تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممم..........

من برگشتمممممممممممممم............................////به درک!/////

احوالاتتون خوبه؟چه میکنید با فصل تابستان؟

به من میگن بشین برای کنکور بخون.......زورم میاد که نگووو! شوهر درسخون هم مصیبتیه ها! آرش خان رفتن ترم تابستونه گرفتن که منم مجبور بشم درس بخونم....آی حرصم میگیره...... هرچند تا الان زیاد نخوندم چون از 7تیر تا حالا پشت سر هم جشن تولد،خواستگاری،نامزدی،عقدکنون،عروسی و............. دیگه بریدم!!!!!! از هفته ی دیگه دوباره شروع میشه.....فکر کنم از ابتدای خلقت آدم فامیلای ما عروسی نکرده بودن و همشو گذاشتن واسه امسال!!!!!!!!!!!!!

خوب دیگه برید ادامه .....مزاحم اوقات طلاییتون نمیشم..............

راستی دیدی اسپانیا برد؟!؟!؟!ندیدی؟!؟!؟خب برید ببینید...خدایی حقشون بود..... داداشم آلمانی داره جز میزنه همینطور....!!!!!!!!!

همراه فروز و شیدا و آرش رفتیم ست ساعت خریدیم...شیدا گفت که فراموش کردیم سرویس طلا بگیریم و منو بردن که انتخاب کنم...با دید قیمت سرویس ها برق از سرم پرید!!من زیاد اهل طلا نیستم وبا اینکه حساسیت دارم ولی نقره و بدلیجات رو ترجیح میدم واسه همین از قیمت طلا خبر نداشتم........یه سرویس خیلی قشنگی رو انتخاب کردم که خدایی سعی کردم تا اونجا که میشه از بین اونایی که مناسبترن انتخاب کنم....شیدا باهام دعوا میکرد که باید اونی که خیلی تو دلمه رو بردارم چون یادگاری میمونه و آرشم دم به دقیقه میگفت که اصلا پولش مشکلی نیست........اما دلم نمیومد که خیلی آرشو تو خرج بندازم...واقع هم انصاف نبود که اون در کنار درس خوندن کار هم بکنه و منی که تازه قرار بود وارد زندگیش بشم تموم پس اندازشو اینجوری حروم کنم...هر چند وظیفش بود و خودش هم از اینکه برای من خرید میکرد خیلی خوشحال بود ولی من نمیتونستم خودمو راضی کنم... اگه سرویس طلا نمیخریدم که نمیمردم...............................

من:اینا زیاد تو دلم نیست.....نزدیک عروسی میگیریم حالا نمیخواد....

شیدا:میریم یه جای دیگه هرکدوم رو پسندیدی بردار....سر عقد باید داماد سرویس رو بهت هدیه بده.....

از اون مغازه خارج شدیم....آرش و شیدا یه کم جلوتر داشتن راه میرفتن و آرش به شیدا میگفت یه جوری به من حالی کنه که نگران قیمت نباشم و هرچی دلم میخواد بخرم.....

فروز دستمو گرفتو فاصلمون رو باهاشون بیشتر کرد:چرا اینقدر نه میاری؟ پسرِ که میخواد واست خرج کنه تو چرا اینقدر میچزونیش؟!

من:چه چزوندنی! گناه داره فروز اینقدر خرج بیفته گردنش....

فروز:من نمیگم بریز و به پاش کن .میگم حالا که اون بیچاره دوست داره واسط خرید کنه نزن تو ذوقش.... بالاخره زن گرفتن خرج داره دیگه......

من:خب نزدیک عروسی میخرم....

فروز:آخرش که باید بخری،الان گرفتی نزدیک عروسی گرون ترشو باید بخری...طلا که پایین نمیاد....

من:آخه داره پول جمع میکنه که باهاش ماشین بخره....حالا من بردارم همشو بدم جای طلا؟! خداییش بی انصافیه...

فروز: تو خیلی هم با انصافی که به فکر جیبشی ولی نذار اینو بفهمه...یه مرد وقتی برای زنش خرج میکنه خیلی خوشحال و اصلا به این فکر نمیکنه که داره ولخرجی میکنه یا ممکنه پس اندازش ته بکشه...برعکس وقتی که نمیتونه اینکارا بکنه احساس ضعف میکنه و فکر میکنه آدم بی مصرفیه که قادر نیست هزینه ی زندگی زنشو تامین کنه.... الان آرش خوشحال که میتونه برای تو هزینه کنه...الان حس میکنه واقعا یه مرد شده ،مردی که میتونه زندگی خانوادشو تامین کنه...الان حس میکنه که واقعا مستقل شده و میتونه خانواده تشکیل بده.......اینکه تو به خاطر قیمت چیزی نخوای اونو بخری،خیلی میزنه تو ذوقش و تمام افکار مثبتی که بهش القا میشده،منفی به خوردش میره.....اگه میخوای به فکر جیب شوهرت باشی،خیلی هم خوبه و من تشویقت میکنم که از حالا ادامش بدی اما پیش شوهرت ازش صحبت نکن چون اونوقت فکر میکنه تو به عنوان یه مرد قبولش نداری.....

من:پس برگردیم همون سرویس رو بخریم؟

فروز:برگردیم ولی دیگه اینطور نباشه که پس فردا وارد زندگی مشترک شدین،دستشویی هم نری که مبادا گشنت بشه ها!!!!!!

من: اِ فروز.......

آرش و شیدا رو صدا زدیم و برگشتیم به همون مغازه و من سرویسی رو که هم به دلم بود هم قیمتش مناسب بود خریدم.... بعد هم آینه و شمعدان و یه سری از وسایل سفره عقد........

رسیدیم به لباس.....اول قرار شد من بگردم دنبال لباس چون آرش میگفت خانم ها مشکل پسندترن!واقعا هم من خیلی رو لباس حساسم هرچند همیشه ساده میپوشم و هیچ تیپ خاصی ندارم ولی رو انتخابش خیلی حساسیت نشون میدم وخیلی سخت انتخاب میکنم!

وارد یه مغازه شدیم با انواع و اقسان مدل های لباس زنانه ....اولش شیدا و فروز میخواستن واسم لباس پف دار بخرن مثله لباس عروس ولی به رنگی غیر از سفید ولی من مخالفت کردم و گفتم نمیخوام پفی باشه واسه همین رفتیم به اون مغازه.....

یه نگاه کلی به لباس ها انداختم ولی چیزی توجهمو جلب نکرد....شیدا و فروز با یه عالمه لباس اومدن سمتم و هر کدوم لباسایی انتخاب کرده بودن.....آرش با دین اون دو تا صندلی رو کشید بین ما و نشست روش و گفت:منم میتونم نظر بدم؟

من:بله...

آرش:خب اول شما بپسند بعد منم همونو میپسندم!

شیدا:اگه قراره خوده یاسمن بپسنده دیگه تو چی میگی این وسط ؟

ارش:اگه من مهر تایید بهش بزنم بیشتر خوشش میاد...تازه خودشم سلیقش خوبه...نمیبینید منو انتخاب کرده!

خندم گرفت...یاده خودم افتادم که شب بله برون میگفتم آرش چون با سلیقه بوده منو انتخاب کرده..پس اونم همینجوری فکر میکرد!خواستم ربطش بدم به اعتماد به نفس دیدم خودمم همین افکار رو دارم در صورتی که اعتماد به نفسِ انچنانی ندارم ...گذاشتن به پای شوخ طبعیش چون خودمم به شوخی اینو مطرح کرده بودم ولی این طبیعت یه جورایی از آرش بعید بود!!!!!!

اول شیدا لباسایی که اورده بود رو نشون داد...اکثر لباسایی که رو میکرد ماکسی و بلند بودن بعضی ها دنباله دار بعضی ها چاکدار و همشون از دم بدون بالا تنه!!!!یا دو بنده،یا یکطرفه،یا دلبری،یا گردنی،یا دکلته..............رنگاشون هم شاد و روشن......

هیچ کدوم رو انتخاب نکردم.... دلم نمیخواست اولین باری که قرار بود آرش منو به عنوان همسر آیندش ببینه همچین لباسایی بپوشم...درسته که ما به هم محرم میشدیم ولی دلم نمیخواست مثله دخترای فرصت طلبی به نظر بیام که فقط منتظره محرمیت بودم و بعدشم همه جوره جلوی شوهرم عرض اندام کنم!

از شوهر خالم که یه دکتر روانکاو هستن شنیده بودم که وقتی آقایون خانمی رو با لباس زننده یا نیمه برهنه در مجلسی غیر از خلوت عاشقانه ی دو زوج میبینه،اولین چیزی که به ذهنش خطور میکنه اینکه، اون زن حاضرِ برای رفع نیاز جنسیش با هر مردی رابطه برقرار کنه،با هر مردی!............. (نمیدونم کجای وب دیدم که یکی از دوستان گفته بود پسرا،دخترها رو ل.خ.ت فرض میکنن...اما میخوام بگم اینطوری نیست....قوه ی تخیل مردا اصلا توانایی اینجور تصورات رو نداره در حالی که اساسا برای اینجور تخیلات پردازش شده!!!! 90% مغز اقایون برای اینجور تصورات پایه ریزی شده ولی اون ها حتی توانایی استفاده از 10% رو هم ندارن شاید چون هیچوقت زن نبودن تا از ظرافت های اون با خبر باشن!!!! شاید به نظرتون عجیب بیاد ولی آقایون همون چیزهایی که میبینن رو درک میکنن...شاید قسمتهای پوشیده شده توجهشونو جلب کنه ولی قادر نیستن بخش تجسم ببخشن!!!! این از نظر علمی ثابت شدست...)

مسلما من نمیخواستم همچین آدمی به نظر بیام...این اولین دلیلم بود....دلیل دومم این بود که آرش هم مثله بقیه ی اقایون نیازهایی داشت که تا مدتی قادر به رفعشون  نبود و من دلم نمیخواست با اینجور پوشش ها قلقلکش بدم و اسباب ازارشو فراهم کنم.... و دلیل سومم: با اینکه همیشه تو خونه تاپ دکلته میپوشیدم ولی تو هیچ مراسمی همچین لباسایی نپوشیده بودم چون به نظرم صحیح نبود...حس میکنم با پوشیدن این لباس ها دارم خودمو به نمایش میزارم حتی تو جمع های زنانه....دلیل چهارمم اینکه من که تا حالا حتی پیش آرش بدون روسری هم نبودم نمیتونستم حالا یکدفعه ای این مدلی لباس بپوشم... بابا و داداشم که چندین ساله دارم باهاشون زندگی میکنم و خیلی هم با هردوشون صمیمی و راحت بودم از بعد سن تکلیف منو با تاپ معمولی هم خیلی خیلی کم دیده بودن چه برسه به آرش که تازه وارد زندگی من شده بود خیلی باهاش رودربایستی داشتم.... درسته که آرش میخواست همسر من بشه و با بابا و داداشم خیلی فرق میکرد،ولی اینجور یکدفعه ای هم نمیشد...قدم به قدم... استپ بای استپ!!!!!!!!!!!!!!

با این دلایلی که تو مغزم جوران میدادن لباسای شیدا رو نپسندیدم و نوبت فروز شد.......... فروز هم دوباره لباس هایی با همون مدل ها رو با کمی دخل و تصرف! بهم نشون داد که بازن نپسندیدم....خداییش بعضی هاشون خیلی جالب و قشنگ بودن ولی به موقعیت من نمیخورد!!!!

فروشنده که فکر میکرد واسه تولدم خرید میکنم یه لباس اورد داد دست فروزان به رنگ سرخابی........

فروزان پشتش به ما بود وقتی برگشت و لباس رو کامل دیدم کف کردم!!!!!!!!!!!!!!!  یه پیرهن دخترونه ی  سرخابی رنگ که به جرات میتونم بگم یقه و بالاتنه اصلا نداشت!(تا حالا دکلته ی اینقدر باز ندیده بودم!!!!) پایین تنه هم به سختی تا یه وجب زیر نشیمن گاه!!!!!شما فکر کنید مایوی یه تیکه!!!!!!!ولی خیلی قشنگ روش طرح زده بودن و سنگ کاری شده بود و در کل لباس خیلی زیبایی بود..........

فروز:آخی این چقدر قشنگه.........شیدا هم تاییدش کرد.....

من:فروز این چیه؟! مگه میخوام برم دیسکو؟!

آرش زد زیر خنده و گفت:راست میگه این چرا اینجوریه؟ حوله ی حموم داریم از این قشنگتر...با یه سنجاق وصلش میکنیم کیپ تنش میشه!!!!

شیدا چشم غره ای برای آرش اومد و گفت:چشه؟یه کم باز هست ولی خیلی قشنگه...

من:یه کم؟!؟!؟!؟!؟

فروز:اینو نمیتونی برای عقدکنون بپوشی ولی برای آتلیه رفتنتون خوبه....

من:نه واسه آتلیه هم خوب نیست..... حالا کو تا آتلیه...اول باید لباس شب عقد رو بگیرم....

از اون مغازه اومدیم بیرون...جاهای دیگه هم سر زدیم ولی بازم همون مدل های تکراری...آخرش با پیشنهاد و اصرار فراوان این جانب رفتیم پارچه خریدیم که بدیم زندایی خیاط و هنرمندم واسم به مدل دلخواه یکی بدوزه! پارچه ای که گفتم شیری رنگ بود با گل های خیلی کوچیک که با رنگ سرمه ای نگین دوزی شده بود... منم عشق ترکیب شیری و سرمه ای برای آرشم همون ترکیب کت و شلوار و کراوات خریدیم که ست بشیم!!!!!!!!

برای کفش گرفتن هم خیلی با فروز و شیدا چونه زدم! آرش زودتر از من پسندید و خرید ولی من مشکل داشتم.....فروشنده تا میفهمید واسه مراسم عقد میخوایم میرفت کفش های پاشنه بلندی برام میوورد که حتی با نگاه کردن بهشون احساس خطر میکردم!

آرش و شیدا و فروز پیله کرده بودن به یه جفت کفشِ پاشنه 10سانتی سوزنی که از شانس شیری رنگ هم بود و خیلی قشنگ!

هرچی گفتم نمیخوام قبول نکردن و به اجبار پوشیدمش.... نمیتونستم راحت بایستم چه برسه به اینکه بخوام راه برم.....با سلام و صلوات ایستادم و دو قدم جلو رفتم که هی کجکی میشدم! ولی احساس میکردم قَدَم دو برابر شده....قبلشم گفشه پاشنه بلند پوشیده بودم ولی چون زیاد پیاده روی میکردم کفش های عروسکی رو ترجیح میدادم و این پاشنه بلندا فقط برای مجلس های خاص بود ولی تا اون موقع 10سانتی نپوشیده بودم!!!!

فروز:چه بلند شدی....برو وایسا پیش آرش ببینم پقدر اختلاف دارین...

به زور رفتم کنار آرش...اختلاف قدیمون خیلی کمتر شده بود...

فروز:آرش خان چند سانتی؟

آرش:شاید 184یا185...........

فروز:بفرما یاسمن خانم...هی گفتم نرو بسکتبال و ژیمناستیک اینم نتیجش.... دربیار این کفشارو هم قده بابات شدی!!!!

((((نکته:من ژنتیکی قد بلند نیستم و اگه در دوران قبل از بلوغ بسکتبال و ژیمناستیک نمیرفتم الان بلند قد نبودم و زیر160 بودم!))))

شیدا:چرا؟خوبه که...

فروز:زن و مرد باید حداقل ده سانتی با هم اختلاف قدی داشته باشن تا خوب به نظر بیان....

خلاصه که بعد از کشمکش های فراوان یه کفش با پاشنه ی مناسبتر و قابل تحملتر باز هم به رنگ شیری خریدیم .................

.

.

.

به مراسم عقد نزدیک میشدیم و ما منتظر تشریف فرمایی مهمانان از سراسر ایران بودم!!!!!!!!!!!!!!

.

جواب نظرخصوصیه  .honey_youngi.:

واقعا شرمنده که دیر جواب دادم.... یکدفعه ای یادم اومد.....

خوشحالم که تو هم به جمع خوانندگان اضافه شدی و به دوستای گلتم سلام برسون!

من ترک تبریز هستم ولی به خاطر یه سری اتفاقات الان در جنوب کشور زیست میکنم.... از اسمتم معلومه عشقه یونگ سنگی!دوست منم (آیدا) طرفدار سرسختشه...البومه جدیدش که اومد بیرون مغزمو ترکوند از بس قربون صدقش رفت!

ماچشم کردم که به دلت نمونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یک بار گفتم و بازم میگم: اهل چت کردن نیستم.............

هانی جان فکر نمیکنم نیازی به این باشه که رو نویسی کنی....سعی کن دفترت رو از اتفاقت قشنگ زندگی خودت پرکنی.....امیدوارم به عنوان یه اونی حرفمو بپذیری...........................

امیدوارم ناراحت نشده باشی .....

ممنون از لطفت و نظرات خیلی پر انرژیت......... موفق باشی.........

خدانگهدار شما خوانندگان گرامی...............




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 05:04 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :