تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممم....

امیدوارم حالتون خوب باشه.....

برای نوشتن این پست خیلی اشک ریختم....الان خیلی از واقعیت های زندگی من روشن میشه براتون.....

نظرا بعدا جواب میدم الان خیلی حالم خرابه...مرور گذشتم زیاد خوشایند نبود.....

ببخشید ویرایش نشده.....

 

 

 

آرش با ماشین باباش اومده بود....رفتیم رستوران....داشتم از گرسنگی غش میکردم ...اول قرار شد ناهار بخوریم بعد حرف بزنیم...انتخاب غذا رو گذاشتم به سلیقه آرش و اونم جوجه کباب سفارش داد که من دوست نداشتم....وقتی غذا رو اوردن میخواستم میز رو مرتب کنم که استین مانتوم بالا رفت....

آرش:شما زیر وزنید؟

من:یعنی چی؟

آرش:منظورم اینه که وزنتون کمتر از وزن نرمال و مناسب قدتونه؟

من:نه زیاد...

آرش:اصلا خوب نیست...صورتتون نشون نمیده ولی از مچه دستتون معلومه که کمبود وزن دارید....

من:زیاد غذا نمیخورم...صبحانه که اصلا و شام هم اگه مهمون باشیم شاید! فقط ناهار میمونه ولی به خودم گشنگی نمیدم....

آرش:با این اوصاف اصلا گشنه نمیشید!

یه پرس دیگه هم واسه من سفارش داد و اصرار میکرد که بخورم ولی میدونید که مرغ یاسمن یه پا داره!

بعد از ناهار.....

آرش:قرار شد اینبار شما صحبت کنین...من گوش میدم...

من:فقط میشه خواهشا وسط حرفام هیچ سوالی نکنید؟من میدونم که چه سوالاتی براتون پیش میاد و همه رو خودم جواب میدم بازم اگه مشکلی بود بعدم تموم شدن صحبتم بپرسید...

ارش:چشم...بفرمایید...

من: میدونم شما منو میشناسید ولی معرفی میکنم....یاسمن مهربان متولد نیمه دوم71 صادره  همینجا...مادرم و پدرم اصالتا ترک هستن ولی متولد تهران و بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه مادرم به اینجا میاد که دورشو بگذرونه و همینجا با پدرم آشنا میشه و بعد از ازدواج هم اینجا میمونن...برادر بزرگم یاسین که دانشجوی مهندسی کامپیوتر هست تو همون دانشگاه خودتون....

میخواستید بدونید چرا من زود بزرگ شدم....من ادم مستقلی بودم از همون بچگی... زندگی شاد و خیلی خوب و آرومی داشتم...به شدت شیطون بودم و وقتی با خاله کوچیکم فروزان جفت میشدم دیگه کسی نمیتونست جلوی اتیش سوزوندن های مارو بگیره....با اینکه فروزان 14 سال از من بزرگتر بود ولی مثله خودم بچه بود وبا من بچگی میکرد....یکی از علتای شیطونی بیش از حد من این بود که تو خانواده ی پدرم هیچ دختری نبود و من وقتی میرفتم پیش اونا با پسرا بازی میکردم که تقریبا همسن داداشم بودن...البته دوتا دختر عمه دارم ولی اونا به فرزندخوندگی گرفته شدن و چون خودشون میدونستن که متعلق به این خانواده نیستن زیاد با ماها بازی نمیکردن و سنشون هم از بقیه بیشتر بود و بیشتر سعی میکردن خانمانه رفتار کنن....ولی من دلم میخواست بچگی کنم واسه همین بیشتر وقتمو با پسرا بودم....تفنگ بازی...ماشین بازی...کشتی کج...دزد و پلیس...وخیلی بازی های دیگه که دخترا معمولا تو اون سن نمیکنن......پش خانواده ی مادرم هم با فروزان شیطونی های خطرناک ولی لطیف و دخترونه انجام میدادم.... درکل زندگی خوب و به دور از غمی داشتم تا اینکه سال دوم راهنمایی اون اتفاق افتاد و من از همه این شیطونی ها و بازی ها منع شدم...حتی از ساده ترین کارهای روزمره هم منع شدم مثله خوابیدن....خیلی شبا مامان یا بابام بیدار میموندن و با من حرف میزدن تا خوابم نبره چون ممکن بود بخشی از حافظمو از دست بدم...نباید زیاد میخندیدم و گریه واسم خوب نبود...خواب بیشتر از 5 ساعت در شبانه روز خطرناک بود...مطالعه بیشتر از 1 ساعت خطرناک بود...ورزش کلا قدغن شد....واسه همین دیگه مدرسه نرفتم...کلاس قرآن و زبان فقط یکبار در هفته ... بسکتبال رو که خیلی دوست داشتم و جز تیم منتخب استان بودم کنار گذاشتم و تو خونه نشستم....فقط دلم به کلاس زبان و قرآن خوش بود....هر 1 ساعت باید به چشمام استراحت میدادم ولی حق خوابیدن نداشتم....خیلی از دوستام رو هم از دست دادم....

اینا واسه من خیلی سخت بود...من اصلا راه نمیرفتم و همش در حال دویدن بودم ولی از اون به بعد دویدن ممنوع شد و مجبور بودن مثله پیرزن ها آروم راه برم.....

همه ی این کارا واسم سخت بود.....از ساده ترین کارهای زندگیم منع شده بودم.... اینکه در 12 سالگی مجبور بودم مثله 70 ساله ها رفتار کنم عذابم میداد...

وقتی برام سختتر شد که فروزان که تازه ازدواج کرده بود با شوهرش برای ادامه تحصیل بورسیه شد به اسپانیا و باید میرفت...من وابستگی خاصی به فروزان داشتم و دوری از اون اذیتم میکرد...همینطوریش که ازدواج کرده بود ازش ناراحت بودم و با شوهرش بداخلاقی میکردم ولی وقتی فهمیدم میخواد بره دیگه کاملا داغون شدم... دیگه هیچگس نبود که حداقل با حرفاش منو شاد نگه داره...تو طول این6سال دیگه همه ی این کارا واسم عادی شد و کم کم به نظر همه یه دختر آروم اومدم....دیگه با بیماریم مشکله خاصی ندارم جز اینکه نتیجه عملم مشخص بشه.....این یکی از علتایی بود که باعث شد زود بزرگ بشم.....آدما تا سختی نکشن بزرگ نمیشن و واسه من که تا قبل از اون در اوج رفاه بودم این بیماری اوج بدبختی بود و سختی... من با بیماریم بزرگ شدم...

علت دوم رو نمیخواستم بگم چون واسم خیلی عذاب اوره....ولی باید بدونید... هیچکس از این قضیه خبر نداره جز مامان وبابا و پدری و مادری و داداشم و فروزان.....خودم به هیچکس نگفتم چون ار واکنش اطرافیان نسبت به این موضوع میترسم.....یه با برای درددل کردن به یکی از دوستان گفتم که بعدش کلا رابطشو باهام قطع کرد.....ازتون میخوام بعد از فهمیدنش این موضوع رو به خواهر و پدرتون هم بگید ولی قول بدید که به غیر از همینا کس دیگه ای نفهمه....

آرش:قول میدم....

من:من رو قول هایی که میدم و قول هایی که میگیرم خیلی حساسم....دلم نمیخواد آدم بدقولی باشم و بدقولی ببینم....

آرش:قسم میخورم که بدقولی نکنم....

من:یادتونه ازم پرسیدین که چرا مثله بقیه اعضای خانواده عینکی نیستم؟ (تو خانواده ما ضعیف بودن چشم از بدو تولد ارثیه....)

حقیقتش اینه که من دختر این خانواده نیستم.....میدونم حتما از این حرف شکه میشید و تعجب میکنید ولی نا دختر این خانم و آقای مهربان که شما میبینید نیستم....اینو خودمم نمیدونستم و یکی از هون روزایی که تو بیمارستا بستری بودم یکی از پرستارای مرد به من میگفت که تو چقدر شبیه عموی من هستی....چندبار اینو گفت ولی من اهمیت ندادم و فکر میکردم فقط یه تشابه سادست ولی یه روز با مامانش اومد و مامانش تا منو دید گفت تو دختر برادر شوهر منی.......مامان و بابا انکار میکردن ولی اون خانم با خودش یه عالمه عکس اورده بود...از برادر شوهرش و زنه حاملش...راست میگفت...من خیلی شبیه برادر شوهرش بودم... حتی مدل چشمام دقیقا شبیه زنش بود....از بس اون خانم و پسرش پیله کردن بالاخره مامان و بابای من واقعیت رو بهم گفتن......

واقعیت این بود که من دختر کسی بودم که تو یه حادثه انفجار تو مرز کشته میشه.... زنش رو منتقل میکنن بیمارستان ولی اونم بعد از وضع حمل میمیره....بچشون میمونه بدون سرپرست....پدر من که جز آتش نشانا بوده بچه رو میاره خونه....عموی بچه میاد دنبال برادرزادش ولی وقتی پدرم میفهمه که عموی معتاده با شکایت به دادگاه حگم رد صلاحیت عمو رو برای سرپرستی بچه میگیره و بچه رو به حضانت خودش درمیاره.....مامان که بعد از داداشم دیگه بچه دار نمیشده نه ماه میره دبی پیش پدری و مادری و فروزان که وانمود کنه حامله بوده و بچه ماله خودشه....نمیتونستن به فامیل بگن که بچه رو به فرزندخوندگی قبول کردن چون عمه ی من که اینکار رو کرد یه جورایی خیلی مشکل براش پیش اومد.....

من شدم دختر خانواده مهربان....تحلیل این موضوع واسم خیلی  خیلی سخت از بیماری بود...تا چند روز اصلا با هیچکس حرف نمیزدم....از همه ناراحت بودم حتی از خدا.... اینقدر فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که خانواده ی مهربان در حقم خیلی لطف کردن و منو مثله دختر خودشون بزرگ کردن....واسه همین بود که هیچ کس هیچ موقع با من دعوا نمیکرد....نه بابا نه مامان....تو خانواده پدریم به عنوان نوه ی آخر و تک دختر خیلی عزیز بودم....وقتی با یکی از دوستام که فکر میکردم درکم میکنه درددل کردم باهام قطع رابطه کرد...میترسیدم اگه بقیه هم بفهمن از خانواده طرد بشم.... تا چند روز بعد از اینکه قضیه رو فهمیدم یاسین پیشم نمیومد و باهام حرف نمیزد.... فکر میکرد حالا که من فهمیدم به هم نا محرمیم....ولی یه روز اومد گفت مامان گفته اگه بخوایم میتونیم هنوزم خواهر برادر باشیم....

با اینکه سنم کم بود میتونستم بفهمم که اگه خانواده مهربان منو قبول نمیکردن یا مجبور بودم پیش عموی معتادم زندگی کنم یا تو یتیم خونه....

زن عموی اصلیم میگفت که میتونه دوباره از طریق قانون پیش خودشون برگردونه .... من مخالفت کردم...میگفتم پدر و مادر دارم و نمیخوام از پیششون برم.... به زن عموم گفتم اگه شکایت کنه پدر و مادر اصلیم رو نمیبخشم چون آرامش زندگی منو بهم میریزه...

وقتی دقت میکردم میدیدم که تو خانواده هیچکس شبیه من نیست برعکس تمام دوستام که خیلی شبیه مادرا یا پدراشون بودن.... تو خانواده همه مشکی هستن و موهای فر دارن ولی من یه مقداری بورم و موهای لخت.... تا اون موقع به اینا دقت نکرده بودم.... یه روز مامانم شناسنامه اصلیم با یه عکس از مادر و پدر اصلیم بهم داد....به اسمه اصلی واسم شناسنامه گرفته بودن با اسم مادر و پدر اصلیم....روز تولد واقعیم 20 مهر 71 بود.... هم شناسنامه هم عکس پدر و مادر اصلیم رو پاره کردم.... به مامان و بابم گفتم که تا هر وقت اونا بخوان من دخترشون میمونم....

20 مهر واسم روز بدیه چون پدر و مادر اصلیم رو ازم گرفت...ولی 10 بهمن رو دوست دارم چون خانواده مهربان به همون تاریخ واسم شناسنامه گرفتن و من تو اون تاریخ دوباره واسه این خانواده متولد شدم..... به همه هم میگم که متولد 10 بهمنم....

به خاطر این علت رو ازدواج من حساس هستن...بابام میگه که من یه امانتم و نمیخواد آسیب ببینم...دلیل اینکه خانواده با ازدواج فامیلی مخالفن همینه...خیلی از خواستگارا به خاطر ثروت با اعتبار خانواده ی مهربان بود که جلو میومدن...درسته از نظر قانونی منم جز وراثم ولی در اصل همه ی اینا حق برادرمه ومن هیچ توقعی از این ارثیه ها ندارم....واسه من همین که خیلی خوب بزرگم کردن بزرگترین ثروته... به من خیلی بیشتر از یاسین تو خونه توجه میشد و هنوزم میشه طوری که اصلا حس نمیکنم بچه ی این خانواده نیستم.... اینقدر تو زندگی بهم محبت شده که نخوام تو رویاهام دنبال محبت پدر و مادر اصلیم باشم و از نداشتنشون حسرت بخورم.........

نمیدونم نظرتون راجع به من چقدر عوض شده....به پدر و شیدا هم این موضوع رو بگید...اگه مشکلی نداشتن اونوقت راجع به بقیه مسایل حرف میزنیم...بازم خواهش میکنم که نذارید کسی از این موضوع خبردارشه.... نظرتون هر چی که هست حتی اگه پشیمون شدید خیلی راحت بگید فقط دلسوزی نکنید...من از ترحم متنفرم.... گریه نمیکنم که شما رو تحت تاثیر قرار بدم....از اینهمه لطفی که بهم شده گریم میگیره.... دلم میخواد جوری زندگی کنم که لیاقت این همه مهربونیه....

این دلیل دیگه ای بود که من بعد از فهمیدنش بزرگ شدم....شایدم قدرت درکم بالا رفت....بعضی موقع دلم میخواست از خانواده ی اصلیم بیشتر بدونم ولی خجالت میکشم از مامان و بابام چیزی بپرسم...الان دیگه خانواده ی اصلی من خانواده ی مهربان هستن و خواهند بود................

 

از بس گریه کرده بودم دیگه نفسم بالا نمیومد که حرف بزنم.... ارشم با من گریه میکرد...............................

 

 

 

 

میخواستم این قسمت از گذشتمو نگم و ماجرا رو با همون بیماری تموم کنم ولی حس کردم اینطوری یه خیانت میشه در حق خواننده ها.....

دلم میخواد حالا نظر اصلیتونو در مورد زندگیم بدونم.................

در حال حاضر من خوشبختم.....سعی میکنم قدرشم بدونم....هرکس از بیرون به زندگی من نگاه میکنه فکر میکنه جز مرفهین بی درد هستم ولی هیچکس تو این دنیا بی درد نیست........................

میدونم همه ی شماها هم تو زندگیتون مشکلای خاص شرایط خودتونو دارین....ولی خواهشا راجع به زندگی دیگران زود قضاوت نکنید و هیچ وقت خودتون رو جای اونا نزارید........

 

نظرات پست قبلی  رو جواب ندادم....بعدا همه رو جواب میدم.....الان اصلا نمیتونم.... خواهشم اینه که نظر اصلیتونو راجع به زندگی من حتما بگید و برای پدر و مادر اصلیم یه فاتحه بخونید.....درسته ندیدمشون ولی میخوام روحشون در آرامش باشه.... امروز که 5شنبه آخر سال بود با آرش رفتم سر مزارشون....

امیدوارم خدا بیامرزتشون.....

دعا کنید همه خوشبخت شن............................

ببخشید اگه ناراحتتون کردم....شاید تا قبل از شروع سال 91 یه پست دیگه بزارم شایدم نه......

خداحافظ...




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 10:59 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :