تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلام به همه دوستای گلم خوبین؟

من بازم پیدام شد..هی میرم ستاره سهیل میشم هی باز دوباره پیدام میشه...

نمیدونم چرا پست هایی که من میذارم اکثرا غمگینن به همین خاطر اول پستام هی دلم گرفته است...

بفرمایید ادامه...لطفا هر کی که خوند نظر یادش نره..یدونه نظر کوچیک که اینهمه دنگ و فنگ نداره....ممنون میشم.



سوم دبیرستان که بودیم من توی درس زیست سرگروه بودم...با زیر گروه هام خیلی نزدیک نبودیم ولی خوب دوست بودیم و تو اکثر مواقع صمیمی و راحت...!اما این ارتباط به همون موقع مدرسه بود..وقتی سال تموم شد رابطه ما هم تموم شد..فقط اگه گاهی توی خیابون هم رو میدیدیم سلام و علیکی با هم میکردیم...یکی از بچه های گروهم به اسم نسرین تک فرزند بود و خیلی هم شلوغ..شلوغ نه اینکه پر سر و صدا باشه ها نه..منظورم از شلوغ اهل دوست پسر و پسر بازی بود...با دوستش نگار همش در حال شلوغی بودن و راجع به دوست پسراشون حرف میزدن...نسرین چون تک فرزند بود نازش رو خیلی می کشیدن تو خونه..اون موقع ها موبایل آوردن به مدرسه جرم سنگینی بود و اصلا نباید این اتفاق می افتاد اما خانواده نسرین چون نگرانش می شدن از مدرسه اجازه گرفته بودن تا اون موبایلش رو به مدرسه بیاره..اما نسرین بر خلاف قولی که به معاونین و مدیر داده بود گوشیش همیشه روشن بود و در حال اس ام اس بازی با پسرها...

این ها رو براتون تعریف کردم تا یکم با نسرین آشنا بشین...دختر خوبی بود...اما این همه شلوغ بودن و ساده لوح بودنش کار دستش داد....عاقبتی براش به وجود اورد که هیچ جوره قابل جبران نیست...

 

چند وقت پیش یعنی تو سال قبلی..درست یک روز مونده به چهارشنبه سوری صبح یکی از دوستام بهم زنگ زد...یکم جای تعجب داشت چون مهتا اصولا از این کارها کم میکنه..و اگه بخواد حال کسی رو بپرسه بیشتر پیامک میده...کمی باهام احوال پرسی کرد و بعد گفت:

-فاطی...امروز کار خاصی داری؟

-آره..دارم آماده میشم برم پاتختی دختر داییم.چطور؟

-اهان...خیله خوب..پس هیچی..برو اما وقتی برگشتی به من یه زنگی بزن باشه؟

-چی شده؟

-چیزی نشده..

-داری نگرانم میکنی مهتا!بگو چی شده؟

-گفتم که چیی نشده...فقط میخواستم فردا با هم یه جایی بریم!

-فردا؟ولی فردا که چهارشنبه سوریه...من نمیتونم بیام!

-فاطی حالا تو برو به عروسیت برس بیا و زنگ بزن...

-دختر بد واسه چی نمیگی آخه چی شده؟

-برو انرژیت رو تخلیه کن بیا میگم.

و من هرکاری کردم نگفت که نگفت..من رفتم پاتختی دخترداییم و برگشتم...به محض رسیدن به خونه زنگ زدم بهش...چیزی رو که شنیدم هنوزم که بیشتر از دو ماه از روش میگذره باورم نمیشه....

-مهتا بگو چی شده؟

-راستش...از قرار معلوم...نسرین شنبه که از دانشگاه رفته بیرون دیگه برنگشته خونه...

-خوب؟؟

-و..امروز صبح جنازش رو توی .....پیدا کردن!

سرم گیج رفت...فشارم افتاد...حالت عجیبی بود...باورم نمیشد.هیچ اثری از شوخی توی لحنش نبود...اما من خندیدم و گفتم:

-دیوونه...شوخی نکن..اصلا شوخی با مزه ای نیست!

-شوخی چیه؟؟امروز صبح جنازش رو پیدا کردن...فردا هم تشییع جنازشه...

-مهتا..مهتا تو رو خدا بگو داری شوخی میکنی...نه..امکان نداره!یعنی چی مرد؟؟مگه میشه؟آخه چرا؟

-فاطی آروم باش...آروم باش...

-باورم نمیشه..باورم نمیشه..وای نــه...

-منم باورم نمیشه..

-تو از کجا فهمیدی؟کی بهت گفت؟

-نگار و سارا بهم گفتن...

-جریان چیه؟برای چی کشتنش؟؟

-مثل اینکه با دوست پسرش قرار داشته...و بعد از اینکه رفتن..معلوم نیست چی شده که دو روز بعدش جنازش رو پیدا کردن..

من زبونم بند اومده بود..انقدر بهم شوک وارد شده بود که تا چند دقیقه هیچ حرفی نمیتونستم بزنم...باورم نمیشد..درسته که با هم صمیمی نبودم..اما هر چی که بود دوست بودیم..کلی با هم خاطره داشتیم...قلبم به درد اومده بود..بالاخره چوب سادگیش رو خورد...

بهم گفت اگه خواستم فردا بریم تشییع جنازش..بعد از اینکه قطع کردم حتی یک قطره اشک هم نتونستم بریزم...درغ از یک قطره...داشتم دیوونه میشدم..قلبم سنگین تر شده بود و نفس هام سخت تر..مامان بیچارم ترسیده بود و هی میگفت فاطی چی شده؟؟

وقتی بهش توضیح دادم اونم خیلی ناراحت شد...اما ناراحتی ما چه فایده داشت؟؟؟بچاره پدر و مادرش..دلم به حال اونا خیلی میسوخت...خیلی زیاد..20 سال تمام برای بچشون زحمت کشیده بودن...اما حالا...بچشون پرپر شده بود...گل نوشکفتشون پر پر شد...

من بنا به دلایلی از جمله داشتن کلاس درست توی همون موقع تشییع جنازه نتونستم برم..اما اصلا راحت نبودم..دلم گرفته بود و میخواستم که تو تشییع جنازش شرکت کنم ولی نشد...

مهتا میگفت خیلی وضعیت بدی بود...حال هیچ کس خوب نبود...هیچ کس..کمر باباش شکسته بود...داغون شده بود...

درست تو روز چهارشنبه سوری سال 1390 دفنش کردن....هنوز هم که هنوزه کسی دقیق نمیدونه که چه اتفاقی براش افتاده...

چند تا فرضیه براش وجود داره..یعنی این ها حرفایی هستن که شنیده شده...

1-پسره بهش تجاوز کرده...و بعد از تجاوز کشتش..(این فرضیه نقض شده چون پسری که تجاوز کنه نمیکشه..میندازتش جلو در خونه ننه باباش..میگه هـــری)

2-گویا این دو نفر میخواستن از هم جدا بشن..(دلیلش رو پایین میگم)وقتی نسرین سوار ماشینش شده وسط راه یکی دیگه هم سوار ماشین میشه و نسرین که خیلی ترسیده زهره ترک میشه و همونجا تموم میکنه..(این رو هم ما خودمون نقض میکینم چون به خاطر همچین چیزی زهر ادم در اون حد نمی ترکه که قلبش بایسته...)

3-سم خورش کردن....اما روی پیشونیش ردی از کبودی وجود داشته و این نشون دهنده درگیری بوده...حالا در اثر چی..نمیدونیم...!!

 

ماجرای دوستی نسرین و دوست پسرش از این قرار بود...

انگار که نسرین با اجبار با پسره حرف میزد...پسره از اون آدم های خطرناک بود که نسرین رو تهدید کرده بود اگه ازش جدا بشه میکشدش...و نسرین و مادرش از ترسشون کاری از دستشون بر نمی اومد..همین طوری به رابطشون ادامه میدادن...تا اینکه نسرین فهمید پسره زن داره و همین طور دو تا بچه...!!!!سر این موضوع دیگه نتونسته بود با پسره رابطش رو ادامه بده و خواسته بود که باهاش قطع ارتباط کنه...!!!!اون روز پسره بهش گفته بود که تمام وسایلی رو که براش گرفته بود رو برگردونه..نسرین گفته بود میدمش دختر عموم تا بیارتش اما پسره قبول نکرده بود...و گفته بود حتما باید خودت بیای...نسرین روز شنبه به قصد برگردوندن وسایل به پسره از دانشگاه خارج شده بود...ولی پسره حرفش رو عملی کرده بود...و کار خودش رو کرد و نسرین رو به قتل رسوند..!!!

بیچاره پدر و مادرش...هم جیگرشون سوخت.هم آبروشون رفت....

به چه جرمی این بلا سرش اومد؟؟چه گناهی کرده بود؟؟؟خدایا...روحش رو به آامش بسون و از سرتقصیراتش بگذر...به خانوادش صبر بده تا بتونن این مصیبت بزرگ رو تحمل کنن...آمیــن!

نمیدونم شماها چه حسی دارین ولی من با یادآوری خاطرات مدرسه حالم خیلی بد میشه...یاد صداش ...حرکاتش...نسرین چشمای خیلی خوشگلی داشت..سبز بود و مژه هاش بلند...

همه اینا موقع نوشتن این اتفاق جلوی چشمم بود...امیدوارم با خوندن این اتفاق همه افراد ساده درس عبرت بگیرن...

لطفا هر کسی که این جریان رو خوند برای نسرین یه فاتحه بفرسته...

روحش شاد...!


یه چیزی رو یادم رفت بگم..اونم اینکه خدا رو شکر پسره رو دستگیر کردن...نمیدونم براش چه حکمی بریدن..زندان ..حبس ابد..قصاص یا چی..فقط میدونم که پسره دستگیر شده...!!!خدا رو شکر حداقل به سزای اعمالش میرسه...




طبقه بندی: MemoRy، 
[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 06:14 ب.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :