظر یادتون نره دوستای گلم.


نمیدونم چرا اما با گفتن این حرف همه پسرا سوت کشیدن سینا هم برگشت زل زد به چشام!  

سودا:چته؟چرا اینطوری نگام میکنی؟

سینا:هیچی...همین طوری...

وقتی داشتیم کنار هم میرفتیم سینا باز هم به من گفت:دستمو بگیر...اما من این کارو نکردم انقدر گفت تا اینکه من گفتم خودت بگیر!و بعد اون دست منو گرفت...با گرفتن دست من دوستاش  یه جیغ و سوتی به راه انداختن که انگار چی شده!احساس عجیبی داشتم خوشحال بودم خیلی خوشحال...خودم هم نمیدونستم چرا؟به خاطره اینکه سینا دستمو گرفته؟یا فرصتی پیدا کرده بودم که از سنا جلو بزنم؟خودم هم نمیدونستم!

همبن طوری که داشتیم میرفتیم بهش گفتم:سینا..میدونی امروز چه روزیه؟

 سینا:خوب امروز پنج شنبه است 4 اسفند!

سودا:نه منظورم مناسبتشه!

سینا:مناسبت؟مناسبت خاصی نداره...

من همون جا ایستادم و دیگه حرکت نکردم!سعی کردم دستمو از دستش بکشم بیرون که گفت:چی شد یهو؟

یه نگاه به اون دفتری که تو دستته بنداز!تو اولین صفحش یه نگاه بکن!

سینا همون طور که دست من تو دستش بود دفترو باز کرد!وقتی تاریخا رو نگاه کرد برگشت و زل زد به چشام!

سینا:وای سودا امروز تولدته؟

سودا:آره تولدمه!چه خوبم یادت مونده بود!حالا فهمیدی چرا نمیخواستم باهات حرف بزنم؟

سینا:ببخشید...یه کادوی خوب پیش من داری...قول میدم!

سودا:به کادوت نیازی ندارم...دلم میخواست حداقل یادت باشه!

سینا:ببخشید معذرت میخوام...بخشیدی؟ببخشید دیگههههه!

خندیدم و گفتم اشکال نداره!

بعد اون دست منو کشید و گفت بریم یکم کوچه گردی که من باز نرفتم و گفتم کلاسم دیر شده باید برم بمونه برا دفعه بعد! بعدش منو رسوند کلاس و رفت.خیلی هیجان داشتم و به شدت خوشحال بودم از کلاس چیز زیادی نفهمیدم فقط منتظر بودم کلاس تموم شه جریانو برا دوستام تعریف کنم!وقتی کلاس تموم شد با ذوق و شوق جریانو  برای دوستام تعریف کردم و اونا هم کمی خوشحال شدن که سینا بهم نزدیک شده!

دو روز بعدش که رفتم مدرسه بعد از ظهرها بودم وقتی رسیدیم جلوی در مدرسه سینا با دوستاش اومدن سینا یه شاخه گل  رز خوشگل(دروغ میگه معمولی بود)برام گرفته بود!خیلی خوشحال شدم خیلی زیاد احساس میکردم حداقل با این یه شاخه رز میتونم کمی سنا و دوستاش رو حرص بدم اما مثل اینکه شانس هم با من یار نبود چون اون روز نمیدونم چرا ما دیر رسیدیم مدرسه و وقتی من خواستم برم گل رو ازش بگیرم ناظممون سر رسید و ما هم مجبور شدیم زود بیاییم داخل و این شد که نتونستم برم پیش سینا!اما خوشحال بودم چون دوستام دیدن که سینا برام چیزی گرفته و از من یاد کرده!تا عصر همش منتظر بودم زنگ بخوره و من برم گل رو از سینا بگیرم فکر میکردم گل رو برام نگه میداره!اما وقتی زنگ خورد و ما رفتیم سوار سرویس شیم دیدم سینا دستاش خالیه و برگشت طرف من و با یه حالت مظلوم گفت:گل پرپر شد!

یه لحظه انگار که با یه چیزی محکم کوبوندن رو سرم اما زود به خودم اومدم و گفتم:اشکال نداره فدای سرت!زحمت کشیده بودی!

سینا هم خندیدو رفت منم سوار سرویس شدم و برگشتیم خونه!توی ایستگاهی که ما پیاده میشدیم (من و سودا)یه باجه تلفن بود!تصمیم گرفتم برای اولین بار به سینا زنگبزنم البته قبل از اون به خونشون زنگ زده بودم و با پدرش صحبت کرده بودم اما الا اینکه پدرش چقدر سعی کرد کاری کنه من برم خونشون موفق نشد بعدا هم به ینا گفتم که اونم گفت داشته امتحانت میکرده ببینه چجور دختری هستی!

وقتی با سینا حرف میزدم ته دلم خیلی ذوق داشتم خیلی خوشحال بودم!هر چند سینا اول منو نشناخت اما بعدش که فهمید منم باهام مهربون شد!پشت تلفن خیلی باهام خوب صحبت میکرد و اصلا اذیتم نمیکرد!بعد از چند دقیقه چون زیاد نمیتونستیم اونجا بمونیم قطع کردم و رفتم خونه از شانس تو خونه هم تنها بودم برداشتم بهش زنگ زدم!حدود دو ساعت با هم صحبت کردیم که یهو برقامون رفت و من تو تاریکی نشستم باهاش حرف زدم!وقتی با هم حرف میزدمی بهم یه چیزی گفت که انگار دنیا ریخت رو سرم!

توی اون دفتر عقایدی که سینا درست کرده بود یه سوال بود که نوشته بود بزرگ ترین آرزوی شما چیست؟و سنا به انگلیسی نوشته بود:I want to kiss sina!

سینا به من گفت که آرزوی سنا برآورده شده!وقتی اینو شنیدم ساکت شدم و هیچی نگفتم

-الو سودا؟

 -اینجام...یعنی واقعا تو و سنا همدیگه رو بوسیدین؟

-آره مگه چیه؟بوسه یه جور راهه واسه ابراز عشق!

-ولی مگه مهدی نگفت  سنا نتونست ثابت کنه تو رو دوست داره پس چطور همو بوسیدین و میگی نشانه عشقه؟

-خوب اون خواست منم قبول کردم!

بعدش مامانم اومد دیگه نتونستیم با هم حرف بزنیم و من زودی قطع کردم!





طبقه بندی: Real Love Story، 
[ سه شنبه 17 آبان 1390 ] [ 12:09 ق.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :