تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممم.....

طاعات و عباداتتون مقبول درگاه حق.... بعد از 2سال میتونم روزه بگیرم و خیلی خوشحالم!

با کسب اجازه از دکترم، شب قبل تونسته بودم 8 ساعت بخوابم و تقریبا سرحال بودم... همه ی خانم های فامیل از کله ی سحر اومده بودن خونه ی ما که تو کارهای مربوط به جشن کمکمون کنن....مامانم اصرار داشت که سفره ی عقد باید تو خونه ی پدر عروس پهن بشه این شد که جشن عقد در خونه ی ما برگزار میشد! خانم ها در داخل ساختمون و آقایون در حیاط!

سفره ی عقد به رنگ شیری و طلایی و به سلیقه ی فروزان و ندا و شیدا در حال آماده شدن بود... نها و نادر و خسرو خان بچه ها رو کنترل میکردن که تزئینات رو به هم نریزن و طرف سفره ی عقد نرن... یاسین و عرفان و علی و بابا و عمو2مشغول چراغونی و تمیز کردن حیاط بودن...عمه ها و زن عمو ها و خاله ام در حال کمک به مامانم در آشپزخونه بودن...زن دایی هام در حال ور رفتن با لباس من که یه مقدار نگین دوزی روی سینش مشکل داشت بودن... مادری و مکیه شعر های قدیمی مربوط به شب عروسی رو میخوندن و به بقیه روحیه میدادن:(این یه شعر شیرازیه...با لهجه ی شیرازی بخونین خیلی قشنگه)

جینگِ جینگِ ساز میاد، از بالای شیراز میاد...

شازده دوماد با دف و طبلکش چه ناز میاد...

پل ببندید،پل ببندید با زنجیر طلا...

هرکی یارش خوشگله جاش تو بهشته... (این قسمت با صدای کِل تکمیل میشه!)

هر چی دارُم، سی تو دارُم، تو عزیزِ خونمی...

جونُمُ میدُم بزارن سر جهازیه عروس... (باز هم باید کِل بکشید!)

با شوق و ذوق فراوون ببوسُم صورتش...

سینه ریزی از جواهر بندازُم به گردنش...

نکنه دست غریبون برسه به دومنش...

نکنه خونُم بیفته عاقبت بر گردنش...

و در مقابل اینهمه تکاپو، من سرمو گذاشته بودم رو پاهای پدری، و پدری و عمو1 همونطور که با موهای من بازی میکردن،سعی داشت تجربیاتشون از زندگی مشترک رو در اختیار من بزارن... بعد از صرف ناهار و یه دوش مختصر همراه زن عرفان رفتم آرایشگاه.....

اونجا بود که فهمیدم آرایشگاه دوست مامان پنج طبقه ست که طبقه ی چهارم خدمات مربوط به شب عقد رو ارایه میدن!(اینقدر بدم میاد از این لوس بازیا! هر طبقه یه نوع از خدمات!)

زن عرفان رفت طبقه ی سوم و من هم طبقه ی چهارم.... پایین موهام رو بیگودی پیچید و زیرسازی پوستمو انجام داد...بعد هم نشستم زیر سشوار و منتظر شدم لباسمو بیارن... آرایشگر دیگری اومد که آرایش صورتم رو تکمیل کنه... آرایش صورتم خیلی اذیتم میکرد...تا حالا اونطور آرایش نکرده بودم.. حس میکردم پشت پلک هام وزنه آویزون کردن...بعد از اینکه کارش تموم شد صندلی رو به حالت عمود برگردوند و من خودمو تو آینه دیدم...ولی ای کاش نمیدیدم!!!!!! پشت پلک هام رو به طرز وحشتناکی سرمه ای کرده بود که مثلا با لباسم هماهنگ باشه....  البته خیلی قشنگ بود و بهم میومد ولی برای من مناسب نبود... هیچوقت آرایش نکرده بودم فقط برای مراسم عروسی اقوام نزدیک و اونم آرایش ملایم... حالا این خانمه اومده بود طوری منو آرایش کرده بود انگار که 20ساله شوهر کردم و چهارتا هم بچه دارم...اصلا دخترونه نبود و به نظر من با اینکه قشنگ بود ولی اصلا مناسب شب عقد یه دختر 18 ساله نبود...شاید به 38 ساله بیشتر میخورد.... تا حالا ندیدم مامانم که بیشتر از ربع قرن از ازدواجش میگذره اینطور آرایش کرده باشه!!!!!!!!!!...

برای خانمه توضیح دادم که آرایش غلیظ نمیخوام...گفت پاکش میکنه و از اول برام انجام میده اما قبلش ازم یه عکس با موبایل خودم گرفت که داشته باشمش..

بعد از تموم شدن آرایش،ارایشگر دیگری اومد برای موهام... اول خواست تمام موهام رو فر بزنه ولی با مخالفت من روبرو شد وبه چند فر درشت برای پایین موهام رضایت داد... فرق یک طرفی و و گل سری که به لباسم میخورد و یه عالمه هم حالت دهنده و تافت زد به موهام و هرچی اعتراض کردم گوش نداد و گفت چون موهات لخته اگه نزنم زود حالتشونو از دست میدن... تقریبا آماده بودم که زن عرفان اومد بالا و گفت یاسین اومده دنبالمون... برای آخرین بار تو آینه به خودم نگاه کردم .... به نظر خودم که بد نبود...خیلی تغییر کرده بودم ولی همه چیز متناسب با سن و شرایطم بود........................ علاوه بر مانتو و شال،چادر هم سرم کردم که یاسین صورتمو نبینه....چادر رو تا رو شکمم کشیدم پایین و نشستم تو ماشین ....

رسیدیم خونه... آرش دم در بود...تا پیاده شدیم گوسفند قربونی کردن... یاسین منو نزدیک آرش برد...از زیر چادر فقط میتونستم تشخیص بدم آرش گانس گذاشته...تمام حواسمو دادم به جلوی پام که نیفتم....مادری با سینی اسفند اومد استقبالمون....تا نزدیک در سالن با آرش اومدم و بعد خانم ها منو بردن داخل و آرش بیرون منتظر شد تا عاقد بیاد.... سفره عقد رو خیلی قشنگ چیده بودن و سقف و دیوارها رو با تور و حریر و شکوفه... واقعا محشر بود... چادر رو از سرم جدا نکردم تا موقعی که عاقد اومد(چادر همون چادری بود که مادر مرحوم آرش برای عروسش در نظر گرفته بود)....همراه عاقد چند نفر از مردای فامیل ما و آرش اینا هم داخل اومدن... بعد از همه آرش اومد داخل... همه کِل کشیدن و فروز دمه گوشم گفت به احترام آرش بلند شم....بلند شدم سرپا...آرش تا رسیدجلو دستشو برای دست دادن دراز کرد...نمیدونستم چه کار کنم!...این همه مدت هیچ خبری نبود حالا هم صبر میکرد تا محرم شیم بعد دست بدیم واسه همین دسته گل رو دادم دستش... همه زدن زیر خنده! واسه جمع کردن این ضایع بازی، بزور یه غنچه از دست گلم جدا کردم و خواستم بزارم تو جیب کتش ولی چون چادر جلوی صورتم بود درست نمیدیدم! خلاصه به هر ضرب و زوری بود گل رو گذاشتم تو جیب کت و دسته گل رو از دستش گرفتم و نشستیم....

آرش دمه گوشم گفت:بالاخره که محرم میشیم!!!!!

انگار تازه متوجه موقعیتم شدم...تازه فهمیدم که این جشن مثله  بقیه ی جشن هایی که تا حالا رفتم نبوده .... استرس خیلی عجیبی گرفتم...دلم وحشتناک شور میزد... از تصور بقیه ی مراسم میترسیدم... اینکه چه اتفاقاتی قرار بود بیفته... خطبه ی عقد فقط ما رو به هم محرم نمیکرد و مطمئنا همه ی زندگی مشترک فقط همین محرمیت نبود... از تصور آینده و خیالات خوب و بد زیادی که یکباره تو ذهنم شکل گرفته بود،حالت تهوع بهم دست داد...

همینجور افکار بد و شیطانی تو سرم میچرخید...از صبح تا اون لحظه بهشون فکر نکرده بودم... دلم نمیخواست به هیچکدومشون دامن بزنم...شروع کردم تو دلم صلوات فرستادن...عاقد میخواست شروع کنه ولی سرو صدا زیاد بود واسه همین صلوات مجلسی فرستاد و همه باهاش همراهی کردن: الفی صلواة، سلام، علیک یا حبیب الله محمد، محمد و الهِ محمد، صلوات صلوا علی محمد...(بعد از این صلوات کِل میکشن)..................

بعد از تموم شدن صدای کِل، عاقد که روحانی میانسال و خنده رویی بود شروع کرد:

خطاب به عروس و داماد این مجلس و عروس ها و دامادهای آینده بگم که، در زندگی مشترک دو چیز نباید به هیچ عنوان شکسته بشه...یکی غرور مرد و دیگری دل زن... اگر یکی از شما این ها را شکست بداند که شیشه ی عمرعشق را در قلب همسرش شکسته است... شیشه ی عمر که شکست، شکست خورده ی واقعی تویی..........................پدر عروس خانم و آقا داماد به همراه شناسنامه های فرزندانشون جلو بیان و رضایتشون رو اعلام کنن...

در این بین، مهریه ی دل خواه خودم رو از طریق فروز به پدر آرش و بعد به عاقد رسوندم و قرآن رو برداشتم و باز کردم....نخ نشانش روی سوره ی یاسین بود...نگاه کردم دیدم یاسین داره برام دست تکون میده!!!!!!!!!!!!! عاقد خطبه رو خوند: بسم الله الرحمن الرحیم...............

قال الرسول الله(ص): النکاحُ سنتی و مَن رغب عن سنتی، فلیسَ مِنی.......

دوشیزه ی محترمه ی مکرمه،سرکار خانم یاسمن السادات مهربان، ایا به بنده وکالت میدهید که شما را با مهریه ی یک جلد کلام الله مجید، یک جام آینه و شمعدان، یه شاخه نبات، یک باب آپارتمان، یک سفر حج تمتع و 5 سکه ی تمام بهار ازادی به عقد و نکاح دائمی و همیشگیِ شاه داماد، جناب آقای سید آرش کمانگیر در آورم؟ آیا بنده وکیلم؟

از دو چیز تعجب کردم......من گفته بودم به جای 14 سکه سفر حج تمتع میخوام ولی 5 سکه هم بهش اضافه شده بود! و اینکه من نمیدونستم آرش هم سید هست! خیلی جالب بود... بچه هامون میشن طباطبایی...البته خودم هم طباطبایی ام... ازدواج منم درست مثله پدر و مادر واقعی ام بود!

فروز:عروس رفته گل بچینه!

عاقد: پدر داماد زیر لفظی لطفا!

پدر شوهرم جلو اومد و زنجیر طلایی که نمونه شو گردن شیدا دیده بودم و میدونستم ماله مادر مرحومشونه، به گردنم بست.......

عاقد:عروس خانم،دوشیزه ی یاسمن السادات مهربان،برای بار دوم عرض میکنم...آیا بنده وکیلم با مهر و صداق معین، شما را به عقد دائم و جاودانه ی ماه داماد،سید آرش کمانگیر دراورم؟ وکیلم؟

دخترخاله ی آرش:عروس رفته گلاب بیاره!

من توی دلم:عروس شکر اضافه خورده!.....داشتم از استرس میمردم و میخواستم زودتر تموم شه!

عاقد:زیر لفظی لطفا!

حاجیه خانم اومد و دو تا سکه ی طلا گذاشت کف دستم...

آرش:حاج آقا به مهریه گل یاسمن هم اضافه کنید به مقدار لازم!

همه با صدای بلند خندیدن و یکی پرسید:این لوس بازیا چیه؟ از کجا میخوای بیاری؟

آرش:از سرِ کوه!...............

عاقد ادامه داد:برای بارسوم و آخرین بار عرض میکنم،دوشیزه ی محترم، سرکار خانم یاسمن السادات مهربان،آیا به بنده وکالت میدهید شما را با مهریه ی یک جلد کلام الله مجید، یک جام آینه و شمعدان، یه شاخه نبات، یک باب آپارتمان، یک سفر حج تمتع ، 5 سکه ی تمام بهار ازادی و گل یاسمن به مقدار دلخواه به عقد و نکاح همیشگیه جناب سید آرش کمانگیر در آورم؟ بنده وکلیم؟

قرآن رو بستم و تو دلم بسم الله گفتم و با صدای بلند اعلام کردم:

با توکل به خدا و اجازه ی بزرگتر ها،................  بله........................

صدای کِل کشیدن پیچید و بعد نوبت آرش شد...........

عاقد:جناب آقای سید آرش کمانگیر، وکالت بنده را برای رسمی کردن این عقد میپذیرید؟

آرش:با اجازه ی بزرگتر ها بله،بله،بله.................

مجلس با صدای خنده منفجر شد..... بعد از ثبت رسمی عقد و امضای دفتر ازدواج که تمومی هم نداشت،عاقد رفت و همه هجوم اوردن برای تبریک و روبوسی...خیلی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم.....چادر رو از سرم برداشتم و دوباره نشستیم برای ادامه ی کارها..........

اول حلقه ها و بعد ساعت ها و بعد سرویس طلا که آرش کشت منو تا تونست جفتاشونو ببنده! بعدش عسل....همزمان همه کِل میکشیدن و دست میزدن و شعر میخوندن:(شعرهایی که از نظر من نقص فنی دارن!!!!)

من نمیام من نمیام،خونه بابا بهتره...

خونه بابا نون و پسته،خونه شوهر غمه و غصه! (نقص اول:کسی نون رو با پسته نمیخوره!)

ای یار مبارک بادا،انشالله مبارک بادا،،،،بادا بادا مبارک بادا،انشالله مبارک بادا....

عروس خانم گریه میکرد گله گوشم گم شده...

شازده دوماد خنده میکرد تو جیبم قایم شده! (نقص دوم:این داماد مگه مریضه واسه یه گوشواره اشک عروس رو در میاره!)

ای یار مبارک بادا،انشالله مبارک بادا،،،،بادا بادا مبارک بادا،انشالله مبارک بادا....

کی تو حجله؟کی تو حجله؟آقا آرش با زنش...

کی بگرده دور حجله؟خواهره کوچیکترش! (نقص سوم:اگه عروس و داماد تو حجله ان دیگه خواهره چرا مزاحمشون میشه!)

ای یار مبارک بادا،انشالله مبارک بادا،،،،بادا بادا مبارک بادا،انشالله مبارک بادا....

همزمان که این شعر رو میخوندن من داشتم عسل میدادم به آرش...همون موقع هم شیدا داشت دمه گوشم میگفت نوبت من که شد دست آرش رو گاز بگیرم که انگشتم سوخت!!!!! آرش موقع عسل خوردن انگشتمو گاز گرفته بود! یه لحظه حواسم رفت سمت سوزش دستم و یادم رفت در چه موقعیتی هستم،جیغ زدم و آرش رو هل دادم عقب و انگشتمو کشیدم بیرون!همه ریسه میرفتن از خنده!....بدجور گاز گرفته بود...جای دندوناش قرمز شده بود...خودشم میخندید و واسم شکلک درمیاورد!نوبت منم شد و منم سعی کردم گازش بگیرم، ولی آرش خیلی ریلکس گفت: انگشتمو گاز گرفتی یا ناز کردی؟؟!!

بعدش کیک... اول ارش به من کیک داد و وقتی نوبت من شد حسابی اذیتش کردم.. چنگال رو میبردم جلو،تا دهانش روباز میکرد میکشیدم عقب و بهش نمیدادم... سه چهار بار اینطوری کردم، دفعه ی  آخر اومد دستمو بگیره که سریع کیک رو گذاشتم تو دهن خودم!!!!!!

 علی(پسر دایی آرش) ارگش رو اورده بود تو حیاط و آهنگ درخواستی میزد.............موقعی که قرار شد من با ارش برقصم اعلام کرد به درخواست آقا داماد آهنگ (بانوی گل ها) رو میزنه.......خیلی تعجب کردم!این آهنگ خیلی قدیمی بود و فکر نمیکردم غیر از مامان و بابام که بچگی برام این شعر رو میخوندن،کس دیگه ای اینو بلد باشه!

یاسمن، بانوی گل هایی...

عشق من، تو چقدر زیبایی...

دو چشمت،چقدرِ قشنگه....

صورتت،مثله قرص ماهه...

هرچی گله یاسه،فدای احساست...

هرچی گله پونه،واسه تو توی خونه...

یاسمن....عشق من....یاسمن....عشق من.....

تو دختر قصه ی شاه پریونی...

هرچی ازت بگم کمه خودت میدونی...

یاسمن زیبا گل باغ جوونی...

کاشکی فقط یکشب پیش من بمونی...

بدبختی خجالتم میکشیدم برقصم...

عده ای از دوستان و آشنایان رفتن ولی فامیل های نزدیک بودن که بارون گرفت! برای اونموقع خیلی عجیب و جالب بود...با بارش بارون مجلس مختلط شد...زیاد طول نکشید که بارون بند اومد و اینبار همه با هم به حیاط رفتیم! اول کردی رقصیدیم،بعد لری و بعد ترکی! با اون کفش ها نمیدونم چه جراتی داشتم که ترکی میرقصیدم!!!!!!!! هرکی هم شاباش میریخت سرمون،آرش خم میشد و خودش جمع میکرد و میداد به من!!!!!!!!!!!!!!....

آخرای مجلس بود که بابا،مامان،پدری،مادری،یاسین،پدر آرش،شیدا و خسرو که ترنم بغلش بود،من و آرش رو اوردن وسط و دورمون حلقه زدن و باز هم علی اعلام کرد به درخواست حلقه زنندگان! شعر یاسمین رو میخونه!

همیشه از اینکه کسی بهم بگه یاسمین بدم میومد ولی اون لحظه فقط به مفهموم شعر فکر میکردم...(یاسمین،تلفظ عربیِ اسمه یاسمن هست!)

میدونم که یه روز،به وقت نوجوونی...

میشی همدم عشق و هم زبونی.....

میگی به عشق اسیری،اجازتو میگیری..

میخوای بشی قشنگ ترین عروس دنیا...

میزاری عروسک هاتو واسه ی ما...

این آخر کاره،رسمه روزگاره...

این آخر کاره،رسمه روزگاره...

به اینجای شعر که رسید رفتم دست انداختم گردن بابام و بغضم با صدای بلند ترکید... بابا هم با من گریه میکرد...بعد مامان و پدری و مادری...تو بغل همه یکی یه دور دل سیر گریه کردم.... تو بغل یاسین بیشتر از همه...تمام پیرهنش خیس شد...بعد یکی یکی عموهام و دایی هام و خاله هام و عمه هام و خلاصه هر کسی که بهم محبت کرده بود و باهاش خاطره داشتم...بین فامیل های آرشم همین وضعیت بود...

دیگه مهمانی تموم شده بود و همه قصد رفتن داشتن که پدر آرش سوئیچ یه ماشین داد دست آرش و عنوان کرد که هدیه ی مادر آرشه برای تبریک پیوندمون.............من و آرش دویدیم تو کوچه و ماشین رو دیدیم....یه مورانو ی سفید رنگ.... خیلی خوشگل بود... همیشه از ماشینای شاسی بلند خوشم میومد...آرش بدجور کیف کرده بود....

به مناسبت شیرینی این ماشین،قرار شد جوون ها رو ببریم همون شب بیرون و خیابون گردی کنیم...آرش رفت خونه که لباساشو عوض کنه و منم دوش گرفتم...وقتی آرش برگشت همه ی جوون ها ریختن تو ماشیناشون....شیدا خیلی تلاش کرد که کسی سوار ماشینه ما نشه و خودمون تنهایی افتتاحش کنیم ولی اولین نفری که باهامون اومد ترنم بود که چسبیده بود به آرش!!!!نصفه شبی یه مردم ازاری راه انداختیم تو خیابون که نگو!!!!!!! از همون اول آرش جای بوق رو به ترنم نشون داد و ترنم هم با تمام قدرت فشارش میداد که صدای بوقش در بیاد... همه ی ماشینا فلشر هاشون روشن و بوق میزدن و صدای نوارها زیاددددددددددددددددد........

وقتی برگشتیم خونه، منو آرش رفتیم رو پشت بوم... تا نزدیک اذان صبح اونجا بودیم... دفتر ثبت وقایع رو دادم به آرش و بهش گفتم راجع به امشب بنویسه با همون سبک خودم.. بعد از توضیحاتم آرش فهمید باید چه  جوری بنویسه:

امشب آرش و گل یاسمنِش،عهد بستن تا آخر عمر محرم اسرار دل همدیگه باشن!!!!!!!




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ دوشنبه 2 مرداد 1391 ] [ 11:06 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :