تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممممم.......

ماه رمضون کیف میکنید؟ تا اینجاش که واسه من خیلی خوب بوده ولی حیف که سریال های خیلی افتضاحی پخش میشه!!!!!

فاطی جون لینک عکس:

http://img4up.com/up2/11392292526490252313.jpg

شرمنده اگه کیفیت نداره... از دورش کات کردم!

بعد از مراسم عقد که منو آرش رو پشت بوم بودیم، همه بی خوابی به سرشون زده بود! فروز که احمد رو مجبور کرد شب خونمون بمونن....یاسمن و آیدا هم مدام اس ام اس میفرستادن... ندا و نها تک زنگ میزدن... فروزان هر یه ربع میومد بالا ببینه ما در چه حالی هستیم! موبایل آرشم هی زنگ میخورد...همه میخواستن بدونن ما داریم چه کار میکنیم!!!!!فروزان و احمد که تلافی همه ی مزاحمت های منو دراوردن...فروز از وقتی فهمیده بود سه قلو داره دیگه راه نمیرفت ولی اونشب چند بار اومد رو پشت بوم که ما رو چک کنه!

منو آرش داشتیم فیلم عقدکنون رو نگاه میکردیم...صحنه ای که با آهنگ سلطان قلب ها میرقصیدیم و بعد از پایانش همه ی دخترا با هم میخوندن: عروس،دومادو ببوس یالا یالا یالا!!!!!!!!

من الکی خودمو سرگرم کردم به موبایلم ولی آرش اصرار داشت که فیلمو نگاه کنم... همون موقع صدای پاهای فروز رو، روی پله های پشت بوم شنیدم...فوری دوربین و از آرش گرفتم و دستمو گذاشتم رو شونه هاش و هلش دادم عقب که دراز بکشه... چشم های آرش شد شونزده تا!!!!!!!!!!!!بیچاره فکر کرد نصفه شبی من چه قصدی دارم با این کارا!!!!!!!

با لکنت گفت:چه کار میخوای بکنی؟!

من:هیس.....اگه فروز ببینه خوابیدی،خجالت میکشه و دیگه نمیاد.

فروز رسید بالا...اما با دیدن آرش ککش هم نگزید ورفت نشست لبه ی پشت بوم: آرش جان اگه خسته ای پایین رختخواب پهن میکنم استراحت کن...البته پیش احمد!

آرش:نه ممنون...فقط دراز کشیدم...

من:چقدر ما امشب مهم شدیم...همه دوستمون دارن و نگرانمونن فروزان جان!!!

جان رو یه جور تلفظ کردم که بفهمه منظورم به جانیِ که به آرش گفت!!!!!

فروز:چرا؟

من:آخه شما با این حالت واسه فراهم اوردن اسباب آسایش ما هی میری و میای... سختت نیست؟؟!!

فروز:بعضی از سختی ها رو آدم باید به جون بخره... آخه میدونی چیه؟ چیزی که عوض داره، گله نداره!!!!!

آرش بعد از روشن شدن هوا رفت خونشون و منم خوابیدم......قرار بود فردا بعد از ظهر بریم آتلیه....تو اوج خواب بودم که حس کردم موهام اومده تو صورتم (بدم میاد موقع خواب موهام بریزه دور گردن یا صورتم و همه رو پخش میکنم رو بالشت که اذیتم نکنه)...هی موهام رو میزدم کنار،دوباره میریخت تو صورتم و روی گردنم.....

دفعه ی آخر که اینکارو کردم،گفت:خرابش نکن میخوام عکس بگیرم.......

به سختی چشم هام باز کردم و آرشو با دوربین رو سرم دیدم!!!!!!نور فلش خورد به چشمم و خواب از سرم پرید... همون طور که با دست میکشیدم رو چشمام که پفشون بخوابه گفتم: سلام صبح بخیر...چرا اینجایی؟

آرش:سلام...از صبح که خیلی گذشته ولی بخیر باشه برای شما و همسر مهربونتون!واسه اینکه باید بریم آتلیه... اومدم ازت عکس بگیرم واسه تو اتاقم...ولی با این لباسا نمیشد واسه همین موهاتو ریختم رو سر و صورتت که کمتر پیدا بشه که بیدار شدی....

نگاه به لباسام کردم....یا پنج تنه ال عبا.....دکلته ی نیم تنه!؟!؟!؟!؟!؟؟!..... اینهمه عز و جز کردم که شب جشن از این لباسا نپوشم اونوقت روز بعد از جشن یکی از اونا بدتر تنم بود!!!!!!!! کم کم داشت اشکم درمیومد که آرش گفت: حوله ی حموم کفایت نمیکنه، فقط حوله ی دست و صورت!!! به معنای واقعی کلمه آب شدم....

آرش:خب دیگه به اندازه ی کافی برات عادی شد!... بیا این سوییشرتت...خاله فروزان گفت عادت داری تو خونه چه جوری لباس بپوشی... میرم پایین...تو هم بیا میخوایم ناهار بخوریم...

رفتم تو دستشویی تا اونجایی که جا  داشت کشیده زدم تو صورتم و عهد بستم دکلته نپوشم!( رو این عهد زیاد دووم نیووردم چون نمیشه ترکش کرد!)

رفتم پایین دیدم همه هستن... فقط منو آرش و یاسین و پدری ناهار نخورده بودیم... نشستم پشت میز اما اصلا میلی به خوردن نبود...آرشم اصلا به روی مبارکش نمیوورد که چند دقیقه قبل چه طور منو خجالت داده!مامانم هی اصرار میکرد بخور... صحبت کردن مامان با من و یاسین و بابا بر دو نوعه: یا قربون صدقمون میره،یا با اخم و تخم وادارمون میکنه.....که برای غذا نخوردن من همیشه از روش دوم استفاده میشه!

من:مادر من ،نمیتونم بخورم.

مامان:بدبخت،شبیه اسکلت شدی...باید ببرم به جای اون آناتومی انسان بزارمت کنج مطب!

یاسین:ایول مامان،اسکلت!چرا به ذهنم نرسیده بود؟!( یاسین منو تار مو یا تای کاغذ صدا میکنه. حالا اسکلت هم اضافه شد بهش!)

یاسین با دست یه نیم دایره ی تقریبا بزرگ جلوی شکمش درست کرد و گفت: ولی فکر کنم آناتومی مادری به زن حامله نزدیکتر باشه!!!!!!

پدری زد تو شکم یاسین و گفت:دهنتو آب بکش پسر... همسر من خیلی هم خوش استیله... اصلا میدونستی عروسک باربی رو از رو مادری ساختن؟!؟!؟!؟!؟

یاسین: احتمالا دارا و سارا رو میگین،اره؟

آرش به بحثشون میخندید و منم که فرصت و مناسب دیدم میخواستم یواشکی جیم بشم که مامان کلاه سوییشرتمو چسبید:اغر بخیر؟غذاتو نخوری از در آشپزخونه هم بیرون نمیری چه برسه به آتلیه...

من:عجله داریم مامان....

مامان:میبینی آرش جان؟انگار میگم بیا زهرمار بریز تو حلقت...تو که دیشبم شام نخوردی....24 ساعته معدت خالیه...زخم معده میگیری جداره ی معدت سوراخ میشه ها... عجله دارین برا رفتن؟

آرش:نه مامان عجله ای نیست... یاسمن بیا بخور...اگه نخوری اصلا نمیریم... بدو بیا بدو... آفرین دختر خوب!

من:الان دارین با دختر 3ساله حرف میزنین دیگه؟!

آرش:آره چون فقط 3ساله ها لج میکنن!

خلاصه که بزور غذا خوردم و بعدم رفتیم آتلیه...فروز یه ساک داد دستم که خودشو و ندا و شیدا برام آمادش کرده بودن و توش لباسایی بود که برای اتلیه در نظر گرفته بودم...مثلا از آرش ناراحت بودم...هر سوالی میپرسید با اخم جوابشو میدادم....

آرش:که قهر نمیکنی آره؟ پس این کارا چیه؟

من:نخیر قهر نمیکنم ولی با اون حرفات انتظار رفتار خوب رو هم نداشته باش...

آرش:کدوم حرفام؟اینکه گفتم غذاتو بخور؟ به خاطر همین کم محلی میکنی؟

من:نخیر عوض اینکه پشت منو بگیری همتون مقابلم جبهه میگیرین اونم واسه چی واسه دو لمه غذا...

آرش:طرف تو رو نگرفتم قبول ولی پشت چیزی رو گرفتم که به نفعت بود... حالا میخوای با همین مدل ابروها بری عکس بندازی؟

من:چشه ابروهام؟

آرش:وسطش یه گره نافرم خورده! میدونی چطور زن زیبا رو تشخیص میدن؟

من:نه...چطور؟

آرش:زنی که وقتی اخم کنه قشنگ باشه،زن زیباییه... کسی که اخم زیبا داره در همه ی حالات خوشگله...علم روانشناسی ثابت کرده...

من:که چی؟(میخواستم بدونم راجع به اخم من چی میگه!!!!)

آرش:اولین باری که دیدمت خیلی مظلوم بودی و ناراحت از اینکه داداشت داره دعوات میکنه... دلم برات سوخت...فکر کردم از این دخترای تو سری خوری!.... بار دوم سر زایمان شیدا بود که خوب منو چزوندی و نظرم 180 درجه تغییر کرد و فهمیدم صدتا مثله منو میبری سر چشمه و تشنه برمیگردونی!... بار سوم وقتی بود که از تعلیم رانندگی برگشته بودی و با قفل در مشکل داشتی... اخم کردی و یه لگد زدی تو در و زیر لب غرغر کردی....اونجا اخمتو دیدم و ناخودآگاه یاد این مطلب افتادم...بعد که من در رو باز کردم گل از گلت شکفت و چندبار تشکر کردی... از اون به بعد به رفتارای متفاوتت فکر میکردم و هر دفعه یه نتیجه ای میگرفتم... یه بارمظلوم...یه بار عصبانی... یه بار بی نهایت غد و مغرور...یه بار شاد و سرخوش... یه بار خیلی خوش خنده ... یه بار خیلی مهربون... یه بار خیلی با ایمان...و خلاصه هربار یه سری از خصوصیاتت...دیروز به این نتیجه رسیدم که بسیار خجالتی هستی و امروزم فهمیدم قهر نمیکنی ولی اگه ناراحت بشی کم محلی میکنی... خدا فردا رو به خیر بگذرونه!

من:پس چی؟میخواستی ناراحت بشم و هیچی نگم؟اصلا چه ربطی به اخمم داشت؟

آرش:ربطش این بود که وقتی اخم میکنی بهم ثابت میشه که علم روانشناسی درست گفته!!!!

حس خوبی داشتم از اینکه آرش ازم تعریف میکنه... این اولین جرقه بود... خیلی دوست داشتم نظر آرش در موردم مساعد باشه...البته ادعا ندارم که خیلی زیبا هستم ولی مامان میگه به خاطر ترشح یه سری از هورمون ها همه ی دخترا بین 17 تا 27 سال به نهایت زیبایی میرسن که این زیبایی بعد از ازدواج چند برابر میشه!!!!

تو اتلیه تازه دیدم که فروزان و ندا و شیدا چه لباسایی واسم گذاشتن...یعنی نصفه اونایی که من در نظر داشتم اصلا نبودن!!!!!خانم ارایشگری اونجا بود که به من رسیدگی کرد و بعدش یه تیم 6نفره خانم برای عکاسی و فیلم برداری اومدن... اول عکس انداختن تو همون اتلیه آرش تو یه اتاق جدا تکی عکس گرفت و منم جدا بعدش باهم...یه مدلایی میدادن که از خجالت میمردم... چندبار لباسا و مدل موهای من عوض شد....تو نود درصد عکس ها من درازکش بودم و یا سر آرش تو گردن من بود یا سر من تو سینه ی آرش!!!! یه دفعه یه مدلی رو گفت که دیگه حتی آرشم خجالت کشید و گفت:خانم یه چیزی هم واسه شب عروسی نگه دارین!!!!!!........ همزمان با عکاسی یه نفر ازمون فیلم برداری میکرد برای اینکه جاهایی که میخندیم یا خراب میکنیم رو ضبط کنه... بعد از عکاسی رفتیم برای ساخت کلیپ...یکی از فیلم بردارا تا اسم آرش رو فهمید،پیشنهاد داد که یه کلیپ مثله موزیک ویدیو آهنگpure loveبسازیم که با مخالفت شدید من مواجه شد و موضوع رو عوض کرد!!!....موضوع کلیپ این بود:من یه دختر باغبانم و آرش یه پسر عکاس که در حین عکاسی از طبیعت منو بین گل ها میبینه و عاشقم میشه وبا هم آشنا میشیم و دوست میشیم و در نهایت آرش از من خواستگاری میکنه و ازدواج میکنیم و حتی بچه دار میشیم!

دو روز برای ساخت این کلیپ وقت گذاشتیم...چقدر خندیدیم و چقدر خرابکاری کردیم و چقدر سوتی دادیم....یه جا من باید رو میز بیلیارد میخوابیدم و آرشم همونطور که دورم میچرخید بازی میکرد که آرش موقع چرخیدن پاش لیز خورد و افتاد و منم هول شدم که بلند شم و سرم خورد به لوستر فانتزی بالای میز!!!!!!برای نشون دادن بچه دار شدن ما هم یه بالشت رو کردن تو کیسه و با کش بستنش و گذاشتن زیر لباس من...خیلی سخت بود حرف زدن با بالشت!واقعا کار این بازیگرا خیلی سخته!!!!صحنه ی پایانی کلیپ که قرار بود من لبه پنجره وایسم و آرش بیاد بغلم کنه، بالشت از زیر لباسم دراومد!!!!!آرش گفت:اخ جون بچمون به دنیا اومد!!!!!!!!!!!!!!

اما در کل کار جالبی شد...... یه ریمیکس از پشت صحنه،یه ریمیکس از عکس ها و کلیپ اصلی...........

آرش تو انجمن زبانی که خودش عضو هیئت علمیش بود برای من کار پیدا کرد...تدریس زبان انگلیسی به کودکان زیر 10سال...روش تدریسی که ارائه کردم خیلی براشون جالب بود و منو پذیرفتن و من شدم معلم زبان....ولی اصلا اعتماد به فنسشو نداشتم....این شد که آرش تصمیم گرفت روز اولی که تو ترم تابستونه به عنوان استاد کلاس داره، منو با خودش ببره که یاد بگیرم...

هردومون با یه جعبه شیرینی وارد اتاق اساتید شدیم و آرش منو به عنوان همسرش معرفی کرد... بعد از تبریک های فراوان همه باز هم به آرش تبریک گفتن به خاطر اولین روز کاریش در دانشگاه!

قبل از اینکه وارد کلاس شیم ارش گفت: اول تو میری...چون سنت کمه فکر نمیکنن که تو استاد باشی...مستقیم میری جای استاد میشینی و بعد که کلاس آروم شد من وارد میشم و اونوقت تو خودتو به عنوان استاد زبانشون معرفی میکنی...

من:یعنی من برم بگم استادم؟نمیشه که میفهمن...تازه ممکنه برات بد بشه....

آرش:بد نمیشه...اگه پرسیدن چرا تو میگی جا به جایی انجام شده... الان اکثر بچه های کلاس همکلاسی های ترم قبل خودم هستن که نمیدونن من نامزد کردم...آخر کلاس بهشون میگیم... وقتی جلوی اینا استاد باشی راحت میتونی برای بچه ها معلم باشی...

بعدم عینک طبی شو داد به من که یه خورده قیافم سنم رو بیشتر نشون بده....خیلی میترسیدم اما رفتم داخل کلاس و پشت میز نشستم و منتظر شدم که دانشجو ها بشینن...همشون متعجب شدن و با هم پچ پچ میکردن....

چند دقیقه بعد تقریبا همه آروم شدن زل زده بودن به من.... یکی از دانشجویان پسر گفت: خانم اشتباه نشستی...اونجا جای از ما بهترونه!!!!!

همه ی کلاس با هم خندیدن...بلند شدم و روی تخته نوشتم: مهربان..... مدرس زبان انگلیسی.

دوباره همون پسر پرسید:یعنی شما استاد مایید؟پس آقای کمانگیر چی؟ما با ایشون کلاس گرفته بودیم....

شروع کردم به صحبت به زبان انگلیسی در حالی که داشتم از استرس میمردم:سلام...من مهربان هستم...مدرس زبان انگلیسی...امیدوارم که ساعات خوبی رو با هم بگذرونیم.... لطفا از سمت راست به ترتیب خودتون رو معرفی کنید تا بیشتر با هم آشنا شیم....

دوباره همون پسر پرسید:ببخشید استاد، همه ی ما انگلیسیمون ضعیفه واسه همین الان در خدمتتون هستیم....اگه میشه یه خورده آهسته تر....

به انگلیسی جواب دادم:باشه مشکلی نیست ولی تا وقتی که نخواید مکالمه کنید زبانتون تقویت نمیشه....

:چی فرمودین؟میشه فارسی بفرمایید آخه ما تو صحبت کردن روزانه ی خودمون هم موندیم....

همون موقع تقه ای به در خورد و آرش وارد کلاس شد.... همه به احترامش بلند شدن... همون پسر دوباره برگشت سمت من:خانم مسخره کردی مارو؟

در برابر تعجب همه آرش پرسید:استاد اجازه هست؟

کف همه چسبیده بود به زمین!!!!!تو مخیلشون هم نمیگنجید.... منم نامردی نکردم و به آرش جوا بدادم:بله ولی دیگه تکرار نشه!!!.........................آرش رفت ته کلاس یه گوشه نشست و با سر به من فهموند که واسم داره!!!!!!

بلند شدم و روبروی جمعشون ایستادم:از اونجایی که جلسه ی اوله یه خرده باهاتون راه میام... از جلسات بعدی هیچکس حق نداره فارسی صحبت کنه.... اگر درست متوجه نمیشید مشکل خودتونه چون مکالمه هایی که بیان شد مربوط به دوران دبیرستان و راهنماییه و منم نیومدم برای بچه مدرسه ای ها تدریس کنم پس سعی کنید با کلاس پیش برید...پیشنهاد میکنم صداها رو سرکلاس ضبط کنید و چندبار گوش بدید و هر روز 5تا لغت جدید حفظ کنید تا دایره ی لغاتتون گسترش پیدا کنه... همون طور که فهمیدید من مهربان هستم و امیدوارم ساعات خوشی رو با هم داشته باشیم... یکی یه کاغذ دربیاره و از سمت خانم ها شروع کنه به نوشتن اسامی....

یکی از پسرا پرسید:چرا خانم ها؟

من:چون ladies first !!!!!!!!!

آرش پیامک داد:عجب استاد خشنی هستی تو!رفتی تو جو ها!!!!اینا رو از کجا بلد بودی؟!

جوابش رو نوشتم:نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم!!!!!

و برای اینکه حالشو بگیرم سریع سرمو بلند کردم و همونطور که به آرش اشاره میکردم،گفتم: اصلا دوست ندارم سر کلاس و موقعی که حرف میزنم کسی سرش تو موبایلش باشه یا تو یه دنیای دیگه سیر کنه... سر کلاس صدای زنگ موبایل و پیجر بلند نشه وگرنه بخشیده نمیشه... اگر میخواید یاد بگیرید باید تمام فکر و ذکرتون توی کلاس باشه و اگر قرار وسطش بهانه بیارید برای در رفتن اصلا سر کلاس حاضر نشید.....

برگه ی اسامی رسید دستم....یکی از دخترا پرسید:استاد اسم کوچیکتون چیه؟

من:لازمه؟

:نه ولی دوست داریم بدونیم...

من:یاسمن...

:چندسالتونه؟

ناخودآگاه از دهنم پرید:26سال....

دوباره همون پسر شیرین عقل گفت:دروغ میگی!....شما 26سالته؟ بهتون میاد 13 یا 14 ساله باشید....استاد خیلی baby face  هستی!!!!!!

من:شما هم خیلی بی نمک هستین!!! فامیلتون چیه؟.............. فامیلشو گفت و منم ادامه دادم: غذای بی نمک بدمزست و انسان بی نمک هم غیر قابل تحمل پس اگه میخواید سرکلاس بمونید بی نمک نباشید!

:میگین چه کار کنم؟میخواین برم خودمو تو دریاچه ارومیه غرق کنم که با نمک شم؟

من:نمک دریاچه ارومیه شور نیست،تلخه....

یکی دیگه از پسرا گفت:بی نمک و تلخ!!!!یه زهرماری میشی که با صد من عسلم نمیشه خوردت!!!

یکی از دخترا گفت:استاد شما رشتتون چی بوده؟ از کجا میدونید دریاچه ارومیه تلخه؟اصلا میشه؟

من:تجربی... از اونجایی که معلمهای دوران تحصیلم میگفتن....بله میشه...میتونید برید سر بزنید...

آرش پیامک داد:خب زهر چشمی ازشون گرفتی و گربه رو چکی کردی!!!!! حالا رضایت بده نفس راحت بکشن....

سریع سرمو اوردم بالا و رو به آرش گفتم:فکر کنم گفته بودم که سرتون تو موبایل نباشه...

آرش:معذرت میخوام تکرار نمیشه...

من:خوبه چون اگه تکرار بشه منم کارای تکرار نشدنی انجام میدم!!!!!

یکی یکی اسامی رو خوندم و با همه آشنا شدم بعد گفتم:از آشنایی با همتون خوشحال شدم... اصلا قصد اذیت کردنتون رو نداشتم ولی خیلی نیازمند این جلسه بودم.امیدوارم ناراحت نشده باشید... من یاسمن مهربان هستم....18ساله...نامزد و همسر آینده ی جناب آرش کمانگیر...

ارش اومد کنار من ایستاد....همه تو بهت و شک بودن....چند لحظه بعد برامون دست زدن و دورمون حلقه زدن و همشون تبریک گویان برامون ارزوی خوشبختی کردن..... تجربه ی جالبی بود...من که دانشجو نبودم حالا استاد دانشگاه شده بودم!!!!!




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 01:56 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :