تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممممممم.......

با عرض پوزش از شما عزیزان خواننده و عزیزانی که برای این پست نظر گذاشته بودند، بنا به دلایل نا معلومی این پست حذف شده بود و بنده دوباره ارسالش کردم......

درنتیجه ممکنه برای بعضی از خواننده ها تکراری باشه....اما اول اینو بخونید بعد پست پایین رو...........

OK?????????????????????????

بفرماییددددددددددددددددددددددددددددددد...

چند لحظه بعد که مامانم آرومتر شده بود، احمد اومد جلوش رو زمین نشست: آبجی به خدا من نمیدونستم فروزان دارو مصرف میکنه...

مامان:مگه تو شوهرش نیستی؟نمیفهمیدی چرا بچه دار نمیشین؟

احمد:خودت گفتی احتمالش ضعیفه فروزان بچه دار بشه منم فکر میکردم واسه همینه که خبری از بچه نیست. از بچه با فروزان صحبت نکردم تا ناراحت نشه. فروزان اونجا غریب و تنها بود دلم نمیومد واسه بچه اذیتش کنم... با خودم گفتم هر وقت برگشتیم میایم پیش خودت واسه درمان... بعد از اینکه فروزان فهمید حامله ست ، خودش گفت که دارو مصرف میکرده که قبل از فارغ التحصیلی مون بچه دار نشیم..............

مامان:غلط میکرده...میزدی تو دهنش تا پر خون شه! دختره ی خیره سر، تو میدونی تو 33سالگی سه قلو حامله بودن یعنی چی؟اونم بعد از 7سال جلوگیری؟!

احمد:دعواش نکن آبجی،تقصیر من بوده ولی به روح پدرم زیر قولم نزدم...............

مامان اشکاشو پاک کرد و سعی کرد آروم باشه: یکی از جنین ها 4 ماهست و دوتای دیگه 11 هفته ای هستن. ولی همشون باید باهم به دنیا بیان پس سزارین میشی...احتمالا مهرماه...ولی وای به حالت فروزان، وای به حالت..............

مادری:تمومش کنین.....مردم یه بچه گیرشون میاد تمام شهر رو خبردار میکنن انوقت شماها سه قلو گیرتون اومده دارین دعوا میکنین که مقصر رو پیدا کنین؟.........هر چی بوده گذشته مهم اینه که الان همتون در خدمت فروزان باشین تا از این به بعد مشکلی نداشته باشه..هرچی خدا بخواد همون میشه....... برید به بقیه ی کاراتون برسید.....

مامان رفت آشپزخونه.... احمد هم رفت سمت فروز.تا بغلش کرد بغض فروز با صدای بلند ترکید : حالا من چه جوری بزرگشون کنم؟من که تا حالا بچه داری نکردم چه طوری یه دفعه سه تا بچه رو نگه دارم؟....

رفتم پیش مامانم تا به بقیه کار ها برسم..............

.

بعد از حرفا و صحبت های بسیار رسیدیم به مهریه............

پدری:ما تو فامیل رسم شیربها نداریم ولی مهریه باید باشه هم برای دخترامون و هم برای عروسامون.... یکی دیگه از رسومات فامیل اینه که بین دختر و پسر عقد کرده تا قبل از مراسم عروسی نباید رابطه ی خاصی باشه ... میدونیم پسر شما هم مثله همه ی مردا نیازهایی داره ولی دختر ما تا قبل از عروسی و 20 سالگیش نمیتونه پاسخگوی این نیازها باشه...اینارو گفتم چون مادرش رو این نکته تاکید داره.... مهریه دختر من باید یک دستگاه آپارتمان 200متری مبله که خوده داماد شخصا کاره ساخت و سازش رو به عهده داشته باشه  و تمام دکوراسیونش با سلیقه ی خوده یاسمن باشه...........

همه از این حرف پدری تعجب کردن!...همونطور که میدونید همه ی بچه هایی که به فرزندخوندگی گرفته میشن باید از طرف والدین جدید یه پشتوانه ی مالی داشته باشن که این پشتوانه میتونه خونه یا زمین باشه و من هم از سمت خانواده ی مهربان از این پشتوانه ها داشتم و نیازی به دومیش نبود....اما پدری این مهریه رو انتخاب کرد تا اگر یک زمانی خدایی نکرده،زبونم لال،گوش شیطون کر،چشممش کور زندگی ما به بن بست رسید، به واسطه ی این مهریه دوباره به هم پیوند بخوریم...............

پدر آرش خندید:با حضور بزرگتر دانایی مثله شما انشالله به این جور مشکلات برنمیخورن... اما من 14 سکه بهش اضافه میکنم عندالمطالبه....

مامان که به خاطر مشکلات فروز نگران آینده ی من بود یه دفعه گفت: من حق طلاق و حق انتخاب محل زندگی رو هم برای دخترم میخوام..........

پدری چشم غره ای به مامان رفت:نه....همون که گفتم ولی حق بخشش مهریه رو نداره... یعنی پسر شما حق بخشش مهریه رو از دختر ما میگیره....(دیگه نمیتونم بگم مهرم حلال،جونم آزاد!!!!!!)

پدر ارش:مبارکه  انشالله..................

در میان صدای کل و دست زدن بقیه پدر آرش جلو اومد و حلقه ی نامزدی رو دستم کرد... یه حلقه ی ظریف با نشان ماه که ستاره ی کوچیکی با یه زنجیر کوتاه ازش آویزون بود....

اینبار همراه خانواده ی داماد،علی، پسر دبیر زیستمون هم که پسر دایی آرش میشد اومده بود........

داشتم با شیدا حرف میزدم که اومد و گفت:الان یعنی این آقای خاص مارو شناختین که بله گفتین؟!

من:چرا آقای خاص؟!

علی:نمیدونین؟.....تو خانواده ی پدری آرش اسمه همه ی نوه ها با {ش} شروع میشه به جز آرش خان!!!!!!!

.

بعد از تمام شدن مراسم مامان به پدری گفت که حق طلاق رو باید میگرفتین ولی پدری گفت که چون زن ها زود احساساتی میشن نباید حق طلاق رو داشته باشن.........

منو فروز و زندایی کوچیکم رفتیم سروقت هدایایی که خانواده ی داماد اورده بودن...... چادر عقد... چادرنماز و سجاده...پارچه ی لباس شب... کت و دامن  و  کت و شلوار مجلسی... شال و روسری.......

من:چرا روسری خریدن؟!شیدا که میدونه من استفاده نمیکنم.....

فروز:از بس همین دوتا شال و مقنعه رو کردی سرت فکر کردن نداری واست خریدن بیچاره!!!!

زندایی:فروز اینجوری نگو...ببین چه خوشگلن... حتما خوده آرش خریده که استفاده کنی! عزیزم ، چه با سلیقه!!!

من:بله دیگه...اگه با سلیقه نبود که منو انتخاب نمیکرد!!!!!!!

رو یه یکی از جعبه ها یه کارت چسبیده بود:معذرت میخوام..........داخلش چی بود:عینک آفتابی!!!!

فروز:خودش میدونسته این کادو مناسب حالا نیست که معذرت خواسته!

ولی من واسه فروز توضیح دادم که چرا عینک و چرا معذرت خواهی!: چند ماه قبل از خواستگاری، یه روز که من خونه ی شیدا بودم آرش هم اومد...ترنم عینک طبی ارش رو گرفته بود وبهش نمیداد وقتی هم ازش میگرفتیم گریه میکرد...به زور عینک رو ازش گرفتن..ترنمم واسه اینکه به عینک برسه هی خودشو واسه آرش لوس میکرد ولی آرش بهش عینکو نمیداد...منم واسه اینکه ترنم بهانه نگیره عینک آفتابی خودم رو دادم بهش که در نهایت شکستش!  آرش اونشب خیلی معذرت خواست ولی بهش گفتم اشکال نداره...واسه همین عینک خریده بود.....

با دیدن عینک که از عینک قبلیه خودم قشنگتر بود من دیگه رو زمین نبودم و عرشو سیر میکردم!!!!!!!!!!!

.

فردای بله برون رفتیم برای آزمایش خون که خدا رو شکر جوابش خوب دراومد ولی چه استرسی بود تا جوابش اومد. چون اگه جوابش حتی 1% هم بد میشد مسلما مامانم نمیزاشت من از یک فرسخی آرش رد بشم!!!!!!!

بعد از بله برون بزرگترها یه جلسه برای منو آرش ترتیب دادن که مثلا بشینیم صادقانه در مورد ویژگی های اخلاقیمون صحبت کنیم..... آرش یک سری توضیحات راجع به خودش داد و نوبت رسید به من...منم با کمال صداقت شروع کردم:

من:اول از همه اینکه من دختر خیلی لوسی هستم...از اعتراف کردن به این خصلت ترسی ندارم چون خودم نخواستم که لوس باشم و به خاطر توجه خیلی خیلی زیاد خانواده ست که من اینجوری شدم...البته من زیادی شیطون بودم و طبیعی بود که نگرانم باشن ولی نه در این حد!!!!!یکی دیگه اینکه آدم مغروری هم هستم...همیشه همه به من محبت کردن بدون هیچ چشم داشتی.... من خیلی دیر اعتماد میکنم و تا چیزی رو با چشمای خودم نبینم باور نمیکنم... تنها چیزی که نمیبینمش و به وجودش یقین دارم، خداست......از قضاوت عجولانه بدم میاد.... با تمام وجود سعی میکنم بدقول نباشم و از بدقولی خوشم نمیاد... از دروغم بدم میاد.... حتی به بچه ها هم نباید دروغ گفت چون درک میکنن و یاد میگیرن .................. چیز خاص دیگه ای یادم نمیاد....اینارم گفتم که بدونید.(خصوصیات اخلاقی رو حال میکنین!!!! اینا فقط چیزایی که خودم راجع به خودم فکر میکنم!)

ارش که تا اون لحظه دستشو زده بود زیر چونش و زل زده بود به من، لبخند پت و پهنی زد و گفت: میدونستم!

یه لحظه به ذهنم اومد که آرش دندون عقل دراورده یا نه؟!(ذهنمم که فوق العاده باز!!!!!!!)

آرش:دندونام مشکل داره؟!

من که غافلگیر شده بودم:نه واسه چی؟

آرش: آخه بدجور نگاه میکنین! مشکلی هم اگه هست وقتی دندون پزشک شدین خودتون درستش میکنین!

من:کی گفته من میخوام پزشکی بخونم؟

آرش:پس چرا تجربی میخونید؟

من:چون جالب تر از بقیه رشته هاست.... ریاضی رو دوست دارم ولی از اینکه همش با اعداد و ارقام مختلف سروکله بزنم زیاد خوشم نمیاد.کسل کنندست!....از ادبیاتم خوشم میاد مخصوصا شعر های نو اما زبان فارسی رو نه.علاوه بر اینا رشته ی انسانی شاخه های دیگه هم داره که دوست ندارم....اما تجربی: انواع و اقسام زیر رشته ها که خیلی هاشون به پزشکی ربطی نداره... از زیست و شیمی خیلی خوشم میاد... وقتی ساختار بدن انسان و جانورا رو میخونی انگار اندازه یه مورچه میشی و میری تو بطن موضوع واسه کنکاش بیشتر....خط به خط کتاب زیست نکته داره... به نظر من اینکه بدونی مکانیسم اعمال و رفتار جانداران زنده ی اطرافت چه جوریه خیلی جالب تر از اینه که بدونی با یه فرمول میتونی یه عملیات ریاضی روی یک سری از اعداد انجام بدی!!!!...............

ارش:حواستون هست که من رشتم ریاضیه بوده؟

من:خب؟

آرش:آخه خیلی راحت خوردش میکنین....من به این رشته علاقه ی خاصی نداشتم ولی وقتی سال دوم دبیرستانم تموم شد فهمیدم که دوسش دارم....اینکه بتونی با همون فرمول ساده رو تمام اعداد عملیات ریاضی انجام بدی و به جواب یکسان نرسی قشنگتر نیست؟! از نظر منم خیلی ها برای پزشک شدن تجربی میخونن....

من:اینقدر تو این چندساله دکتر دیدم که از همشون بدم میاد البته به جز مامانم! تا حالا به این فکر کردین که اگه به همه ی ریاضیدان ها یه مسئله ی پیچیده بدن همشون باید به یک جواب درست برسن ولی اگه یه بیمار رو پیشه پزشکای مختلف ببرن هرکدوم به روش خودش میتونه درمانش میکنه؟!؟!؟!؟!؟!؟! در ضمن اگه تمام اعداد رو در صفر ضرب کنیم به جواب یکسانی میرسیم،صفر!به همین راحتی...

آرش:باشه من قبول کردم که رشته ی تجربی بهتره!

من:من اینا رو نگفتم که شما رو راضی کنم فقط یه لحظه هیجان زده شدم احساساتم رو بیان کردم....

ارش دوباره لبخندی پرزرق و برق زد و گفت:میدونم! ومن باز ناخواسته به این فکر کردم که دندون عقل دراورده یا نه!!!!!!!

آرش:حالا میشه بگین شما که خیلی هم اصرار دارید که دختر لوسی هستین چرا با کسی قهر نمیکنین؟ معمولا قهر کردن یکی از مشخصات دخترای لوسه.....

من:فقط دخترا لوس نیستن و خیلی از پسرا هم لوسن!!!!!.....منم زمانی که بچه بودم خیلی قهر میکردم.اگه چیزی باب میلم نبود حتما با مسببش قهر میکردم تا اینکه قرار شد پسرخاله ی بزرگم بره سربازی... اون زمان خاله ی من و خانوادش اینجا زندگی میکردن و من فوق العاده به پسر خاله ی بزرگم وابسته بودم.پسرخالم از فروزان هم چندسالی بزرگتره و با من دقیقا مثله یه بابای خیلی جوون برخورد میکرد واسه همین منم خیلی دوستش داشتم. هر جمعه میرفتم خونه ی خالم تا پیشش باشم. وقتی میخواست بره سربازی خیلی گریه کردم.بهش اصرار کردم که نره و اونم توضیح داد که مجبوره...منم ناراحت شدم و بهش گفتم که اگه بره باهاش قهر میکنم و دیگه دوستش ندارم...واسه اینکه دلمو بدست بیاره گفت اگه باهام قهر کنی دیگه برنمیگردم ها! ولی من همچنان باهاش قهر بودم تا زمانی که رفت...سه ماه آموزشی رو که برنگشت من به این نتیجه رسیدم که دیگه واقعا برنمیگرده و همش تقصیر منه که باهاش قهر کردم...واسه همین به خودم قول دادم دیگه با هیچ کس قهر نکنم حتی با بدترین آدم زندگیم... خاطره ی خوبی از آخرین قهرم ندارم....

آرش:اگه اینقدر بهش نزدیکین پس چرا تا حالا ندیدمشون؟

من:ازدواج کرد و از این شهر رفت...خیلی وقته که ندیدمش.

.

.

تاریخ عقد افتاد برای 30 خرداد (سالگرد عقدمون پساپس مبارک!)...البته من خیلی مخالفت کردم چون تو این فاصله آرش امتحان داشت ولی آرش میگفت که 29 امتحاناتش تموم میشه و مشکلی نداره....قبل از عقد باید میرفتیم خرید... پدری گفت چون حالا دیگه هر دوی ما احساساتی به هم داریم باید تا قبل از عقد ملاقات هامون با حضور نفر سومی برگزار شه چون حتی نگاه هامون هم میتونه گناه وارمون کنه! قرار بود برای خرید من با مامانم برم و آرش با شیدا بیاد........

رفتم بیمارستان دنبال مامانم تا با هم بریم جایی که با شیدا و آرش قرار داشتیم......

وارد بخش زنان شدم دیدم یه مرد جوونی داره سر مامانم داد میزنه....

مرد جوون:دکتر هستی باش، تخصص داری داشته باش ... من نمیزارم با زنم همچین کاری کنی...

مامان:تو چرا باهاش همچین کاری میکنی؟ اگه دیر بهشون برسیم ممکنه اتفاق بدی بیفته...

مرد جوون: مگه مادرم منو نزایید پس اونم میتونه پسر منو به دنیا بیاره....

مامانم بحث رو ادامه نداد....رفتم جلوتر...تا چشم مامان به من افتاد گفت:یاسمن خدا رسوندت... بریم تو اتاقم....

بعد رو کرد به همون مرد جوون و گفت:میتونم خواهش کنم شما هم بیاید که با آرامش حرف بزنیم؟

مرد قبول کرد و رفتیم اتاق مامان.............

مامان یه لیوان آب به مرد داد و بعد دستکش یک بار مصرف دستش کرد:شما چقدر تحصیلات دارین اقا؟

مرد:فوق لیسانس شیمی هستم چطور؟

مامان:از آدم تحصیل کرده ای مثله شما این رفتار بعیده... تا الان حتی از بیمارای بیسوادم هم که چیزی راجع به سزارین نمیدونن همچین رفتاری ندیده بودم... زنه شما حتما باید سزارین بشه... چه مشکلی با این عمل دارین؟ خیلی ها هستن که نمیتونن طبیعی زایمان کنن و سزارین میکنن.نمیگم عوارض نداره ولی بهتر از اینه که جون مادر و بچش به خطر بیفته. فشار زنتون الان پایینه. چند ساعته که داره درد میکشه.دیگه بیشتر از این نمیتونیم منتظرش بزاریم. دیگه نمیشه با دارو فشارشو کنترل کرد وحتی همین الانم خیلی برای سزارین دیر شده و ما مجبوریم برای عمل از کمر بهش بی حسی نخاعی بدیم که عوارضش خیلی بیشتر از بیهوشیه کامله...

مرد:با چه زبونی بگم نمیخوام زنم سزارین بشه؟ بچه ی من باید طبیعی به دنیا بیاد مثله خودم. نباید رو بدن زنه من هیچ خطی بیفته....

مامان:آها....پس مشکلت اینه که رو بدنش جای عمل میمونه! نمیخوای تنه نازنینش خط برداره!!!!

مامان روبه من گفت:بیا کامپیوتر رو روشن کن پرونده ی زنه این اقا رو بیار.

بعد دوباره رو کرد به مرد جوون: مگه زنت ماشینه که میترسی اگه خط بیفته رو تنش از قیمتش کم شه؟ اونموقع که شبت رو باهاش سحر میکردی و نمیزاشتی درست بخوابه که بندناف دور گردن بچه نپیچه باید به اینا فکر میکردی!

مامان رفت موبایلشو برداشت...بعد از چند لحظه واسه من اس ام اسی اومد: امضای شوهره رو از پایین برگ مشخصات پرونده ی زنه کپی کن رو برگ رضایت عمل و مشکی پرینتش کن ولی امضا آبی باشه.....

تعجب کردم که چرا مامان بهم اس ام اس زد و همینطوری نگفت!

داشتم کاری که خواسته بود رو انجام میدادم.مامان بلند شد رفت سمته مرد:ببین آقا این همون تیغ جراحیه قرار باش رو تن زنت به اصطلاح خط بیندازیم.بگیر دستت و نگاش کن.خودت میبینی که خیلی ظریفه...یه خط ده سانتیه ولی میتونه جون زنتو نجات بده.......

مرد تیغو از مامان گرفت و نگاش میکرد....مامان اومد بالا سر من و برگه ی رضایت نامه ای که پرینت کرده بودم ازم گرفت... بعد یه تیغه جراحیه دیگه برداشت رفت سمت مرد و روی صورتش با تیغ یه خط خیلی بلند انداخت!

مرد جوون چنان فریادی زد که از روی صندلی پریدم.....

مامان:حالا اگه زنت رو بدنش یه خط داشته باشه مشکلی نیست چون صورت توهم همینطوره.صورت تو هم به اندازه ی شکم اون زشت شده..  این به اون در!

مرد(با فریاد!):رو صورت من خط میندازی؟ میکشونمت دادگاه...بدبختت میکنم...

مامان:چه جوری؟ اثر انگشت من که رو تیغ نیست چون دستکش دارم ولی اثر دست تو رو اون تیغ هست! از کجا معلوم من رو صورتت خط انداختم؟! شاید تو خودت رو صورتت خط انداختی و میخوای به نام من تمومش کنی؟! این خانم هم دختر منه پس شهادتش به دردت نمیخوره! الان با این رضایتنامه ای که امضای تو پاشه دارم میرم زنتو سزارین کنم... این فقط واسه محکم کاریه.اگه اینم نداشتم به عنوان دکتری که تشخیص دادم جون مریضم در خطره بدون اجازه ی ولی دم هم میتونم عملش کنم و هیچ دادگاهی نیمتونه محکومم کنه...با اینکارا فقط میخواستم بهت بفهمونم باید از زنت ممنون باشی که حاضره به خاطر اینکه تو پدر بشی اینهمه درد بکشه و بازم با یه جمله ی کوچیک تو دلش خوش باشه و به روت لبخند بزنه... امیدوارم یه روزی جاتون عوض شه و تو محتاج رضایت اون بشی....گهی پشت به زینو،گهی زین به پشت!!!!

مامان با سرعت از اتاق بیرون رفت...مرد هم دوید دنبالش... منم از اتاق رفتم بیرون.... مامان سریع رفت تو اتاق عمل و نگهبان نذاشت مرده به مامان برسه.... از کاره مامانم تو بهت بودم که خودش زنگ زد...

مامان:دخترم خودت دیدی که بیمار اورژانسیه . من شرمندتم ولی نمیتونم باهات بیام... برو خونه دنبال داداشت که اون همراهت بیاد...

اگه خودم شاهد ماجرا نبودم شاید ناراحت میشدم که دیگرانو به من ترجیح داده ولی حالا که کاملا میدونستم چه خبره اصلا مشکلی نداشتم...هیچ کس اون لحظه نبود که بدونه من با تمام وجود به مادرم افتخار میکنم...............

افتخار کردن به مامانم که تموم شد تازه فهمیدم که یه مشکل خیلی بزرگ به وجود اومده: باید با یاسین که به شدت از آرش بدش میومد میرفتم خرید حلقه!!!!!!!!!!!!!!!!




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 04:51 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :