تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

ببخشید بچه ها...............

ادامش..................

ویرایش نشده....

فروز:یاسی برو دیگه الان شب میشه....

رفتم رو درخت و چندتا هلو گندیده چیدم اومدم پائین و رفتیم تو حیاط پشتی....ایستادم دمه در و گرا دادم به فروز و فروز هم از فاصله ی دور هلوهارو  طبق آدرسی که من بهش میدادم پرتاب میکرد و هلو ها هم مستقیم میخورد تو سر عابران بدبختی که از ان خیابون رد میشدن! بعد احمد هم از رو پشت بوم از قیافه و عکس العمل کسایی که هلو تو سرشون میخورد فیلم برداری میکرد.......آرش که کلا متحیر بود و به ما نگاه میکرد..... خداییش بعد از 6 سال خیلی کیف داد ولی بعدش هم من هم فروز عذاب وجدان گرفتیم.......آخه اونموقع که این کارا رو میکردیم من خیلی بچه تر بودم و متوجه نبودم که ممکنه باعث ناراحت شدن دیگران بشه و فروزم که عشقش اذیت کردن دیگران بود! احمدم یکی ازقربانی های همین حادثه بود که فهمید هلو از کجا تو سرش خورده و مچ فروز رو گرفت و با هم دعواشون شد و دلبسته ی فروز گردید!!!!!!!!!!

 آرش اومد ایستاد کنارم:اینا همون فضولی های خطرناک دخترونه ست که تعریف میکردین؟

من:بله ولی فقط یه چشمشه.....عذاب وجدان داره خفم میکنه ولی خیلی حس خوبی داشت بعد از اینهمه مدت!

آرش:دارم یه چهره های جدیدی ازتون میبینم....وقتی تو جمع خانوادتون هستید با اون یاسمن خشک که به  آقایون نشون میدید خیلی متفاوت دارید....

من:تعارف نکنید بگید ازخود راضی و مغرور و متکبر و پرفیس و افاده و......

آرش:نه نمیخواستم توهین کنم...

من:میدونم اینا چیزاییه که زیاد شنیدم....نه فقط از پسرا از خیلی از دخترا هم شنیدم... خودم میدونم در نگاه اول چطور به نظر میام ولی نمیتونم با غریبه ها سریع ارتباط بگیرم...

آرش:واسه همینه که میگید نباید زود قضاوت کرد؟

من:بله.قبول دارم که یه مقداری مغرورم ولی افاده و از خود متشکر بودن رو نه....

آرش:من حتی مغرور بودنتون رو هم قبول ندارم....ثابت کردین که با عزیزانتون بی ریا رفتار میکنید....یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشید؟اخه خیلی خصوصیه...

من:قول نمیدم ولی بپرسید....

آرش:با همه ی فامیلا مثله این عمو احمدتون صمیمی هستین و اینجوری حال و احوال میکنید؟

من:اگه منظورتون از محرم و نامحرم بودنه،نه.  از بین نامحرم های فامیل فقط با عمو احمد و بزرگترین پسر خالم و بزرگترین پسر عموم و بزرگترین پسر عمم صمیمی هستم.....البته با بقیه پسرای فامیل صمیمی هستم ولی نه به این صورت....در چهارچوب رعایت عرف و اسلام....

آرش:پسر دایی نداری؟!

من:خوشبختانه دایی هام فقط دختر دارن ....

آرش:چرا خوشبختانه؟

من:چون فکر میکنم نسل دخترای فامیلمون داره منقرض میشه....تازه دختر بچه ها خیلی از پسربچه ها خوشگلتر و بانمکترن.....

آرش:شما فمینیسم هستین؟

من:نه....فمینیسم اسلامی وجود خارجی نداره...یعنی کسی که اسلام رو قبول داره قطعا باید با فمینیسم مخالف باشه...

آرش:چه خوب...خوش به حالم!!!!!!

احمد اومد سراغ آرش و بردش که یه جورایی سر صحبت رو باهاش باز کنه ......

 

پدری و مادری ارش رو برای شام نگه داشتن و بعد از شام آرش رفت و قرار شد که بقیه ی صحبت هامون بره برای 3خرداد که امتحانات من تموم شده باشه.......

نظر فروز در مورد آرش: خیلی نجیب و با حیا بود یاسی.... تو برخورد اول خیلی به دلم نشست البته با اجازه همسر خوبم!! معلوم بود آدم خود ساخته ایه.....با این چیزی که از طرز درس خوندنو دانشگاه رفتنش رسیدم باید خیلی باهوش باشه.....آدمیه که دنبال موفقیته.......خیلی هم مهربون و مودب بود....یاسی بهش میومد از این آدمایی باشه که خیلی به خانواده توجه میکنن چه طور بگم.....خانواده دوسته به نظرم....

.

.

.

.

چند روز از اومدن فروز گذشت و تو مهمانی همه فهمیدن فروز بارداره!(من نگفتما)یه روز که من تو خونه بودم و داشتم درس میخوندم داداشم عصبانی اومد خونه.....

یاسین:سامن بیا تو اتاقم کارت دارم.....

رفتم تو اتاقش.....

یاسین:پدری دستور داده بودن که راجع به این آرش خان تو دانشگاه پرس و جو کنم و به تو بگم.............این پسر رو از تو لپ لپ پیدا کردین؟...............هیچ تخلفی تا حالا نداشته....جزو دانشجوهای نمونه ست...با همه ی استادا صمیمیه.....کلاس ککی میزاره واسه دانشجوهای ضعیف به صورت رایگان....ترمه بعد هم قرار 4ساعت زبان انگلیسی تدریس داشته باشه تو دانشگاه چون تافل بین المللی داره......از نظر اخلاقی هم خیلی از همکلاسیاش قبولش دارن و میگن پخته رفتار میکنه.....این از این آقا...........................................................

یاسمن تو تا حالا چندبار ایمان رو دیدی؟

من:ایمان کیه؟

یاسین:همین دوستم که با خواهرش میری کلاس قران....

من:دو سه بار از کلاس برمیگشتیم اومد دنبال خواهرش منم رسوند....پسره ی بددل.... یه جور رفتار میکنه که انگار به خواهرش شک داره....

یاسین:مامانشم تو رو دیده تازگی ها؟

من:اره....هفته ی پیش تو مسجد دیدم بهم گفت از موقعی که زدم سر ایمان رو شکوندم دیگه ندیدتم.....چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

خب عزیزان خواننده::::::من سرم خیلی شلوغه...فقط خواستم منتظر نباشین که پست گذاشتم......انشالله سر فرصت نظرات پست قبل و این پست رو جواب میدیم.....

 

جیانا جان:::::::::نظراتت رو خوندم معذرت میخوام که نتونستم جواب بدم ولی خیلی خوشحال و خندان شدم با خوندنشون.....دستت طلا......میگم سنترجیگر یه جایزه خوب بهت بده!!!!

 

 

شاد باشید.........از تعطیلات لذت ببرید...............

خدانگهدار..............................................




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ سه شنبه 8 فروردین 1391 ] [ 10:02 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :