تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلاممممممممممممممممممم.....

اگه گفتید من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟

بابت تاخیر معذرت...راستش اینترنتم قطع نشده بود ولی برادر مهربان که هم سادیسم داره هم مازوخیسم، آنتی ویروس سیستمم رو آپدیت کرده بود و همه ی گزینه های امنیتیشو فعال طوری که اصلا هیچ مرورگری رو باز نمیکرد... منم فکر میکردم مشکل از شبکست که به نت وصل نمیشه.... پس از تلاش های فراوان دریافتم مشکل از آنتی ویروسه و مشکل حادتر از اون داداشمه و مشکلات رو برطرف کردم و الان در خدمت شما عزیزان هستم....

دلتون خیلی برام تنگ شده بود نه؟ میدونم... حالا دیگه گریه نکنید و برید ادامه رو بخونید.... شاید یه بار دیگه هم تو این هفته پست بزارم...

واقعه ی نابهنگام زلزله ی آذربایجان و از دست رفتن جان هموطنانمون رو به همه تسلیت میگم.....

اولین روز تدریس خیلی بهم خوش گذشت...حس میکردم تو مهدکودکم.... کم کم چند روزی گذشت و با بچه ها رابطم خوب شد و روز به روز بیشتر باهاشون جور میشدم و یه جورایی خیلی خیلی کمتر به عملم فکر کنم...یه روز داشتم به بچه ها کلمه ی jump رو یاد میدادم...

من:I can JUMP....... و همزمان با کلمه ی jump میپریدم...چند بار تکرار کردم و براشون معنی کردم و اینبار اونا هم با من همراهی میکردن...همه با هم میپریدیم و این برای بچه ها که نمیتونستن دو ساعت رو صندلی بشینن خیلی خوشحال کننده بود... یکدفعه در کلاس باز شد و یکی از همکاران اومد داخل... همکار محترم بنده،مدرس زبان المانی،جناب آقای فرخنده!(با داد): اینجا چه خبره ه ه ه ه ه ه ه ؟ مگه اومدید شهربازی؟

هردومون رفتیم پیش مدیر انجمن خانم صمدی.......

فرخنده:خانم صمدی از شما توقع نداشتم پای بچه ها رو به این انجمن باز کنید...

من:یعنی چی آقا؟ مگه من چه کار کردم؟قبول دارم که سروصدا زیاد بود و من به عنوان معلم باید رسیدگی میکردم ولی مطمئنا نیازی نبود جلوی تمام همکارا و مراجعه کننده ها اینجوری سر من فریاد بکشید....

فرخنده:دیگه میخواستید چه کار کنید؟سقف داشت رو سر من و شاگردام پایین میومد... یکی در میون صدای شما میومد...فریاد من از صدای پریدن شما کمتر بود و البته لازم!

من:از روز اولی که اینجا استخدام شدم با روش تدریس من آشنا شدید و به عنوان یکی از اعضای هیئت علمی ازش تعریف کردین...اونموقع بهتون گفتم کلاس من رو طبقه ی همکف برگزار کنید چون نمیخوام بچه ها رو محدود به میز و صندلی کنم...قرار نیست اونا تابستون رو هم مثل زمستون پشت نیمکت باشن...

فرخنده(با داد):بچه باید یاد بگیره منضبط باشه...اگر دوساعت پشت میز و صندلی نشست نمیمیره...

من(با داد): بچه باید بچگی کنه و از همون روش هم انضباط رو یاد بگیره... شاید تو اون دو ساعت نمیره ولی خیلی هیجانات رو از دست میده...

فرخنده:مقصر من بودم... شما هنوز تو دوران هیجانات بچگی تون موندید خانم... نباید از یه بچه انتظار داشته باشم عاقلانه و مثل بزرگها رفتار کنه......................

از در خارج شد....خیلی از دستش ناراحت شدم...فرخنده یه جوون 37 ساله و خیلی خشک و منضبط که اگه چای عصرانه اش رو سر ساعت 6 نمیخورد حتما سردرد میگرفت! اصلا از این تیپ آدما خوشم نمیاد...زندگی با اینهمه قانون آدم رو داغون و افسرده میکنه... چند روز از اون ماجرا گذشت و تنها صحبتی که بین من و فرخنده رد و بدل میشد {سلام} بود اونم فقط واسه اینکه جلوی بقیه ی همکارا مراعات کنیم..... آرش خیلی کم به انجمن میومد شاید بعضی روزا و اونم فقط به خاطر ترجمه ی متون ضروری... محوکننده از بین رفته بود و من دوباره برگشته بودم به همون قیافه ی قبلی...توی محل کار کسی رابطه ی بین منو آرش رو نمیدونست و تنها نشونه ی نامزدی ما حلقه هامون بود که شبیه نبود!چون بعد از مراسم عقد،من ساعت ها و حلقه ها و سرویس طلا رو قرنطینه کردم تا جشن عروسی...نمیخواستم از حالا تکراری بشن و شاید گم! من همون حلقه ی نامزدی دستم بود و آرشم یه حلقه ی نقره چون طلا برای مرد حرامه.........

یکی از روزهایی که انجمن بودم آرش هم اومد...بهم گفت بعد از اتمام کلاس منتظرش بمونم و با هم بریم خونه...داشتم وسایلم رو جمع میکردم برم سر کلاس که فرخنده اومد و با نهایت بی احساسی و خشک بودن از من خواستگاری کرد!!!!!!!!

فرخنده:خانم مهربان میخواستم راجع به یه مسئله ی مهم باهاتون حرف بزنم...

من:بفرمایید....

فرخنده:لطفا یه وقت تعیین کنید تا بنده با خانواده خدمت برسم برای امر خیر..... خیلی وقته میخوام بهتون بگم ولی دکورت بینمون مانع میشد... به هر حال فکر کنم باید ناراحتی ها رو کنار گذاشت و به آینده فکر کرد... من و شما تو سن ازدواجیم دیگه...به شما هم توصیه میکنم زمان ازدواج رو عقب نندازید...مادرم شما رو دیده و راضیه میدونم خانواده ی شما هم با دیدن من راضی به این ازدواج میشن......ولی تعیین زمان خواستگاری با خانواده ی شماست.....

 چسبیده بودم به زمین و دهنم باز نمیشد... خیلی بد موقعیتی بود... خیلی ناراحت شدم... بهش گفتم نامزد دارم و خنده ی یه وری کرد و گفت: مثلا با اون حلقه ی مسخره میخواید همینو ثابت کنید؟! به چهرتون نمیاد همسری داشته باشین!!!!!

با یه لحنی حرف میزد انگار که من دروغ میگفتم و اون میخواست نشون بده که مچم رو گرفته... این اولین دردسری بود که با ابروهای دخترونه م داشتم...از حرفش خیلی حرصم گرفت و گفتم: اگه شک دارید میتونید برید بپرسید...

فرخنده:از کی؟!

من:نامزدم...

فرخنده:آهان....اونوقت،اسمشون؟!

من:جناب آقای سید آرش کمانگیر همکار محترم و زبده ی شما!!!! اگه شماره شناسنامشو هم میخواید میتونم بدم!

رفتم سر کلاس و بعد از اینکه کارم تموم شد اومدم نشستم تو سالن و منتظر اومدن آرش شدم که از بین صحبت همکارا فهمیدم رفته...تعجب کردم چون قرار بود با هم برگردیم... خواستم از انجمن خارج بشم که فرخنده جلومو گرفت و معذرت خواهی کرد و توضیح داد که به آرش چی گفته! در کمال پررویی رفته بود از آرش سوال کرده بود و بعد از اینکه مطمئن شده بود که ما نامزدیم گفته بود :من معذرت میخوام که از زنتون خواستگاری کردم... فکر نمیکردم ایشون نامزد داشته باشن یعنی به چهرشون نمیخورد...خلاصه ببخشید فقط میخواستم بگم که روابط ما همونطور دوستانه میمونه...........

اینقدر از دست فرخنده ناراحت و عصبی بودم که حد و اندازه نداشت... مردک بی مغز رفته بود به آرش گفته بود.... مسلما من هیچوقت از این اتفاق پیش آرش حرفی نمیزدم چون حتما به شدت ناراحت میشد ولی حالا آرش فهمیده بود و حتما به خاطر این موضوع از من ناراحت بود....رو کردم به فرخنده و با کنترل عصبانیت فراوانم گفتم:شعور به سن نیست، به عقله...................

رفتم سمت خونه ی پدرشوهرم وهی زنگ زدم به موبایل آرش ولی رد تماس میداد و جواب پیامکم رو نمیداد...رسیدم خونشون و رفتم داخل و سلام کردم... آرش تنها بود جواب سلامم رو به زور داد ولی اصلا نگاهم نکرد... برعکس همیشه که حداقل 5دقیقه احوالپرسی میکرد!.... دلم میخواست بمیرم ولی این رفتارو ازش نبینم....اصلا نمیخواستم مقدمه چینی کنم.....

من:چی شده تو همی؟

آرش:یعنی تو نمیدونی؟

من:چرا...واسه همین اومدم که بدونم تو واسه چی تو همی...

آرش:واسه چی تو هم نباشم؟میخوای بلند شم بساط آواز و دهل راه بندازم که به مبارکی و میمنت عروسی در پیش داریم!!!!

من:آرش......

آرش(با داد): آرش چی؟؟؟؟ آرش حاشا به غیرتت که واسه زنت خواستگار پیدا شده... آرش خاک بر سر بی غیرتت که نتونستی از ناموست حمایت کنی...(دور از جون...خدانکنه)

میخواستم آرومش کنم که همون لحظه صدای خسروخان اومد که یاالله میگفت و به ترنم وعده و وعید میداد....رفتم سمت راهروی اتاق ها که از روی کیفم مقنعه ام رو بردارم که در یک لحظه صندلم تو پام پیچ خورد و تعادلم  رو از دست دادم...زانوم صدای بدی داد و حس کردم داخلش خالی شد وبعد نقش زمین شدم...فقط دستمو گذاشتم رو سرم که دوباره ضربه نخوره...از صدای جیغم آرش و خسرو سریع اومدن بالای سرم... آرش که فکر میکرد سرم ضربه خورد هی دست میکشید رو سرم و حالمو میپرسید که من نالیدم:پام.....آرش فوری رفت سمت پاهام...تا دستش خورد به زانوی چپم جیغم رفت هوا.... آرش فوری با دندون شلوار جینم رو پاره کرد و بعد با دست کامل دو تیکش کرد تا زانو.... بعد از چند ثانیه آرش بلند شد نشست رو شکم من جوری که پشتش به من بود و پاهام رو نمیدیدم...نفس کشیدن واسم سخت شده بود هی میزدم تو کمر آرش که بلند شه... ارشم پشت سر هم فریاد میکشید و از خسرو میخواست مچ پای منو بگیره.... یه لحظه یه دردی تو زانوم پیچید که هرچقدر خودمو کنترل کردم نشد و با تموم وجود جیغ زدم و اشک ریختم... داشتم از حال میرفتم که آرش بلندم کرد تا ببرتم بیمارستان و خسرو هم رفت طرف ترنم که نشسته بود رو زمین و با جیغای من ترسیده بود و گریه میکرد...بردنم بیمارستان...اول بهم سرم زدن چون فشارم خیلی خیلی پایین بود والبته مسکن هم نیاز داشتم وبعدش زانوم رو اتل بندی کردن و گفتن بعد از تموم شدن سرم میتونم برم وفرداش بیام که متخصص ببینتم ولی قبلش باید پزشک کیشیک معاینه ام میکرد.... پزشک کیشیک همون پزشک معالج خودم بود... از دیدن من خیلی تعجب کرد و به شوخی گفت:یاسمن جان یه ماهی بود اینورا نیومده بودی همه دلتنگت بودن!!!!! فشارت خیلی پایینه... نکنه همسر آیندت زدتت؟!

یه دفعه به ذهنم رسید آرش رو اذیت کنم!!!!!!!

من:شما از کجا فهمیدید؟

دکتر با شَک بهم نگاه کرد و گفت: زدتت؟؟؟؟!!!!

جواب دکتر رو ندادم و سعی کردم قیافه ی مظلومی به خودم بگیرم و سرم رو انداختم پایین... دکتر بدجور بهت زده شده بود... چندبار با دست تکونم داد و سوالش رو تکرار کرد و منم همچنان سکوت کرده بودم.....

دکتر رو کرد به آرش و گفت: تو خجالت نمیکشی؟ هنوز یه ماه از عقدتون نگذشته... هولش دادی؟

آرش مونده بود چی بگه و من برای اینکه آرش فرصت پیدا نکنه از خودش دفاع کنه سریع با صدایی بغض دار گفتم: نه دکتر اینجوری نگین...فقط عصبانی بود و من بهش حق میدم...

دکتر:بهش حق میدی بکشتت؟! بار اولشه؟ خانوادت خبر دارن؟

من:وای نه دکتر تو رو خدا به مامانم چیزی نگین... اگه بفهمن خیلی ناراحت میشن  و کاری از دستشون برنمیاد... اصلا من خودم افتادم... آرش فقط عصبانی بود... من نمیخوام زندگیم خراب شه ... تو رو خدا به کسی نگین... باشه؟ مامانم اگه بفهمه خیلی ناراحت میشه... قول میدم خودم بهشون بگم و براشون توضیح بدم که آرش خیلی عصبانی بوده ولی شما چیزی نگین ...باشه؟

دکتر:فقط یه روز...اگه تا فردا چیزی به خانوادت نگفتی خودم بهشون میگم.... و بعد رفت سمت آرش و گفت:این دختر کیسه بوکست نیست که عصبانیتت رو سرش خالی کنی...........

دکتر که رفت بیرون از خنده منفجر شدم... آرش بیچاره که گیج شده بود... قیافه ی آرشو که میدیدم صدای خندیدنم بلند تر میشد.....

آرش:یاسمن چرا دروغ گفتی؟ این چرت وپرتا چی بود تحویلش دادی؟!

من:چرت و پرت نبود...عینه واقعیت بود!

آرش:واقعیت بود؟!؟!؟!؟ من زدمت؟!؟!؟!؟

من:نه...مگه من گفتم تو زدیم؟ گفتم {شما از کجا فهمیدید} چون واقعا برام عجیب بود که بدون نگاه کردن به فشارم فهمید که خیلی پایینه... دکتر گفت{زدتت؟} که من جوابشو ندادم... از تو پرسید {هولش دادی؟} که من گفتم نه... گفتم که تو عصبانی بودی و بهت حق میدم  چون تو اون موقع واقعا عصبانی بودی و من بهت حق میدادم که ناراحت باشی... بعدم گفتم به خانوادم نگه چون مطمئنا مامانم خیلی نگران میشه اگه بفهمه پام پیچیده و نمیتونه کاری برام انجام بده............. دیدی؟ نه دروغ بود نه چرت و پرت...همش عینه حقیقت بود!!!!!!!!!!!!!!!

آرش:کاش به جای پات زبونت رو اتل بندی میکردن! الان در نظر اون دکتر من یه عوضی نامردم...

من:دور از جون ولی حقت بود.....چون الکی از من ناراحت بودی...

آرش:من از تو ناراحت نبودم...

من:اِ؟ پس میشه بفرمایین اون فریادهای گوش نواز چی بود سر من میکشیدی؟

آرش:اولا اینکه از دست خودم ناراحت بودم نه تو.... مقصر تو نبودی که فرخنده همچین غلطی کرده بود، مقصر من بودم که نتونستم تو رو درست به عنوان ناموسم حمایت کنم... وقتی بهش فکر میکنم روانم بهم میریزه... جای من نیستی که بفهمی چقدر سخته... اینکه همون تقاضایی که من از تو دارم،اونم از تو داره...اینکه به همون چشمی که من نگات میکنم اونم نگاهت میکنه و خیلی چیزای دیگه که گفتنش راحت نیست...اینا همه باعث میشد خیلی داغون بشم و عصبانی که متاسفانه از کنترلم خارج شد و سر تو خالیش کردم....

من:تو به چه حقی عصبانیتت رو سر من خالی میکنی؟ مگه دکتر نگفت من کیسه بوکست نیستم؟

آرش:به همون حقی که وقتی تو عصبانی میشی  اخماتو نشونم میدی!....

زانو ی چپم در رفته بود که آرش در همون لحظه جاش انداخته بود فقط شانس اورده بودم تاندوم هام پاره نشده بودن.....سه هفته بعد پام رو از اتل دراوردم و بعد از انجام فیزیوتراپی تقریبا مثله اولش شده بود....

شیدا میخواست اسباب کشی کنه...خونه ی شیدا با خونه ی پدرش فاصله داشت ولی چون میخواست برگرده سرکار و نگران ترنم بود،میخواستن جابه جا بشن و بیان در طبقه ی دوم خونه ی پدریش که به نام خود شیدا بود زندگی کنن....

برای اسباب کشی رفتم کمک ولی شیدا نذاشت تکون بخورم وترنم رو بهم سپرد... وقتی ترنم خوابید منم رفتم دمه در حیاط که کمک کنم...شیدا و خسرو رفته بودن دوباره اسباب بیارن و آرش و پدرشوهرم داشتن وسایل تو خیابون رو میوردن داخل حیاط...  به اجبار پدرشوهرم رو که معلوم بود خیلی خستست فرستادم داخل و خودم جاش مشغول شدم... سری آخر که رفتم تو خیابون تا وسایل رو بیارم یه خانمی صدام زد:ببخشید دخترم،شما مال این خونه اید؟

نگاه کردم به خانم میانسال و پسر جوونی که همراهش بود و گفتم:بله...امرتون؟

خانم:ما همسایه ی جدیدتون هستیم...تازه اومدین این محل...

من:خوش اومدین...مبارک باشه...

خانم:ممنون... میتونم چند لحظه وقت مادرت رو بگیرم؟

من:راستش مادر فوت شدن... بگید شاید من تونستم کمکتون کنم...

خانم:یعنی بزرگتر دیگه ای الان خونه نیست؟....

من:چرا هست... آرش؟

آرش اومد و با خانم مشغول صحبت شد منم رفتم آخرین وسیله رو گذاشتم تو حیاط و برگشتم پیششون و پشت سر آرش ایستادم...

آرش:متوجه منظورتون نشدم....

خانم:میخواستیم اگه اجازه بدید مزاحمتون بشیم برای خواستگاری از خواهرتون...

آرش:خواهرم؟ولی خواهر من ازدواج کرده و فکر کنم از آقا پسر شما بزرگتر باشه...

خانم:نه پسرم از همین خواهر کوچیکتون که اینجا وایساده...... و اشاره کرد به من!!!!!




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ سه شنبه 24 مرداد 1391 ] [ 09:27 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :