تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلاممممممممممممممممممممممممممممممم....

برید ادامه..................

مهمان ها وارد شدن....بنده ایستاده بودم پشت اپن آشپزخونه و باهاشون احوالپرسی میکردم...همزمان با مهمونا دایی1 و خانمش هم رسیدن... دو نفر آخر از مهمونا که داخل شدن ،خشکم زد: آرش به همراه دبیر زیستمون!

همون دبیرم که واسه پسرش اومد خواستگاری! من هول شده بودم ولی دبیرمون خیلی صمیمی برخورد کرد و به آرش گفت که من دانش آموزش بودم...خیلی خوب برخورد کرد...همه رفتن تو سالن پذیرایی و من تنها موندم تو آشپزخونه....سالن از اشپزخونه دید نداره در نتیجه من از اوضاع اونجا خبر نداشتم...

فروزان هی میرفت و میومد....هر دفعه هم یه توصیه ای میکرد: شالتو درست کن- خواستی چای بریزی دستاتو بشور- ناخنات تمیزه؟چایی میبری آبرومونو نبری؟- چرا رنگت پریده؟خواستی بیای دو تا کشیده بزن تو صورتت رنگ بگیره!- نگاه کن عینه میت شده! مگه بهت نگفتم یه خرده آرایش کن؟ تضمین میکنم نمیمیری با آرایش ! -یاسی میدونی چی فهمیدم؟ این دبیرتون زندایی آرشه- یاسی چه خانواده ی خوبی دارن،این ترنم چه نازه خیلی شبیه داییشه. ازدواج کردی زود بچه دار میشی بچتم باید مثله این ترنم باشه-.......

دفعه ی آخر که اومد احمد هم سریع پشت سرش وارد شد....فروز رو نشوند رو صندلی....

احمد(با عصبانیت!):فروزان آش روروئک خوردی هی میری و میای؟!

فروز:خب باید یه چیزایی رو بهش گوشزد کنم.

احمد:چه چیزایی؟! اینکه زود بچه دار شه؟!شب نیای تو خونه بگی کمرم درده ها... اونوقت من میدونم و تو!

مثله اینکه احمد داشت با بچش حرف میزد!

من:عمو احمد شما که یه بچه دارین دیگه دومیش واسه چی بود؟!

احمد:گفتیم شاید دومی پسر شد، تو رو واسش گرفتیم بلکه مامان و بابات راحت شن از دستت!فروزان خانم، اخماتو واسه من نکن تو هم... یا بیا تو سالن یا همینجا بشین توصیه هات که تموم شد میبرمت خونه...تقصیر منه که اجازه میدم اینور و اونور بری...اگه دیگه گذاشتم جایی بری!

فروز:یاسی نبینم جواب مثبت بدی ها! مگه دیوونه ای میخوای ازدواج کنی؟ بیا من مثلا ازدواج کردم....این اقا هم شوهر محترمم...فقط کم مونده کتکم بزنه! نترس اقا احمد یاسی به کسی نمیگه با خیال راحت بیا بزن یه موقع به دلت نمونه!

بعدم روش رو از احمد گرفت و بغض کرده زل زد به دیوار...... دلم کباب شد با این حرکتش...فروز تو دوران باردایش خیلی زودرنج شده بود... روی رفتارهای احمد هم خیلی حساس بود...کافی بود احمد بهش بگه ((بالا چشمت ابروه!)) سریع ناراحت میشد..... رفتم فروز رو بغل کردم...

من:عمو احمد دلت میاد با خاله ی من اینجوری میکنی؟

احمد:به خدا من واسه خودش میگم...دیشب از کمر درد نمیتونست بخوابه... خب منم ناراحت میشم واسش...

من:واسه خاطر خودش یه خرده مهربون تر.....

احمد اومد نشست جلو فروز و شروع کرد اسپانیایی صحبت کردن....فروز اول جوابش رو نمیداد ولی بعدش کم کم صحبت کرد....

من:ببخشید میام وسط معاشقه ی خارجکیتون ها ولی لطفا این رمانتیک بازی هارو بزارید واسه خونه خودتون!....الان من دارم از استرس میمیرم اونوقت شماها دارین دل میدین قلوه میگیرین؟!

احمد:اِ تو اینجایی؟! جنابعالی تا ما رو نکشی نمیمیری اصلا نترس!... فروزان پاشو بریم تو سالن....تو هم چایی بریز که وقته اومدنته!

فروز(هول هولکی!):یاسی حواست باشه باید از پدر داماد شروع کنی به تعارف کردن،بعد بزرگترهاو بعدش داماد....به یاسین هم قبل از داماد چای بده این نشون میده که به خانوادت احترام میزاری....وارد سالن که شدی سمت راستت رو مبل اول پدر داماد نشسته از همونجا شروع کن....یادت نره ها....چای رو هم غلیظ دم کردم خوشرنگ بریز...استرس نداشته باش انشالله خوب پیش میره...دیگه سفارش نمیکنم... ببینمت.....

دو تا کشیده زد تو صورتم!

احمد:چه کار میکنی؟!

فروز:نمیبینی چقدر سفید شده؟........اینبار دو تا نیشگون از لپم گرفت!

احمد:نکن بابا این دختر همیشه همین رنگیه....تو که بیشتر از یاسمن استرس داری!.... اتم که نمیخواد بشکافه دو تا چای دیگه!

فروز:دختر نبودی که بفهمی چقدر لحظات سختیه......

احمد:اما پسر بودم و میدونم داماد هم الان حال خوشی نداره....

بالاخره رفتن.....چند دقیقه بعد صدای اس ام اس موبایلم بلند شد ولی اصلا حوصله نداشتم....دلم آشوب بود....بدون اینکه پیامک رو بخونم خاموشش کردم..... صدای مادری به گوشم خورد: گل قشنگم، چند تا چای واسه مهمونامون بیار....

حالت تهوع گرفتم از استرس زیاد....چای رو ریختم و با نام و یاد خدا وارد سالن شدم.... به محض اینکه منو دیدن همه شروع کردن به تعریف کردن منم سرمو انداختم پایین و طبق چیزی که فروز بهم گفته بود از سمت راستم شروع کردم به چای دادن... تا چای رو تعارف کردم مجلس با صدای خنده منفجر شد!

پدری:گل قشنگم لازم نبود به مهمونا نشون بدی مشتاقی ها!

متوجه منظور پدری نشدم.....وقتی چایی رو برداشتن و تشکر کردن یه لحظه سرمو بلند کردم که بگم ((نوش جان)) ولی دیدم به جای پدر داماد،آرش رو به رومه!

ترسیدم....صاف ایستادم و گفتم:وایی.... شمایین؟!

دوباره همه خندیدن!.............

آرش: پس میخواستین کی باشه؟!

مادر بزرگ داماد(حاجیه خانم): به به چه عروس سر به زیری!از شرم و حیا سرش رو بلند نکرد ببینه....

 قرار بود آخرین نفر به آرش چای بدم ولی بنده اینکار رو در اول انجام دادم وگاف خیلی بزرگی بود! در میان خنده و شوخی بزرگتر ها چایی ها رو تعارف کردم و نشستم پیش فروز.... دلم میخواست خفش کنم اون لحظه.....با چشم و ابرو بهش فهموندم که دارم برات!

بزگترها شروع کردن راجع به مسائل جدی صحبت کردن........

پدر آرش:با اجازه ی حاجیه خانم.....امشب اومدیم جواب نهایی رو بگیریم... شما شرایط پسر منو میدونین و تو این مدت هم قرار بود که فکراتونو بکنید... این فامیلای ما که الان اینجا هستن همشون به نوعی به گردن ما حق دارن....از حاجیه خانم گرفته تا ترنم نوه ی عزیزم.... بعد از فوت مادر خدابیامرز بچه ها خیلی بهمون لطف کردن البته حاجیه خانم که از همون زمان ازدواج کردنمون هم همراهیمون کردن( حاجیه خانم مادرِ مادر آرشه)..... اگه شما و دخترتون رضایت بدین انشالله قرار این دو تا جوون پیمان زناشویی ببندن که این مسئله ی کم و پیش پاافتاده ای نیست  نیاز به فکر کردن داره....وظیفه ی ما به عنوان بزرگتر اینه که همه ی جوانب رو بسنجیم تا زندگی بچه هامون خوب و قشنگ بشه..... شما رو تحت فشار نمیزاریم ولی اگه صلاح میدونید یه بزرگواری بکنید که این جوونا رو دست به دست بدیم...........

بابام اصلا حرف نمیزد.....تو کل این چند سالی که من زندگی کردم مامان و بابا هیچوقت برای من به تنهایی تصمیم نگرفتن و همیشه برای هرکاری نظر پدری و مادری هم شرط بوده....واسه همین بود که بابا به اومدن خواستگار رضایت داد چون پدری و مادری این ازدواج رو به صلاح من میدونستن وگرنه تا قبلش هروقت صحبت از ازدواج من میشد بابا به شدت مخالفت میکرد و میگفت که اگه گردنم بره نمیزارم دخترم از خونم بره...............

عمو1: من عموی بزرگ یاسمن هستم و ایشون هم عموی کوچیکش و ایشون هم دایی بزرگش....پدری از ما خواستن که تو این مراسم شرکت کنیم..... سرنوشت و زندگی یاسمن برای همه ی ماها خیلی خیلی مهمه....از اونجایی که ما باراوله که آقاآرش رو میبینیم میخواستیم اگه مشکلی نیست یه خرده از خودشون برامون بگن.....

آرش:من در حال حاضر مدیر امورمالی یه شرکت خصوصی هستم و همزمان با کار درسم رو هم ادامه میدم...الان دانشجوی عمرانم....

عمو1:عمران و حسابداری......رو کدومش قرار انرژی بزاری؟

آرش:اگه تونستم مدرک عمران رو بگیرم دلم میخواد تو شرکت پدرم مشغول به کار شم....

عمو1:انشالله که موفق بشی....لیاقتش رو داری....

دایی1: میدونی که دختر ما محصله و باید درسشو ادامه بده....با ادامه تحصیل که مخالف نیستی؟

آرش: نه مخالف نیستم چون خودمم هم قرار که ادامه بدم و به لیسانس اکتفا نمیکنم...

عمو2:اینا رو که برای دلخوشی ما نمیگی؟

آرش:نه مطمئن باشین.....حاضرم تعهد کتبی بدم....

عمو2:نه پسرم ناراحت نشو.... حرف صادقانه برای ما محکم تر و باارزش تر از سند کتبیه....

پدری:من 4تا دختر فرستادم خونه بخت...... 3تای اول که ازدواج کردن مادرشون بود ولی این فروزان ته تغاری رو با لطف مادری راهی کردم.... غیر از دخترای خودم نوه هام و دخترای دیگه ای که تو فامیل بودن هم کمک کردم که خوش بخت شن و فکر میکنم که شدن......اما یاسمن با همشون فرق میکنه.... میگن اولاد بادومه ولی نوه مغزه بادومه....یاسمن برای همه ی ما از مغز بادوم هم شیرین تره... تا جایی که در توان داشتیم بهش رسیدگی کردیم و از این به بعد هم میکنیم....منتی نیست و به عنوان بزرگتر وظیفمون بوده....جدا از وظیفه خواسته ی قلبی همه بوده و هست.... همونطور که میدونید شرایط یاسمن خاصه.... هم به خاطر نحوه ی تولدش و هم به خاطر بیماری که الان داره..... بیماری که انشالله با یه عمل خوب میشه... ما نمیخواستیم که درباره ی تولدش چیزی بدونه ولی خواست خدا چیزی غیر از این بود و تو سن خیلی کمی همه چیز رو فهمید.... یاسمن دختر حساسیه.... آستانه ی تحملش خیلی بالاست و تا وقتی خیلی بهش سخت نشه هیچ اعتراضی نمیکنه و تو خودش میریزه.... از نظر خانم ها خصلت خوبیه ولی از نظر من ممکنه همین خصلت خوب باعث ناراحتیش بشه....آقا آرش هم شما و هم خانوادتون باید تضمین بدین که دختر من رو ناراحت نمیکنین.... یاسمن همیشه گل قشنگ منو مادری، ماخی باباش ، خانم کوچیک مادرش، آبجی گله ی داداشش، نفس داییش، دختر خوشگله عموهاش و رود فروزان بوده و هست و تا زمانی که ماها زنده ایم هم باقی میمونه..... پس مطمئن باش اگر خم به ابروش بیاری همینایی که تو این جمع آروم نشستن شمشیراشونو از رو برات میبندن....بالاتر از پول و مال و ثروت خوشبختیه که فقط با اخلاق خوب به وجود میاد.....دخترمن اخلاق های خاصی داره که اگه خواهانش هستی باید باهاش بسازی .... حالا بگو ببینم چه جوری میخوای به ما تضمین بدی؟

آرش:راستش نمیدونم منظور شما چه تضمینیه ....ببخشید که اینو میگم ولی فکر کنم هیچ تضمینی بالاتر از این نیست که خوده یاسمن خانم از من راضی باشه....

پدری:فکر میکنی میتونی راضی نگهش داری؟

آرش:بله من تمام تلاشمو میکنم.....

پدری:همونطور که عموش گفت حرف صادقانه برای ما باارزش تر از سنده کتبیه پس دیگه حرفی نیست جز نظر خوده یاسمن...........

من در تعجب به سر میبردم! فکر میکردم به جز پدری و مادری و فروزان هیچ کسه دیگه از ماجرای فرزندخوندگیه من خبر نداره ولی اونشب فهمیدم که تمام خاله ها و دایی ها و عمو ها و عمه هام این موضوع رو میدونن....حس میکردم سبک شدم .... همیشه این ترسو داشتم که اگه یه روزی بفهمن من دختر واقعیشون نیستم در برابرم جبهه بگیرن ولی تو تمام این سال ها اونا میدونستن من کیم و باز بامن مهربون بودن....

حاجیه خانم:حالا که اینطوره اگه اجازه بدین جوونا برن حرفاشونو بزنن که نظر دختر خانم هم معلوم شه.......

دوباره منو آرش رو فرستادن تو حیاط....

هنوز از سوتی گنده ای که داده بودم ناراحت بودم....کلیک کرده بودم رو برگای درخت تو باغچه و میکندمشون......

آرش:بار اولی بود که چای اوردید؟

من(با حرص!):نخیر....

آرش:منظورم تو همچین مراسمیه....

من(بازم حرص!):از اون لحاظ بله....

آرش:ناراحت نباشین....بعد ها برامون خاطره میشه و با خنده ازش یاد میکنیم....

تو دلم میگفتم این پسر چه خوشه....هنوز خبری نشده میگه ما!!!!! نه به باره، نه به داره، اسمش خاله موندگاره!!!!!!!

آرش:همش ماله استرسه....منم جلسه ی اول خیلی استرس داشتم.... یادم میفته خندم میگیره....

من:الان چی؟

آرش:اتفاقا امشب اصلا استرس نداشتم....

من:چرا؟

آرش:چون از جانب شما خیالم راحت بود(یعنی میدونسته من جوابم مثبته....تابلو تر از من دیدین سلامش رو برسونید!!!!!).... با اینکه قبل از برگزاری جلسه ی اول پدربزرگتون بهم گفته بود که فامیلاتون نیستن ولی خیلی مضطرب بودم....

من:پدری گفته بود؟یعنی پدری میدونست شما میخواین برای چی بیاین؟!

آرش:بله...به ایشون گفته بودیم ولی گفتن که وانمود کنیم بی اطلاع قبلی اومدیم که شما جنجال درست نکنی... البته جز ایشون هم کسی نمیدونست...قرار بود که بعدش بهتون بگه....هنوز نگفتن؟

من:نه نگفتن.....

تو ذهنم داشتم پدری رو هم میبردم پیش فروز که بعد از مراسم باهاشون دعوا کنم!( آیییییییییییی نفس کش!!!!!)

آرش:یادمه گفته بودین که چند تا سوال میخواین بپرسین.....من آماده ام....

من:شاید بعضی هاش خیلی خصوصی باشه...اشکال نداره؟

آرش:نه بفرمایید....

من:شما از چند سال پیش تا همین الان دانشجو بودین و با محیط دانشگاه آشنا هستین پس چرا برای ازدواج یکی از همکلاسی ها یا هم دانشگاهی هاتون رو انتخاب نکردید؟

آرش:رشته ای بر گردنم افکنده دوست/ میبرد هرجا که خاطر خواه اوست..... با این حساب نمیتونستم به کس دیگه ای فکر کنم این یه علت.....علت دوم اینکه مادر مرحومم همیشه میگفت زن و مرد باید حداقل 3 یا 4 سال اختلاف سنی داشته باشن... البته هیچوقت علتشو نمیگفت و گفت که بعد از ازدواج خودتون میفهمین.... اون موقع شیدا در شرف ازدواج بود و مامانم رو این نکته خیلی حساس....بعد از ازدواج از شیدا پرسیدم که دلیلش چی بوده ولی شیدا هم گفت بعد از ازدواج خودت میفهمی!!!.... با این اوصاف من اصلا به این مسئله فکر نکرده بودم.....

من:مامان منم همیشه میگه ولی اونم تا حالا علتشو نگفته..............

آرش:اگه جوابتونو گرفتین سوال دوم!

من:شما یه بار گفتین که قرار نیست که گذشته رو حال و آینده ی ما تاثیر بزاره ولی اگه این سوال رو نپرسم راحت نمیشم.....ببخشید ولی شما تا حالا دوست دختر نداشتین؟

آرش از سوالم جا خورد....

آرش:دوست دارین چی بشنوین؟




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 04:43 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :