تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

زن که باشی

زن کــــه باشــــی
گــــاهـــی کـــم میاوری

دســـت هایی را کــه

مــــردانگی شان امـــنیت میاورد

و شــــانه هایــی را کــــه

اســـتحــکام اغــــوششــان

لــــمس ارامـــش را

بـــهمـــــراه دارد

دســــت خودت نیســــت

زن کـــه باشـــــی

گــــاهی دوســـت داری

تکــــیه بدهــــی

پنـــاه ببــــری

ضـــــعیف باشـــی

دســـت خودت نیســـت

زن کـــه باشـــی

گهگـــاه حریصــــانه بو میکــنی

دســــتهایت را

شــــاید

عــــطر تلـــخ و گـــس مــــردانه اش

لابـــه لای انگـــشتانت

باقـــی مانده باشـــــد

زن کـــه باشـــــی گاهــی میزنــــی زیر گریـــه

کــــه دلــــش بلرزد و صــــدایت کـــند بانـــــو...

دســـت خودت نیســت

زن کـــه باشــــی

گـــاهــــی رهـــایـــش میکـــنی

و پشـــت ســـرش اب میریزی

و قــــناعت میکــنی به رویــــای حضــــورش

به امیـــــد اینـــکــه

او

خوشــــبخت باشـــد

زن کــــه باشــی

همــــه ی دیوانگـــی های عالــــم را بلـــدی

میتوانــــی زیر لبــ ترانه بخوانــــی و اشــــپزی کنـــی

میتوانــــی جـــلوی اینــــه موهـــایت را شــانه کــنـــی و حــــــس کنی نگــــاهش را

میتوانــــی ساعــــت ها به امـــیــد گــــره خوردن شالـــ دور گردنـــش ببافـــی و در هــــر رج بوســـه

بکـــاری برای روزهای مبــادا کــه کنــارش نیســــتی...

زن کـــه باشــی باید صــــبور باشی مـــدارا کنی و با همـــه ی بغـــضت لبخند بزنی

زن کـــه باشی...

هــــزار بار هم کــه بگویــد دوســـــتت دارد...

باز هم خواهـــی پرسی دوســـتم داری؟

و ته دلــت همیـــشه خواهــــد لرزید

زن کــــه باشـــی هـــر چـــقدر هم کــه زیبا باشی نــــگران زیباترهایی میشــوی که شــــاید

عاشقــش شوند

زن کـــه باشــــی هروقتــــ صــدایت میکــــند خوشــگلکم

خـــدارا شــکر میکنی کـــه در چشمـــان او زیبـــایی

دســـت خودت نیســـت

زن کـــه باشــــی

همــــه ی دیوانگــــی های عالــــم را بلــــدی...
#################################################
سلامممممممممممممممممممممممم...
بابت تاخیر متاسفم ولی اتفاقاتی پیش اومد که قادر به توضیحشون نیستم.......
نکته: behishiعزیزم....به خاطر بی دقتی من نظر قشنگت پاک شد....ببخشید گلم.....

عمل من حدود 4 ساعت و نیم طول کشیده بود . بعد از اون به ریکاوری منتقل شده بودم... بعد از عادی شدن علائم حیاتیم به ICU منتقل شدم و حدودای ساعت 11 شب برای اولین بار بهوش میام و دوباره از هوش میرم.... همون موقع منو به بخش منتقل میکنن.... فردای اون روز که انتظار میرفته بعد از 24 ساعت اثر بیهوشی کامل برطرف شده باشه، من هنوز بهوش نبودم و به همین خاطر داروی محرک بهم تزریق میکنن و چون دز داروها زیادتر از بینه ی جسمی من بوده، طپش قلبم یکباره و به طرز غیرقابل کنترلی بالا میره و اینبار به CCU منتقل میشم... دو روز بعد دوباره به بخش برمیگردم و کم کم هوشیار میشم.......(این اطلاعات رو بعد از ترخیص از مامانم گرفتم!)

با این تعاریف 3روز بعد از عمل من بهوش میام.... اولین صحنه ای که دیدم مادری و مامان و بابام بودن که داشتن با هم حرف میزدن... خواستم دهن باز کنم و صداشون کنم ولی حس کردم نمیتونم و فکر کردم هنوز زبونم سنگینه... اول از همه مادری متوجه بیدار بودنم شد و سریع اومد طرفم و پشت سرش مامان و بابام و هر کدام به یه طریقی قربون صدقه میرفتن و بوسم میکردن... خوشحال بودم که نتیجه ی عملم خوب بوده و همراهشون گریه میکردم که یکدفعه مامان دستاشو گذاشت رو چشمام و گفت: گریه نکنیا، حالت بد میشه...

دست مامان رو روی پوستم حس نمیکردم و اصلا نمیتونستم حرف بزنم... به پهلوی راست خوابیده بودم و نمیتونستم دستام رو تکون بدم....

مامانم ادامه داد: مامانم اصلا نترس، سرت رو بعد از عمل کلاه پوش و هد بند بستن که جای عمل ضربه نخوره و فک بند هم برات زدن که نباید حرف بزنی....تا چند روز بیشتر نیست بعد درش میارن...موقعی که اوردنت بخش نمیتونستن ازت رگ بگیرن و مجبور شدن از رگ روی ترقوه ی چپت سرم رو وصل کنن واسه همین کتف ها و دست هات رو تا آرنج آتل بستن که تکون نخوره و رگ از بین بره.... ولی اینا که مهم نیست.همشون زود خوب میشن... مهم اینه که تو دیگه مریض نیستی و سالمی و میتونی از این به بعد هرکاری بکنی....

وضعیت بدی بود... عملا هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم جز لبخند و پلک زدن!!!!!! البته کنترل پاهام تا زانو دست خودم بود ولی از زانو به بالا رو نباید تکون میدادم.... بدتر از همه ی اینا سردرد خیلی وحشتناکی بود که شدت و ضعف داشت و وقتی شدید میشد فقط میتونستم چنگ بزنم به ملافه و دندونام رو روی هم فشار بدم.... دکتر وقتی متوجه این موضوع شد قالب دندون برام گذاشت که حتی نمیتونستم از درد به دندونام فشار بیارم.... فرقی با یه آدم قطع نخاع نداشتم... اولین ساعات ملاقات تقریبا همه اومده بودن واسه ملاقات ولی آرش و پدرشوهرم و شیدا نبودن و من همش منتظر دیدنشون بودم... یاسین خیلی باهام شوخی میکرد و میخواست از اون حال و هوا در بیام....

یاسین: وای خدای من چقدر خوبه این پوزبند رو واسش زدن از جیغ جیغاش راحتیم!!!!!....

پدری:پوزبند چیه بی تربیت... مادرت دلش خوشه پسر بزرگ کرده؟!

بابا:این اسمش فک بنده....

یاسین: حالا هرچی که هست مهم اینه که پوزشو بسته!!!!! ولی جدا که چیز مضخرفیه... آخه من چطوری بوسش کنم؟ همه ی صورتش بستس فقط واسه آرش جای بوس گذاشتن!!!!! نمیگن این دختره داداش هم داره!...

بابا یاسین رو بلند کرد ببره بیرون.... فروزان و عمو احمد سعی میکردن ذهن منو از آرش منحرف کنن ولی من خیال منصرف شدن نداشتم و همش میخواستم بدونم چرا از خانواده ی شوهرم هیچ کسی واسه ملاقات نیومده..... هیچ کس از این موضوع حرفی نمیزد و این منو عصبی تر میکرد... وقتی هم عصبانی میشدم سردردم بیشتر میشد....

هیچ جوره نمیتونستم به اطرافیانم بفهمونم که میخوام آرش رو ببینم و اون ها حتی اگر هم متوجه میشدن به روی خودشون نمیوردن...حس بدی داشتم و فکر میکردم واسه آرش اتفاقی افتاده... از این موضوع کلافه بودم و اشک میریختم و مامانم هم مرتب میگفت نفس عمیق بکش تا آروم بشی و نمیذاشت گریه کنم.... از صورت های مامان و بابا کاملا پیدا بود که خیلی تو این چند روز ناراحت بودن و گریه کردن و خیلی خسته به نظر میومدن واسه همین باهاشون مخالفتی نمیکردم... اما از درون خودمو میخوردم.... اینقدر دندونام رو فشار دادم که قالب تو دهنم شکست و لثه هام رو پاره کرد.........

تا دو روز بعد هم خبری از آرش و خانوادش نبود و حتی هیچ کدوم ار فامیل هم عیادتم نمیومدن جز پدری و مادری و فروز و احمد.........

بالاخره فک بند رو باز کردن و من میتونستم آهسته صحبت کنم.... اولین صحبت هام با دکترم بود که میخواست از سالم بودن حافظه ی من مطلع بشه.....

دکتر:تا 10 ثانیه میشمارم اولین شعری که به ذهنت میرسه رو کامل برام بخون... 1  2  3 ......................

من:یکی بود، یکی نبود

جنگل با صفایی بود

جنگل نگو،شهر فرنگ

خونه هاش رنگ وارنگ

خرگوشی بود تپلی

چشاش سیاه لپاش گلی

همه از او راضی بودن

با او هم بازی بودن............... (این شعر ماله اولین کتاب داستانیه که خودم تونستم بخونمش تو سن 5 سالگی و چون بابام میگفت من شکل خرگوش داستانم، خیلی این کتاب رو دوست داشتم و از بس خوندمش کامل حفظش شدم!!!!!)

دکتر: هنوزم کسی هست که نیومده باشه ملاقاتت؟

من: خیلی ها نیومدن....هم از فامیلای خودم هم از فامیلای ارش هنوز کسی نیومده حتی خود آرش و خانوادش هم نیومدن....

دکتر:آخرین نفری که از خانوادت قبل از عمل دیدی کی بوده؟

من:آرش که تو اتاق انتظار باهام بود...

دکتر:فقط شما دو تا؟

من:نه یه خانم و آقای دیگه هم بودن که منتظر بودن عمل بچشون تموم شه....

دکتر: کدوم یکی از تکنسین ها اومد دنبالت؟

من:آقای .................

دکتر:پاپوشایی که پوشیدی چه رنگی بودن؟

من:آبی....

دکتر: موقع جدایی از آرش کدومتون گریه کردید؟

من:هیچ کدوم....

دکتر:آخرین شعری که قبل عمل شنیدی رو بخون......

من: کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری

دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری

شونه ی کی مرحم هق هقت میشه دوباره

......................................

دوباره دل نگران آرش شده بودم و گریه میکردم....هرچی از مامانم و بابام میپرسیدن آرش کجاست چیزی نمیگفتن.... فقط میگفتن سالمه و این که شاید فردا ببینمش....

روز بعد مامانم گفت که آرش بعدازظهر میاد دیدنم....خیلی دلم میخواست بدونم تا حالا واسه چی نیومده بوده... از طرفی هم خوشحال بودم که تو این مدتی که وضعم خیلی خراب بود ندیدتم..... با اینکه خیلی مشتاق بودم ببینمش ولی میخواستم خوب باهاش دعوا کنم...

از در که اومد داخل یه دسته گل یاسمن سفید و زرد دستش بود که کعلوم بود از گلفروشی نخریده! اومد نشست کنار تختم.... نه اون حرف میزد نه من... فقط به هم نگاه میکردیم... من سعی میکردم عصبانی باشم و دلتنگیم رو بروز ندم... یکی از شاخه گلای سفید رو دراورد و زد به هدبندم.....

آرش: یادته شب عقدمون به مهریت گل اضافه کردم؟! اینا همون گل هان..... یه عالمه از اینا کاشتم تو باغچه ی خونمون و هرموقع که اراده کنی میتونی مهریتو بگیری.... بوشون کن تا بفهمی چقدر خوشبو ان....

زدم زیر دستش: وردار ببر خوشم نیومد............... خواستم برگردم و پشتم رو بهش بکنم ولی یادم اومد نمیشه غلت بزنم!

آرش:سلام خانم...حالتون چطوره؟ مارو نمیبینید خوش میگذره؟ غرض از مزاحمت این بود که بگیم دلمون براتون یه ذره شده بود ولی شرایط دیدار مساعد نبود و ما در غم دوری یار میسوختیم همچو شمع!....

من:تا حالا کجا بودی؟

آرش: داشتم این گلا رو می کاشتم تو باغچه دیگه!

من:خجالت نمیکشی بعد از یه هفته اومدی مضخرف تحویل من میدی؟!

آرش:نهههههههههه.... اگه قرار باشه من از زنم هم خجالت بکشم که دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه!!!

من: از زن گرفتن فقط ادعاشو بلدی... پاشو برو همون جایی که تا حالا بودی... من خر بگو که اینهمه دلم میخواست ببینمت...

آرش:مرگ من؟! واقعا دلت میخواست منو ببینی؟

من:نخیر اصلا نمیخواست!!!

آرش:حالا که از دهنت پرید و اعتراف کردی پس دیگه خرابش نکن دیگه.... خب بگو ببینم چقدر دلت واسم تنگ شده بود؟ یدونه یا دو دونه؟!

جوابشو ندادم..............

آرش:یاسمن؟....یاسمن خانم؟.....یاسمن جان؟..... یاسی جونم؟.....یاسی ی ی ی ی ی؟؟؟؟؟؟.....

من(فریاد کشان!): به من نگو یاسی....

آرش:خیله خب....ببخشید.... یاسمن جان....خوبه؟

من:نه خوب نیست... اصلا نمیخوام صدام بزنی... اصلا حق نداری اسم منو بیاری....

آرش:چرا ناراحت میشی خانم؟ من که شما رو صدا نزدم...داشتم خانم خودمو صدا میکردم..... یه خانم مهربونی بود همسر من بود....هنوزم هستا ولی نامهربونی میکنه.... اسمشم یاسِمَن بود... یعنی گل یاس من بود.... هنوزم هست..... هنوزم هم گل یاسمه هم یاسمنم....

من:یاسمنِ تو از اولشم نامهربون بود....خنگ و احمقم بود که فقط دلشو به حرفات خوش کرده بود.... خیلی دلم از دستت پره...پاشو برو تا تمام دق دلم رو سرت خالی نکردم....

زدم زیر گریه و دیگه مراعات مریضی و حال بد رو نکردم..... دلم داشت منفجر میشد....

آرش: سایه بان نگاهت، در دمادم بارش ابرها، مخمور و شکننده و پُرتاب.../... وقتی بر گونه های لعابینت قطرات اشک می غلطد، چه زیباست دیدگان نمناکت!................................. گریه نکن تا بهت بگم کجا بودم.... به خدا جای بدی نبودم خیلی هم به فکرت بودم ولی نمیتونستم بیام پیشت...

من:اصلا مهم نیست کجا بودی....دوست ندارم بدونم کجا بودی...

آرش:لج نکن بذار حرف بزنم تا خیالت راحت شه... اینقدر اعصاب خودتو خورد میکنی سرت درد میگیره ها....

من:آره من ادم مضخرف و لجبازیم...که چی؟ تازه فهمیدی؟....من احمق تا لحظه ی بیهوشی هم تو فکر تو بودم انوقت تو منتظر بودی من برم و خودت فلنگو ببندی؟

آرش:میشه باهام دعوا نکنی؟.... اگه بدونی بابام چقدر باهام دعوا کرده دیگه از گل باریکتر بهم نمیگی....به روح مامانم به خواست خودم نبود....

لحنش طوری بود که ناخوداگاه ساکت شدم... آرش هیچوقت روح مادرش رو بیخود قسم نمیخوره... خودمم میدونستم که حتما نبودش دلیلی داشته ولی اون لحظه فقط عصبانی بودم.....

آرش توضیح داد که تا وقتی منو میبرن ICU بیمارستان بوده ولی بعد از طرف هلال احمر بهش خبر میدن که تو یکی از روستاهای اطراف سیل اومده و اعزامشون میکنن اونجا... مامان و بابام هم حرفشو تایید کردن و گفتن خبر سیل رو اخبار هم اعلام کرده....... از طرف دیگه وقتی آرش برای کمک میره، یه آدم مجنونی مثلا به شوخی! زنگ میزنه به پدرشوهرم و بهش میگه که من مُردم و چون خبر مرگ منو به آرش که تو جاده پشت فرمون بوده دادن، اون هم تصادف کرده و وضعیت خوبی نداره و پدرشوهرم همونجا سکته میکنه......خلاصه اینکه وضعیت قمر در عقربی میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!

دو هفته بعد از عمل مرخص شدم ولی سردردهام تا یکی دو ماه بعدش ادامه داشت....  کم کم وضعیت جسمیم بهتر شد و در حال حاضر هیچ مشکلی ندارم....(موهام هم تا روی شونه هام بلند شده!)

اولین کاری که بعد از بهبودی کامل انجام دادن این بود که یه سالن ورزشی رو برای 12 ساعت کرایه کردم و عین 12 ساعت رو بسکتبال و ژیمناستیک با آرش بازی کردم... البته آرش ژیمناستیک بلد نبود و بدنسازی کار میکرد و واسه من فیگور میگرفت!!!!! اما بعدش تا سه روز تمام عضلاتم درد میکرد!!!!!!!!!!!!!

سه هفته بعد از ترخیص من، سه قلوهای فروزان و احمد به دنیا اومدن... سه تا پسر!!!!:علیرضا، محمدرضا،احمد رضا.........(اسم هایی که من براشون گذاشتم:کِرِمی، دالیس ، فیلیک!!!!!!)

سه قلوها بسی بانمک و شیطونن.... جدیدا راه رفتن هم یاد گرفتن و همشون کفش جیک جیکی میپوشن و با هم که راه میوفتن انگار اومدی مرغداری!!!!....... اما اینقدر فضولن که فروزان رو نابود کردن.... فروزان تو زمان مجردیش هم خیلی لاغر نبود ولی الان هم سایز من شده و کمبود کلسیم پیدا کرده چون هر سه قلو شیر مادر میخورن (پدری اسم سه قلو ها رو گذاشته کلیسم دزدا!!!)

خونه ی فروز و احمد شده مثل مسجد!همه ی وسایل رو جمع کردن که سه قلوها خرابکاری نکنن ولی بازم گندبالا میارن...کلا بچه های شیرینی هستن.....

ترنم هم خیلی روون صحبت میکنه و یاد گرفته به ارش بگه نایی وبه من بگه زَنایی!(دایی و زندایی)البته به زبان ترکی مسلط تره..... روزی صدبار از این سر خونه میدوه و میره اون سر خونه و به ترکی به پدرشوهرم میگه: بابا ذوق اِلَر من قاچیرم!!!!( بابا ذوق بکن من میدوم!!!) پدرشوهرم هم مدام قربون صدقش میره.... از نظر من هیچ بچه ای شیرین تر و با نمک تر از تَ تَ زندایی نیست.... فکر کنم حتی اگه خودمم بچه دار بشم بازم ترنم عزیزتر باشه!!!!

**********************************************************************************

بالاخره تموم شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی خیلی خیلی زیاد از همتون ممنونم که همراهیم کردین و به من انگیزه دادین..... متشکرم از نظرات زیبایی که برام ارسال میکردین... الان احساس میکنم تک تک شماهارو میشناسم و سالیان طولانی باهاتون دوستی نزدیکی داشتم واسه همین نمیتونم کلمه ای واسه خداحافظی پیدا کنم.... البته اصلا دلم نمیخواد که خداحافظی کنم ولی همونطور که میدونید من امسال سال چهارمم و کنکور در پیش دارم و باید برای موفقیتم تلاش کنم..... درنتیجه فرصتی برای نوشتن ندارم... میدونم که درک میکنید...

از کنکوری های سال گذشته میخوام که برای کنکوری های سال اینده دعا کنن... و همنیطور برای من... کسایی که کنکور دادن حتما حال ما رو درک میکنن... نتیجه ی 12سال درس خوندن در عرض 4 ساعت معلوم میشه و این برای من یعنی نهایت استرس!!!!

دعا کنید که کنکور رو عالی پشت سر بزارم که هم بتونم بازم به شما گلدختران سر بزنم و هم بتونم زندگی مشترکم با آرش رو با شادی و نشاط خاصی آغاز کنم......

از فاطی خانم گل هم خیلی خیلی ممنونم که اجازه داد تو وب قشنگش سهمی داشته باشم....

بازم از همتون متشکرم و معذرت میخوام بابت همه ی رفتارهای بدم یا تاخیر هام.... به بزرگی خودتون ببخشید.....................................

       ........دوستتون دارم فراوون........

 خدانگهدار


طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ شنبه 8 مهر 1391 ] [ 05:39 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :