تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممممممممممممم....

  سال نو مبارک.........     

امیدوارم تو این سال جدید 1391 اتفاق خوب و شاد براتون بیفته.....

انشالله 1391 از آرزوهای قشنگ تو دل هاتون به واقعیت تبدیل شه و هردعایی که میکنید در عرض 1391 صدم ثانیه برآورده شه!!!!!!

امیدوارم برای این پست هم 1391 نظر گذاشته شه!!!! ( آرزو بر جوانان عیب نیست!!!!!!!!!!!)

برید ادامه.....

اون روز گذشت............................................

 

هفته ی بعد فرجه ی امتحانات شروع میشد و تعطیل بودم. به مامان بابا و پدری و مادری گفتم که با آرش چه صحبت هایی کردم...

دو روز بعد از ملاقات منو و آرش نزدیکای غروب بود که شیدا به همراه باباش وآرش سرزده اومدن خونمون.مامانم تماس گرفت که پدری و مادری هم بیان....

بعد از اینکه همه جمع شدیم پدر آرش شروع کرد....

پدرآرش:نیومدیم واسه تعارف تیکه پاره کردن و رودربایستی! وقتی آرش واسم تعریف کرد که این دختر چطور به اینجا رسیده اولش تعجب کردم و باورم نمیشد...با شیدا نشستیم فکر کردیم.اینکه چه جوری به دنیا اومده مهم نیست.مهم اینه که چه جوری بزرگ شده.الحمدالله این دختری که پسر من خواهانش شده از نظر من به عنوان پدر چیزی کم نداره...ما خانواده ی شما رو قبول داریم...طرز برخورد و رفتارتون نشون میده که آدمای درستی هستین....مهم اینه که یاسمن تو همچین خانواده ی با اصل و نسبی بزرگ شده...دخترم خیلی ها هستن که آرزوشونه اینطور خانواده ای داشته باشن...عجب سعادتی نصیبت شده!....به آرش گفتم اگه نظرش عوض شده و قرار از سر دلسوزی ادامه بده همین الان بگه چون ازدواجی که از روی دلسوزی باشه عاقبت به خیری که نداره هیچ عاقبت به شری فراوون داره... آرش گفت که میترسیده به ما بگه و ما مخالفت کنیم با ازدواج...پسر من گفته که از روی دلسوزی نیومده و هرطور باشه ادامه میده...من به آرش ایمان دارم...پسر درستیه...من تو جوونیم مثله اون نبودم...مادرشون بود که درستم کرد...لا ابالی نبودم ولی مرد زندگی هم نبودم... وقتی عاشق اون خدابیامرز شدم فهمیدم زندگی چیه...مامانم نمیرفت واسم خواستگاری. میگفت مردم دخترشون رو از سر راه نیوردن که بدن تو بدبختش کنی... بعد از اون بود که خودمو تغییر دادم...به هر ضرب و زوری بود مامانم رو راضی کردم که بره خواستگاری...میدونستم که خوده اون خدابیامرز هم بهم بی میل نیست ولی نشون نمیداد یعنی بعد از ازدواج هم بروز نمیداد...خصلتش این بود...یه شرط و شروط هایی واسم گذاشت که پیر شدم ولی پشیمون نشدم...اون بود که درستم کرد...سر به راهم کرد...منو مرد زندگی کرد.......

آرش من مرد زندگیه....نمیخوام ازش تعریف کنم ولی تعریفیه! آرش خصلت های خوبی داره که از مادرش یاد گرفته...فقط یه خصلت خوب از من به ارث برده اونم اینه که علاقشو بروز میده...........این آقا آرش پسر منو اینم شما و دسته گلتون.... قصدمون از اومدن به اینجا این بود که بهتون بگیم از نظر ما هیچ ایرادی نداره....

بعد از صحبت های پدر آرش بابای من و پدری هم صحبتی کردن و منو آرش رو فرستادن توحیاط که حرفامون رو بزنیم...................

آرش:من صحبت خاص دیگه ای ندارم...مونده صحبت های شما...اگه چیز دیگه ای میخواین راجع به من بدونید بپرسید....قول میدم همه رو صادقانه جواب بدم....

من:شما با این قضیه کنار اومدین ولی یه مشکل دیگه هست....بیماری من...

آرش:اون که از اولشم مشکلی نبوده...

من:چرا واسه من بوده و هنوزم هست....من با این بیماری نمیتونم ازدواج کنم..

آرش:تا اونجایی که من میدونم بیماری  شما و ازدواجتون هیچ ربطی به هم ندارن.

من:از نظر من ربط دارن....حتما میدونید که 40 درصد احتمال نابینایی هست... پس نمیشه...

آرش:حتما شما هم میدونید که 60 درصد احتمال نابینا نشدن هست...و 100درصد احتمال حضور و لطف و رحمت خدا....چرا اینقدر ناامیدانه نگاه میکنید؟

من:من از لطف خدا ناامید نیستم فقط میخوام واقع بین و منطقی به قضیه نگاه کنم..... شما نمیتونی با یه زن کور زندگی کنی...من نمیخوام الکی الکی بازنده بشم...

آرش:منم دارم منطقی به قضیه نگاه میکنم...لطف خدا تو زندگی بنده هاش از همه چی منطقی تره...شما به جای من فکر کردین که به این نتیجه رسیدین من نمیتونم با یه زن کور زندگی کنم؟؟؟هیچوقت نذاشتم کسی واسم تصمیم بگیره......زندگی مشترک یعنی زن و مرد با مشارکت هم تصمیم بگیرن نه این که واسه هم تصمیم گیری کنن....

من:نمیخوام واستون تصمیم بگیرم ولی دیگه نیازی به فکر کردن نیست.....هیچ کس نمیتونه یه ادم کور رو به همسری قبول کنه چه برسه و جوونی...

آرش:منم قرار نیست که با یه آدم نابینا ازدواج کنم...شما در حال حاضر میبینی و بعد از عملتون هم این بینایی واستون میمونه...

بعد از این صحبتش خندید....تعجب کرده بودم که به چی میخنده...

آرش: ناراحت نشید.به این میخندم که چقدر فکر کردن  در مورد شما تونسته رو من تاثیر بزاره که اینقدر حاضرجواب شدم چون قبلا نبودم...وای به حال اینکه با هم ازدواج کنیم...احتمالا کل شخصیتم عوض میشه.

من:ناراحتین؟!؟!

ارش:ازچی؟

من:از این که تحت تاثیر قرار گرفتین!

آرش:نه ولی شاید بهتر بود شما از من تاثیر میگرفتی و نگرشتو نسبت به ازدواج عوض میکردی. شما آدمی هستی که اگه بخوای میتونی طرف مقابلتو رام خودت کنی...

من:هرکسی خواد میتونه طرفشو رام کنه...

آرش:نه هر کسی!!!!اگه اینطوری بود میتونستم شما رو به این ازدواج راضی کنم... ولی نمیزارم توی قضیه ی مخالفت با این ازدواج رو من تاثیر بزارین!

آرش نمیدونست که تا حدودی تونسته منو راضی به ازدواج کنه...تا حدود نسبتا زیادی هم تونسته بود!ولی من میترسیدم که به آرش وابسته بشم بعدم نتیجه ی عملم خوب نباشه و ........................

حرفامون به جایی نرسید و قرار شد  پس فردا بعد از ظهر با آرش برم بیرون واسه ادامه ی صحبتا......(مثلا فرجه ی امتحانات و من باید درس بخونم!)

خونه ی پدری بودم و آرش اومد دنبالم...تا اون موقع نمیدونستم که آرش و پدری همسایه هستن!واسه همین بود که پدری خیلی قبولشون داشت....قبل از اینکه باآرش برم پدری بهم گفت:فقط به خودت فکر نکن...یه خرده هم به آرش فکر کن ...ازدواج یه امر دوطرفست که به گذشت هم نیاز داره..... 

فقط به خودتو آرشم فکر نکن...به خانواده هاتونم فکر کن....درسته که شما دوتا از مهمترین ارکان ازدواج هستین ولی  تو فرهنگ ایران ما ازدواج فقط پیوند بین یه دختر و یه پسر نیست....پیوند بین خانواده های اونا هم هست...خانواده های شما دوتا هم از لحاظ سطح فرهنگی بهم نزدیکن هم سطح مالی....با همدیگه اختلاف طبقاتی ندارین... تو این دوران اختلاف طبقاتی واسه ازدواج خیلی از جوونا شده یه معضل بزرگ... حالا که این مشکلو ندارین یه خرده راحتتر به این ازدواج نگاه کن...پدر و مادر تو تا ابد نیستن که تو بخوای پیششون باشی و براشون دختری کنی....آرزوی هر پدرو مادریه که سعادت بچشو بعد از ازدواج ببینه....همه ازدواج میکنن ولی همه نمیتونن خوشبخت بشن...من به عنوان بزرگتری که خیر و صلاحتو میخواد و چندتا پیرهن بیشتر از تو پاره کرده میگم که سعادتت در این ازدواجه... سرنوشته تو واسه ماها خیلی مهمتر از این حرفاست پس باهاش بازی نکن...اگه آرش به دلت نیست بگرد دنبال علتش.وقتی علتشو پیدا کردی به ما هم بگو تا همه چیز رو تموم کنیم.... ولی اگه به دلت نشسته با خودت نجنگ...حتی اگه بتونی با مخالفت ها و بهانه های ساختگیت دیگران رو قانع کنی نمیتونی خودتو دلتو قانع کنی انوقته که عذاب میکشی... تو باید بهتر از من بدونی که خدا چندین بار تو قرآنش گفته که عذاب رسوندن به خود عین انجام گناه کبیره است....پس نرس به جایی که مجبور بشی به خودت عذاب بدی که اونموقع میشی بنده ی گناهکار نه بنده ی فداکار!!!!!!!!!!!!!

بعد از صحبت های قشنگ پدری با آؤش رفتم بیرون....قرار شد اینبار تو ماشین حرفامون رو بزنیم....

آرش:با آهنگ و موزیک که مخالف نیستین؟

من:نه اتفاقا خیلی هم گوش میدم....

سیستم رو روشن کرد و اینقدر گشت تا رسید به آهنگ دلخواهش...

آرش:از موقعی که راجع به مخالفت شما با ازدواج به خاطر بیماریتون شنیدم همش این آهنگ رو گوش میدم....دقیقا حرفایی که تو دله من هست رو میگه!

*فرشته ی ناز کوچولو چشمات قشنگه میدونم

دلم میخواد اینو بدونی به پای چشمات میمونم

عاشقتم همه میدونن تو قلبمی خوب میدونن

مهربونی کن عزیزم تا توی قلبت مهمونم*

این آهنگو شنیده بودم ولی تا حالا از این زاویه بهش دقت نکرده بودم... آرش میخواست بهم بفهمونه که با کور شدن من مشکلی نداره...از حرکتش خیلی خوشم اومد ولی نمیتونستم باور کنم...

ریموت سیستم رو گرفته بود تو دستش هی میزد آهنگ از اول بیاد:

*فرشته ی ناز کوچولو چشمات قشنگه میدونم

دلم میخواد اینو بدونی به پای چشمات میمونم

عاشقتم همه میدونن تو قلبمی خوب میدونن

مهربونی کن عزیزم تا توی قلبت مهمونم*

چند بار اهنگو عقب و جلو کرد و هر بار رو همین چند جمله نگهش میداشت و گوش میکرد....کاملا متوجه منظورش شده بودم ولی نمیخواستم بهش نشون بدم (بیمارم دیگه!)جوری وانمود کردک که یعنی متوجه نشدم خودش آهنگ رو عقب و جلو میکنه و گفتم: تراکش مشکل داره؟...بزنین آهنگ بعدی... گیر کرده رو همین یه تیکه.....

آرش(ناراحت شده بود):نخیر. دل منه که گیر کرده....البته تراک ها هیچ مشکلی ندارن ها ولی نمیره رو آهنگ بعدی و نمیدونم چرا  سِوِر شده رو این آهنگه!

از تشبیهی که انجام داد خیلی خوشم اومد...خانوادم رو به تراک ها و من رو به آهنگ تشبیه کرد اونم فی البداهه! انگار که شاعر باشه....

من:شما شاعر نیستین؟از ادبیات جالبی واسه کنایه زدن استفاده میکنین!

ارش:نه نیستم......من یه احمق عاشقم که هنوز نتونسته منظورشو به طرفش بفهمونه....شما هم از روش جالبی استفاده میکنین واسه ناامید کردن بقیه.......

جکسون براون میگه:{هرگز کسی را ناامید نکنید؛شاید امید تنها دارایی او باشد!} چرا شما اینقدر خودخواهید؟!

میدونستم از روی ناراحتی یا عصبانیتشه که اینطوری حرف میزنه....تا قبلش سعی میکرد تو حرف زدن با من خیلی مواطب باشه و ناراحتم نکنه...ولی انگار زده بود به سیم آخر!

من:شما هم کتاب (زندگی بهتر) رو خوندید؟پس باید بدونید که همون آقای براون میگه که:{هرگز ناامید نشوید؛هر روز معجزه ی تازه ای رخ میدهد!}....تا حالا فکر میکردم آدم خودخواهی نیستم و همیشه اطرافیان بهم میگفتم که با گذشتم.....ولی انگار با شما اینطوری نبودم...میدونم ولی باید درک کنید که شرایط من خاصه....

آرش:شرایط شما اصلا خاص نیست...خودتونید که خاصین!شایدم سعی میکنین که خاص باشین....

من:من هیچوقت سعی نکردم جور دیگه ای باشم....از نظر من نتیجه ی عملم جز شرایط خاصه....اگه نتیجش خوب نباشه نمیتونید باهاش کنار بیاین...

آرش(با لحن یه مقدار تند و عصبی):از نظر من جز شرایط خاص نیست....من نمیدونم به چه زبونی یا با کدوم روش میتونم به شما بفهمونم که با بیماری و نتیجه ی عمله شما مشکلی ندارم.......( غیر مستقیم داره میگه نفهمم توقع داره جواب بله هم بگیره!!!!!!!!!!!)

من:شما الان احساساتی شدین واسه همینه که نمیخواین قبول کنین...

آرش(با لحن تندتر وصدای تقریبا بلند!):درسته که آدم احساساتی هستم ولی دلیل نمیشه که از عقلم واسه تصمیم گرفتن استفاده نکنم.....اصلا من احساساتی چرا اطرافیانم منو منصرف نکردن؟چرا خانواده ی شما با این وصلت مخالف نیستن؟اونا هم احساساتی شدن؟نه نشدن.....این شمایین که احساساتی شدین و میخواین مثله انسان های فداکار و ازخود گذشته عمل کنین!خیله خب باشه.....اگه شما آدم فداکاری هستین پپس لطفا این ایثارگری رو بکنین و با من ازدواج کنین......................

از صدای بلندش کلافه شده بودم....چون زمان زیادی تا عمل نداشتم از داروهای قویتری استفاده میکردم که اعصابمو ضعیف کرده بود و وزن بدنم روز به روز کمتر میشد و از نظر جسمی هم ضعیفتر میشدم............تحمل صدای بلند رو اصلا نداشتم.

من(با صدای بلند که آرش متوجه بشه و دیگه ادامه نده!): میشه دیگه داد نزنیدددددددددددد؟

آرش ساکت شد و نگام میکرد...........

من(با همون صدای بلند!):منم بلدم داد بزنم...داد زدن هنر نیست که شما صداتونو به رخ میکشید....

من(با لحن خیلی آرومتر!)اگه باهاتون بلند صحبت نمیکنم واسه اینه که میخوام احترامتونو نگه دارم چون غیر از قضیه ازدواج روابط خانوادگی هم بین ما هست که نمیخوام الکی خراب شه....

چند دقیقه هیچ حرفی زده نشد......داشتم فکر میکردم که چه جوری بهش بگم...

آرش:معذرت میخوام که صدامو بلند کردم...از اینهمه خونسردی و بی اعتنایی شما ناراحت بودم....خوبه که از نظر شما ازدواج با من الکیه چون از نظر من خیلی مهمه و خیلی نقشه ها واسش کشیده بودم....وقتی بهتون فکر میکنم به این میرسم که میتونم شما رو از ته دلتون برای خودم کنم ولی وقتی باهاتون برخورد میکنم اینهمه بی اعتنایی شما به این میرسونتم که اندازه ی ارزنی جا تو دلتون ندارم........  امیدوارم هیچوقت به کسی که دوستتون نداره علاقمند نشین...........درد خیلی بزرگیه.

من: زود راجع به من قضاوت نکنید....منم آدمم و احساس دارم....امروز اومده بودم بگم که میتونم جواب مثبت بدم به شرطی که جواب یه سری از سوالام رو بدید..... ولی شما زود تا اخرش رفتین و منو به هزار چیز متهم کردین.....شایدم مقصر من بودم.... ولی مثله اینکه شما پشیمون شدی.آره؟

اولش هیچی نگفت ولی وقتی دید جدی صحبت میکنم: شما جدی میگین؟یعنی قبول میکنین با من؟

من:زیاد امیدوار نشین گفتم به شرط اینکه به یه سری از سوالام جواب بدید....

آرش:باشه باشه قبوله...بپرسید...

گوشیم زنگ خورد و پدری بود که بهم یه خبر خیلی خوب داد...........

خبر اینکه فروزان برگشته...........

ازم خواست که آرشم واسه دیدن فروزان دعوت کنم...............................

 

 

فروز جونم اومددددددددددددددددددددددددددددد...............

 

 

یه چیز بگم بخندید:

زنگ زدم خونه دوستم یه دختر دیگه ای گوشیو برداشت....من فکر کردم خواهرشه.باهاش احوالپرسی کردم ولی خیلی سرد جواب داد و گفت که دوستم خونه نیست..........

چند روز بعدش که همراه دختر خالم بودم دوستمو تو خیابون دیدم و بهش گفتم که چرا زنگ نزدی؟

گفت کسی به من نگفته بود که تو زنگ زدی...

گفتم خودم با خواهرت صحبت کردم......گفت خواهرم الان یه ماهه اینجا نیست...منم پرسیدم پس کی بوده؟؟؟؟؟؟؟( اگه بدونید چی جواب داد...!!!!!)

-حتما دوست دختر جدید داداشم بوده!!!! عادت داره دوست دخترای جدیدشو یکی دوبار میاره خونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از تعجب بسیار نتونستم حتی درست باهاش خداحافظی کنم......

به دختر خالم گفتم واسه چی میارتشون خونه؟؟؟؟؟؟

دخترخالم گفت مسلما به مهمونی چای عصرانه دعوتشون نمیکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واقعا چه چیزایی که آدم نمیشنوه...........حتی مادر و پدرشون هم میدونستن که پسرشون دوست دختراشو خونه میاره!!!!!!!!! 

 

 

 

 

تعطیلات خوشی داشته باشید....

 

 

 

 

 

 




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ چهارشنبه 2 فروردین 1391 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :