تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلاممممممممممممممممممممممممم.......

میدونم که به لطف خدا همه خوبین عینه من! پس بریم سراغ اصل مطلب.......

حالا چون زود اومدم بد عادت نشین ها!!!!!!!معلوم نیست تا هفته ی دیگه مردم یا زندم!

بریددددددددددددددددددددددددددددددددد.....

 

 

فروز: پدری به احمد گفته بود بره راجع به آرش تو محل کارش تحقیق کنه... احمد میگفت نتیجه ی تحقیقات خوب بوده....گفت اکثرا گفتن که آدم دست و دلباز و مهربونیه ولی اگه کم کاری ببینه خیلی جدی میشه و با کسی شوخی نداره...... محل کار پدرش هم رفته بود و میگفت همه ی کارمنداش به عنوان یه رئیس سرحال و شوخ میشناسنش..... میگفت که چیز بدی ازشون نشنیده.... همه از شیدا هم راضی بودن و گفتن که خانم خیلی نجیبیه...........

من:دست عمو احمدم درد نکنه....انشالله روزی خودش بشه بیان ازش تحقیق کنن!

فروز:زبونت تبر نخوره الهی! اینم دعا بود واسه من کردی؟

من:مگه چی گفتم؟خب شاید نینی تون پسر شد واسه دامادیش خواستن بیان از باباش تحقیق کنن...اینم ناراحتی داره؟

فروز:خب از اول همینو میگفتی دلم ریخت....

من:بابا دل نگران! نترس اون احمد جنابعالی عاشق تر از این حرفاست!!!!!

فروز(با حالت دعا!):ای خدا کی این یاسی شوهر میکنه و عاشق میشه تا من یه خرده اذیتش کنم؟آخه خیلی دلم میخواد....میگن زن حامله هرچی هوس کرد باید براش فراهم کرد....خدایا چشم نینی نازنینم چپ میشه ها....خودت رحم کن این عاشق شه!

من:خب پاشو بریم.....

فروز:نه وایسا.....اِ راستی چقدر اتاقت قشنگ شده.... آخی....کی بشه این نینی من به دنیا بیاد بعد تاتی کنه بیاد اتاقت رو بهم بریزه و منم واسش غش و ضعف کنم.... آخی عزیز مامانی!

من:لازم نکرده...خودتو شوهرت کم میرید رو اعصابم ایندفعه میخوای نینیتو بفرستی اتاقم رو خراب کنه! نه به روز اول که عینه قاتلا نمیذاشتی کسی بفهمه بارداری نه به حالا که مثله این اجاق کورا هی نینی نینی میکنی!

فروز:بزار نینی دار بشی اونوقت میفهمی من چی میگم....نمیدونی اولین بار که لگد زد چه ذوقی کردم.....با احمد قهر بودم اونم اومده بود واسه نازکشی با من حرف میزد....تا اشتی کردیم یدفعه یه لگد محکمی زد که چشمای احمد گرد شد.....از خوشحالی اینقدر جیغ کشیدم که صدام گرفت!.............

من:از بس از نازکشی احمد هیجان زده شده بودی آدرنالین خونت رفته بوده بالا بچه تکون خورده وگرنه بچه 3 ماهه رو چه به لگد!

فروز:یاسی تو نمیخوای نینی دار شی؟

من:هروقت همسن تو شدم بعد....

فروز:تو اگه بخوای تو سن من حامله شی که مامانت میکشتت....از حالا واسه عروسی تو عزا گرفته.

من:چرا؟ناراحته که شاید من برم؟ اگه یه موقع صحبتش شد بگو من حالا حالاها بیخ ریششون هستم.....

فروز:نه واسه اون....میگه استخوان لگنت کوچیکه خیلی اذیت میشی شب ازدواجت.....

اول متوجه حرفش نشدم .....بعد از چند لحظه که فهمیدم منظورش چی بوده انگار برق سه فاز بهم وصل کردن!!!!!!!

من:فروز خانم حیا هم خوب چیزیه.....حالا مامان من یه چیزی رو به عنوان درددل به تو گفته تو چرا زود اومدی گذاشتی کف دسته من؟!؟!؟ خجالت نمیکشی؟! من هنوز مجردم ها!!!!

فروز: باهوش مامانت خودش روش نمیشه با تو راجع به این چیزا حرف بزنه.... بعدشم اگه قرار باشه که اینارو بعد ازدواجت بفهمی که دیگه فایده نداره....

من: خب مثلا الان قبل ازدواج فهمیدم استخوون لگنم پهنتر شد؟!!!!

فروز:به هر حال وظیفه ای بود بر گردنم که باید انجام میدادم.. اگه تغذیت رو درست کنی کمتر اذیت میشی!..راستی نظرت راجع به این آقا آرش چیه؟

من:پسر خوبیه.....

فروز:که پسر خوبیه،آره؟....از این حرفای تکراری نزن....نترس من به کسی نمیگم.....

من:خب پسرخوبیه دیگه....چی بگم؟

فروز:پسر خوب رو معنی کن!از نظر تو خوب یعنی چی؟

من:اخلاقش خوبه، خیلی مودبه، با معلوماته، درک خیلی بالایی داره، ورزشکاره، مستقله، از همه مهمتر خیلی با ایمانه.........فروز نمیدونی چقدر قشنگ نماز میخونه...................و واسش تعریف کردم اون روزی رو که با هم رفته بودیم مسجد.

فروز:پس پاک دلتو دادی رفت!!!!از نظر منم پسر خوبی بود...عزیزم مبارکت باشه...خیلی حس خوبیه وقتی دلبسته میشی....اون اولا که احمد تازه اومده بود خواستگاری،اینقدر روزای خوبی بود...همش دلم میخواست تنها باشم و بهش فکر کنم...وقتی پدری برای احمد شرط و شروط میذاشت یا راجع بهش تحقیق میکرد دلم میگرفت.فکر میکردم اگه پدری چیز بدی ازش بشنوه یا احمد شرطای مارو قبول نکنه چقدر عذاب میکشم ولی وقتی میدیدم احمد با اونا کنار میومد عاشق تر میشدم......آخی چه روزای قشنگی بود.هم دلهره داشتم و نگران بودم هم مشتاق!

من:یعنی زندگی الانت قشنگ نیست؟

 فروز:زندگی الانم که عالیه ولی اون زمان دغدغه و وظایفی رو که الان دارم نداشتم....اون موقع فقط عاشق بودم و دلم میخواست زودتر بهم برسیم تا دلهره هام برطرف شه....خب تو همه ی زندگی ها دعوا و اختلاف نظر هست چون زن و مرد از دوتا خانواده ی مختلف با هم پیوند خوردن که رفتارهای مختلف داشتن......الان در قبال همسر و فرزندم مسئولم و وظایفی رو به عهده دارم همونطور که احمد در مقابل ما مسئوله....فقط یه توصیه بهت میکنم: راجع به کسی که دوستش داری صحبت کن...اگه آرش ویژگی هایی داره که باعث شده تو بهش علاقمند بشی راجع بهشون صحبت کن...بذار دیگران هم بفهمن که تو برای همسرت و عشقی که مابینتون شکل گرفته احترام قائلی و واست عزیزن...حتی با خوده همسرت...بذار بفهمه که چقدر دوسش داری تا سعی کنه تورو عاشق تر کنار خودش نگه داره...با اخلاقایی که از تو سراغ دارم میدونم آدمی نیستی که احساساتت رو به زبون بیاری ولی بدون اینکه نتونی عشقتو به شوهرت نشون بدی برای یک زن ضعفه...آرش احساسش رو به زبون میاره...با کلمات بازی میکنه تا طرف مقابل رو جذب خودش کنه...از طرز صحبت کردنش با شیدا معلومه...کلمه ی عزیزم و جانم از دهنش نمیفته...مطمئن باش اگه با تو هم اینطوری رفتار کنه که مطمئنم به تو بیشتر نشون میده انتظار داره که توام باهاش همونطوری رفتار کنی...اینکه بتونی همسرت رو از خودت راضی نگه داری بزرگترین هنر دنیاست ولی اگه قرار باشه که صحبت هایی که میکنی از دلت نباشه هیچ سودی نداره...آدم عاشق راحت میفهمه که حرف معشوقش راسته یا دروغ!از روی احساس واقعیش این حرف رو زده یا برای رفع تکلیف...ولی نذار ابراز علاقت واسش عادی بشه.......................... راستی شنیدم امروز مکیه رو فیتیله پیچ کردی!جریان چی بوده؟

قضیه رو واسه فروز شرح دادم.......................................

فروز:مکیه هروقت تونست پسراشو زن بده میتونه تورو هم شوهر بده!پاشو بریم پائین........

 

 

دو روز بعد آخرین امتحانم رو دادم و مستقیم رفتم آموزشگاه رانندگی که امتحان دست فرمون رو هم بدم برای گواهینامه........خیلی استرس داشتم ولی خوب امتحان دادم.... افسره بهم گفت خیلی خطرناک میای تو پارک اما قبولی! از خوشحالی داشتم بال در میووردم...از موقعی که یه جورایی به آرش علاقمند شده بودم امید به زندگیم خیلی بیشتر شده بود و کمتر به عمل و عواقبش فکر میکردم در عوض بیشتر به ارش و رفتاراش فکر میکردم.....رفتم شیرینی فروشی و برای قبولی ازمون رانندگیم شیرینی خریدم و به فروز زنگ زدم که بیاد دنبالم....قرار بود که برای مراسم فرداشب با هم بریم خرید......از شیرینی فروشی که اومدم بیرون ایمان جلوم سبز شد!

ایمان:خانم راهتون رو گم کردین؟الان باید تو خونه باشین....ساعت 12:30 ظهره....

من:ساعت اگه 12:30 شبم باشه وقتی با اطلاع خانوادم بیرونم هیچ موردی نداره!

ایمان:میخواستم باهاتون صحبت کنم....

من:از شما بعیده که با نامحرم هم کلام شین!این خلاف مقررات اسلامه! در ضمن من بزرگتر دارم و هیچ کس حق نداره همینطوری تو خیابون سد راه من بشه و با من صحبت کنه.......

ایمان:من از طریق بزرگترها اقدام کردم و جوابش خوب نبود....میدونم که دوست داشتی خودم وارد عمل شم....

من:اونوقت کی گفته من همچین احساس مزخرفی داشتم؟!

ایمان:خودت.

من:اولا خودتون نه خودت! دوما یادم نمیاد با شما بیشتر از سلام علیک صحبتی کرده باشم.....اصلا هم درست نیست که  من وایسم توخیابون با شما صحبت کنم....میدونید که پسر پاک تو این دوره زمونه اصلا نیست!!!!!!!! با اجازتون.....

ایمان:اگر با دیگرانش بود میلی/ چرا جام مرا بشکست لیلی؟!............... اگه به من علاقه نداری چرا زدی سرم رو شکوندم؟

من:چرا از کاه کوه میسازی؟من لیوان نشکوندم و سرت رو شکوندم.....

***نکته:هنگامی که من 5 سالم بود ایمان با یاسین دوست بود و میومد تو حیاط خونه ما و با هم بازی میکردیم.....یه بار ایمان یه کامیونت اسباب بازی خریده بود و اورده بود به ما نشون بده....وسط بازی ایمان اسباب ابازیشو از تو باغچه ی حیاط پر خاک کرد و اومد رو سر من خالیش کرد! تمام سر و صورتم شده بود خاک و چشمام میسوخت....منم رفتم از تو باغچه یه سنگ تزئینی برداشتم کوبیدم تو سر ایمان! طبیعا سرش شکست دیگه!!!!!!!***

 

حالا بعد از اینهمه سال ایمان از رفتار بچگانه ی اون زمان من برای خودش برداشت عاطفی کرده بود!

ایمان موهای روی پیشونیشو بالا زد: میبینی هنوز جای جامی که شکسته رو سرمه....

من:واقعا خجالت داره....از بچه ی 5 ساله انتظار عاشقی داشتی؟؟؟؟!!!!!

ایمان داشت عصبی میشد.....همون موقع فروز زنگ زد.....تا تماس رو وصل کردم شروع کردم به صحبت کردن و جوری وانمود کردم که دارم با بابام صحبت میکنم....

من:بابا بیا جلو شیرینی فروشی....این اقا ایمان اومده حرفای مهمی میزنه!....اره... باشه ما منتظریم.....

تماس رو قطع کردم و روبه ایمان گفتم:الان بابام میاد با ایشون حرف بزنید...

ایمان:واسه من لشکر میکشی؟

من:گفته بودم که بزرگتر دارم!!!!!

ایمان:نتیجه ی این غدبازی هاتو میبینی....بدجورم میبینی.....بعدم رفت............

فروز که اومد باهاش رفتم خرید.................................................

شب رفتیم خونه پدری.......برای رسمی تر شدن مراسم خواستگاری فردا شب پدری از عمو1 و عمو2 و دایی1 دعوت کرده بود که بیان و البته مهمان ویژه مکیه خانم!!!!!!!!

عموهام از تبریز رسیده بودن وپدری داشت براشون از ارش و خانوادش حرف میزد..... عمو1 اومد بردم تو اتاق تا باهام حرف بزنه........

عمو1:که دختر خوشگل ما میخواد عروس شه.آره؟....به به مبارکه.....یه سوال میکنم که اندازه ی تمام خوشبختیت در آینده ارزش داره....دوستش داری؟

چیزی نگفتم یعنی نمیتونستم بیان کنم........

عمو1:ببین دخترم ازدواج غرور بر نمیداره....مراسم فردا شب شاید تکراری باشه ولی با حضور فامیلای تو و فامیلای اون رسمی میشه....همه میخوان بدونن که نظرت راجع به اون پسر چیه.....

من:خب پسر خوبیه...

عمو1:نه دیگه نشد! اون خوبه و تو خوبی جواب من نشد...... فکر میکنی با اون خوشبخت میشی یا نه؟ دلت میخواد بهت توجه کنه یا نه؟ دلت میخواد ببینیش یا نه؟ اینا نشونه ی عشقه...نشونه ی علاقست....دوستش داری یا نداری؟

من(با گریه!)فکر کنم آره عمو......

عمو اومد اشکامو پاک کرد و صورتمو بوسید: مبارکت باشه گل عمو...انشالله اونقدر خوشبخت بشی که از خوشحالی گریه کنی.....دیگه هم گریه نکن چون عروس گریون عروس زشتیه!همین اول کاری پسر رو پشیمون نکن......میره پشت سرشم نگاه نمیکنه اونوقت میمونی رو دستمون ها!!!!!!

 

فردا ساعت8:30 صبح اومدن بیدارم کردن.................

من رو تخت خوابم یه بالشت قلب شکل بزرگ دارم که موقع خوابیدن صورتم رو فرو میکنم توش و میچسبم به دیوار......

مکیه اومده بود بیدارم کنه!

مکیه(در حالی که با عصاش مهره های ستون فقراتم رو میشکوند!): بلند شو دختر لنگ ظهر شد.....نگاه کن چطور چسبیده به این یه تیکه بالشت! مگه شوهرته که اینطور سفت بغلش کردی؟!؟!؟!؟ حیف اون پسر که میخواد خودشو بدبخت کنه!اون بدبخت الان تو گل فروشیه اونوقت جنابعالی تو خواب ناز!!!!!!!

من:سلام و صبح بخیر......مگه شما پسر رو دیدین؟

مکیه:نه ولی اگه آدم درستی نبود پدریت اینقدر ازش تعریف نمیکرد.......

 

از ساعت 6 بعد از ظهر همه چیز آماده بود.......قرار بود ساعت 9 تشریف بیارن..... دل تو دلم نبود....تا حالا اینقدر استرس نداشتم....داداشم ناراحت بود...مامان و بابام نگران بودن.....فروز که از من بیشتر استرس داشت....چند بار ست چایخوری رو شست و خشک کرد!پدری و عموهام و عمو احمد هم راه به راه به من بیچاره متلک میگفتن و مادری هم در حال دعا کردن بود برای ختم بخیر شدن این خواستگاری........

با مامانم شرط کرد ه بودم که چایی نمیبرم و مکیه غر میزد که باید حتما اینکارو انجام بدم.....

راس ساعت 9 اومدن...........

فروز:ایول چه on time!!!!!!!!!!

 

 

 

یک بار دیگه تکرار میکنم شاید هفته ی دیگه نیومدم............

پیروز باشید......

خدانگهدار...




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ سه شنبه 29 فروردین 1391 ] [ 06:28 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :