تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

 سلام دوستای گلم خوبین؟؟

ببخشید دیر شد..اینم ادامش..پارت 3


اونم زد توی سرم و من به همراه دوستم رفتیم.اون روز تا آخرین لحظه که من برم کلاس سینا و دوستش (نادر)همش دنبال ما میومدن این ور اونور و سینا هی حرف خودشو تکرار میکرد!اما من زیر بار نمیرفتم...من سینا رو دوست داشتم و نمیتونستم هیچ کس دیگه ای رو به عنوان دوست پسرم انتخاب کنم!

روزها از پی هم میگذشتن و من هر روز سینا رو میدیدم و علاقم بهش بیشتر میشد...دیوونه شده بودم و دیگه چیزی برام مهم نبود...نمیتونستم روی درسم تمرکز کنم...همش قیافه سینا جلوم بود ومنم توی رویاهای خودم غرق میشدم که یه روز میاد که سینا منو دوست داشته باشه!توی خونه کسی با من کاری نداشت...خواهرم کنکوری بود و توی خونه حرف حرف مادرم بود!یعنی من نه کسی رو داشتم باهاش حرف بزنم نه کسی بود که بفهمه من چرا عوض شدم!مامانم قدغن کرده بود پامو بذارم پشت در اتاق خواهرم تا مبادا با حرفای چرت و پرت و بچه گونم تمرکزشو برای درس ازش بگیرم!بذارین حالا که به اینجا رسیدم کمی از زندگی شخصیم بگم!من وقتی مامانم برام حامله شده بود از اینکه منو به دنیا بیاره پشیمون شده بود و هر طوری که بود میخواست منو از بین ببره.اون طور که خودشو اطرافیان(خاله،زندایی و عمم)بهم گفتن حدود 24 تا آمپول زده اما من جون سخت تر از این حرفا بودم...نمیدونم چه حکمتی داشته که خدا همون موقع نذاشته من راحت شم و منو وارد این دنیا کرده...یه دنیای کثیف که زندگی توش هیچ ارزشی نداره!خلاصه نه آمپول ها اثر کرده و بعدشم پدرم و مادربزرگم نذاشتن بیشتر از اون تلاش کنه و بالاخره من به دنیا اومدم!من از همون بچگیم خیلی چیزا دیدم که متوجه شدم بین من و بچه ها دیگه کمی فرق هست!البته شاید به این خاطر بود که رفتار من با اونا فرق میکرد!من نمیتونستم مثل خواهرم آروم و ساکت باشم...پر حرف بودم و بچه!بهم میگفتن زیاد حرف میزنم و خرابکاری میکنم!وقتی بچه بودم خواهر بزرگم منو همیشه ضایع میکرد!هر وقت داخل جمع دخترای فامیل بودیم نمیذاشت من بشینم اونجا و منو از اونجا می انداخت بیرون(البته الان خودش میگه خوشحاله که خواهرش اون کارو میکرده).من خواهرو خیلی دوست داشتم خیلی زیاد..دلم میخواست به همون اندازه که به اون یکی خواهرم توجه میکنه به منم توجه کنه!همیشه خواهر دیگمو میبرد بیرون!اما حتی یه بار منو بیرون نبرد...به جز وقتی که من رفته بودم پیشش شهرستان(خواهرش توی شهرستان کارمند بود و توی پانسیون زندگی میکرد)اما وقتی توی همین شهر خودمون بود هیچ وقت حتی تو دوران نامزدیشم منو بیرون نبرد و همیشه اون یکی خواهرم همراهش بود!حتی من با زبون خودمم میگفتم آبجی بذار منم باهاتون بیام اما میگفت نه!حتی مادرمم طرف اونو میگرفت!همه افراد خانواده خواهر وسطمو خیلی دوست داشتن و همیشه ازش تعریف میکردن...خوشبختانه خواهرم خیلی دختر خوبی بود و هیچ وقت از موقعیتش سو استفاده نکرد که منو اذیت کنه!روزها اینطوری گذشتن تا همین خواهرم کنکوری شد!از همون روزا من زندگیم وضعش بدتر شد چون حداقل گاهی با خواهرم حرف میزدم و دردو دل میکردم اما حالا دیگه اجازه نداشتم برم سراغش!رفتار مامانم به کلی عوض شده بود دیگه به درس من اهمیت نمیداد!یعنی دیگه کسی منو نمیدید انگار که اصلا من نیستم...تنها علت افت تحصیلی من سینا نبود اولش خانوادم بودن!من روز به روز احساس تنهایی و کمبود محبت بیشتری میکردم اما به محیط اطرافم بروز نمیدادم!وقتی با خواهر بزرگ یا داداشم اینا حرف میزدم بهم میخندیدن و میگفتن من یه بچم!هیچ کس حرفمو قبول نمیکرد...از همون بچگیم همیشه بهم قول دادن حتی شده یه قول کوچیک، اما من همیشه منتظر موندم تا قولشونو عملی کنن!خوب حالا که کمی از زندگیم دونستین برگردیم سر ماجرای عشقیم!

کجا بودم؟....آهان...

روزها گذشتنو گذشتن و وضع به همین صورت بود!اما یه چیزی اضافه شده بود اونم اذیت های بیش از اندازه سنا و دوستاش بود!توی مدرسه همه فهمیده بودن که من و سنا با یه پسر دوستیم و سینا فقط سنا رو دوست داره و ستاره هیچه!هر چی از دهنشون در می اومد به من میگفتن حتی یه لحظه هم راحتم نمیذاشتم!از شانس بد من دوست صمیمی سنا هم توی کلاس ما بود و اونا هر روز به این بهانه میومدن کلاس ما و از همون لحظه اول ورود متلک هاشون شروع میشد کل کلاس دیگه میدونستن و بعضی ها میخندیدن و اونایی که دوستم بودن ناراحت میشدن!

چند روز دیگه هم گذشت و روزی رسید که من همیشه براش ذوق داشتم...یعنی روز ولنتاین!فکر میکردم که اون روز روزیه که سینا کاری میکنه تا همه بفهمن من براش ارزش دارم!(یادم رفت بهتون بگم رابطشون به حالت قبل برگشته بود و دیگه میشه گفت خواهر برادری نبود)من تمام پولامو جمع کرده بودم  تا براش هدیه بگیرم!از شانس اون روز کلاسم داشتم و از این بابت خیلی خوشحال بودم...چون نزدیک کلاسمون یه مغازه عروسک فروشی داشت و میخواستم از اونجا براش یه عروسک بگیرم.اون روز ما سری بعد از ظهر ها بودیم و این یعنی من قرار بود از مدرسه دربیام و به کلاس برم!دوستامم قرار بود باهام بیان...من انتظامات بودم مسئول بخش آبدار خونه(اون موقع ها انتظامات میذاشتن تا مراقب باشن بچه ها با دست آب نخورن و وقتی زنگ تفریح زده شد دیگه بهشون اجازه ورود به آبدار خونه رو نمیدادن)وقتی من داشتم میرفتم کلاسم دیدم سنا وارد حیاط شد.توی دستش یه چیزی داشت و مشخص بود که هدیه ایه که سینا براش گرفته وقتی منو دید یه پوزخند بهم زد و روشو کرد اون ور و رفت!منم تو دلم گفتم امروز سینا حتما برای منم چیزی میگیره و من چشم سنا و دوستاشو در میارم!

زنگ تفریح که زده شد دل من هری ریخت پایین!چون میدونستم الان بازم سنا و دوستاش میان کلاس ما و کارشون شروع میشه به همین خاطر سعی کردم زود از کلاس خارج شم اما اونا زودتر اومدن و من نتونستم برم چون نمیخواستم بهم بگن ترسو!سنا کادویی که سینا براش گرفته بودو باز کرد و به دوستش اسما نشون داد منم دیدم!یه هاپوی خوشگل بود توی اون  لحظه دلم خواست سینا برای منم یه چیزی مثل اون بگیره...یکی از دوستاش اومد طرفم و گفت:امروز ولنتاینه سینا برای تو چیزی گرفته؟من که هنوز سینا رو ندیده بودم گفتم:من هنوز سینا رو ندیدم!به تو هم ربطی نداره...

اونم با صدای بلند خندید و رفت پیش بقیه اونا هم زیر لب یه چیزی میگفتن و میخندیدن!تا عصر  همش دلشوره داشتم هر زنگ تفریح سنا و دوستاش میومدن و سوحان روحم میشدن برام تحمل حرفاشون خیلی سخت بود مخصوصا که پیش دوستام هر چی دلشون میخواست میگفتن!بالاخره زنگ آخر زده شد و من و دوستام به سمت کلاس حرکت کردیم!سینا و دوستاشم پشت سر ما بودن...وقتی سینا از کنارم رد شد دستش یه عروسک کوچولو دیدم که باهاش بازی میکرد...با صدای بلند بهش گفتم مبارکت باشه..

سینا:این؟...مرسی...قشنگه نه؟سنا گرفته...

پیش دوستام له شدم!حتی بهم نگفت ولنتاینت مبارک اما من بازم احمق بودم وقتی رسیدیم کلاس به بچه ها گفتم بیاین بریم مغازه عروسک فروشی

دوستم:ستاره واقعا میخوای براش کادو بگیری؟ندیدی چطور پیش دوستاش سکه یه پولت کرد؟ندیدی برات ارزش قائل نشد؟تو چرا اینهمه احمقی؟

-اون برام ارزش قائل نشد..من نمیتونم..من دوسش دارم میفهمی دوست داشتن یعنی چی؟

دوستم:این دوست داشتن نیست!تو فقط یه احمقی..یه بچه..

من به حرفاش اهمیت ندادم و دستشو کشیدم و با هم رفتیم مغازه...با تمام پولی که داشتم یه عروسک براش گرفتم ظهرشم یه شکلک ستاره به خاطر اسمم براش گرفته بودم!از اونایی که تو تولدا نصب میکنن(نخندین دلش میخواست یه همچون چیزیم بهش بده)بعد از اینکه از مغازه بیرون اومدیم من اطرافو نگاه کردم اما سینا رو ندیدم کمی رفتیم پایین تر و دیدم با دوستاش اون طرف خیابونن...حواسش به من نبود..منم هی بهش دست تکون میدادم تا منو ببینه!آخرشم دید و با اشاره گفت چی میگی؟

منم همون طوری با اشاره گفتم یه لحظه بیا!اما اون هم گفت نه نمیتونمب یام...انقدر بهش خواهش کردم تا قول کرد...یه مرده وقتی داشتم به سینا خواهش میکردم بهم نگاه  کرد وگفت خاک تو سرت!منم بدون اینکه توجه کنم رفتم بالا دوستامم فقط سرشونو تکون میدادن! وقتی سینا اومد گفت:ها چی میگی؟

منم ایستادم جلوش و کادوهامو گرفتم جلوش و بهش گفتم:ولنتاینت مبارک!

اونم کادوها رو از دستم گرفت خندید و گفت مرسی.منم چند ثانیه همون طور ایستادم بعدش رفتم....اون نامرد...اون نامرد حتی بهم نگفت ولنتاینت مبارک!من حتی به همون یه جمله هم قانع بودم!حالا دیگه کلا له شدم...جلوی همه کسایی که اونجا بودن خورد شدم!همه دخترا و پسرایی که منو میشناختن...آبروم رفت و از اون لحظه به بعد دیگه ارزشی برای کسی نداشتم!!!!!

از فرداش میترسیدم...اون روز اصلا دلم نمیخواست مدرسه برم...دلم نمیخواست با سنا و دوستای عوضی تر از خودش روبه رو بشم!اما مجبور بودم و باید میرفتم!وقتی سوار سرویس شدم دوستام جریانو ازم پرسیدن منم تعریف کردم بعضیاشون ساکت بودن بعضیا هم سرشونو تکون دادن و بهم گفتن خاک برسرت!وقتی رسیدیم مدرسه تا اونجا که امکان داشت سعی میکردم تو دید سنا و دوستاش نباشم هر چند زنگ تفریح بالاخره پیدام میکردن!تمام طول زنگ اول اصلا حواسم به درس نبود و همش به زنگ تفریح فکر میکردم که این بار میخوان بهم چی بگن؟دیگه طاقتشو نداشتم!بالاخره زنگ تفریح شد و اونا اومدن.همون دختر دیروزی اومد سراغم و گفت خوب دیروز سینا رو دیدی؟برات چی گرفت؟دیدی برا سنا یه عروسک  خوشگل گرفته بود؟برا تو چی گرفته؟

من نمیدونستم چی بگم...یه بغض بزرگ توی گلوم بود نزدیک بود خفم کنه!با صدای خیلی آرومی گفتم:چیزی برام نگرفته...

خندید و گفت:چرا؟مگه دوست پسرت نیست؟چرا برات چیزی نگرفته؟

-من اونو به خاطر کادش نمیخوام!خودشو دوست دارم...کادوش برام مهم نیست..سنا هم مبارکش باشه!

اینو گفتم و از کلاس رفتم بیرون...تحمل نگاه ها ی بچه ها و خنده های سنا و دوستاشو نداشتم!توی حیاط رفتم نمازخونه و به اشکام اجازه دادم بیرون بریزن!دلم به حال  خودم میسوخت!چه گناهی کرده بودم که باید اینطوری میشدم؟چرا باید از هر طرف تنها میشدم؟جوابی برای چراهام وجود نداشت!!!!!!!!!





طبقه بندی: Real Love Story، 
[ شنبه 14 آبان 1390 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :