تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلاممممممممممممممممممم.....

عزیزان من قرار تا دو هفته ی آینده مسافر باشم پس از همین الان بابت تاخیر آینده متاسفم.....

آرش برگشت نگام کرد.... بدترین موقعیت عمرم بود...نمیدونستم چی کار کنم.... آرش خیلی خیلی عصبانی شده بود... مچ دستمو گرفت و منو کشید جلو با عصبانیت به خانم گفت: اومدید خواستگاری این دختر؟

خانمه که از عصبانیت آرش جا خورده بود آهسته گفت:بله ایشونو میگم...

آرش:این دختر همسر منه خانم نه خواهرم........بعد رو کرد به من با عصبانیت گفت: برو تو اینجا وانستا.........

من که رسیده بودم به مرز سکته به سرعت برق رفتم تو حیاط و پشت در ایستادم....

خانم:وای روم سیاه...ببخش پسرم ما نمیدونستیم که شوهر داره فکر میکردیم دختر این خونست ... آخه به صورتش میخورد خیلی بچه سال باشه... خودتون که میدونین هیچ نشونه ای از زن بودن نداشت...................

آرش اومد داخل حیاط...دوباره سرشو برد بیرون و به پسر گفت: تا شعاع دوکیلومتری این خونه پیدات نشه.اگر زن منو اتفاقی تو خیابون دیدی راهتو عوض میکنی چون دفعه ی بعد سلامتیت رو تضمین نمیکنم....... در حیاط رو محکم بست و یه نگاه عصبانی به من انداخت و دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشید... از ترس داشتم قالب تهی میکردم....

رسیدیم داخل...در سالن رو بهم کوبید و منو با خشم انداخت رو مبل......

پدرشوهرم از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:چه خبرته؟ درو از جا کندی... مگه خونه ی باباته؟!

آرش چندبار نفس عمیق کشید و درحالی که سعی میکرد آروم باشه با تحکم گفت: میری ابروهاتو  از ته میزنی که همه بفهمن یه گردن شکسته ای شوهرته....فهمیدی؟

بعد سریع رفت تو اتاقش و در رو کوبید... پدرشوهرم چندبار پرسید چی شده و منم با بغض جوابشو دادم... اینقدر خندید که حد نداشت: مثلا الان غیرتی شده؟!....خدایا کی این پسر اقا شد که من نفهمیدم! اشکال نداره بابا جون ناراحت نباش... دعوات کرد؟

من:نه ولی خیلی عصبانیه...

پدر شوهرم:اشکال نداره دخترم...خوب میشه...برو یه خرده باهاش حرف بزن...

در اتاقشو باز کردم.... آرش خوابیده بود رو تختش و ساعدشو گذاشته بود رو چشماش و یکی از پاهاش رو با یه حالت عصبی تکون میداد... با صدای باز کردن در دستشو از رو چشمش برداشت و نیم خیز شد و زود گفت: هیس.... الان اصلا حرف نزن که بدجور قاطیم.... فقط منتظر یه جرقه ام تا منفجر بشم ... فقط یه جرقه... یه جرقه... بعد صداشو بلندتر کرد و با داد کشید:آتیش گرفتم دیگه جرقه واسه چیمه.........

بعد دستشو محکم کوبید به حباب چراغ خواب. حباب خرد به دیوار رو شکست و دستش برید....دستشو مشت کرد و دوباره افتاد رو تخت و به همون حالت قبلی دراز کشید.... از لحاظ پزشکی من اون لحظه کاملا مرده بودم ولی نمیدونستم چرا عزرائیل روحمو کامل نمیگیره که همه چی تموم شه!!!!!!

به خودم جرات دادم و رفتم لبه ی تختش نشستم.... بدجور نفس میکشید و قفسه ی سینش تند تند بالا و پایین میرفت... خون دستش داشت روتختی رو کثیف میکرد...

من:دستت بریده...داره خون میاد...

تا دستشو گرفتم سریع دستشو پس کشید.... اصلا انتظار همچین رفتاری رو نداشتم...  آرش کسی بود که حتی اگر من بی دلیل هم باهاش بد رفتار میکردم، با مهر و محبت جوابمو میداد و از دلم درمیوورد و حالا اصلا طاقت دیدن کم محلی هاش رو نداشتم... سرمو گذاشتم کنار دستش و شروع کردم به گریه کردن...... یه خرده که گذشت آرش دست کشید تو موهام و خیلی آروم گفت گریه نکن.... سرمو اوردم بالا دیدم آرشم اشک تو چشمش جمع شده...

من:آرش اینجوری نباش...به خدا من تا حالا اون پسر رو ندیده بودم...

آرش: ندیده و نشناخته اومده بودن خواستگاری؟

من:قسم خوردم... به من شک داری؟

آرش:شاید تو ندیده باشیش ولی اون تورو دیده بوده...

میخواستم خودمو عصبانی نشون بدم تا حداقل واسه آروم کردن منم که شده، عصبانیت خودش رو فراموش کنه... واسه همین گفتم :نکنه فکر کردی تو خیابون واسه مردم قر و قمیش میام و دلبری میکنم؟

آرش از رو تخت بلند شد...بین وسایلش گشت و گواهیه ی سلامتی رو که قبل از عقد از یه متخصص زنان گرفته بودم، دراورد و گرفت جلوم: میدونی این چیه؟ میدونی وقتی این برگ رو خانوادت به من دادن یعنی چی؟ یعنی از این به بعد مسئولیت تو با منه... یعنی اگه مشکلی پیدا کنی من مسئولم... یعنی منه عوضی باید مواظب باشم که عوضی تر از من بهت نگاه چپ نکنه...

برگ گواهی رو که خونی شده بود از دستش گرفتم و گفتم: آهان پس مشکلت اینه آره؟... فقط همین رو از من میخوای؟ باشه اصلا نگران نباش... شده بمیرمم نگهش میدارم واست تا شب عروسی!...

مانتو و شالم رو پوشیدم و کیفم رو برداشتم و بدون خداحافظی اومدم بیرون... مطمئن بودم که آرش با دیدن عصبانیت من حتما میاد دنبالم...تو حیاط بودم که رسید بهم...

آرش: یاسمن... یاسمن وایسا.... با توام کجا میری؟

من:قبرستون....

سریع دوید و وایستاد جلوم: کجا میخوای بری؟

من:خونه.....

آرش:بزار اعصابم آروم شه خودم میرسونمت... بیا بریم تو...

من: من همین الان میخوام برم خونمون.... پا دارم و با پاهای خودم میرم....

رفتم سمت در حیاط که همون موقع خسرو و شیدا رسیدن... برگشتم سمت آرش و گفتم: پشیمون شدم...خودت برسونم...آخه میترسم تو راه کسی بهم چپ نگاه کنه و تو نباشی که مسئولیتت رو درست انجام بدی.....

آرش چشم غره ی ترسناکی بهم رفت که همون لحظه حداقل 5درجه افت فشار پیدا کردم!!!!!!.... سوئیچ خسرو رو گرفت و به من گفت سوار شم... شیدا هم مدام اصرار میکرد که بمونم چون شب قرار بود به مناسبت ترفیع خسرو شام مارو مهمون کنن....به هر زوری بود شیدا رو راضی کردم که برم.... تو ماشین حتی صدای نفس هامون هم نمیومد... از این میترسیدم که آرش دوباره عصبی شه...تا اونموقع هیچوقت به اون اندازه عصبی ندیده بودمش....

در خونه که وایساد برگشت و صدام کرد:یاسمن....

من:مرد....

آرش:خدا نکنه..چرا؟

من:بی اعتمادی کشتش...

آرش:پس اون کی بود که تو خونه داشت واسه من بلبل زبونی میکرد؟!

من:وقتی به من اعتماد نداری بمیرم واسم بهتره....

آرش:کی گفته بهت اعتماد ندارم؟کی من همچین حرفی زدم؟ من اگه تو رو نمیشناختم هیچوقت برای ازدواج انتخابت نمیکردم... اگه قرار بود یه زمانی بهت بی اعتماد بشم اصلا وارد زندگیم نمیکردمت...

من:پس با این حرفا و حرکات میخوای چی رو ثابت کنی؟

آرش:اینکه دوست ندارم زنم، همسرم، محرم اسرارم،امید زندگیم، تو چشم بقیه ی مردا باشه.... اینکه دوست ندارم زنم امید زندگی مرد دیگه باشه... اینکه دوست ندارم تو خواب و رویاهای کسی دیگه باشه... چیز زیادیه یا من نباید بخوام؟.... این دومین بار بود...میدونم که تو بی تقصیری... میدونم قبل از منم کسی بوده که ردش کردی ولی الان شرایط تو با اون موقع فرق داره... اونموقع دختری بودی که اسم کسی بالا سرت نبود اما الان همه منو به عنوان مرد تو میشناسن... یاسمن من مردم...غرور دارم...غیرت حالیمه... اگه تا دوسال دیگه قرار باشه برنامه همین باشه حاضرم قسم بخورم که دیوونه میشم... یه زن هرچقدر هم شوهرشو دوست داشته باشه مثل مردی نمیشه که زنشو دوست داره... اصلا قابل مقایسه نیستن... اگه یه زن بفهمه کسی دیگه شوهرشو دوست داره ناراحت میشه،زجر میکشه ولی نه به اون اندازه ای که اگه یه مرد بفهمه کسی زنش رو دوست داره ناراحت میشه... قضیه ی دوست داشتن مردا فقط به عشق و عاشقیشون نیست... پای ناموسشون وسطه...اینه که الان داره منو میسوزونه.............. 

یه دستمال از تو کیفم دراوردم و گرفتم سمتش....آرش:تو داری گریه میکنی واسه چی به من دستمال میدی؟

من:دستت خون میاد فرمون رو کثیف کرده... زخم دستتو تمیز کن...

دستمال رو گرفت:قلبم زخمه و دلم از این خون تره... حالا واسه چی اینطور اشک میریزی؟

من:واسه قلب زخمی و دل خون تو!

آرش:از این کارا هم بلد بودی رو نمیکردی؟!............. حالا رضایت میدی بریم خراب شیم سر خسرو؟!

من:اول چشماتو ببند....

آرش:شیطونی؟!اونم تو خیابون؟!

من:نخیر فکر کردی همه مثل خودتن؟!؟!؟! ببند دیگه...

چشماشو بست و منم موچین رو از تو کیفم دراوردم و با دقت فراوان یکی از تارهای ابروی آرش رو کندم....سریع چشماشو باز کرد و دست کشید رو ابروش: آی....چی کار کردی؟

من:ابروتو گرفتم.... حالا دیدی ابرو برداشتن چقدر درد داره؟ دیگه اینقدر به من پیله نکن...  

آرش:یعنی فقط به خاطر دردش؟ پس اینهمه زن چه طور ابرو برمیدارن؟ زنا که هیچی چند سالی که تو ارایشگاه های مردونه هم ابرو برمیدارن و بند میندازن!!!!!(متنفرم از همچین آدمایی)

من: نه فقط درد...به خاطر اینکه من هنوز محصلم....

آرش:اگه بگم خوشگلتر میشی چی؟!

من:بازم نه چون بعدا هم میتونی خوشگلی هام رو ببینی!!!! آرش به خدا از مدرسه پرتم میکنن بیرون....

آرش:خیله خب گریه نکن... با همین پشما تحملت میکنم!

من:میدونم که از خداتم هست!!!!

آرش: البته که هست!!!! ولی هنوز ازت ناراحتم...

من:چرا؟

آرش:چون هنوز نفهمیدی که قصد من از ازدواج با تو فقط رفع نیاز جنسی نیست....

من:داری میگی من نفهمم؟حیفه من که واسه دل خون تو گریه میکردم!!!!!

آرش:الان جوابتو بدم آخرش خودم محکوم میشم با این زبونت!!!!! چه جوری به مغزت میرسه در آن واحد اینقدر کلمه رو با هم جفت و جور کنی؟!

من:استعداد خدادادیه!!! فضولی نکن یاد نمیگیری!!!! منم هنوز ازت ناراحتم....

آرش:چرا؟

من:چون تو خونتون بهم گفتی حرف نزن... حرف نزن با لطفا ساکت باش و خفه شو یکیه!!!

آرش واسم یه شعرخوند... شهری که معمولا تو اینجور مواقع میخونه....

: ببخش بانوی قصه، این دل جوونی کرده....

با تو اگه تو خونش، نامهربونی کرده...

چه سرنوشت خوبی،وقتی دل شما هم...

برای خوشبختیمون، پادرمیونی کرده...

بانوی خوب قصه،عزیز آرزوهام....

من که همیشه تنهام،قهر نکن با چشمام...

قهر نکن مهربون،قهر تو آتیشمه...

من چه جوری بسوزم،وقتی دلت پیشمه!...

{ از رو همین شعر که آرش منو مهربون خطاب میکرد، من لقب شوهری مهربون رو بهش دادم!}

و من خوشحال از اینکه آرش رو با همون روش آروم کردم دوباره برگشتم خونه ی پدر شوهرم و خودمو دعوت کردم واسه شام....

آرش آدم صبوریه...جوری که بعضی وقتا همین آروم بودن و صبور بودنش عصبیم میکنه!.... هرچی بهش غر میزنم هیچی نمیگه... تنها واکنشش در برابر اعتراض های من یا لبخنده یا حرف محبت آمیز... این اخلاقش دقیقا مثله باباشه... اگر موقع عصبانیتش بخوای با لحن آروم باهاش صحبت کنی بیشتر عصبی میشه و باید باهاش تند برخورد کنی که متوجه بشه داره داد میزنه!.... اما من زیاد صبور نیستم و خیلی هم عجولم... پدری پیر شد و نتونست به من حالی کنه {عجله کار شیطونه!}....

آرش صبور و من عجول... اینجاست که میگن: خدا در و تخته رو خوب بهم جور میکنه!!!!!

.

 بعد از عقد باید عمل میشدم.....دکتر دز داروها رو کم کرد ولی گفت باید وزن اضافه کنم به خاطر زیر وزن نرمال بودن و فشار پایینم... متاسفانه همیشه فشارم پایینه...در شرایط عادی9روی8!!!!! (تا بیهوشی فاصله ی زیادی ندارم و همیشه هم سردمه...روزی یه لیوان آب قند مامان بهم میده تا سرگیجه نداشته باشم)...همینطوری بدغذا بودم دیگه این یه ماه آخر بدتر شده بودم و زیاد ایراد میگرفتم و بدون دعوا غذا نمیخوردم... رژیم غذایی بهم دادن:انواع آلوچه و لواشک، ماست، پاستیل و غیره که من علاقه ی زیادی بهشون داشتم و زیاد مصرف میکردم ممنوع اعلام شد ولی جای شکرش باقی بود که ایس پک شکلاتی و شکلات تلخ ومیوه رو مجاز دونستن و منم سواستفاده کردم و گفتم واسه اینکه به رژیم عمل کنم باید هرشب ایس پک برام بخرید!!!! هرشب آرش میومد خونه ی ما و با مامانم نقشه میکشید که چه طور غذا به خورد من بدن! نمیذاشتن آلوچه بخورم و من ناراحت بودم از اونطرفم فروز راه به راه هوس آلوچه و ترشک میکرد و حرص منو در میورد...وقتی به مامانم میگفتم به فروز جلو من آلوچه ندید گفت: نمیشه فرزوان حاملست... زن حامله نباید هوس چیزی تو دلش بمونه....... منم یاد گرفتم و از اون به بعد هی به مامان میگفتم اگه بهم آلوچه ندی چشم بچم چپ میشه!!!! مامان هی واسم چشم غره میومد و می گفت یه دوره ای بود حرف شوهر که میشد، دخترا آب میشدن و میرفتن تو زمین حالا دخترا بی حیا شدن و بعد به ترکی بهم میگفت: قزه ته آق!!!( چشم سفید!!!) دو سه بار جلو یاسین حواسم نبوده گفتم بچم بچم، یاسین فکر کرده واقعا خبریه رفته بود از مامان پرسیده بود مامانم اومد به من گفت... از خجالت مردم!!! مامانمم گفت: هی بهت گفتم چشم سفید بازی در نیار،اینم نتیجش! حالا برو داداشتو از اشتباه دربیار.بیچاره فکر کرده داره دایی میشه نمیدونه هنوز شوهر خواهر دار نشده!!!!!!!!!!!!!!.............. آرش خیلی تو بهبود شرایط من موثر بود...قبل از اینکه عقد کنیم آرش با دکترم صحبت کرده بود ولی هیچی از حرفاشون بهم نمیگفت... از بعد عقد یه انگیزه ی دیگه پیدا کرده بودم... قبلا میگفتم یا بمیرم یا کور نشم ولی بعد عقد میگفتم:نه بمیرم و نه کور بشم!همیشه اولین آرزوم این بود که حتی اگه شده یک ثانیه زودتر از بقیه ی عزیزانم بمیرم...بعد از عقد هم آرزوم همین بود ولی دوست داشتم تا اونجایی که امکان داره زنده بمونم...قبلش خیلی راحت راجع به مردنم حرف میزدم ولی بعد عقد حتی دوست نداشتم بهش فکر کنم!

آرش خیلی خوب رفتار میکرد... با اینکه خیلی شیطون بود و پایه ی آزار دادن که من فکر نمیکردم اینجوری باشه، در عین حال خیلی درکم میکرد و بچه بازی درنمیاورد و خیلی مواظب وضعیتم بود...

درست از روز بعد از عقد رابطه ی یاسین با آرش عالی شد.... شدن مثله دوتا رفیق بیست ساله که با هم توطئه میکردن سر به سر من بزارن... تو رویا هم نمیدیدم یاسین اینقدر با آرش خوب بشه! البته خودش واسه این اخلاقش دلیل داشت: قبل عقد نامحرم بودین و با هم حرف میزدین و منم ناراحت بودم که پسر نامحرم زیر گوش خواهرم وز وز میکنه و باهاش بد رفتار میکردم اما الان دیگه محرمین و من خیلی ممنونشم که قرار نجاتم بده!!!............. با این اوصاف هرموقع آرش میومد خونمون اول یاسین دمه گوش من غر میزد که: تو رو شوهر دادیم که شرت کم شه،رفتی دو تا شدی برگشتی؟!؟!!؟!؟!؟! ولی بعدش میرفت مینشست ور دل آرش و با هم پچ پچ میکردن!

بابام که دیگه نگو!!!!! تا میدید من بیکار نشستم میگفت: تو چرا اینجا نشستی؟! منم عین کودن ها هر بار میگفتم: پس کجا بشینم؟ بابا هم میگفت: پاشو وسایلت رو جمع کن برو خونه ی شوهرت دیگه! خدایا یعنی ما سعادت نداریم از دست این آتیش پاره راحت شیم؟!؟!؟!؟! و اونموقع بود که جیغ من درمیومد !!!!!!!!...........

خانواده و فامیل آرش هم راحت منو پذیرفتن و خیلی خوب باهام برخورد کردن... دو ماه بعد از عقد ما، علی،پسردایی آرش، با آیدا،دوست من عقد کردن و اونا هم قرار بود مثله ما بعد از کنکور آیدا جشن عروسیشون رو بگیرن..................

یه هفته مونده به عملم فهمیدم باید موهام رو کوتاه کنم... وحشتناک ناراحت بودم... موهام رو خیلی دوست داشتم و هر بار که از جلوی دیوار آیینه ای خونمون رد میشدم، مدلشون رو تغییر میدادم... از صبح تا شب هزار جور باهاشون ور میرفتم....اولین نفر داداشم بود که اعتراض کرد چون موهای منو خیلی دوست داشت و همیشه دلش میخواست جنس موهاش مثله من باشه... فوق العاده ناراحت بودم فروز دلداریم میداد که شاید آرش موی کوتاه بیشتر دوست داشته باشه.... تازه اونموقع بود که فهمیدم برخلاف همه که از موهای من تعریف میکنن آرش هیچ حرفی نمیزنه و اینقدر که من با موهام ور میرم اون هیچ نظری نمیده.... اونجا بود که فهمیدم آرش چون میدونسته قرار موهامو کوتاه کنم چیزی نمیگفته که هروقت کوتاهشون کردم ناراحت نباشم ...... بالاخره موهای تا وسط کمرم رو تا روی گردن کوتاه کردم... حس میکردم بچه شدم آخه زمان کودکیم همیشه همین مدل موهامو کوتاه میکردم که به صورت تپلم خیلی میومد و بابا مدام بوسم میکرد و میگفت لپات خیلی تو چشمه!!!...حالا هم بابا میگفت که بعد چند سال دوباره لپات دارن چشمک میزنن!!!!!!!....... اولین بار که آرش با موهای کوتاه دیدم گفت که خیلی قشنگ شدم و یه عالمه ازم تعریف کرد و لپام رو کشید ولی من گریم گرفته بود چون نمیدونستم در آینده چطوری میتونم اینهمه صبوری و مهر و محبتشو جبران کنم..................

یه شب قبل از عمل تو بیمارستان بستری شدم... تا صبح نخوابیدم و گریه کردم... اعصابم خیلی ضعیف شده بود همش به فردا فکر میکردم و اینکه شاید دیگه هیچوقت کسی رو نبینم........

.

.

« اللهُمَ لَکَ صُمنا وَ عَلی رِزقِکَ اَفطَرنا فَتَقَـبل مِنا اِنَکَ اَنتَ السَمیعُ العَلیم »

«خدایا برای تو روزه گرفتیم و با روزی تو افطار کردیم پس از ما قبول کن براستی که تو شنوای دانایی»

.

"پیشاپیش عید سعید فطر بر شما و روزه داران همه ی دنیا مبارک"

انشالله که طاعات و عباداتتون مورد قبول خداوند متعال قرار گرفته باشه و هممون سعادت داشته باشیم که سال های اینده هم مهمان این مهمانی بزرگ باشیم. آمین یا رب العالمین..............................




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ جمعه 27 مرداد 1391 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :