تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممممم...

ببخشید مجبورم دو پستش کنم....

خیلی هم عجله دارم.....

آرش قبول کرد که برای دیدن فروز بیاد(من به خاله فروزانم میگم فروز!!!!آخه اونم تو فامیل تنها کسیه که منو یاسی صدا میکنه!!!)

تا رسیدیم در خونه پدری سریع خودمو انداختم داخل....آماده شده بودم واسه توپیدن به اعضای خانواده که چرا به من نگفتن فروز داره میاد که خوده فروز اومد جلوم... رفتیم تو بغل همدیگه تا میتونستیم گریه کردیم....وقتی نشستیم  احمد (شوهر فروز) وارد شد...........گفته بودم که قبل از رفتنشون با احمد چپ بودم و باهاش بد رفتاری میکردم ولی اون لحظه فکر کردم که چقدر دوسش دارم که دوباره فروز رو برگردونده ایران!!!!!!!!!!!!

احمد حواسش به من نبود....رفتم جلو و بهش سلام کردم....

من:سلام عمو احمد خوش اومدین...(جلو روش بهش میگم عمو پشت سر همون احمده!

اول سرتاپا یه دور نگام کرد و بعد گفت:تو همون یاسمن کوچولو هستی؟!

من:خدا بخواد بله!!!!!!!!!!!

احمد:آفرین آفرین چه بزرگ شدی...یه لحظه موندم که چطور میشه باهات برخورد کرد!.........الان چند سالته؟

من(از این که باهام احوالپرسی نکرد تعجب کردم!): 18 سال.......

احمد یه نگاهی تو صورتم کرد:مثله اینکه شوهرم نکردی!(تیکه میندازه به ابروهام!) هنوزم که کوچولویی!!!!! پس میشه بغلت کرد! بیا اینجا ببینم......

اومد جلو و بغلم کرد و تا چند دقیقه حالمو میپرسید.....که فروز اومد از هم جدامون کرد!!!!!!!!!!!!!!

نکته:درسته که من با احمد قبلنا اصلا خوب نبودم ولی اون از اولش با من خوب بود و سعی میکرد هرجور شده دل منو بدست بیاره چون میدونست منو فروز رابطه ی خاصی با هم داریم و اگه من باهاش خوب بشم زندگیش با فروز بهتر میشه...... حالا دیگه من بزرگتر از 6سال پیشم شده بودم و میدونستم که احمد نمیخواسته فروزان رو از من جدا کنه.......همون موقع که 11 یا12 سالم بود وقتی بغلم میکرد باهاش دعوا میکردم که من به سن تکیف رسیدم و به هم نامحرمیم و نباید بغلم کنه و اون واسم شکلک درمی اورد!!!!!!!!!!!!!!(من ریزجثه بودم و هیچکس باور نمیکرد به سن تکلیف رسیده باشم)

تا نیم ساعت با پدری و مادری و مامانم بحث میکردم که چرا به من نگفتن فروز داره برمیگرده............

پدری:از یک هفته پیش فروز خبر داده بود که داره میاد....خواستیم بزاریم اخرین روز بهت بگیم وقتی دیدیم ملاقاتت با آرش افتاد برا روز آخر بهت نگفتیم چون تو نمیرفتی ارشو ببینی......حالا هم چیزی نشده بالاخره به فروز رسیدی...........

من:دوست داشتم بیام استقبالش.......

مادری:فکر کردی ما رفتیم استقبالش؟نه....چون ساعت و شماره پرواز رو نگفته بود نرفتیم.....

من:بعد از 6سال اومده استقبالم هیچ؟

مامان:خودش خواست که هیچ کس خبر دار نشه که بعدا همه رو دعوت کنه.....

پدری:حالا چرا شلوغش میکنی؟استقبال فروز مهم تره یا ملاقاتت با آرش؟

من:معلومه که .....

پدری اومد وسط حرفم:که ملاقات با آرش!پاشو برو تو سالن آرش رو به فروز و احمد معرفی کن....

رفتم تو سالن....آرش تنها نشسته بود و داشت با سوئیچ بازی میکرد....فروز و احمد نبودن.رفتم سمت اتاقا...محکم کوبیدم تو در و رفتم تو....

احمد:بزرگ شدی ولی فقط قد کشیدی ها!زهر ترک شد خالت...این چه کاریه؟

من:فروز عادت داره....شما اینقدر لی لی به لالاش نذار....بدم میاد اینقدر اقایون پشت خانوماشونن! پاشین بیاین تو سالن میخوام یه نفر رو معرفی کنم....

احمد:بزار شوهر کنی میبینمت....

احمد:من از این غلطا نمیکنم!(منظور ازدواجه!)

با هم رفتیم تو سالن....آرش به احترام اونا بلند شد....

من:ایشون آقای کمانگیر برادر زن همکار بابا....(عجب نسبت نزدیکی!!!!) و این خانم همون فروزان هستن که گفت بهتون واین آقا هم همسرشون عمو احمد.....

هر سه تا با هم حال و احوال کردن و ابراز خوشوقتی از دیدن هم.....

من:خب فروزجان...پاشو برو سوغاتی های منو بیار....

احمد:مگه واسش سوغاتی خریدی؟

من:پس چی؟ فقط خودتون رو اوردید؟بعد از 6سال اومدید بدون سوغات باشید پستون میفرستما!

احمد:میبینم که هنوز زبون داری....باید یه شوهر باغبون برات جور کنم تا با قیچی باغبونی زبونتو کوتاه کنه!

من:با تبرم کوتاه نمیشه چه برسه به قیچی!

فروزبه آرش اشاره کرد:در حضور این آقای محترم کل کل نکنید وگرنه با کله میام تو صورتتون ها!احمد جان تو به آقا برس تا من سوغاتی های یاسی رو تقدیم کنم....

من:اِ....احمد جان؟!؟!؟!؟!؟از کی تا حالا؟!؟!؟! شست  شوی مغزیت دادن احمدجان؟!؟!؟!؟

فروز یک عدد چشم غره بهم رفت و بردم توآشپزخونه......

فروز:سریع و بدون جاانداختن حتی یک واو بگو بینم این برادر زن همکار بابات اینجا چی میخواد؟

من:نخودچی!

فروز:درد.....یاسی نکنه شوهر کردی نمیگی؟

من:به ابروهای من میاد شوهر داشته باشم؟

فروز:پس چرا تو این پسر رو معرفی کردی؟نکنه عاشق شدی؟میخواستی دلبری کنی واسش؟

من: فروز با این احمد زندگی کردی روت اثر گذاشته.! توهم فانتزی نزن خواهشا...

فروز:باشه نگو میرم از خودش میپرسم...

من:خیله خب بابا....خواستگاری کرده ...الانم رفته بودم باهاش بیرون که صحبت کنیم...پدری گفت دعوتش کنم تو هم ببینیش.

فروز:از تو خواستگاری کرده؟

من:نه از یاسین!!!!!!! خب آره دیگه....

فروز یه خرده فکر کرد....

من:پدری گفت ببینیم تو در موردش چی میگی....نظر تو رو هم بدونیم....

فروز:بریم تو سالن باهاش حرف بزنم بهتون میگم....تا حالاش که خیلی مودب بوده....

رفتیم تو سالن ....مامانم رفته بود مطب و پدری و مادری و احمد نشسته بودن روبه روی آرش و داشتن خوش و بش میکردن...

منو فروز هم کنار هم نشستیم...

فروز در گوشم اروم گفت:چقدرم خوش تیپه و خوش چهرست پدرسوخته!

من:چشماتو درویش کن!با باباش چی کار داری؟

فروز دوباره بلندم کرد و بردم آشپزخونه و نشوندم پشت اُپن .....

فروز:یه خرده اطلاعات بده راجع بهش تا بدونم در مورد چی باهاش صحبت کنم.....

به طور خلاصه هرچی میدونستم به فروز منتقل کردم....

دوباره رفتیم تو سالن....

احمد:شما دوتا چتونه اینقدر میرید و میاید؟فروز تو دو دقیقه نمیتونی بشینی؟

فروز:احمد جان طاقت بیار میگم بهت....یاسی بریم مردم آزاری؟

احمد:فروز خانم مهمون داریم..زشته......شما هم بشین الان واست وقت یاد کردن از گذشته نیست خانمم....

فروز:شوی عزیزم لازمه....توهم بیا که آقای کمانگیر هم بهش خوش بگذره....

سرمو به نشانه ی تاسف واسشون تکون دادم:نچ نچ نچ نچ......یه خرده جانم و عزیزم بار همدیگه کنید. بسه بابا، رودل نکردین؟! عمو احمد این جان که فروز میگه هم تو شناسنامتونه؟

احمد:واسه کم کردن روی کوچولوها بله! تو شناسنامه شوهر جنابعالی هم هست خانم کوچولو!

من:چرا هرچی میگم میچسبونیدش به شوهر؟

احمد:چون وقتشه از شرت خلاص شیم...تازه باید بچه داری هم یاد بگیری!

فروز:آقا احمد رضایت بده.... پاشین دیگه.....

چهارتایی رفتیم از تو باغ.... خجالت میکشیدم جلو آرش از درخت بالا برم.

من:فروز برو بالا من هواتو دارم....

احمد: چی چی فروز برو....فروز خطرناکه....

من:مگه باره اولشه؟

احمد:بار هرچندم باشه من نمیزارم بره....خودم میرم...

من:نه نه قربونتون برم درخت از ریشه کنده میشه!

فروز:راست میگه احمد جان شاخه ها تحمل وزن تو رو ندارن....یاسی خودت برو...

آرش:یاسمن خانم شما از درختم بالا میری؟

من:بله البته از تابستون پارسال تا حالا نرفتم....فروز مانتوم چروک میشه...برو دیگه.

احمد:فروز نمیره.....

من:فروز تو چقدر فرمانبردار شدی جدیدا....

احمد:فرمانبرداری نیست....نمیتونه بره...فروز بگو بهش تا ولت کنه....

یه خرده فکر کردم..............

من:عمو احمد به چهرتون میخوره که تازگی ها پدرشده باشین،نه فروز جان؟!

احمد:از کجا فهمیدی یاسی کوچولو؟

من:خیر سرم دختر یه دکتر زنان حازق هستم!

فروز(خجالتزده!):یاسی به کسی نگیا!!!!!!!

من:یعنی مامانم نفهمید؟

احمد:صورت فروز رو که دید بهمون تبریک گفت.... چشماش اشعه داره خواهر زنم!

من:حالا که مامان فهمیده منم زبونمو تضمین میکنم....زبونه دیگه یهو میچرخه!

آرش:منم تبریک میگم....انشالله فرزند صالحی باشه!

من:صالح؟آقاآرش یه دعای دیگه کنید لطفا....از این ننه و بابا بچه ی صالح معجزه هم بشه بدنیا نمیاد!!!!

آرش:من ازشون بدی ندیدم....معلومه زوج خوبی هستن....

من:عوض شما من تا دلتون بخواد دیدم!

آرش:از دلتنگیتون واسشون معلوم بود!

احمد:اخی کوچولوی عمو تو دلتنگ ما بودی؟!

من:متاسفانه بله عمو احمد جانننننننننننننن!!!!!!!!!!!! حالا به افتخار این طفل خودم میرم رو درخت ولی باید اسمشم خودم انتخاب کنم.... فروز جا دست نداره قلاب بگیر...

آرش:میخواین برین رو این درخته؟خیلی خطرناکه....اگه خدایی نکرده اتفاقی بیفته.....

بزارید من برم....

من:من میتونم برم ولی شاخه ها تحمل وزن شما رو ندارن....

آرش:واجبه که برین؟خب خطرناکه....

من:باید هلو گندیده بچینم دیگه....بله واجبه....

احمد:شما نگران نباش آقا آرش بادمجون بم افت نداره!

من:حیف که فروز مامان بچست وگرنه جان فشانی نمیکردم!

فروز:یاسی ساکت اینقدر بلند حرف نزن....پدری و مادری میشنون...

من:مگه جنایت کردی که نمیخوای کسی بفهمه؟مامان شدی دیگه عیب نداره.... من گفتم چرا عمو احمد جانننن اینقده مهربون شده نگو دارن پدر میشن!!!!!

احمد:آسیا به نوبت یاسی کوچولو.....وایسا نوبت تو بشه خودم تو محله واست جار میزنم!

شانس من جلو آرش هی از ازدواج و بچه دارشدن من میزدن!

من:زن و شوهر چه پشت همن.....منصفانه نیست 2 به 1!

آرش:منم با شما....البته من مثله شما زبون ندارم ولی میتونم پشتی کنم...پس 2به2!

احمد:آرش خان این یه تنه همه رو حریفه.....




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ سه شنبه 8 فروردین 1391 ] [ 09:53 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :