تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممممممم.....

خوبین؟خوشین؟ دماغتون تپلیه؟!

بنده با امتحانات درگیرم......یکی پس از دیگری مضخرف! جدیدا خونه نشین هم شدم کم کم دارم میرم تو فاز غم و اندوه....خدا به داد برسه.....

بفرمایید ادامه................................

 

 

یاسین: محض اِرا! بلند شو برو میخوام لباس عوض کنم....پاشو دیگه ولو شده اینجا...

من:درست حرف بزن....مگه من خواستم بیام که اینجوری بیرونم میکنی؟!خودت گفتی....

یاسین:من غلط کردم خوبه؟!

من:ای بد نیست!!!!!!!!!!!!

یاسین:حالا لطفا تشریف ببرید اگه احیانا بهتون برنمیخوره!

از اتاق داداشم اومدم بیرون.فضولی داشت از سر و کولم بالا میرفت ولی اصلا دوست نداشتم بیشتر راجع به این مسئله بپرسم..................

فردا بعد از امتحان با دوستم آیدا(خواهر ایمان) و یاسمن داشتم میرفتم کلاس قرآن که داداشم زنگ زد و گفت بعد از کلاس منتظر بمونم تا خودش بیاد دنبالم......

از کلاس که اومدیم بیرون ایمان رو دیدم که منتظر آیدا بود...آیدا از ما خداحافظی کرد و رفت سمت دیگه ی خیابون تا سوار ماشین ایمان بشه....چند لحظه بعد ایمان دور زد و ایستاد جلو پای ما.......

ایمان:خانما بفرمایید میرسونمتون.....

من:خیلی ممنون داداشم میاد دنبالمون.....

ایمان:اگه میخواست بیاد تا حالا اومده بود.....شما که خونتون به ما نزدیکه بفرمایید میرسونمتون....صحیح نیست این موقع تو خیابون باشید.....

من:مرسی ولی داداشم میاد....دوستم هم با ما میاد....پس مزاحم شما نمیشیم.....

ایمان:خانم مهربان شما مثله ماهی میمونید!

من:یعنی چی؟!

ایمان با خنده:یعنی مثله ماهی از تو دستای من لیز میخورید و در میرید!!!!!!

همون موقع یاسمن با آرنج کوبید تو پهلوم......از حرف ایمان خیلی بدم اومد و یه جورایی چندشم شد...این بار اولی نبود که ایمان اصرار میکرد منو برسونه و من همیشه به یه بهونه ای از زیرش در میرفتم....از رفتار ایمان با آیدا اصلا خوشم نمیومد و چندبار که باهاشون همراه شده بودم میدیدم که چقدر با آیدا دعوا میکنه و باعث ناراحتیش میشه.......حتی بعضی موقع گوشی آیدا رو ازش میگرفت و تماس ها و پیامک هاش رو چک میکرد....دقیقا معلوم بود که آدم بددلیه....برعکس منو یاسمن که درباره ی داداشامون خیلی حرف میزدیم آیدا هیچوقت از ایمان حرف نمیزد....در کل احساس خوشایندی از رفتارهای ایمان بهم دست نمیداد.................

آیدا:خب اگه مطمئنید ما میریم ....بای....

ایمان(با عصبانیت):چی چی بای؟ واسه چی خودتو الکی میندازی وسط؟ اصلا به تو چه؟

یاسمن(با کنایه):آقا ما دوستای آیدا جون هستیما نه دوستای شما!

من:آیدا جان برو....خیالت راحت یاسین میاد....

به هر زوری بود رفتن................

یاسمن:اَه اَه پسره ی چندش! خجالت نمیکشه با این طرز حرف زدنش آبروی هر چی بسیجیه برده.....شنیدی بهت چی گفت؟! (با تقلید صدای ایمان!) خانم مهربان شما مثله ماهی از تو دستام در میرید!!!!!! انگار داره با زنش صحبت میکنه که شب زفاف از تو حجله در رفته.................

من:یاسمنننننننننننننن............این چه طرز صحبت کردنه؟!؟!؟!؟از تو بعید بود.....

یاسمن:خب عصبانیم میکنه.....با این همه ریش و پشم هرکی ببینتش میگه از اون مقربای درگاه خداست که نماز شبش ترک نمیشه نمیفهمن که آقا تو صحبت کردن یومیش مونده چه برسه به نماز خوندن!

همون موقع داداشم رسید ویاسمن خانم دیگه نتونست بیشتر حرص بخوره و غیبت کنه......

چند روز بعدش بعد از یکی دیگه از امتحانات آیدا گفت که میخواد باهام صحبت کنه....

آیدا:ببین یاسمن میخوام رک و پوست کنده باهات حرف بزنم......حتما خودتم فهمیدی که ایمان از تو خوشش میاد و میخواد هر جور شده باهات حرف بزنه....واسه همینه که هر بار اصرار میکنه تو رو برسونه...میگه بدش میاد تو خیابون وایسی....

با اینکه خواهرشم ولی اصلا نمیتونم ازش تعریف کنم.....ایمان اخلاقایی داره که به تو نمیخوره....خیلی بددله و متعصب.....من که خواهرشم اینطوری بهم گیر میده و اذیتم میکنه....به خدا اگه بابا نبود ایمان نمیذاشت درسمو ادامه بدم چه برسه به اینکه بیام کلاس قرآن و زبان.....ایمان مذهبی نیست خشکی مذهبه..........عقیدش اینه که زن باید بشینه تو خونه و شوهرداری و بچه داری کنه.....همش تو فکر اینه که زود منو شوهر بده و بفرسته برم چون فقط من از گندکاری هاش خبر دارم.......میدونی واسه چی میگم خشکی مذهبه؟میدونی واسه چی میگم به زنا اعتماد نداره؟واسه اینکه خودش تا دلت بخواد دوست دختر داره!اینطوری نگاش نکن که یقشو تا بالا میبنده و ریش میزاره.....وقتی فهمید من میدونم که چه کارایی میکنه واسه اینکه دهنم رو ببنده گفت:خدا زن ها رو آفریده واسه راحتی و لذت بردن مردا....وگرنه غیر از این مگه شماها خاصیت دیگه ای هم دارین؟!؟!؟

بدتر از همه اینکه مامانم هم پشتشه....هرچی ایمان بگه تصدیق میکنه و میگه حرف حرف ایمانه.....ایمان فکر میکنه همه ی دخترا مثله دوست دخترهای خودشن و میگه تو این زمون دختر پاک گیر نمیاد و تو هم چون من داداشتم پاک نگهت داشتم وگرنه معلوم نبود هر شب کجا میخوابیدی!

گفتن این حرفا واسم خیلی سخته ولی نمیخوام تو هم بدبخت بشی مثله من.....به خدا هر لحظه دلهره دارم که اگه خدایی نکرده بابام اتفاقی براش بیفته تکلیف من چی میشه.....الان چند وقته تو خانواده ی ما بحث خواستگاری از توئه.....مامان و ایمان همه چیز رو تموم شده میدونن و فکر میکنن تا بیان جلو شما جواب بله میدین و عروسی راه میندازین..........امشب مامانم میاد خونتون....تا میتونی ناامیدش کن......................................

بعد از حرفای آیدا خیلی دگرگون شدم.....از خودم بدم اومد که تا حالا نفهمیده بودم آیدا چه مشکلاتی داره....از ایمان که کلا متنفر شدم ......هزار بار خدا رو شکر کردم به خاطر خانواده ی خوبی که بهم داده.........

وارد خونه که شدم صدای دلنشین مکیه به گوشم خورد....دیگه حوصله ی اینو نداشتم....مکیه رو ازدواج من خیلی حساس بود.......نمیدونم چرا اینقدر این مسئله واسش مهم بود! با اینکه خودش دو تا پیر پسر مجرد داشت ولی تا حرف ازدواج میشد منو میکشید وسط!

مکیه به همراه پدری و مادری اومده بود....بابا سرکار و داداشمم بیرون بود.... بعد از سلام و احوال پرسی رفتم واسه تعویض لباسم.......تو خونه من همیشه یه  مدل شلوارخیلی گشاده کمر تنگ میپوشم با تاپ دکلته....از این ست چند رنگ دارم که البته در حضور بابا و داداشم روش یه سوییشرت میپوشم(جلوی بابا و داداشم نمیتونم لباسای یقه باز یا بی استین بپوشم....اصلا روم نمیشه....خیلی بخوام ناپرهیزی کنم آستین تا بالای آرنج! ولی در حضور پدری خجالت نمیکشم!!!!!)

رفتم پایین که ناهار بخورم.....مکیه تا منو با این لباسا دید گفت: دختر تو دیگه چی از خدا میخوای؟به خدا قسم هر پسری تو رو اینطوری تو خونش ببینه شب تا صبح نازتو میکشه و واست پرپر میزنه.....چرا نمیری سر خونه و زندگیه خودت؟تو جلوی شوهرت اینطوری بگرد اگه باهات بد رفتاری کرد هرچی خواستی به من بگو.....

من:حالا کو شوهر که شما اینقدر سنگشو به سینه میزنید؟

مکیه:درسته شما نمیگید ولی خبرا میرسه!

فکر کردم که پدری و مادری در مورد ارش بهش گفتن......اضطراب گرفتم وحشتناک!

مکیه:تو مسجد خانم... رو دیدم.زنه بانی مسجد میشناسیش که؟دخترشم باهات همکلاسه....میدونست من با شما فامیلم ازم خواست پادر میونی کنم تا واسه پسرش بیاد خواستگاری....

مکیه ایمان رو میگفت....از شانس من مکیه خانم با مادر ایمان دوست بود....

مکیه:پسر خوب و خداشناسیه....نجیب و سر به زیر.....کار و بارشم خوبه....اینطور که مادرش میگفت خیلی هم خاطرتو میخواد.........

من:از بس ریش داره سنگینی میکنه و سر به زیره!!!!!

مکیه:منظور؟دیدی پسره رو؟

من:بله ....چشمانم به جمالشون مزین شده بدجور!من بمیرم هم زنش نمیشم....

مکیه:یعنی چه؟اینکه نشد....هرچی ما میایم تو رو سر و سامون بدیم میزنی زیرش....

من:خب چه کار کنم ازش خوشم نمیاد....هرکی اومد خواستگاری که نباید باهاش ازدواج کرد........تازه اینطور که من شنیدم سابقه ی درستی هم نداره....

مکیه:مگه میدونستی که خواستگاری کرده؟کی بهت گفته پسر بدیه؟

من:خواهرش بهم گفت.....آقا قبلا دوست دخترهایی داشته.......

مادری:وای خاک به سرم.....بسه اسمشو نیارید بدم میاد از اینجور پسرا....

مکیه:حالا گیریم که قبلا یه خبطی کرده مهم اینه که الان توبه کرده و میخواد درست شه و زن داری کنه......

من:توبه گرگ مرگه!چطور قبلا غلطاشو کرده حالا که رسید به من یادش به توبه افتاد و میخواد زن داری کنه.....لابد دو روز دیگه هم چشمش میفته به یکی دیگه توبه یادش میره!از حالا بگم به اطلاعشون برسونید اگه تشریف بیارن خودم شخصا بیرونشون میکنم.....مردی که ارزشه زنو فقط به ظاهرش ببینه همون بهتر که بمیره.......اصلا حیف اسمه مرد که بزارن روش!

مکیه عصبانی شد ولی به احترام پدری چیزی بهم نگفت.میدونست اگه ادامه بدیم پدری هم با من همراه میشه....نگاه پدری کردم که واسم چشمک زد و خندید......

داشتم میز ناهار رو میچیدم که مامانم گفت یادش رفته سالاد درست کنه......با اکراه فراوان درست کردن سالاد رو پذیرفتم.....(من از چند چیز به شدت بدم میاد و حتی به ظروف محتوی اونها هم دست نمیزنم:پیاز- گوجه - سیر- ترشی – سالاد – سس مایونز - .....)

با هزار تا غر شروع کردم به سالاد درست کردن.....

مکیه:کم غرغر کن....مامان بابات ناز و اداها تو تحمل میکنن....شوهره اگه اومد خونه سالاد نبود  با اوردنگی از خونه پرتت میکنه بیرون!

من:مرده شور اون شوهری که بخواد واسه سالاد منو بیرون کنه....میخوام نباشه.... چشمش کور و دندش خورد میشینه خودش درست میکنه.... تیر تو تخت سینش خواست زن نازدار نگیره!

پدری شروع کرد به قهقه زدن....مکیه هم به من چپ چپ نگاه میکرد....

 

شب بعد از رفتن مکیه پدری بهم گفت:بد عصبانیش کردی....

من:حقش بود....سال تا سال نمیاد اینجا تا اسمه خواستگار میاد انگار بو میکشه که پیداش میشه.....

پدری:غیبت نکن.....

من:بله چشم ببخشید...........

پدری:دو روز دیگه امتحانت تموم میشه و سه روز دیگه وعده ی دیدار عشاق میرسه......یادته که؟

هیچی نگفتم......

پدری:میبینم که هول کردی؟ببینمت..............وای وای وای.....عاشق شدی؟!

من:پدری؟.....

پدری:جانم؟بگو......درست نگفتم؟....میدونی من تا حالا چندتا دختر شوهر دادم؟....دیگه از حالاتت میخونم چی تو دلته......خوش به حال آرش....حسودیم شد.... 18 سال پیش ما بودی ولی در عرض 18 روز دله تو رو برد......

من: من  نمیدونم چی بهش بگم.....میترسم......

پدری:قرار نیست بخورتت که میترسی....میری ازش سوال میکنی و جواب میگیری....بعد دل کوچیکتو با عقل بزرگت یکی میکنی و جوابتو میگی......همین.

داشتیم صحبت میکردیم که فروز خانم تشریف اوردن:

من فروزم من فروز....

محبوب یه مشت دلسوز....

خوشگلو شیطون بلا....

یکی یکدونه فروز!

(فروز این شعر رو واسه خودش درست کرده و هر وقت وارد جمع خانوادگی میشه میخونه!)

پدری:خل و دیونه فروز! بیا بوس بده به پدرت بعد برو بلبل زبونی هاتو بکن....

فروز:یاسی تو باز چسبیدی به پدری من؟بلند شو ببینم....قبل اینکه پدر بزرگه تو بشه پدر من بوده!!!!....

من:جنابعالی برو ور دل احمد جانت یه موقع دلتنگت نشه!

فروز:دعواش کردم فرستادمش خونه ننش!منو نینی خوبم اومدیم مهمانی!!! پاشو برو نینیم اومده با پدربزرگش حال و احوال کنه..........

 

بعد از چند دقیقه صحبت کردن منو فروز از جمع جدا شدیم چون فروز میخواست باهام راجع به آرش حرف بزنه...........................

 

 

 

بنده باز هم معذرت میخوام که نظرات رو جواب ندادم.....پای چپم که قبلا در رفته بود دوباره پیچید و الان تو گچه واسه همین خانه نشین شدم...تا میام حرف بزنم کمپوت آناناس میکنن تو حلقم میگن واسه پات خوبه!......شانس ندارم که.....باد بهم بخوره میشکنم! انشالله سر فرصت جواب میدم..........

 

نیایش جان به وبت سر زدم.....این ایمیل من....اگه خواستی با هم از این طریق صحبت کنیم......فقط من زیاد نمیام سراغ کامپیوتر.... شاید هفته ای دو بار........امیدوارم بتونم کمکت کنم.................

 

Yas.goleman182@yahoo.com                                

 




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ چهارشنبه 23 فروردین 1391 ] [ 11:46 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :