تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممممممممم....

من اومدم...........................

بپرین ادامه........

تذکر مهم: از این به بعد، هر کس کامنت میذاره فقط حق داره با من صحبت کنه و فقط صحبت های مربوط به همون پست... هر کامنت الکی و بی ربط و توهین آمیزی رو نخونده پاک میکنم... کسایی هستن که ماه تا ماه یه سک سک نمیکنن ولی برای ایراد گرفتن و توهین کردن به من یا بقیه آماده ان... یا درست نظر بدید یا اصلا نظر ندید... لطفا نه شخصیت خودتون رو پایین بیارید نه سعی کنید کسی رو تحقیر کنین... خیر سرتون جنس ظریف هستین......!

با صدای آلارم موبایلم فهمیدم وقته نماز صبحه....

آلارم: آرش بهت میگم دوست دارم.... تو این دنیا فقط تو رو دارم.... oow oow oh yeah... گوشت با من باشه تو رو دوست دارم...

این آلارم رو آرش برای موبایل من و حتی زنگخورش گذاشته بود... منم برای موبایلش آهنگ یاسمن رو گذاشته بودم! قبل از عقد بیشتر اوقات نماز صبحم رو قضا میخوندم چون فقط 5ساعت در شبانه روز میخوابیدم مامان و بابام دلشون نمیومد برای نماز بیدارم کنن ولی بعد از عقد، آرش هر روز صبح همزمان با اذان صبح به موبایلم زنگ میزد و از خواب بیدارم میکرد... اوایل خیلی سختم بود ولی کم کم عادت کردم و دیگه خودم الارم گوشیم رو برای نماز تنظیم میکردم...

با هزار بدبختی رفتم وضو گرفتم... خیلی وسواسی شده بودم و از محیط بیمارستان فوق العاده بدم میومد...بعد از نماز هم نشستم تو نمازخونه و چون میدونستم آرش بیداره بهش اس ام اس دادم... دلم خیلی تنگ شده بود...برای همشون...تا حالا اینقدر دلتنگ نشده بودم... شب های بیمارستان گندترین شب های عمر هرکسه...وقتی آرش جواب میداد فقط به کلماتی که نوشته بود نگاه میکردم و اشک میریختم...دلم میخواست پیشم باشه تا صداشو بشنوم... بدبختی اینقدرم غد و مغرور بودم که بهش نگم...ازش خداحافظی کردم ولی تماس گرفت...فقط تماس رو وصل کردم و گوشی رو گذاشتم رو گوشم... آرش حرف میزد و سوال میپرسید و منتظر میشد من جواب بدم ولی من فقط گوش میکردم...میدونست دارم گریه میکنم سعی میکرد بخندونتم...آخرش هم بدون اینکه چیزی بهش بگم،قطع کردم و موبایلم رو از دسترس خارج کردم....

نزدیکای ساعت 8بود که مامانم و شیدا اومدن دنبالم برای رفتن به اتاق عمل... یه لباس خیلی مضحکی تنم کردن...منو مامان و شیدا با هم توش جا میشدیم! گشادیش هیچی،مدلش!!!!! پیراهن ماکسی بلند جلو بسته که از پشت کاملا باز بود و فقط یه بند دور گردن داشت که یه موقع خدایی نکرده درنیاد!!! تازه چون آنژیوکت سرم من به بازوی چپم وصل بود یعنی از بازو رگ گرفته بودن، یه آستین هم نداشت!!!!یه پتو همرنگ لباس هم به خانم ها میدادن که موقع حرکت کردن راحت باشن.... یعنی آقایون ناراحت ناراحت!!!!!!

شیدا: از بیمارستان که مرخص شی تازه میشی عروس حاجیه خانم! خودتو آماده کن که نقشه کشیده پوستتو بکنه!

من:چرا؟مگه تا حالا عروس نبودم؟

شیدا:تا حالا به خاطر اینکه مریض بودی مراعاتتو میکرد... حاجیه خانم از اون مادرشوهراست که هیچوقت از کاری که واسش انجام میدی راضی نیست... همش بهونه میاره... همون چایی که تو خواستگاری اوردی،دو ماه دیگه براش ببر تا ببینی چه طور از همه چیزش ایراد میگیره... خیلی به خودش اهمیت میده و از هیچکس هم تعریف نمیکنه.... خلاصه اینکه در نبود مامانم، حاجیه خانم از خجالتت درمیاد!

من:اگه میدونستم بله نمیگفتم!

شیدا: اتفاقا قبل از عقد آرش میترسید که تو بفهمی و بزنی زیر همه چیز... هی به شوخی بهم میگفت نری از حاجیه خانم پیش یاسمن یه غول بسازی.....

من:اِ؟پس آقا آرش از من قایم میکردن....باشه... دارم واسش!!!

بخش ها طبقه های بالا بودن و اتاق های عمل طبقه ی همکف... با پاهای خودم رفتم اتاق عمل... نوبت عمل من ساعت 10:45 دقیقه بود ولی از ساعت 8 باید میرفتم تو لیست انتظار... بابا، یاسین، پدری، مادری، پدرشوهرم و آرش پشت در اتاق عمل بودن... همشون برام ارزوی سلامتی کردن و بهم امیدواری دادن...میخواستم از بغض منفجر بشم ولی خیلی خودمو کنترل کردم... مامان ایفون رو زد و خودشو معرفی کرد و در رو براش باز کردن... یه نفر میتونست باهام بیاد که مامانم پیش قدم شد ولی با اشاره ی بابا،مامان اجازه داد که آرش باهام بیاد...وارد شدیم... یه راهرو بود که به یه در بزرگ میرسید و اون در به اتاق های عمل و ریکاوری ختم میشد...تو همون راهرو رو نیمکت ها نشستیم...یه خانم و آقای دیگه هم بودن که پسرشون تو اتاق عمل بود و چون خودشون از فامیلای رییس بیمارستان بودن اجازه گرفته بودن که اونجا باشن!

سعی میکردم بخندم و ناراحتیمو به آرش نشون ندم... انگار نه انگار چند ساعت پیش خودم بهش زنگ زده بودم و گریستن بنا نهاده بودم!!!!!!!!!!!!

اولش یه خرده باهاش سرسنگین رفتار کردم و آخر بهش توپیدم: تو واقعا فکر کردی من از هیچی خبر ندارم؟پیش خودت گفتی این دختر که مریضه و هیچیم حالیش نیست،میشه راحت خرش کرد! اره؟همچین فکری کردی؟ من گوشام درازه؟!(به قول داداشم: کم نه!!!!)

آرش که از فرط تعجب چشماشو تا آخرین حد باز کرده بود:این حرفا چیه؟چی فهمیدی که به خاطرش من باید خرت کنم؟

با خشم و غضب و ناراحتی نگاش کردم که حرفشو تصحیح کرد: منظورم اینه که باید سرت کلاه بزارم!..................اینجوری نگاه نکن خب خودت گفتی!!! حالا بگو چی شده که اینجوری میگی....

من:حالا من یه چیزی گفتم تو باید تکرار کنی؟!..... شیدا همه چیز رو بهم گفت... همه ی اون چیزی که تو از من قایم کردی....

آرش:ای بابا..... من چه چیز قایم شده ای دارم که شیدا میدونه و به تو هم گزارش داده ولی خودم ازش خبر ندارم؟!؟!؟!؟....

من:تو چطوری دلت اومد اینکارو بکنی؟واقعا تو این چند وقت با خودت و وجدانت چه طور کنار اومدی؟چه طوری تونستی منه بی خبر از همه جارو گول بزنی و تو دلت به ریش نداشتم بخندی؟ فکر کردی نمیفمم؟ خدا رو شکر... خدا رو شکر که شیدا بهم گفت و دستتو برام رو کرد... اینقدر احمق به نظر میام که همچین رفتاری باهام داشتی؟من که با اعتماد از همه چیزم واست میگفتم پس چرا اینطوری باهام بازی کردی؟....ولی بالاخره لو رفتی... راست گفتن که ماه همیشه پشت ابر نمیمونه سید آرش!!!!!!!!!

آرش: الله اکبر.... یاسمن چی میگی؟چه کار اشتباهی کردم که اینجوری بغض کرده متهمم میکنی؟ شیدا چی گفته بهت؟ اصلا چی داشتم که بخواد به تو بگه؟

من:نداری؟

ارش:ندارم...

من:نداری؟

آرش:میگم ندارم...به جون ترنم ندارم...به جون تو ندارم...

من:خوبه که اصلا به روی خودت نمیاری!

آرش:چی رو به روم بیارم؟ خواهشا درست قضیه رو بشکاف که دارم کلافه میشم...اوووووووووف....

من:شیدا گفت که تو بهش گفتی به من از اخلاق حاجیه خانم چیزی نگه تا من جواب مثبت بدم...

آرش همینجور مات و مبهوت نگام میکرد و هر چند ثانیه به سختی پلک میزد!!!!! داشت حرف های منو تحلیل و بررسی میکرد....بعد از چند لحظه نفس راحتی کشید: یعنی فقط واسه ی همین الان اینهمه آسمون ریسمون بافتی و ناراحتی کردی؟

من:بله پس چی فکر کردی؟معلومه ناراحتی میکنم.... ناراحتی میکنم واسه اینکه تو راجع به من بد فکر کردی... فکر کردی من اگه همچین چیزی رو بدونم جواب رد میدم... نخیر از این خبرا نیست... به همین خیال باش که "بله" ای که گفتم رو پس بگیرم.....

آرش:آخ آخ آخ چه خشن؟! این شوهر شما چه آدم بی رحمی بوده که همچین چیزی رو نگفته!!!! ....ترسیدم به خدا...فکر کردم چه اتفاقی افتاده..... ای تو روح شوهرت!!!!!!

من:در مورد شوهر من درست صحبت کن..روش غیرت دارم!

آرش:اینهمه با قایم کردن این قضیه زجرت داده بازم طرفداریشو میکنی؟   

من:چه کنیم دیگه؟ماییم و همین یه شوهر!!!! البته فکر نکنی مونده بودم رو دست ننه و بابام ها نه......... تا دلت بخواد خواستگار داشتم:وکیل و وزیر و دکتر و مهندس و خلبان و تاجر و قاتل و جانی و................اووووووووووووووووَه اصلا قابل شمارش نیستن!!!!!

آرش:بله معرف حضور هستن! لازم نیست کوتاهیه منو هی بهم گوشزد کنی.....

تازه فهمیدم که نباید این حرفو میزدم: منظورم این نبود... مثلا داشتم شوخی میکردم... شنیدی که شاعر میگه:

اقا بالا سر نخواستم/ یار بی ثمر نخواستم

یه سرو هزار سودا داره/ من دردسر نخواستم

خونمو تو شیشه میگیره/ همش بهونه میگیره

میگی چی کار کنم؟/ اقا بالا سره

کلاه رنگارنگ/ برام نمیخره!!!!!!!!

آرش: حالا دیگه شدم آقا بالا سر آره؟ باشه... پس بمون تو کف اون کلاه رنگارنگ!!! جنابعالی هم شنیدی که ابی میگه:

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری...

دست تو موهات کی میکشه وقتی منو نداری...

شونه ی کی مرهم هق هقت میشه دوباره....

.....

با شنیدن این شعر، یاد دیشبم افتادم و نیازی که به وجود آرش داشتم تا آروم بشم و اشکم سرازیر شد... دیگه هیچ حرفی نزدیم... فقط آرش با انگشتام بازی میکرد و  بعضی وقتا سعی میکرد با حرفاش ارومم کنه....اون خانم و اقا هم که از اول ورودمون زوم کرده بودن رو ما و داشتن به حرکاتمون میخندیدن، با دیدن گریه ی من ساکت شدن و یاد پسرشون افتادن.....

بالاخره یه پرستار اومد اطلاع داد که پسر اون خانم واقا عملش تموم شده و تو ریکاوریه و به من اعلام کردم که آماده بشم... بعد از اون یکی از تکنسین های اتاق عمل که به واسطه ی مامانم منو میشناخت اومد و پاپوش های پلاستیکی و آبی رنگی رو بهم داد... آرش پاپوش رو ازم گرفت و خودش جلوی پام نشست تا اونارو پام کنه... ته دلم خال شد... دلم میخواست با صدای بلند بلند اونقدر گریه کنم تا خالی شم... آرش دوباره ایستاد روبروم... من که انگار لال شده بودم اونم دیگه هیچی نمیگفت و فقط نگام میکرد...

آرش: قول بده زود بهوش بیای چون اگه چهار دقیقه نباشی شیرین زبونی کنی حوصلم سر میره!

من:مگه من دلقکم که اگه نباشم حوصلت سر بره؟!

آرش:نخیر... تو قول بده دختر خوبی باشی و زود بیدارشی، اونوقت خودم بهت میگم چی هستی....

دل کندن از آرش تو اون لحظه خیلی سخت بود...لحظه ی آخر دیگه نتونستم مغرور باشم و صورت آرش رو بوس کردم... اولین باری بود که من پیشقدم میشدم و میدونستم که چقدر تعجب کرده چون همیشه این مسئله یکی از موضوعات بحثمون بود و آرش کلی سربه سم میذاشت... همیشه میگفت کاری میکنم که یخت آب شه و خودت بیای جلو ولی من فکر میکردم منظورش یا با اجباره یا مثلا تهدید!.... بالاخره با کلی حرف های تسکین دهنده و امیدواری راهی اتاق عمل شدم....

همراه اون اقای تکنسین از اون در بزرگ گذشتم... 8اتاق عمل و4اتاق ریکاوری....

وارد اتاق عمل دوم شدیم...قبلا هم برای عمل لوزه رفته بودم اتاق عمل و نمیترسیدم... اتاق عمل خیلی سرد و ابی رنگ بود... هیچکس نبود... موهامو تو کاور پللاستیکی کردم که محیط استریل رو آلوده نکنن و روی تخت دراز کشیدم....تکنسین بند دور گردنم رو باز کرد و پتو رو ازم گرفت و توضیح داد که نگران نباشم مشکلی از لحاظ پوشش پیش نمیاد... با اعلام آمادگی دکتر جراح و بیهوشی و چند تا از اعضای تیم جراحی داخل شدن... دکتر مستقیم اومد بالای سرم و باهام صحبت کرد.... کلاه رو از روی سرم برداشتن و تازه فهمیدم که میخوان موهای ناحیه ی عمل رو بتراشن... هرچند اینو از قبل هم میدونستم ولی بهش فکر نکرده بودم.... دکتر بیهوشی منو نمیشناخت و مدام ازم سوال میپرسید که حواسم پرت شه و نترسم که فشارم بالاتر نره... از تراشیده شدن موهام خیلی ناراحت بودم... اونقدر که به دکتر بیهوشی گفتم: تا گریم نگرفته منو بیهوش کنید وگرنه دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم.........

دکتر بیهوشی سرم رو از دستم خارج کرد و سه تا سرنگ رو مستقیم از آنژیوکت بهم تزریق کرد... لحظه ی آخر که چشمام داشت قیلی ویلی میرفت دکترم گفت: اونروز که بهم گفتی نامزدت زدتت باور نکردم ولی باید اون لحظه ازت دفاع میکردم اما بعدش که گوش وایسادم فهمیدم شوهرت گیر چه آدمی افتاده!

با این حرف دکتر بزور خندیدم و همه ی تیم جراحی با تعجب میپرسیدن: مگه شوهر داره؟!؟!؟ (آره بابا...بچه ی سومم تو راهه!!)

بحث به سمت خصوصیات ظاهری من و اینکه بهم نمیاد ازدواج کرده باشم رفت و من همونطور که تو دلم میگفتم جای آرش خالیه که غیرتی بشه، بیهوش شدم..................

.

.

.

::::::اگه نمیکشینم میخوام بهتون یه خبری بدم::::::

 تا دو هفته ی دیگه هم باز من مسافرم.... شدم یاسمن کوپولو= مارکوپولو!!!!!!!!!!!

به بزرگی خودتون ببخشید.......... پست بعدی آخریشه!!!!!!!!!!!!!!   




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ شنبه 11 شهریور 1391 ] [ 10:21 ق.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :