تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلاممممممممممممممممممممممم.....

حالتون که خوبه خدا بخواد؟

بفرمایید ادامه که امیدوارم خوشتون بیاد..... موقع تایپ کردن تا تونستم خندیدم.....

بفرمایید.......

 2 روز پیش پسرعموی آرش (شاهد) که حدود 1 ماهه عروسی کرده به

همراه خانمش (زهرا) اومد خونه ی پدر شوهرم (به عنوان بخشی از ماه

عسل اومده بودن به شهر ما دیدن پدرشوهرم).......

بنده رفتم دیدنشون و چون خیلی با زهرا قاطی شدم شب رو قرار شد خونه ی

پدرشوهر مهربونم بمونم....

به آرش گفتم که چون این زوج تازه ازدواج کردن اجازه بده تو اتاقش که

تختش دو نفرست بخوابن و آرشم قبول کرد و تصمیم بر این شد که شاهد و

زهرا در اتاق ارش  بخوابن، پدرشوهرم در اتاق خودش و منو آرش هم در

اتاق سابق شیدا سکنی گزینیم!

آقایون زودتر رفتن بخوابن و من و شیدا و زهرا نشستیم تو آشپزخونه و تا

نیمه های شب کپ زدیم.....

آخرشب  زهرا هم رفت بخوابه و منو شیدا موندیم تا یه خرده خونه رو مرتب

کنیم...............

تازه کارامون تموم شده بود و داشتم با شیدا خداحافظی میکردم که بره

خونشون که یدفعه زهرا هراسون و عرق کرده دوید اومد چسبید به

شیدا...........ما تعجب کرده بودیم که این چشه...........هرچی میپرسیدیم

جواب نمیداد و تند تند نفس میکشید.... بهش اب قند دادیم که آروم شه و ازش

خواستیم که تعریف کنه چی شده که اینقدر هراسونه..........

اولش نمیگفت و بغض کرده بود.......بعدش گفت که اگه بگم ممکنه من

ناراحت بشم.... بهش اطمینان دادم که ناراحت نمیشم و زهرا ازم قول گرفت که

ازش نرنجم و شروع کرد به صحبت کردن:

 

از زبان زهرا:

 

********رفتم تو اتاق بخوابم....خیلی تاریک بود و هیچ جا رو

نمیدیدم....آروم آروم رفتن نزدیک و به تخت که رسیدم یواش رفتم کنار شاهد

دراز کشیدم و رفتم زیر پتوش و پشت به شاهد خوابیدم...... تازه داشت خوابم

میبرد که شاهد دستشو انداخت زیر گردنم و سرمو گذاشت رو بازوش و

صورتمو چرخوند سمت قفسه ی سینه ی خودش....اون یکی دستش رو هم

کرد تو موهام و صورتشو چسبوند به پیشونیم......خیلی تعجب کردم آخه شاهد

هیچوقت اینجوری موقع خواب بغلم نمیکنه....الان یک ماهه ما ازدواج کردیم

و قبلشم که عقد بودیم من گاهی اوقات پیشش میخوابیدم همیشه از پشت بغلم

میکرد چون میدونست من بدم میاد اینطوری بغلم کنه.....واینکه من امروز

باهاش قهر بودم و فقط به احترام خان عمو اومدم اینجا و شاهد هیچوقت منت

کشی نمیکنه!.........

خیلی از رفتاراش تعجب کرده بودم.... یکدفعه پرسید: یاسمن عطرتو عوض

کردی؟ قلبیه بهتر بودا....

پیش خودم گفتم شاهد با یاسمن چه کار داره؟!؟!؟!؟!

یکی از دستامو آزاد کردم و برد سمت موهاش......موهاش نرم و صاف بود

که یک باره گفت: نترس شپش ندارم.....امروز حموم کردم!

شما که میدونید موهای شاهد فره....... صداشم صدای شاهد نبود...... فهمیدم

آرشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نفسم بند اومد.......نمیدونستم چکار کنم....خوب که اتاق تاریک بود وگرنه

اگه آرش صورتمو میدید چه فکری راجع بهم میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟

زود خودمو کشیدم کنار و از رو تخت بلند شدم ..............آرش پرسید کجا؟

گفتم دستشویی!!!!!!!!!!!!!!!

اومدم بیرون..........

یاسمن ببخشید به خدا من نمیخواستم اینجوری بشه.....آخه خودت گفتی ما تو

این اتاق بخوابیم......من اصلا نمیدونستم آرش اونجا خوابیده......به خدا

نمیدونستم........

اگه تا صبح متوجه نمیشدم و میخوابیدم آرش و شاهد راجع به من چه فکری

میکردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟وای آبروم میرفت........ممکنه تا حالا آرش فهمیده باشه

اونوقت من چه کار کنم.....به خدا منظوری

نداشتم................................*********

 

 

زهرا یه بند معذرت خواهی میکرد و اشک میریخت و ما دلداریش میدادیم البته

تا تونستیم هم خندیدیم .....

شیدا: زهرا قصد تجاوز به برادرم رو داشتی؟ اونم در حضور زنش؟ ؟؟؟؟

زهرا بیشتر گریه میکرد ولی من دیگه دل درد گرفتم از بس خندیدم .......

بالاخره رفت پیش شاهد خوابید و شیدا  رفت و منم رفتم اتاق آرش..........

تا وارد شدم آرش پرسید:تو دستشویی گیر کرده بودی؟! دیگه داشتم نگران

میشدم  ومیخواستم بیام دنبالت......گفتم شاید دچار گاز گرفتگی شدی!!!!!!!!!!

من:با نمک خان داشتم با شیدا حرف میزدم......تو چرا اینجا خوابیدی؟مگه

قرار نبود اون دوتا بیان اینجا بخوابن؟

آرش:رفتم تو اتاق شیدا بخوابم دیدم شاهد خوابیده اونجا..... گفتم حتما زهرا

هم میخواد اونجا بخوابه واسه همین اومدم اتاق خودم.......

یه خرده بو کشید و پرسید:الان که داشتی میرفتی دستشویی یه بوی دیگه

میدادی ولی الان دوباره همون بوی همیشگیته!!!!

من(واسه رفع سوتی گفتم!!):لباسم رو عوض کردم....به اون یکی یه عطر

دیگه زده بودم..................

صبح بلند شدم به زهرا جریان و گفتم که خیالش راحت بشه..................

زهرا تا موقعی که میرفت به آرش نگاه نمیکرد......

ولی منو شیدا تا میدیدیمش میزدیم زیر خنده که چند تا متلک آبدار هم از پدر

شوهرم نوش جان کردیم..............................................

 

 

 

 

یکی از عزیزان پرسیده بود که من اهل کجا هستم............اگه دخترای ریزبین

و باهوشی باشید حتما تا حالا باید فهمیده باشید.......

ولی میخوام بگین که حدس میزنید من کجایی باشم؟؟؟؟؟؟

حتما بگید.................

 

این پست شاید تا یه مدت آخرین پستی باشه که من میزارم....تو این تعطیلات

مجموعا 10 صفحه درس نخوندم و حالا باید سخت جبران کنم...شرمنده ولی

فعلا نمیتونم بیام .....

پس تا بعد

خدانگهدار...........................................




طبقه بندی: MemoRy، 
[ یکشنبه 13 فروردین 1391 ] [ 08:42 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :