تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

 سلام دوستای گلم خوبین؟؟

بفرمایید اینم قسمت بعدی....بچه ها الان چون این قسمت ها تکراریه من گیر نمیدم نظر بذارین هاااااااا از قسمت های جدید اگه نظر نذارین قهر میکنم...تازه دارم چند تا داستان آماده میکنم براتون

من هر چی به سینا میگفتم نذاره منو اذیت کنن اصلا عین خیالش نبود همش میگفت من بهشون گفتم اما چیکار کنم؟من سنا رو دوست دارم خودتم که میدونی!اون لحظه ها خیلی ناراحت میشدم دلم میخواست زمین دهن باز میکرد من میرفتم توش!چند وقتی گذشت تا رسیدیم به 4 اسفند.اون روز روزی بود که من به عنوان تاریخ تولدم ازش استفاده کرده بودم!تو همون دفتر عقایدی که سینا بهم داده بود دوستام نذاشته بودن که تاریخ تولد اصلیم رو بنویسم(میدونین دیگه اون موقع ها کمی خطری بود مثلا اگه خانواده های میفهمیدن و اینا)به خاطر همینم منم 4 اسفندو نوشتم که از شانس 5 شنبه بود و من کلاس داشتم!اما اون سری من شیفت صبح بودم(تو مدرسه)به همین خاطر باید از خونه آماده میشدم و میرفتم کلاس!عین آدمای احمق 1 ساعت قبل از شروع کلاسم تو کانون بودم!اونم با هزار خواهش و التماس از مامانم اینا به بهانه اینکه تولد یکی از دوستامه و قراره براش جشن بگیریم(مامانش اینا خیلی گیر بودن هنوزم نمیذارن تنهایی با دوستاش جایی بره)انقدر گفتم تا قبول کرد.قرار شد داداشم منو ببره کلاس  خودشم نزدیکیای کلاس منو پیاده کرد و گفت از اینجا به بعدشو خودت برو من کمی کار دارم!منم رفتم کلاس و هی از در کلاس بیرونو میپاییدم که ببینم داداشم میاد رد میشه یا نه!که اونم بعد از نیم ساعت که من اونجا منتظر سینا بودم اومد و رد شد و منم جلوی در دید!با این حساب خودمو بدبخت فرض میکردم!اما خوشبختانه به روی خودش نیاورد اما شب بهم تیکه مینداخت و بهم فهموند که منو دیده!

من ساعت 6.15 دقیقه کلاسم شروع میشد و از ساعت 5 اونجا بودم!چون فکر میکردم سینا برام ارزش قائل میشه و زود میاد و با هم میریم میگردیم!اما من هرچی بیشتر منتظر میشدم نمیومد!آخرشم بعد از یک ساعت یعنی ساعت 6 اومد...با دوستاش بود و معلوم بود از جلوی مدرسه داره میاد منو که دید با سر سلام داد و بهم خندید اما من رومو کردم اونور.بعدشم از دوتا از دوستام خواهش کردم تا با من بیان بریم مغازه ای که پایین تر از کلاسمون بود (این دوستاش ماها نبودیم ما هنوز نرفته بودیم اون یکیا که مثبت بودن نمیگشتنو منظورش بود)وقتی داشتیم مریفتیم من وسط ایستاده بودم سینا هم که نمیدونست من ازش ناراحتم خواست شوخی کنه و گفت:وسطیه گله کناریا خلن!

من اصلا اهمیت ندادم و رد شددم وقتی داشتیم برمیگشتیم یکی از دوستام که از دستش عصبانی بود باهاش دعوا کرد که من مجبور شدم از دوستم معذرت خواهی کنم!بعد وقتی خواستیم برگردیم کلاس یه دوست داشت به اسم مهدی که خیلی با هم صمیمی بودن(وای بچه هاااااا مهدی کپی کامران(کامران هومن) بود هم قیافش هم موهاش اگه بدونیییییییین دختر کش بود واسه خودش هه هه) اومد جلوی من ایستاد و نذاشت که من برم کلاس.دوستامم که دیدن اینطوریه رفتن.

-برید کنار آقا مهدی.

مهدی:تو امروز چت شده؟چرا با سینا حرف نمیزنی؟

-من چیزیم نیست برین کنار!

مهدی:چرا ناراحتی؟

-ناراحتی من به شما مربوط نیست...این سیناست که باید از من بپرسه چرا ناراحتم نه شما!

مهدی:تو که با سینا حرف نمیزنی!بیا سینا کارت داره میخواد باهات حرف بزنه!

-من هیچ حرفی باهاش ندارم..

انقد گفت تا من رفتم.راستش خیلی ناراحت بودم اما از یه طرفیم خوشحال بودم چون برای اولین بار سینا داشت منتمو میکشید!

سینا از کلمه نامرد متنفر بود و من همیشه بهش میگفتم خیلی نامردی!اون روز هم بعد از سلام کردن بهش گفتم نامرد که گفت:سودا تو روخدا این کلمه رو استفاده نکن من نامرد نیستم!

-هستی!

بعد دستش یه چیزی بود  که داشت میخورد گرفت سمت من منم پسش زدو و گفتم نمیخورم!

حدود 5 دقیقه بعد یه کارت گرفت جلوم و گفت:بگیر..-این چیه؟

-شماره موبایلمه!

-مگه نگفتی میخوای بفروشیش؟

-چرا اما گفتن اعتباریه نخریدن!

دروغ میگفت موبایلش اصلا اعتباری نبود.من اون موقع ها اصلا نمیدونستم اعتباری چه فرقی با دائم داره و اون داشت سرمو شیره میمالید!

منم شماره رو گرفتم  و و رفتیم یه گوشه ایستادیم سه نفری برا حرف زدن!

سینا ساکت بود و مهدی شروع کرد به حرف زدن.

-ببین سودا تو برای من خیلی عزیزی...تو رو درست عین خواهرم دوستت دارم.

هی قسم میخورد که من مثل خواهرشم منم احمق بودم باور میکردم!

-سنا نتونست عشقشو به سینا ثابت کنه اما من میخوام تو ثابت کنی!سینا میخواد از بین شما دو نفر فقط یکیتونو انتخاب کنه پس بهش ثابت کن که دوسش داری!

-ولی آخه چطوری؟شما راهشو به من نشون بدین من از همون راه عشقمو ثابت کنم!

مهدی:راهشو باید خودت پیدا کنی...باید بهش ثابت کنی!

تو این گیر و دار که مهدی داشت با من حرف میزد یه دختر و پسر دست تو دست هم از اونجا رد شدن.مهدی هم یه لحظه اونا رو که دید دیوونه شد و زد به سیم آخر!دیگه ادامه حرفاشو نزد و رفت جلوی دختره و پسره شروع کرد به داد و بیداد و دعوا که کل دوستای سینا و مهدی باشنیدن عربده هایی که مهدی میزد از اونور خیابون اومدن پیش ما!من از سینا جریان رو پرسیدم که چی شده اونم گفت دختره دوست دختر مهدی بوده و مدی دوسش داشته اما حالا با یه پسر دیگه بود درست جلوی چشم مهدی!

من و سینا هم همونطور اونجا ایستاده بودیم!من به سینا گفتم:نمیخوای بری کمکش؟مثلا دوستته ها برو آرومش کن بیارش اینور!

اما سینا نرفت و گفت اون الا به هیچ وجه آروم نمیشه!

دوستای سینا اومدن نزدیک ما و با من سلام علیک کردن بعد به سینا گفتن دست منو بگیره و از اونجا ببره!سینا که منتظر این حرف بود دستشو به طرف من دراز کرد و گفت دستتو بده بریم!

منم گفتم:چی؟دستمو میخوای چیکار؟سینا تو دوست مهدی هستی چطور میتونی تنهاش بذاری؟

سینا:بهت میگم دست منو بگیر بریم!مهدی الان حالش خوب نیست اینهمه آدم اینجا آرومشمیکنن

اما من دستمو بهش ندادم و از اونجا رفتیم از پشت هی مهدی صدام میکرد اما سینا نمیذاشت جوابشو بدم!کمی که راه رفتیم سینا بهم گفت دستمو بگیر سودا منم باز گفتم نه نمیگیرم!ازم فامیلیمو پرسید که اگه پلیس گرفتمون بگیم خواهر برادریم اما من نگفتم و بهش گفتم فامیلی خودشو بگه!بعد مستقیم رفت سوار یه تاکسی شد و به منم گفت سوار شم اما من که ترسو بدوم و همش چند دقیقه به شروع کلاسم مونده بود قبول نکردم هی گفت منم میگفتم:نه سینا تو رو خدا!دیرم شده بمونه واسه بعد...قول میدم دفعه بعد باهات بیام!

سینا:میخوام باهات حرفا بزنم!حرفای دلمو بزنم خواهش میکنم بیا انقده گفتم نه تا آخرش قول کرد و پیاده شد.بهش یه دفتر دادم...دفتر عقاید دوستم بود و بهش گفتم گه اونو برام پر کنه!اونم قبول کرد.وقتی داشتیم برمیگشتیم مهدی اینا هنوز اونجا بودن اما از دختره و دوست پسرش خبری نبود.مهدی باز منو صدا کرد سینا هی میگفت جوابشو نده اون حالش خوب نیست...مسته اما من گفتم زشته داره منو صدا میکنه نمیتونم که جواب ندم!رفتم نزدیک تر گفتم بله آقا مهدی چی شده؟

مهدی دستشو گذاشت رو شونم و گفت:ببین سودا من بهتم گفتم که مثل خواهرم دوستت دارم اما به خدا قسم اگه یه روز تو و سینا رو اینطوری ببینم،ببینم که از هم جدا شدین جفتتونو میکشم!

بعد خودش احساس کرد که من دارم از خجالت که دستشو گذاشته رو شونم آب میشم دستشو کشید بعد به سینا گفت :بیا دوست دخترتو بردار و ببر.به اونمم حرفی رو که به من زده بود و گفت بعد ما رفتیم سمت کلاس که مهدی از پشت سرم داد زد:سودا خانم منو میبخشی؟

منم گفتم:من در حدی نیستم که بخوام شما رو ببخشم!

نمیدونم چرا اما با گفتن این حرف همه پسرا سوت کشیدن سینا هم برگشت زل زد به چشام!  





طبقه بندی: Real Love Story، 
[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 04:06 ب.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :