تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلاممممممممممممممم......

دلم براتون تنگ شده بود به شدت!

ببخشید نیومدم...میدونید که درگیر امتحانات بود...دعا کنید شهریوری نشم که تابستونه خوبی داشته باشیم... انشالله که شما هم موفق شده باشین... البته فکر کنم امتحانات دانشجویان عزیز تمام نشده ولی امیدوارم موفق باشن.....

بفرمایید ادامه.........................

داداش:من نمیرم.حوصله ی خرید کردن ندارم...

مامان:بابات که تنهایی نمیتونه اینقدر خرید کنه.امشب بله برونه خواهرته ها....

داداش(با حرص!):به به...به مبارکی ومیمنت! میخواین براتون بندری برقصم یا هلیکوپتری بیام؟!؟!؟!بله برونه هر کی هست خودش بره خرید......

بابا رفت خرید کنه ویاسین چپید تو اتاقش و موندیم منو مامان.....مادری هم اومد کمکمون....فروز هم قرار بود از صبح بیاد که خیلی دیر کرده بود.......

تازه از حمام اومده بودم داشتم موهامو شونه میکردم که داداشم محکم در زد و اومد تو...........

من: هزار بار تا حالا بهت گفتم وقتی در یه اتاقی بست......

داداش:خب حالا نمیخواد واسه من ادای آدمای فهمیده رو در بیاری!بده من میخوام موهاتو شونه کنم......

من:لازم نکرده .تو موهامو میکنی....

اومد شونه رو از دستم کشید:هزار بار تا حالا بهت گفتم وقتی یه حرفی میزنم عینه یه کلفت خوب اطاعت کن!(ادبیاتو حال میکنین! همینطور از دهنش دُر و گوهر میریزه!!!!)

داشت موهامو شونه میزد منم ای و اوی میکردم  اونم هی با برس میزدم!(لطف و محبتشم اجباریه!!!)

یدفعه وسط کارش گفت:واقعا از این پسر خوشت میاد؟یعنی خودتم دوسش داری؟

من:کدوم پسره؟

داداش:رستم دیگه!

من:رستم کیه؟

داداش(بازم با حرص):پسره منه، نمیشناسیش؟! .......این پسره که اومده خواستگاری رو منظورمه.....من نمیدونم آخه کدوم الاغی پیدا میشه تورو بخواد با این IQ.....در حد یه میگو هم نمیفهمی!

من:درست صحبت کنا...هر چی من هیچی نمیگم هی پر رو تر میشه......

داداش:مگه دروغ میگم؟ ....یه طور میگه کدوم پسره انگار خواستگارا دمه در خونمون صف کشیدن!!!!......... نگفتی ؟

نمیدونستم جوابشو چی بدم....بگم نه، هم دروغ گفتم هم میگفت:اگه دوسش نداری پس مریضی بله گفتی!........... بگم آره، هم یاسین بیشتر عصبانی میشد هم خجالت میکشیدم اینو بگم!

من:نمیدونم.................

یاسین با برس از پشت زد رو گردنم:غلط کردی نمیدونی قرار بله برون میزاری........زود ازدواج میکنی از این خونه میری چون منم میخوام زن بگیرم بیارمش اینجا........

من:آره منم گذاشتم تو زنتو بیاری این جا! به همین خیال باش.........اصلا مگه همچین آدم سیاه بختی هم پیدا میشه که بخواد زنه تو بشه؟!

داداش:فعلا که یه سیاه بختتر از زن من پیدا شده قرار شوهر تو بشه.....پسره بیچاره معلوم نیست سرش به چه سنگی خورده میخواد تو رو بگیره.....احتمالا سنگ توالت فرنگی بوده!!!!!!!!!

من:ااااااااه.....بی تربیت! مگه من دارم در میرم که اون بفخواد بگیرتم؟!

داداش:در هر صورت، یک ثانیه بعد از اینکه بله رو گفتی اینجا نبینمت وگرنه خودم با چوب و چماق بدرقه ات میکنم!!!!!!!!!!!

از اتاق رفت بیرون..............نگاه به موهام کردم که مثلا میخواست شونشون کنه. بیشتر شبیه پشم بز شده بود تا مو! موهامو گیس کردم چون میدونستم یاسین از این مدل خوشش میاد و رفتم پایین.......... بعد از چند دقیقه فروز و احمد رسیدن....... باز معلوم نبود سر چی با احمد دعواش شده......از در که اومد تو سریع رفت سمت مادری و شروع کرد شکایت کردن از احمد!

فروز(با اشاره به احمد): این میخواد دیوونم کنه، میخواد منو بکشه.......مادری میخواد بکشتم........زد زیر گریه.

مادری:چته؟ باز چی شده اینطور آتیشی شدی؟ دیگه هیچ کاری نمونده احمد بکنه جز کشتن تو!آره؟

احمد ایستاده بود یه گوشه و به حرکات فروز میخندید...مامانم با عجله از اشپزخونه یه لیوان آب قند واسه فروز اورد....

مامان:بیا اینو بخور.....اون بچه رو دیوونه کردین شما دوتا....اینقدر حرص نخور سکته میکنی بدبخت....

فروز مدام تکرار میکرد:میخواد بکشتم، میخواد دیوونم کنه....من میدونم قصدش از این کارا همینه....

داداش(به شوخی!):واقعا میخواست بکشتت؟ با سلاح گرم یا سرد؟ با آرپی جی یا دو لول سر پر؟!

فروز:دیگه برنمیگردم تو اون خونه....اگه سالم برم جنازم میاد بیرون......مادری طلاقمو بگیر....من طلاق میخوام.... دیگه نمیرم تو خونش....فقط طلاق....دیگه نمیخوام ببینمش....

احمد تا طلاق رو شنید عصبانی شد: باش هم9ینجا تا طلاقت بدم اونم سه طلاقهههههههه...........................بعدم رفت از خونه بیرون.

مادری:فروزان این حرفا چیه میزنی؟اگه بابات بدونه اسمه طلاق اوردی پدرتو در میاره.......چی شده؟

فروز تعریف کرد که احمد تو خونه میخواسته باهاش شوخی کنه واسه همین ترسوندتش و به خاطر این موضوع  ناراحته...... (نمیدونم چرا اقایون هوس مکینن تا زن های باردارشون از این شوخیا بکنن...یه دفعه هم خسرو با شیدا از این شوخیا کرده بود!)

 

چند دقیقه ای گذشت و فروز اروم شد و من تو آشپزخونه داشتم کیکی میپختم که اومد پیشم: وااااااااااو...گیسشو نگاه! بعدم شروع کرد به خوندن:

غنچه بیارید، لاله بکارید، خنده برآرید، میره به حجله شاه دوماد!

بله برونه گل میتکونه دسته به دسته، دونه به دونه شاه دوماد!

چه بلنده موی بافتش، چه قشنگه تازه عروس، شوخ شنگه ، همه رنگه مثله طاووس،خوش به حال شاه دوماد!

من:بسه فروز....الان یاسین میاد یه دعوایی راه میندازه.....تو مگه حالت بد نبود؟

فروز:بیخیال یاسین....بعدا از دل احمدم در میارم.یه خرده زیادی داغش کردم.....بزار بقیشوبخونم:

دست بزنید و شادی کنید ،نیت به دومادی کنید!

کو جهازش؟ خنده ی نازش، س......

یاسین: فروزززززززززززززززز........تن ویگن تو قبر داره بیریک میزنه!!!!!!!!... بسه دیگهههههههههههه.....

من:همینو میخواستی؟....

مامانم آماده ی بیرون رفتن اومد تو آشپزخونه: فروزان پاشو بریم مطب واسه سونوگرافی....

فروز: ول کن بابا....نمیخوام جنسیت بچه معلوم شه تا سوپرایز شیم....

مامان:بلند شو ببینم.....به خودت توآینه نگاه کردی؟ اندازه بشکه شدی! زنه چهار ماهه که نباید اینقدر چاق باشه...مگه میخوای نهنگ به دنیا بیاری؟..پاشو یالا....بیرون منتظرتم......

فروز با اکراه قبول کرد و رفت ......مثلا میخواستن کمک کنن!

حدود نیم ساعت بعد برگشتن..........تا رفتم جلوشون فروز دوباره زد زیر گریه و بغلم کرد:حالا چیکار کنم؟ چه طوری بزرگشون کنم؟

من:چرا؟مگه بچه مشکلی داره؟

مامان(با عصبانیت): نخیر سالمه سالمن....هر سه تاشون....هر سه تاااااااااا......

من:مگه چند تا بچه ان؟ دو قلو ان؟

مامان:نه سه قلو ان!....مادری زنگ بزن احمد بگو حتما بیاد تا همینجا تکلیفشون روشن کنم!(مامان عصبانی میشود!!!!)

چند دقیقه بعد احمد اومد............................

مامان(همچنان عصبانی!): اونروز که قرار شد برای تحصیل برین خارج بهتون گفتم برای بچه دار شدن جلوگیری نکنین.... مگه بهتون نگفتم احتمالش ضعیفه که بچه دار شین، پس چرا اینکارو کردین؟

احمد: حالا مگه چی شده آبجی؟(احمد رابطش با مامان من خوبه و بهش میگه آبجی) خطری هست؟

فروز بلند شد رفت نشست کنار احمد(با گریه): احمد، احم...........

احمد:هیسسس....نه با من حرف میزنی نه طرفم میای...عینه چشمات از بچم مراقبت میکنی،هروقتم به دنیا اومد دو دستی میاری بهم تقدیم میکنی و حضانتشو میدی به من. حق دیدن بچه رو هم نداری. مهریتم می بخشی تا من حاضر به طلاق توافقی شم....بعدش شما رو بخیر و منو بچم هم به سلامت!...من وقت اضافه ندارم بزارم برای مهریه زنی که به این راحتی میزنه زیر تمام زندگی............(مهریه فروز حفظ کامل لغات دیکشنری انگلیسی هست که پدری تعیین کرد به جای پول و سکه چون احمد از زبان انگلیسی بدش میاد!)

مامان(با داد): الان مشکل چیزه دیگه ایه....زنت سه قلو حاملست تو تو فکر طلاقشی؟ روزی که فروزان رو سپردم دستت قول ندادی که مراقبش باشی؟ اینه اون فروزانی که تحویلت دادم؟اینه که با یه اخم گریه میکنه و با یه بشکن نیشش به خنده باز میشه؟ نمیبینی چقدر اعصابش ضعیف شده؟ میدونی این قرصا و دارو ها چقدر واسش ضرر داره؟ 6سال جلوگیری کردین که درس بخونین اونوقت بعدش چی بشه؟ مگه بهت نگفته بودم این دختر بدون مادر بزرگ شده برای ازدواجش مشکل داره...مگه با همه ی مشکلات کنار نیومدی؟ مگه نگفتی خودش برات مهمه؟ حالا کجاست خودش؟ اینه؟ این بود اون دختری که باهاش ازدواج کردی؟ معرفتت همین قدر بود؟هم جلوگیری میکنین هم هر شب هرشب ......بله دیگه بایدم نتیجش بشه سه قلووووووو! به خدا اگه تو این حاملگی و زایمان یک تار مو از سرش کم بشه هرگز نمیبخشمت احمد،هرگز.......

مامان بلند شد از سالن بره بیرون که چشمش افتاد به من:وای به حال تو و شوهرت اگه حتی یک ثانیه به سرتون بزنه از این مملکت خارج شین. تا وقتی من هستم تو همین شهری که من زندگی میکنم شما هم زندگی میکنید. 20 سالگی ازدواج میکنی، اولین بارداریت باید تا قبل از 25 سالگیت باشه.بیشتر از دوتا بچه نباید داشته باشید.شوهرت بیشتر از دو تا بچه خواست میگی خودش حامله بشه!!!دیگه نمیزارم تو مثله فروزان از دستم بری...اصلا .......اصلا حق نداری ازدواج کنی! من دختر بزرگ نکردم که عاقبتش بشه این....نمیذارم تو هم اینجوری بشی..................

صدای مامانم هی بلند تر میشد و منم فقط نگاش میکردم....نمیدونستم چکار کنم تا اینکه یاسین اومد سمتش و بزور نشوندش رو مبل...نفس نفس میزد و شروع کرد به گریه کردن....فروز هم سرشو گذاشته بود رو مبل و گریه میکرد........

 




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ سه شنبه 30 خرداد 1391 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :