تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممممممم.........

برید ادامه که دارم از هیجان منفجر میشم!!!!!!!!

هی خواننده ها کجایید پس؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

من اینقده فعال شدم شما چرا نیستید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

رفتم خونه اینقدر با یاسین چونه زدم تا راضی شد بیاد باهام...

تا یاسین آماده میشد من رفتم ماشینو روشن کردم...

وقتی اومد فوری گفت:بیا پایین..همینم مونده در حضور من تو رانندگی کنی!!!!مثلا اگه حلقه نخرین خطبه ی عقد رو جاری نمیکنن؟!؟!؟!؟!؟!

راه افتادیم سمت پاساژ طلافروش ها...

یاسین ماشین رو پارک کرد و قبل از اینکه پیاده بشیم ، انگشتای دستشو گرفت جلو صورتم ویکی یکی همراه با تذکراتش جمعشون میکرد:ببین یاسمن خودمونی نمیشی، زُل نمیزنی، با صدای بلند نمیخندی، حرفای منظوردار نمیزنی ، عشوه نمیای ، لوس نمیشی ، ناز نمیکنی .............

من:اوووووووووووووووووووووووه........میخوای منم انگشتای دست و پامو بهت بدم؟؟؟؟؟؟!!!!! خیلی نامردی! چندبار تا حالا جلوی نامحرم از این غلطا کردم که داری واسم شرط و شروط میذاری و خطو نشون میکشی؟!؟!؟!؟! خیلی نامردی..خیلیییییی...

یاسین:اگه منه خاک برسر مرد بودم اون پسرِ جرات نمیکرد پاشو بزاره جلو واسه خواستگاری.......یالا پیاده شو تا زودتر برگردیم......

من:نمیام خودت برو...........

داداش:یعنی چی؟!یالا بریم الان اونا منتظرن.

من:گفتم نمیام ... برو بهشون بگو یاسمن یه داداش گردن کلفت داره که دلش میخواد سر به تنتون نباشه واسه همین یاسمنم پشیمون شده......

داداش:یاسمن لوس نشو الان وقتش نیست....این حرفا چیه میزنی؟!مگه پسرِ عروسکته که هرجور میخوای میرقصونیش؟!

من: دورغ میگم؟ من کنیزتم که باهام اینجوری حرف میزنی؟!

داداش:مگه چی گفتم؟!!!!!!!!!!!!

من:دیگه چی میخواستی بگی؟! نخند،عشوه نریز، نگاه نکن!!!!! اینا یعنی چی؟ یعنی من تا الان اینجوری بودم؟ یعنی تو فکر میکنی من همچین دختریم؟ اینا خصوصیات دخترای ناجوره،یعنی منم مثله اوناممممم؟ هر حرفی دلت خواسته به من زدی حالا میگی {مگه چی گفتم}؟؟؟؟...................

داداش:خیله خب بابا ترمز کن!.......من همچین منظورایی نداشتم واسه خودت برداشت میکنی... منظورم این بود که زیاد باهاش صمیمی نشو که هوا ورش داره.....عجب غلطی کردم یه کلمه بهت حرف زدم ها... خواستم یه خرده شبیه این داداشای سبیل چنگیزیِ بازو ورزیده ی ابرو پهن بشم که خر غیرتن و نمیزارن آفتاب مهتاب خواهرشونو ببینه!!!!!

از توصیفی که به کار برد خندم گرفت ولی واسه اینکه فکر کنه من هنوز از دستش ناراحتم گفتم: تا تو باشی دیگه از این غلطا نکنی............................سریع از ماشین پیاده شدم.

یاسین اومد پشت سرم...جلوی پاساژ شیدا و ترنم و آرش منتظرمون بودن...

وارد پاساژ شدیم و از تک تک مغازه ها بازدید کردیم... منو شیدا و ترنم جلوتر بودیم و یاسین و آرش پشت سرمون حرکت میکردن...

شیدا:دقت کردی برادرت اصلا با آرش حرف نمیزنه؟ فقط هرموقع آرش ازش سوال میکنه با سرسنگینی جواب میده......

دلم میخواست آب شم برم تو زمین !!!!......

شیدا: دیوونه ی این خلقیاتشم.... تو مراسم خواستگاری هم همینطور بود.وقتی رفتین تو حیاط صحبت کنین راه به راه به یه بهونه ای میومد سمت پنجره بلنده تو پذیراییتون و پرده رو کنار میزد که چند ثانیه شما رو ببینه...من حواسم نبود خسرو نشونم داد میگفت خودشم تو خواستگاری خواهرش همینطور بوده.......آخییییییییییی کاشکی منم برادر بزرگتر داشتم یه خرده واسه عروسیم غیرت به خرج میداد!!!! البته آرش خیلی خوبه...نه به خاطر اینکه برادرمه،نه....با اینکه کوچیکتره اما اکثر وقتا اون حامیِ من بوده تا من حامی اون مخصوصا بعد فوت مامان...بعد از تولد ترنم هم خیلی کمکم کرد.الانم همنیجوره... وقتی خسرو نیست خیلی هوامو داره...ترنمم خیلی دوسش داره...هر وقت میبینم با ترنم بازی میکنه تو دلم میگم خدایا یعنی یه روزی میاد که ببینم آرش بچه ی خودشو اینجور بغل کرده و خوشبخته؟..... پیش خدا دور نیست...............................

 یه دفعه یه صدایی تو سالن پاساژ پیچید:یاسمن؟.........یاسمننننننننننن؟

همه اطراف رو نگاه میکردیم تا منبع صدا رو بیابیم که دیدم دوست بی ...  یاسمن خانم داره میاد طرفم!

یاسین آروم دمه گوشم گفت:این منگل همون دوستته؟!

یاسمن که فکر میکرد من هنوز متوجهش نشدم،دوباره فریاد کشید:یاسمنننننننننننننننن......

یاسین(توگوشه من):حناققققققققققققق!!!

یاسمن رسید بهمون:سلام دوستم.چطوری؟اومدم الگوهام رو عوض کنم .یکیشون شکسته..تو واسه چی اومدی؟

من دستشو کشیدم همینطور که میبردمش سمت خانوادش گفتم: یاسمنو زهر مار!.... چرا اسمه منو اینقدر بلند صدا میزنی؟! مگه سر زمینی اینجور هوار میکشی؟!ابروم رفت.................

یاسمن:خب گفتم شاید نبینیم و بری.....

من:پات شککسته بود؟؟؟؟!میومدی دنبالم....

یاسمن:خب حالا!!!!!راستی اینا کین که باهاشون اومدی؟واسه چی اومدی؟

میدونستم اگه یاسمن بفهمه قرار عقد کنم تا رگ و ریشه و جد و آباد پدری و مادری آرش رو دنیاره ول نمیکنه واسه همین گفتم: داداشم و یکی از اقوام...اومدیم طلا بخریم....

رسیدیم به خانواده ی یاسمن و منم باهاشون حال و احول کردم و بعد از یکی خداحافظی بلند بالا برگشتم پیش بقیه...

یاسین:یه دوستایی داره همه از دم عتیقه!!!شعور و فرهنگم که ندارن خدا رو شکر!

من: هر چی نباشن بهتر از دوستای جنابعالی هستن!(منو داداشم سر دوستامون خیلی با هم جر و بحث میکنیم!!!!)

وارد یه مغازه شدیم و صاحب مغازه سینی حلقه هایی که من انتخاب کرده بودم اورد...آرش هیچ نظری نمیداد و همه رو گذاشت به عهده ی خودم...ولی هرچی نگاه میکردم چیزی مورد پسندم نبود... شیدا میگفت باید بگردی یه چیزی که به نظرت خیلی نابه رو پیدا کنی،چون حلقه باید تورو یاد ناب ترین فرد زندگیت بندازه....

وقتی ازش پرسیدم پس چرا اینقدر حلقه ی خودت سادست،گفت از نظر تو سادست ولی از نظر من همون حلقه ی نابه!!!!

در گیرودار انتخاب حلقه بودیم که موبایل داداشم زنگ خورد.....

زنگ خور موبایل یاسین:

ما نینی کوچولوهای وروجک

راحتیم حالا توی این پوشک

میخندیم ما همه باهم کوچک

با صدای دلنشین چَک!!!!!!

My baby،my baby، دوست داریم...

My baby ما با تو چقدر خوشحالیم!!!!!!!! ...............( برداشتی آزاد از تبلیغ پوشک my baby در ایران!!!!!!!!!! )

.................. داداشم سریع گوشیشو جواب داد و رفت یه گوشه واسه صحبت کردن...دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه!!! همون ارزن آبرویی رو هم که داشتیم برد.......شیدا و آرش و صاحب مغازه داشتن میخندیدن وترنم هم دیگه از خوشحالی سر از پا نمیشناخت...هی دست میزد و میخندید و سرشو به چپ و راست تکون میداد(این حرکات یعنی داره با آهنگ میرقصه!!!!)

داداشم دوباره اومد کنارمون:مامان بود ولی صداش نمیومد قطع کرد گفت چند دقیقه دیگه تماس میگیره.......

چشمام چپ شد از بس کج کج نگاهش کردم!:زنگخور موبایلتو عوض کن تا صورتتو عوض نکردم!!!!!!!

یاسین که انگار خوشش اومده بود از حرص خوردن من:چرا؟!خوبه که!!!!!!.........خب حالا اونجوری نگاه نکن عوضش میکنم!

ترنم که هی سینی حلقه هارو میکشید و اذیت میکرد رو از بغل شیدا گرفتم دادم به یاسین....

شیدا:نه یاسمن اذیتش میکنه...

من:چه اذیتی! یه خرده my baby گوش کنه اروم میشه!..............

یاسین همینطور هاچ و واچ نگام میکرد........میدونستم اصلا با بچه ها رابطه ی خوبی نداره مخصوصا از نوع فضولش! اما بازم مطمئن بودم که پیش شیدا و آرش خجالت میکشه اعتراض کنه و خوب حرص میخوره!!!!!!!!!!

ترنم اول یه خرده نگاه به یاسین کرد..بار اولش بود میرفت بغلش....داشتم خدا خدا میکردم که بی تابی نکنه و بمونه تو بغلش که ترنم سرش رو گذاشت رو شونه یاسین!

شیدا:آخییییییییییییی عزیز دلم.............آقا یاسین دختر من خیلی خوبه اذیتت نمیکنه فقط یه ذره خوابش میاد...

یاسین(که تو دلش داشت بهم فحش میداد!!!):بله بله خیلی خوبه!!!!!!!!

ترنم که داشت نگاه به شیدا میکرد،خندید و دستشو به نشونه ی بای بای برای شیدا تکون داد و صورتشو چرخوند سمت گردن یاسین(این یعنی میخواد بخوابه!پانتومیم اجرا میکنه جیگر زنداییش!)

ما سه تا دوباره مشغول انتخاب حلقه شدیم که دوباره موبایل یاسین زنگ خورد............

زنگ خور جدید یاسین:

فیلیک بابات زنگ زده پس کجایی؟!؟!؟!؟!؟

فیلیک بابات زنگ زده پس کجایی؟!؟!؟!؟!؟!

(زنگخور filick در انیمیشن ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی با دوبله ی فارسی!!!!!!)

دلم میخواست در اون لحظه یاسین رو ترور کنم!!!!!!!!اینبارم مامانم بود و یاسین بهش اطلاع داد که حلقه رو خریدیم و داریم حساب میکنیم....

یه حلقه ی جفت که مدل مردونش پشت حلقه ی ساده و حلقه ی ساده داشت که وقتی در هم جفت میشدن حرف y خیلی کوچیکی روش درست میشد  و مدل زنونش یه پشت حلقه ی ساده و یه حلقه با طرح نگین داشت که هر دوتا در هم جفت میشدن و یه قلب کامل رو به وجود میوردن و طرف دیگر حلقه حرفه A تشکیل میشد....(البته این حروف رو سفارش دادیم چون روی نمونه ای که فروشنده نشونمون داد فقط حرفx تشکیل میشد)

ترنم که از زنگ موبایل و صحبت کردن یاسین ناراحت بود هی میزد رو گردن یاسین و به زبانه کودکانه ی خودش اعتراض میکرد!

حلقه ی منو رو آرش حساب کرد و حلقه ی آرش رو من حساب کردم....آرش اصرار داشت که هردو حلقه رو خودش بخره ولی مخالفت کردم...اتفاقا دلم میخواست حلقم رو هم خودم حساب کنم...آخه تا اونموقع هروقت با کسی میرفتم بیرون سعی میکردم همه چی رو خودم بخرم و نزارم خرجم(هرچند جزئی)با کسه دیگه باشه البته به جز داداشم!!!!حتی با فروزانم هم راحت نبودم و فروز همیشه باهام دعوا میکرد که فردا پس فردا میخوای شوهر کنی و یکی از وظایفشم اینه که خرج تورو تامین کنه و نمیشه که همش بگی خودم پرداخت میکنم!...واسه همین خیلی برام سخت بود بزارم حلقه رو آرش بخره...حس خوبی نداشتم...حس میکردم اگه خوم میخردیمش بیشتر بهم میچسبید!به شیدا هم گفتم ولی گفت اشکال نداره کم کم عادت میکنی و خودت یاد میگیری ازش بخوای که چیزی رو واست تهیه کنه.....(البته هنوز از این عادتا پیدا نکردم و روزانه چندبار سر همین موضوع با آرش بگومگو دارم!!!!!!خب خجالت میکشم!!)

تو همین فکرا بودم که صدای یاسین بلند شد:آییییییییییییییی....ولم کن...ول کن دیگه آییییییییی....

نگاه کردم دیدم ترنم گوش یاسین رو گاز گرفته و ول نمیکنه!!!!!!!!!!!

آرش سریع ترنم رو کشید ....گوش  یاسین قرمز شده بود....شیدا مدام از یاسین معذرت خواهی میکرد ولی یاسین کاردش میزدی خونش درنمیومد!!!!!!!!!

رفتیم خونه پدری و مادری.....................

یاسین تا رسید به مامانم گفت که دیگه نمیاد با من واسه خرید و گوشش رو نشون داد(بدبخت تا یه هفته سوژه ی خنده ی منو فروز بود!!!!)

مادری گفت چون آرش مادر نداره ناراحت میشه اگه ببینه من با مادرم میرم واسه همین فروز قرار شد واسه خرید بقیه ی وسایل همراه من بیاد....فروز که خیلی تنبل شده بود اعتراض کرد ولی مامانم اعتراض رو تو نطفه خفه کرد و گفت که پیاده روی برای فروز خوبه و اگه بخواد همینجور پیش بره وضعیتش بدتر میشه پس فروز مجبور شد منو همراهی کنه...........

البته تا قبل از اینکه به مرکز خرید برسیم خیلی غر میزد ولی اینقدر ذوقزده شد که کلا بهانه گیری یادش رفت و دیگه نمیشد برش گردونیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

اون اتفاق خوب افتاد:.....................من حافظ کل قرآن شدم....................

خدایا متشکرم .................

***بنده از 4سالگی آموزش قرآن رو شروع کردم وتا 6 سالگی آیات رو با زبان اشاره یاد میگرفتم...از 6سالگی روانخوانی و روخوانی و بعد هم حفظ...........والان در 19سالگی حافظ 30جز قرآن کریم شدم.................

خیلی خیلی خوشحالم...تو همین همایش بین المللی قاریان و حافظان قرآن که در تهران برگزار شد مدرکمون رو گرفتیم...

از بین کسانی که میشناختم آیدا و نادر(پسرخالم) هم مدرکشون رو گرفتن.....خیلی همایش جالبی بود اما ما از اولش نبودیم... پنجشنبه شب رفتم تهران و همین امروز صبح برگشتم....از فرودگاه تا خونه یه بند واسه یاسین و آرش حرف زدم. دقیقا حس میکردم که دلشون میخواد زودتر خفم کنن ولی نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم!!!!!!

ازبین ما سه نفر که نماینده ی استانمون بودیم اول آیدا رفت رو سن و بعدش من و بعد نادر(البته با توجه به رده ی سنیمون)... نادر تا اومد بالا و مدرکشو گرفت اومد ایستاد پیشم گفت:یاسمنم دلم میخواد الان بغلت کنم ولی میترسم فکر بد راجع بهمون بکنن!!!!!!(من و نادر خواهر و برادر رضایی هستیم ولی اون یک سال بزرگتره) ***

ببخشید دیگه.....خیلی خوشحالم گفتم شما هم سهیم باشین....دارم بال درمیارم.............

خدانگهدار................................................

 




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ شنبه 3 تیر 1391 ] [ 05:41 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :