تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلاممممممممممممممممممممممممم.......

بپرین ادامه و نظرم بدید.......

تا دو روز نمیام همتون میاید دنبالم میگردید ولی وقتی میام غیب میشید!

آخه این رسمشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ویرایش نشده..............

خانواده ی خالم و عموها و عمه هام به همراه تنی چند از فک و فامیل تشریف اوردن....البته دختردایی هام نتونستن بیان...

تقریبا یک هفته قبل از عقد بود که میهمان ها اومدن وهمون روز من نوبت آرایشگاه داشتم که یه دستی به صورتم بکشم.... قرار بود بعد شام همه ی مهمان ها بیان خونه ی ما واسه همین من صبح رفتم آرایشگاه....پستمو کندن!!!!! نامردا یه ذره رحم تو وجودشون نبود... نمیدونم چرا این همه مو رو خودم تو صورتم نمیدیدم!!!! صورتم شده بود قرمز عینه لبو و تا تونستم عجز و لابه کردم و اشک ریختم!!!!اما با ماسکی که بعد از اون برام زد یه خرده از التهاب پوستم کم شد... بعدم آرایشگره خواست بره سمت ابروهام که منم غیرتی شدم و بهش ایست دادم!براش توضیح دادم که فعلا نمیشه دستی تو ابروهام ببرم....آرایشگره هم نشست با شابلون یه ابروی پهن و دخترونه درست کرد و چسبوند رو ابروهام و دورش رو محوکننده زد اونم 15 روزه...بعد از نیم ساعت که کار ابروم تموم شد یه نگاهی تو آیینه انداختم که از تعجب چشمام گرد شد....عجب ابروهایی درست کرده بود لا مصرف!!!! خیلی تغییر کرده بودم و به این نتیجه رسیدم که ابروهام رو درست کنم قیافم قشنگ میشه...البته قشنگ که هستم، قشنگ تر تر تر میشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

رفتم خونه...تا در رو باز کردم،یاسین از آشپزخونه اومد بیرون ...فوری شالمو کشیدم جلوتر و راه افتادم سمت راه پله...ازکنار یاسین که رد شدم سلام کردم و پرسیدم مامان کجاست... اما در یک حرکت ناگهانی شال رو از سرم کشید و ایستاد جلوم...سریع سرمو انداختم پایین که متوجه نشه...

یاسین:تو چرا اینقدر قرمز شدی؟کجا بودی؟

من:پیش دوست مامان...

یاسین:آها...انوقت این دوست مامان سیلی زده بهت که اینطوری شدی؟

من:تو افتاب پیاده روی کردم گرمم شده.........

یاسین:منم که کودن،باور کردم!!!!!حناق بگیری اینقدر دروغ میگی.حداقل سرتو بیار بالا ببینم چه شکلی شده!(رو که نیست!!!!)

سرمو اورد بالا و تا دیدم ابروهاشو داد بالا و با تعجب گفت:ایول بابا،دستش درست چه کرده!!!! میمردی از اول راست میگفتی...من که کودن نیستم نفهمم کجا بودی...مامان گفت کجا بودی و متذکر شد به روت نیارم....ولی میدونی که من کِرم دارم!!!!!!!!!!!!!

من:خیلی بیشعوری....دروغ نگفتم...آرایشگره دوست مامانه و منم پیاده اومدم خونه....

یاسین یکدفعه انگار یه چیزی یادش اومده باشه،صورتن منو محکم گرفت تو یه دستش و با صدای بلند داد زد:ماااااااااااااااااااماااااااااااااااااان................

مامانم از گلخونه اومد بیرون و پرسید:چیه؟چته نعره میکشی؟

یاسین:نعره نکشم........

صورت منو چرخوند سمت مامان و گفت:این چه ریختیه؟ واسه چی این بلا رو سرش اوردن؟

مامانم که تازه متوجه تغییرات فاحش من شده بود با دست زد به قفسه ی سینش و گفت: الهی واست بمیرم،چه بهت میاد....

یاسین:چه بهت میاد؟!میخوام نیادددددددددددد... واسه اون پسره ی خودشیرین رفته اینطور کرده؟

مامان:درست حرف بزن...پسره اسم داره و اسمشم آرشه.نبینم دیگه اینجور صداش کنیا...گرفتی؟

منو یاسین داشتیم شاخ در میووردیم!!!!!لفظ ((گرفتی))از زبون مامان خیلی سنگین بود!

یاسین:نمیشه که ....چه طور این همه سال جلو ما با ریش و سیبیل بود حالا رفته برای اون آقا صفا داده به صورتش؟ آخه من با این رگ غیرت متورم شدم چی کار کنم؟!!!!!!

مامانم داشت به جمله ی آخرش میخندید ولی من حرصم گرفت: ریشو سیبیل چیه؟!؟!؟!؟ مگه من ریش و سیبیل داشتم که اینطوری میگی؟ فکر کردی منم مثله تو ام که صورتت مثله سمبادست؟!

یاسین:حتما داشتی که الان سرخ و سفید شدی! وجدان غیرتیم میگه برو بزن پسره رو لهش کن ولی وجدان معرفتیم میگه باید ممنونش باشی که داره از شر خواهر لوس،خلاصت میکنه! الان تو مرحله ی بدی هستم...این دو تا وجدان ها افتادن به جون هم! اوووووووووووووووووووف....

من:میگم روانی هستی نگو نه!

یاسین:تو اصلا میدونی شعار امسال بسیجی ها برای ازدواج چی بوده؟

من که فکر میکردم چیز خیلی مهمی باشه،گفتم:نه نشنیدم.....

یاسین:توپ،تانک،دستِ بیل..........دختر فقط با سیبیل!!!!!!!!!!!!!!

واسه اینکه با ناخنام چشماشو در نیارم دوید تو اتاقش............................

.

شب مهمان ها تشریف اوردن ولی بابام هنوز نیومده بود...اول دختر خاله هام که به شدت براشون پر پر میزدم:ندا که بهار سال قبل نامزد کرده بود ونُها که اول دبیرستان بود...بعد پسر خالم، نادر ....

رفتم سمت ندا و خالم و خوش و بش کردم و رو کردم به نها که یه نشکون از بازوم گرفت و گفت: طرفه من نمیای وگرنه گازت میگیرم!چرا نگفتی میخوای شوهر کنی منم بگردم واسه خودم یکی شو پیدا کنم؟!؟!؟!؟!؟!؟

نادر:نهااااااااا....

نها: نها و درد! چیه؟ به من که رسید آسمون تپید؟! خب منم شوهر میخوام....یاسمن شوهرت برادر نداره بگیریش واسه من؟؟؟؟؟؟

من:ببر صداتو...هی شوهر شوهر میکنه.... حالا کو تا شوهر!!!!!

برگشتم سمت نادر که باهاش احول پرسی کنم...تا دیدم ابروهای نادر بالا رفت یادم به ابروهام افتاد و فوری شالمو کشیدم جلو.....حالا با شوهر خاله شوهر عمه و عموها و دایی هام چه میکردم؟؟؟؟؟؟اه ه ه ه ه ه ه ه .......چقدرم مرد داشتیم تو فامیل!!!!!!!!!!!! تازه بابام مونده بود... یه جور دیگه از بابام خجالت میکشیدم....وای عمو احمد رو چه کار کنم؟!!!!!!! تا این 15 روز بگذره 15 کیلو کم میکنم از خجالت!!!!!!

دایی ها و شوهر خاله و عمه رو با زیر انداختن سرم پیچوندم ولی عموهام رو نمیتونستم مخصوصا عمو بزرگم!

عموکوچیکم تا اومد داخل بغلم کرد و منم از فرصت استفاده کردم و چسبیدم به سینش که یه موقع هوس نکنه به صورت نگاه بندازه و روبوسی کنه!!!! اما از پشت شونه ی عموم، پویان رو دیدم که زل زده بود به من.........ای خدا رحم کن..چه گیری افتادم ها!!!!!!!اصلا ابروی قشنگ نخواستم....چقدرم که جلب توجه میکرد!!!!!!!

بعد از عمو،با پویان و علی و عرفان و خانمش حال و احوال کردم که این عرفان تا میتونست موذی بازی دراورد و تمام حرفایی که تو دل علی و پویان بود رو با اشاره به ابروهای من گفت و خندید... دلم میخواست خفش کنم!!!!!!

رسیدیم به عمو بزرگم و خانمش... زن عمو1 تا وارد شد،کل کشید و سکه ریخت رو سرم و منم به بهونه ی اینکه سکه به شالم گیر کرده،خوب شال رو اوردم جلو و با عمو1 روبوسی کردم........و به همون بهانه پدری و عم احمد...خدا بیامرزه اموات زن عمو1 یه بهونه دستم داد!

الکی تو آشپزخونه میچرخیدم و فروزان هم پشت سرم هی از مدل ابروهام تعریف میکرد و قربون صدقم میرفت........پدری و عمو1 مدام صدا میزدن که برم تو سالن بشینم...علی و عرفان و پویان که مثلا نامحرم بودن،منو دیده بودن هرچند مستقیم به روم نیوورده بودن ولی خب............ پس پدری و عمو هام دیگه هیچ...بالاخره  باید برام عادی میشد....خواستم برم تو سالن که به ذهنم رسید که اگه برم حتما پدری یا عمو1 تو جمع چیزی میگن و دیگه نمیشه جمعش کرد..... به بهانه ی سر درد رفتم تو اتاقم.....بعد از حدود نیم ساعت عمو1 اومد دنبالم...صدای عمو رو که شنیدم ملافه رو کشیدم رو سرم و ساعدمم گذاشتم روش که از محکم کاری عیب نکنه!

عمو1:به به عروس خانم...تنهایی کجا رو سیر میکنی؟ به یار می اندیشی و در فکر وصالی؟!

من:نه عمو سرم یه کوچولو درده....شما برین پیش بقیه خوب شدم میام.....

 عمو1:بیرونم میکنی؟

من:نه فقط خواستم بگم راحت باشین....

عمو1:تو نباشی تمام جمع پایین ناراحته...مثلا به خاطر تو جمع شدن ها.... دختر خاله هات... زن عرفان...خاله فروزانت...همشون الان دارن جلز و ولز میکنن تا باهات راجع به جشن صحبت کنن...تازه،الان پویان داشت اعتراف میکرد که خیلی وقته نیومده اینجا....

راست میگفت.....از شب تولد سال قبلم که با خواستگاری امین به فنا رفت و من اعلام کردم اگه خواستگار بیاد آتیش بازی راه میندازم،پویان دیگه اینجا نیومده بود.......

عمو1:دخترمن،الان همه میرن آفتاب میگیرن و برنزه میشن بعد تو چه جوری سفید تر شدی؟

تو دلم داشتم فحش به خودم میدادم و میگفتم:ای ی ی ی ی ی ی ی ی خدا! چرا آقایون تو اینجور موارد اینقدر باهوشن؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

من:سفید نشدم،شاید واسه سردرد رنگم پریده.....

عمو با یه حالت بامزه ای گفت:غلط کردی که رنگت پریده!پس این لپای سرخ و هلویی چیه؟!

واسه عوض کردن بحث گفتم:سر زن عمو هم همینطوری شیره می مالی؟

عمو1:نه دیگه...زن عموت جریانش جداست...ایشون تاج سر بنده ست و سرش عسل میمالم نه شیره!تازه اونم عسل مرغوب و در شرایط متفاوت تر!!!!!

من:عمو،شما هم آره؟

عمو1:هم من آره،هم بابات آره، هم بابا ی بابات آره، هم بابای شوهرت آره، هم اون شوهر صلواتیت آره!.........آره و آجرپاره.....خجالت نمیکشی دختره ی بی حیا میخوای از من حرف بکشی؟! بابات یه پا استاده ماشالله....

من:اختیار دارید....شاگردتونه!

عمو1:برو دختره ی چشم سفید،برو...ما زن گرفتیم استاد شدیم،شما شوهر نکرده استادین!!!!!بزار شوهر کنی یه استادی ببینی که شاگردی بابات یادت بره!....راستی تو تب نداری؟ شاید سرما خرده باشی؟ بردار ملافه رو ببینم تب داری یا نه.........

خندم گرفت...با چه حرکت زیرکانه ای میخواست خجال منو بریزه.... دستمو گذاشتم رو صورتش و گفتم:نه عمو،تب ندارم.....

عمو:بزن بالا این چفیه رو...از رو پیشونیت مشخص میشه نه از دست....

من:عمو چه کار داری به این ملافه؟

عمو:دختر کاری نکن به زور متوسل بشما!

من:شما چیزی میدونید؟

عمو:از دونستن که خیلی چیزا....فقط الان میخوام راحتت کنم!

من:لابد بعدش هم بشینیم راجع به مدلش با هم مشورت کنیم!

عمو خنده ای کرد:نه دیگه اون تخصص خانماست!

من:کی بهتون گفت؟(حدس زدم کار فروزان باشه!)

عمو:بپرس کی نگفت!الان بحث داغ محفل پایینِ خانم ها همینه....آقایون هم سروپا گوش شدن تا از جیک جیک این زن ها چیزی دستگیرشون بشه! بزن کنار این ملافه رو تا منم نظرمو بگم...

بالاخره ملافه رو از سرم برداشتم...عمو اول یه قهقه ی بلند زد و بعد یه عالمه بهم تبریک گفت و برام آرزوی خوشبختی کرد و پیشونیمو بوسید....بردم جلو آیینه و منم که حالا خجالتم تقریبا ریخته بود داشتم با عمو سر مدل ابروهام حرف میزدم!

صدای بابام رو از هالِ بالا شنیدم که میگفت:پس یاسمن کجاست؟چرا نیومد استقبال؟

مثله فشنگ دست عمو رو کشیدم و بردمش بیرون و پریدم بغل بابام....اصلا حواسم به صورتم نبود....دست انداخته بودم گردن بابام و به قول داداشم داشتم خودمو لوس میکردم که بابا دو تا انگشتای شستشو کشید رو ابروهام و گفت: بابا خوشگل، بابا محشر!(با منه؟!) کی اینقدر خانم شدی؟!همین 12 ساعتی که نبودم؟! یاسمن خودتی؟

دیگه آب از سرم گذشته بود....شرم و حیا ناکارآمد شده بود! خوشم میاد همشون هم یه واکنشی نشون دادن و هیچ کس بی تفاوت نگذشت!باز خوب بود محوکننده بود اگه واقعا بلایی سر ابروهام اورده بودم دیگه چیکار میکردن!!!!!همشون هم به روم اوردن که ما فهمیدیم.... انگار خودم نمیدونستم چه غلطی کردم!!!!!!!به زور بابا و عمو رفتم پایین.... ایندفعه نوبت پدری و احمد بود... نشسته بودم جفت پدری که هی دست میکشید رو سرم و نگاه های محبت آمیز بهم می انداخت!

نادر رو کرد به ندا:پاشو برو اون موچین صورتیت رو بیار منم یه بلایی سر خودم بیارم که مورد لطف و محبت بی پایان پدری قرار بگیرم!

عرفان پرید وسط:ببین همین4تا دونه ابرو چه جایگاهی واسه آدم میسازه!

طبق عادت معمول علی خنثی بود،پویان که اصلا جواب سلامم رو هم نداد که برسه به اینکه بخواد راجع به من اظهارنظر کنه،یاسین که سر قضیه ی رگ غیرت کفری بود ولی در عوض عرفان و نادر مجلس رو دست گرفته بودن و هرچی هم خاله و زن عرفان بهشون چشم غره میرفتن تاثیری نداشت...بعد از اینکه خوبِ خوب حیثیت منو به باد دادن با چشم غره ی مادری همشون خفه شدن!!!!!!!!!(قربون چشمات،زودتر دست به کار میشدی!)....................

خلاصه که همه یه چیزی راجع به ابروهای بیچاره ی من گفتن و کاملا نشون دادن که متوجه این تغییر به ظاهر کوچیک و در باطن بزرگ شدن! و من همش با خودم فکر میکردم که اگه آرش ببینتم میخواد چه واکنشی نشون بده!!!! هر واکنشی نشون میداد قطعا من از خجالت آب میشدم!!!!

.

چند روز بعدش ،یه روز که یاسین از دانشگاه برگشت یه ساک قرمز دستش بود،دادش به من و توضیح داد که آرش اومده بوده تو دانشکدش و گفته این ساک لوازم منه که یادمون رفته خرید کنیم وچون وقت نداشتیم که بازم بریم خرید، شیدا هرچی که لازم دیده گرفته و سعی کرده به سلیقه ی من باشه.....بعدش هم یاسین اضافه کرد:به این آقا آرشتون میگین دفعه ی دیگه نیاد ساک سرخاب سفیداب بده دست من وگرنه طوری میزنمش که سایه ی بادنجونی پا چشمش کشیده بشه!!!!!

ساک رو باز کردم...پر از لوازم آرایش و عطر ولاک و گل سر و تاپ های دخترونه ...... به میز اتاقم نگاه کردم... تمام لوازم آرایش من یه فر مژه بود واسه اینکه بد میخوابیدم و صبح مژه هام برمیگشت تو چشمم و یه بوم لب که برای خشکی پوست لبم استفاده میکردم.... البته جدیدا فروزان یه ست رژلب برام گرفته بود که هنوز استفادش نکرده بودم و بقیه ی میزم کلکسیون عطر بود که حتی شیشه خالی هاشون هم نگه میداشتم.......................تازه فهمیدم منظور داداشم چی بود...

به یاسین گفتم:واسه چی داخل ساک رو نگاه کردی؟

یاسین:اومده یه ساک داده دستم،نمیشه که همینطوری بیارمش خونه.شاید توش سر بریده باشه، شاید مخدر توش باشه....هزار و یک احتمال داره!!!!!

.

4نفر از دوستام که خیلی باهاشون صمیمی بودم رو برای جشن عقدمون دعوت کردم.... نرگس و نسترن که مسافرت بودن و آیدا و یاسمن!!! یاسمن میخواست  درسته قورتم بده وقتی فهمید داماد همونیه که تو پاساژ طلافروش ها دیده!

.

.

.

روز جشن رسید.........................................

 

دوستان، تا حالا کلانتری رفتین؟! من چند روز پیش مشرف شدم: با آرش رفته بودم پارک و داشتیم صحبت میکردیم...آرش یه جمله ی خنده دار گفت و منم هرکاری میکردم نمیتونستم خودمو کنترل کنم که آروم بخندم!دوتامون با هم منفجر شدیم که همون لحظه سه تا از ماموران زحمتکش نیروی انتظامی جلومون سبز شدن!!!! بعد از چک کردن کارت شناسایی من و آرش، رسیدیم به نسبت! هرچی میگفتیم عقد کردیم و نامزدیم باور نمیکردن! بردنمون پاسگاه....افسر نگهبان میگفت به قیافه ی من نمیخوره شوهر داشته باشم.(این ابروها دردسری شدن واسه ما! مگه هرکس ابروهاشو برداشت شوهر داره؟اصلا مگه ابرو برداشتن مجوزشه؟!) آخرش پدر شوهرم اومد و شناسنامه ی آرش رو نشون داد تا رضایت دادن...تمام خوشی پارک رفتن رو زهرمارمون کردن آخرشم اسمشو گذاشتن وظیفه!!!!!!!!!

پیروز باشید و خندان................................




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ چهارشنبه 28 تیر 1391 ] [ 06:38 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :