تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ
بقیش...............

من:خب معلومه، واقعیت....اگه شما واقعیت رو بگین منم قول میدم منطقی برخورد کنم...

آرش:اون چیزی که شما از دوستی دختر و پسر مَد نظرتونه نه نداشتم...ولی بعد از فوت مامانم با یه دختر آشنا شدم ...اون موقع تازه مُد شده بود که نوجوون ها هم موبایل دست بگیرن....اون دختر خانم شمارشو به من داد... حدودا یک هفته ای با هم حرف میزدیم ولی اصلا از حرفایی که میزد خوشم نمیومد....خیلی راحت و بی پروا هر چیزی میگفت که برای من خوشایند نبود که یه دختر کم سن وسال اینجوری حرف بزنه... درسته خانواده ی خیلی مذهبی نیستیم ولی خانواده اعتقاداتی داشتن که به من هم منتقل شده بود و اون دختر با هیچکدوم از اعتقادات من همخونی نداشت... من تو رویای بچگانه ی خودم تو فکر ازدواج بودم ولی با صحبت هاش به من فهموند که هدفش از دوستی با من این نیست و منم فهمیدم که خیلی راحت به دست میاد... کم کم با حرفاش باعث شد ازش دلزده بشم طوری که بهش گفتم رابطمونو قطع کنیم....خیلی راحت اینکار رو کرد.... مردا و پسرا از دخترهایی که راحت به دست میان خوششون نمیاد و یا حداقل برای ازدواج بهشون فکر نمیکنن... درسته در ظاهر از اینکه نمیتونن نظر طرف مقابلشون رو جلب کنن ناراحتن ولی در باطن اونو تحسین میکنن و همین دست نیافتنی بودنه خانم هاست که میتونه آقایون رو عاشقشون کنه.... دختری که راحت به دست بیاد خیلی راحت تر از اون از دست میره.... بعد از اون دختر با هیچ دختر دیگه ای همچین رابطه ای نداشتم.....این همه ی واقعیت بود.... به نظر من اگه کسی ایمان داشته باشه وارد اینجور رابطه ها نمیشه.....ربطی هم به دین اسلام نداره و همه ی ادیان الهی اینو قبول دارن ولی اسلام چهارچوب محکم تری براش ساخته....

من:راستش خودم از جوابی که دادین مطمئن بودم ولی دوست داشتم بشنوم....

آرش:واسه همین هم پرسیدم که چی دوست دارین بشنوین....معروفه که میگن خانم ها با گوش هاشون عاشق میشن و آقایون با چشم ها.... مردی که دنبال عشق ورزیدن به یه خانمه باید زبونش به نجواهای عاشقانه باز باشه .... اینو پدرم همیشه میگه ...

من:شما هم با چشم هاتون عاشق شدین؟

آرش:چشم ها بی تقصیر نبودن ولی عقل هم بی تاثیر نبوده......

من:چرا رشته ی ادبیات رو انتخاب نکردید؟ حس میکنم ریاضی به اخلاقتون نمیخوره...

آرش:ادبیات رو خیلی دوست داشتم ولی ریاضیاتم خیلی قوی بود... ریاضی هم جدا از ادبیات نیست بستگی به دید شخص داره....منم میتونم یه سوال خصوصی بپرسم؟

من:بله بفرمایید.......

آرش: من اولین خواستگار شما بودم؟

من:بله.......

آرش:من از دروغ خوشم نمیاد....

من:یعنی چی؟یعنی من دروغگوام؟

آرش:نه منظور بدی نداشتم ولی یادمه تو شهرک که بودین یه آقای حدودا30یا 35 ساله ای اومده بودن خونتون دنبال شما(استاد زبانم رو میگه!).....خواستگار بودن مگه نه؟

من:متاسفانه بله....

آرش:اگه اینطوره پس چرا گفتین من نفر اولم؟

من:خب شما اولین نفری بودین که به عنوان خواستگار قبولتون داشتم و خواستگاری رسمی انجام شد.....از این لحاظ نفر اول هستین....

آرش:فقط به عنوان خواستگار؟جور دیگه قبولم ندارین؟

شیطنتم گل کرد:دوست دارین چی بشنوین؟!

آرش:هر وقت یه خرده صمیمی تر شدیم بهتون میگم.... فکر کنم الان وقتش نیست.... حالا نظرتون چیه؟قرار بود نظر شما رو بفهمیم.....

من(همچنان با شیطنت...میخواستم حالشو بگیرم):نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی من قبلا تجربه ی دوستی و رابطه با هیچ پسری رو نداشتم و اینکه شما یه بار این تجربه رو داشتین اذیتم میکنه....

آرش:شما واقعیت رو خواستین منم گفتم و قرار شد که منطقی برخورد کنین... من هیچ خاطره ی خوبی از اون تجربه ندارم...فقط یک هفته طول کشید و نذاشتم رو زندگی و پاکی من تاثیر بزاره...

من:اگه نمیگفتم واقعیت شما راستشو نمیگفتین؟

آرش:توقع نداشتم همچین سوالی بپرسین ولی مطمئن باشین هروقت این سوال رو میپرسیدین من همینطور جوابتونو میدادم... قبلش به اینکه ممکنه شما بهانه ی جدیدی دست و پا کنین فکر کرده بودم ولی این سوال به ذهنم نرسیده بود....

من:بهانه؟ یعنی شما دلایل منو قبول ندارید دیگه؟

آرش:شما خودتون هم دلایلتون رو قبول ندارین!....ولی نمیفهمم چرا اینقدر با این بهانه ها خودتون رو درگیر میکنین....همه و اللخصوص خودم از جواب شما خبر داریم پس چرا به زبون نمیارید؟....

من:شما خیلی اعتماد به نفس بالایی دارین......و خیلی هم از خودتون مطمئنین....

ارش:اگه از خودم مطمئن نبودم خوشبختی شما رو تضمین صحبت پدربزرگتون نمیکردم....شما اعتماد به نفس ندارین؟

من:به اندازه ی شما نه....من فقط غرور دارم....راستش جوابم کم کم داره عوض میشه....امشب یه چیزایی از شما دیدم که بد نیست ولی فکر کنم به من نمیخوره....

آرش:اینم بهانه ی جدیده؟

من:آقای محترم من مریض نیستم هی بهانه گیری کنم....

بعد از این حرف آرش پژمرده شد.......طوری بهش گفتم که بفهمه من به این نتیجه رسیدم که به درد هم نمیخوریم.....تو دلم داشتم از حالت افسرده ی صورتش ریسه میرفتم وخیلی خودمو کنترل کردن که نخندم! بیچاره چقدر از خودش مطمئن بود ولی من بدجور زدم تو پَرِش!

من:میشه یه سوال دیگه بپرسم؟

آرش(با حالتی خالی ازامید!):اینم روش....بپرسید...

من:اگه یه وقت زد و ما با هم ازدواج.....یعنی من همسر شما شدم و دعوامون شد..... اونوقت شما قراره با چی منو بزنین؟!؟!؟!؟!؟!؟!!!؟؟؟

من با همون شیطنت داشتم میخندیدم! آرش گول نقش بازی کردنه منو خورده بود و نمیدونست باید چیکار کنه!!!!!!!یکدفعه زد زیر خنده....

آرش:شما چرا تجربی خوندین؟! باید کلاس بازیگری میرفتین....استعداد بازیگری نهفته ای دارین!

من:شما خیلی مطمئن بودین خواستم یه خرده شوخی کنم....ببخشید....ولی جواب سوال منو ندادین.....قراره با چی کتک بخورم؟!

آرش:جواب اینم بعدا میدم.....

من:من شوخی کردما....نکنه شما واقعا دست بزن دارین؟

آرش:دستشم داشته باشم جرئتشو ندارم!!!!

بعد هم یه پاکت از جیب کتش درآورد و به من تعارف کرد.....

آرش:بفرمایید آدامس....

من:آدامس؟

آرش:آره دیگه....دهنتون رو شیرین کنین....شما اولین کسی هستین که جواب مثبت گرفتن منو دیدین!

آدامس رو برداشتم و رفتیم داخل.....(آدامس بعدا به همراه این جمله ها ضمیمه ی دفتر ثبت وقایع شد:چه آدامس قشنگی گرفتم واسه شیرن کردن کامم ولی حرفایی که زد زندگیم رو شیرینتر کرد...آدامس درخشانیه درست مثله چشماش!!!!)

وارد سالن شدیم و من هنوز ننشسته بودم که شیدا گفت: یاسمن جون شیرینی رو بزاریم دهنمون؟

من:فقط بعدش مسواک فراموش نشه!!!!!!!!

زندایی و عمه ی آرش به همراه حاجیه خانم کل کشیدن(کار خیلی سختیه هنوز یاد نگرفتم!!!) و شیدا بلند شد و شیرینی پخش کرد............

قرار شد 2 روز بعدش بیان برای بله برون......................

مهمونا رفتن و پشت سرش فروز و احمد هم آماده شدن برن...

من:کجا فروز خانم؟تشریف داشتین حالا؟

فروز:من میخوام بمونم ولی احمد نمیزاره ...میگه باید استراحت کنی...

مامان:حالا اون بیچاره نگرانته بده که تو واسش ناز میکنی؟

فروز:ناز نکنم چه کار کنم!

من:فروز من باید حساب تورو برسم.... به من میگی سمت راست اولین مبل اونوقت میبینم پدرش سمت چپ نشسته.....میخواستی منو ضایع کنی؟

فروز:خب من که بهت پیامک دادم خودت اشتباه کردی....این احمدم شاهد که بهت اس ام اس دادم...همچین بدم نشدا کلی خندیدیم!

فروز و احمد و دایی1 و زندایی رفتن....بعدم به پدری گله کردم که اونم با دوتا گل قشنگم سرمو شیره مالید!

داداشم که تا اون موقع از جاش تکون نخورده بود،بلند شد و گفت:من هنوزم سر حرفم هستم...آخه تو چی داری که خواستنی باشی؟!

بعد هم رفت تو اتاقش....

عمو1:یعنی غیرتی شده؟!؟!؟!آی یادش بخیر....وقتی شوهر عمت اومد خواستگاری عمت میخواستم خفش کنم....وقتی اومد تو روم گفت خواهرتو میخوام اگه بابا نگرفته بودم حتما با کله میزاشتم تو صورتش تا دندوناش خورد شه..... ناراحت نباش آروم میشه....

پدری شروع کرد به شعر خوندن:

دختری دارم شاه نداره...

صورتی داره ماه نداره...

از خوشگلی تا نداره...

همشکل و همپا نداره...

به کَس کَسونِش نمیدم...

به همه کَسونِش نمیدم...

به راه دورش نمیدم...

به حرف زورش نمیدم...

شاه میاد با لشکرش...

شاهزاده ها دور و برش...

واسه پسر کوچیکترش...

آیا بدم؟ آیا ندم؟...آیا بدم؟ آیا ندم؟

به کسی میدم که کس باشه...

پیرهن تنش اطلس باشه...

(این شعر رو پدری از بچگی واسه ی من میخوند و هنوزم میخونه...من عاشق این شعرم)

عموهام و پدری و مادری هم رفتن............

داشتم آماده میشدم واسه خواب که مامانم اومد پیشم: برو پیش بابات.....ناراحته... ببین میتونی کاری کنی...

من:از چی ناراحته؟

مامان:غمباد گرفت از بس امروز گفتن ازدواج یاسمن،خواستگار یاسمن، شوهر یاسمن......برو پیشش....

رفتم اتاق مامان و بابام....بابا داشت با کامپیوتر کار میکرد....

من:بابا میخوام اعتراف کنم...بیام تو؟

همیشه وقتی یه گندی میزدم با این شیوه میرفتم به بابام بگم و بابا هم همیشه میگفت:))باز من شدم کشیش؟دیگه چه خرابکاری کردی؟))

اما اونشب گفت:بیا عزیز بابا....بیا صحبت کن شاید دلم واشه....

من:راستش چند روز پیش داشتم با کامپیوترت کار میکردم اشتباهی یه فولدر رو پاک کردم که بعدا فهمیدم مربوط یه سایتته...البته کامل کامل خرابش نکردما ولی خب یه بخش های کوچیکی از سایتتون پاک شده....بعدش چون میدونستم شما بابای خوبی هستین گذاشتم الان بگم که زیاد دعوام نکنین!

بابا:تا حالا چند بار دعوات کردم ماخی کوچولو؟

من:هیچوقت....

به زور بابام رو مجبور کردم که روی شکم رو تخت دراز بکشه.... هر وقت بابا خستشه یا کمرش درده به پشت دراز میکشه و بنده روی کمرش راه میرم...

بابا:دختر من خسته نیستم...ولم کن...

من:چرا شما خسته این الان بدنتون گرمه متوجه نمیشین!

اینقدر پریدم رو کمرش و راه رفتم که مامانم اومد کشیدم پایین گفت الان دیسک و صفحش به هم میریزه!

اونشب پیش بابام خوابیدم....قبل خواب خیلی حرف زدیم و برای اولین بار دیدم که بابام گریه میکنه.........

بابا(با گریه):میدونستی اگه بری بابا دلش برات خیلی تنگ میشه؟

من(با بغض):نه از کجا بدونم...شما که هیچوقت نگفتین!...

بابا:هیچوقت قرار نبود از پیشمون بری که بهت بگم...

من:الانم نمیرم...اگه تو فکر این هستین که منو از سرتون باز کنید کور خوندین... بنده حالا حالاها در خدمتتون هستم!فردا هم به این پسره جواب منفی میدم که خیالتون راحت شه!!!

بابا(به شوخی!):بیخود!مگه ما نون خور اضاف میخوایم که تو میخوای بمونی وردلمون؟!

من:پس کی بود الان دلش واسم تنگ میشد؟!؟!؟!

بابا(با خنده):من که نبودم!

بالاخره اونشب اینقدر حرف زدم که بابا خندید....

صبح من و بابا با غرغر های مامان محترم روبه رو شدیم:یاسمن خانم شما هووی منی رفتی چسبیدی به بابات؟!....منه بدبخت رو انداختن بیرون اونوقت پدر و دختر تا سحر واسه همدیگه درددل کردن!کمرم خشک شد رو مبل....

بعدم روش رو کرد به بابام:جنابعالی هم مثله اینکه بدت نیومده من نباشم؟

منو بابا میخندیدیم.....مامان:باشه باشه دارم واستون.... دو روز که ناهار نخوردین یاد میگیرین که هوای مادر و همسرتون رو داشته باشین!

مامانم رو حرفش موند وما اونروز و روز بعد ناهار نداشتیم....هرچی بهش گفتم مامان من ضعف میکنم یه چیز بده بخورم انگار نه انگار!

آخرشم گفت که چون شب بله برونه و نمیخواد من غش بکنم برام ناهار درست کرد البته با این شرط که یه شبم بابا رو از اتاق بندازیم بیرون و من پیش مامان بخوابم!

داداش:منم که اینجا نقش سیب زمینی رو بازی میکنم!

بابا:بیا بریم پسرم....با بریم به درد خودمون گریه کنیم!!!!....

مامان:حالا که دارین میرین این لیستم که نوشتم بخرید شب بله برونه! 

 

با عرض پوزش از عزیزانی که در پست قبلی نظر گذاشته بودن و سوالاتی پرسیده بودن، خواهشا دوباره بپرسید چون من پست قبل رو کامل پاک کردم....یاد آور خاطرات خوبی نبود....واسه همین اگه سوالی هست تو نظرات این پست تکرار کنید....

تا یادم نرفته: همه نظر میدن برای هر دو پست!!!!!!!!!


[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 04:45 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :