تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممممممم.......

اول: بابت نظرات پست قبل ممنون واقعا ترکوندید!!!! امیدوارم همیشه اینطور  باهشه....

دوم:   خسته نباشید از خونه تکونی هاتون...امسال بنده به عنوان یک همسر و عروس مهربان و وظیفه شناس در خونه تکونی خانه پدرشوهری مهربانم و خواهرشوهری مهربانم هم شرکت کردم.... به این نکته پی بردم که آرش چقدر کدبانو هست و پدرش از اونم کدبانوتر (دیگه وقت شوهر دادنشونه!!!!!)خونه خودمون هم تمام شد ولی اتاقم هنوز مونده....

سوم:چهارشنبه سوری پساپس مبارک..... منو دادشم و ارش با پسر داییش وچند تن از اقوام محله رو ترکوندیم!!!!!خیلی کیف داد....از رو اتیش پریدیم و بعدش نشستیم دور آتیش و آرش واسمون شعر خوند....زیاد ترقه بازی نکردیم ولی چسبید....از بس جیغ کشیدم خروسک گرفتم! خوب شد بابام و آقا خسرو نبودن وگرنه نمیذاشتن آتیش روشن کنیم!

چهارم:دیگه زیاد حرف زدم...مثله اینکه تو خماری موندید.... برید تو عالم نئشگی!!!!!!!!

 

اصلا فکر نمیکردم که ارش اینهمه مستقل باشه!!!!!!!!!!!!!

ارش:مثله اینکه شما از من چیز زیادی نمیدونید.... از اولش خودمو معرفی میکنم.....

من آرش کمانگیر هستم( فامیلش کمانگیر نیست ولی من به خاطر داستان افسانه ای ((آرش کمانگیر)) اینجوری هم صداش میکنم)

متولد نیمه دوم سال 67 صادره از تهران.....این مشخصات شناسنامه ای...

مادرم اهل تهران بودن و پدرم اصالتا ترک هستن که در زمان دانشجویی با هم آشنا میشن و ازدواج میکنن و برای گذروندن طرح پدرم میان اینجا و موندگار میشن.... پدرم در حال حاضر مهندس معمار هستن و مادرم که فوت شدن استاد منطق و فلسفه بودن.....و خواهرم شیدا که کامل میشناسیدش....اینم از خانوادم....

حالا خودم: قبل از ورود به دبستان خوندن و نوشتن رو مامان بهم یاد داده بود و واسه همین درسارو بلد بودم و تو مدرسه حوصلم سر میرفت...از همکلاسیام بیشتر بلد بودم و تکرار ناراحتم میکرد واسه همین 3سال آخر دبستان یعنی سوم و چهارم و پنجم ابتدایی رو با همکاری معلم هام جهشی خوندم در عرض یک سال!....9سالگی وارد راهنمایی شدم و 16 سالگی دیپلم ریاضی گرفتم و همینطور کمربند مشکی کاراته.چون مدرک تافل داشتم برای کنکور فقط درسای تخصصی رو خوندم و رتبه خوبی هم اوردم (حتما میدونید که کسانی که تافل بین المللی دارن برای درسای عمومیشون 100 درصد درنظر گرفته میشه)...مامانم دوست داشت که عمران بخونم ولی من حسابداری دوست داشتم و همونو ادامه دادم. تازه وارد 17 سالگی شده بودم که مادرم به خاطر عارضه ی قلبی که داشت فوت کرد...همه میدونستیم که مامان زیاد پیشمون نمیمونه ولی انتظارشو نداشتیم که زود از کنارمون بره.....بعد از مرگ مامان اصلا حالم خوب نبود و وقتی فهمیدم مامانم تو وصیتش برای من یه چادر سفید گذاشته و گفته که اینو شب عقدم سر زنی که قرار یار همشگیم باشه بندازم و کلی از من معذرت خواهی کرده که نمیتونه تو مراسم عروسیم شرکت کنه داغونتر شدم....(در اون لحظه من تو مرز گریه بودم! خود ارشم بغض کرده بود....)

یه ترم مرخصی گرفتم....خیلی فکر میکردم و دنبال انگیزه واسه زندگی میگشتم... شیدا شوهر کرده بود و درست نبود من تو زندگیشون باشم ...فقط موندیم منو بابا تو اون خونه بزرگ...بابا خیلی شکسته شد...دیوانه وار مامان رو دوست داشت و منو شیدا اینو خوب میدونستیم...مامانم آدمی نبود که احساساتشو به زبون بیاره و به بابام ابراز کنه ولی بابا دقیقا نقطه مقابلش بود و از هیچ فرصتی واسه ابراز علاقش غافل نمیشد ولی میدونست که مامان هم خیلی دوستش داره.منم مثله پدرم هستم و به کسایی که دوستشون دارم علاقمو ابراز میکنم...همیشه در نبود بابا. مامان ازش تعریف میکرد و میگفت که خوشبخته...تو کل فامیل به ((لیلی و مجنون))معروف بودن....واسه همین برای بابا خیلی سخت بود دوری از مامان...خیلی سعی میکرد که اینو به ما نشون نده ولی نمیتونست....الان میبینید شاده و میخنده اون زمان که مامان زنده بود خیلی شادتر و خندون تر بود... با بابام رابطه ی دوستانه ای داشتم و دارم...بعد از اون انگیزه زندگیم شد خوشحال کردن بابام وموفقیت برای سربلندیش...میدونستم نمیتونم جبران نبود مامان رو بکنم ....حسابداری رو که تمام کردم تو شرکت دوست بابا مشغول شدم با پایه حقوق 600هزار تومن....بعد از چند ماه که گذشت رئیس امور مالی مهاجرت کرد و مدیر عامل شرکت که به من اعتماد داشت منو جای اون گذاشت....البته این ربطی به تلاش من نداشت ولی یکی از شانسای زندگیم بود...من هنوز سنم کم بود و میتونستم ادامه بدم واسه همین علاقه ی مادرم رو هم دنبال کردم و عمران خوندم...از سال پیش تا حالا دانشجوی عمران هستم..مادرم تو وصیت نامش خونه ی سه طبقه ای رو که پدرم براش ساخته بود به نام من و شیدا و بابا کرده بود.همون خونه ای که الان توش زندگی میکنیم.یعنی من در حال حاضر صاحب خونه هستم...حقوق الانم هم خیلی بالاتر رفته و من از لحاظ مالی دیگه به پدرم وابسته نیستم....اگه ماشین ندارم واسه اینه که دارم پول جمع میکنم...بابا خیلی وقتا خواسته واسم بخره ولی من میخوام از دسترنج خودم بخرم چون فکر میکنم اونطوری بیشتر قدرشو میدونم.... ارشی که اومده خواستگاری شما خیلی با خودش فکر کرده و به این نتیجه رسیده که میتونه یه زندگی مشترک رو اداره کنه و شریک زندگیشو خوشبخت پیش خودش نگه داره....هم از لحاظ مالی هم عاطفی......اینارو نگفتم که از خودم تعریف کرده باشم و خودمو بی نقص نشون بدم و بهترین گزینه واسه ازدواج به نظر بیام....حتما واسه شما گزینه های بهتری هست ولی منم مثله هزاران مرد دیگه میخوام شانس خودمو امتحان کنم... منم احساس دارم و میخوام خوشبخت باشم.... وقتی شما رودیدم اولش حس خاصی نبود چون اصلا بهش فکر نمیکردم...ولی وقتی دیدارا بیشتر شد حس کردم یه جور وابستگی پیدا کردم...فکر میکردم شاید دیدنتون واسم عادت شده ولی وقتی کتابای روانشناسی مامانم رو خوندم و با یه مشاور صحبت کردم فهمیدم عادت نیست و علاقست....میدونم درست نیست که اینطور رودررو از علاقم باهاتون صحبت کنم ولی حس میکنم لازمه که اینارو بدونید.....وقتی به بابام گفتم میخوام ازدواج کنم باهام مخالفتی نکرد و گفت که من از نظر مالی میتونم یه زندگی رو اداره کنم وچون زود وارد جامعه شدم بیشتر از هم سن و سالام از زندگی میفهمم...دقیقا همون چیزی که من از شما تصور میکنم....شما هم بیشتر از سنت میفهمی و درک بالایی داری....برای من مرگ مادرم باعث شد که زود بزرگ شم و الان میفهمم حکمت اینکه مادرم زود تنهام گذاشت همین بوده....شاید اگه مادرم هنوز زنده بود من اینجوری تو زندگی موفق نبودم و خودم زیاد واسه خوشبختی تلاش نمیکردم. بزارید راحت بگم تا قبل از فوت مامان من یه پسر وابسته به مادر بودم ولی تو این 5سال یاد گرفتم چطور مستقل زندگی کنم...اولین گزینه ای که بابا واسه ازدواج پیشنهاد کرد شما بودی دقیقا همونی که من میخواستم و در نظر داشتم...شیدا هم از خدا خواسته! وقتی به بابا گفتم خودمم شما رو درنظر دارم بهم تبریک گفت واسه سلیقه ی خوبم وگفت واسه بدست اوردن و نگهداریتون باید بجنگم و خیلی تلاش کنم....

ببخشید خیلی پرحرفی کردم....فقط میخواستم بگم من میتونم خوشبختتون کنم....

 

هیچی نمیتونستم بگم...یعنی چیزی نداشتم که بگم...توقع همچین جوابی رو نداشتم... فکر میکردم بعد از این بهونه همه چی تموم میشه.... با این صحبت هایی که کرد فهمیدم که استقلال رو رو سفید کرده و آدمای مستقل رو شرمنده!!!!!!!! هیچ ایراد و تبصره ای نمیتونستم بزنم....

من:منظور من از استقلال مالی ثروت نبود....

آرش: میدونم منظورتون چی بود....شاید پدرم آدم سرمایه داری باشه ولی من ثروتمند نیستم....بابا به من گفته که بعد از خرید ماشین تو فکر خونه باشم چون حق ندارم همسر آیندمو تو خونه ای که ارث بهم رسیده ببرم....

....صدای اذان اومد رفتیم وضوخونه....وارد مسجد که شدیم آرش رفت قسمت مردونه....برای نماز بین خانمها و آقایون یه پرده بلند بود...آرش بهم گفت که بعد از نماز تو حیاط منتظر میمونه و رفت....همون موقع حال پیش نماز بد شد و بردنش بیمارستان و مجبور شدیم نماز رو فرادی بخونیم....آرش دقیقا جفت من اون سمت پرده بود و یکم جلوتر و من سایشو کاملا میدیدم....اقامه بست و شروع کرد به خوندن....با صدای تقریبا بلند که من میشنیدم....از مامانم شنیده بودم که وقتی مردا بلند نماز میخونن خیلی قشنگه ولی تاحالا ندیده بودم....هیچ کدوم از مردای فامیل اینطوری نبودن....از شیدا شنیده بودم که آرش صدای قشنگی داره ولی نمازشو خیلی قشنگ میخوند....کلمات رو دقیقا عربی تلفظ میکرد....صداش خیلی به دلم نشست طوری که از بس ذهنم درگیر شد نتونستم نماز بخونم و نشستم به سایه آرش نگاه کردم و به صداش گوش دادم و گریه کردم... واسه خودم که شاید تو بهترین موقعیت بودم و شاید هرکس جای من بود درجا بله میگفت ولی وجدانم قبول نمیکرد که با آینده ی یکی دیگه بازی کنم وقتی هنوز آینده ی خودم معلوم نبود..............

باید اعتراف کنم از همون لحظه یه حس قشنگی نسبت به آرش پیدا کردم و طرز نگاهم بهش کاملا عوض شد..........................

از مسجد اومدیم بیرون....

به شکل و قیافه آرش دقیق شدم:::یه پسر قد بلند و چارشونه و کمی بور با چشمای عسلی و موهای خرمایی...(خودم موهای خرمایی دارم ولی چشمام عسلی نیست!) اینکه موهاشو خیلی ساده شونه کرده بود توجه منو جلب کرد چون معمولا پسرا تو این سن خودشونو هلاک  میکنن با ژل و چسب مو و....

تیپ و طرز لباس پوشیدنش هم به نظرم جالب و قشنگ اومد... یه کت اسپرت قهوه  ای با شلوار دودی رنگ....واسم جالب بود چون پسرایی که من اطرافم میدیدم این شکلی نبودن وجز تو مراسم های خیلی رسمی کت نمیپوشیدن..... ظاهرش ساده و درعین حال شیک بود.....دقیقا همون چیزی که من همیشه میگفتم و میگم: زیبایی در سادگی!:::(به چشم خواهر برادری به شوهری مهربونم نگاه کنید وگرنه میام چشماتونو در میارم!!!!!!!!!!!)

دست خودم نبود ولی رفتارم با آرش بهتر شد...کمتر جوابشو میدادم و دیگه سعی نمیکردم موچشو بگیرم یا باهاش مخالفت کنم....خودم اینو میفهمیدم وآرشم متوجه شده بود......

در خونه که از هم جدا شدیم گفت: من هنوز نمیدونم چه حادثه ای تو زندگی شما بوده که شما هم زود بزرگ شدی....حرفای منو شنیدین و از گذشته ی من کاملا آگاه شدید... درسته که نباید گذشته رو حال و آیندمون تاثیر بزاره ولی میخوام از زبون خودتون علت این درک و شعور بالا رو بفهمم( یکی بیاد کمک ... این هندونه ها که زیر بغلم گذاشته خیلی سنگینه!!!!!) الان دیگه میدونم با ملاقات بعدی مشکلی ندارین.... از رفتارتون معلومه(چقدر من تابلو ام!!!!) با پدربزرگتون هماهنگ میکنم....

رفت............................

قرار بعدی اخر هفته ی بعد برای صرف ناهار تو یکی از رستوران های سنتی گذاشته شد و من مخالفتی نکردم.....ایندفعه میخواستم از زندگیم واسش بگم  و مشکلم رو براش تعریف کنم تا دیگه دنبال علت جواب منفی نباشه.....

 

یک هفته بعد-جمعه-ساعت حدودا 1-من منتظرم که آرش بیاد دنبالم و داداشم ناراحته که من قرار تنها برم و پدری و مادری دارن رو مخش پاتیناژ میرن تا راضیش کنن.........................

صدای آیفون بلند شد و من باید میرفتم............

 

 

 

 

 

 

 

 

 

الان دیگه کاملا با کسایی که میگن زندگی من هیجان انگیزه موافقم!!

تازگی ها  دریافتم که منو آرش قبلا در زمان طفولیت همدیگه رو دیدیم و با هم یه دعوای درست و حسابی هم کردیم!

چند روز پیش با آرش رفتم یه مرکز خرید:

ارش از یه پیرهن خوشش اومد و رفت که پرو کنه و من هم رفتم که یه کت اسپرت انتخاب کنم....یکدفعه یه پسری اومد سمتم ....

-یاسمن خودتی؟! چه بزرگ شدی!!!وای اصلا باورم نمیشه....

من مونده بودم این چی میگه....وقتی دید جواب نمیدم...

-نشناختی؟! منم سامان....خوبی؟حالت خوبه؟ دانشجویی نه؟

من:شرنده من نمیشناسمتون....با اجازه...

رفتم سمتی که آرش بود...پسرِ ول کن معامله نبود...راه افتاده بود دنبال من هی یاسمن یاسمن میکرد....هی با من صحبت میکرد و خودشو معرفی میکرد ولی من نمیشناختمش و میخواستم ازش خلاص شم....آرش که متوجه شد گفت: این مارمولک چشه هی قد قد میکنه؟(مارمولک قد قد میکنه! آخرالزمان شده!!!!)

بهش گفتم که نمیشناسمش ولی اون منو میشناسه و خودشو معرفی میکنه ولی اصلا یادم نمیاد...ارش یه خرده عصبانی شد و رفت پیش پسرِ...

ارش:کاری داشتین با یاسمن خانم؟!

-سلام...شما داداش هستین؟من سامانم...از همکلاسیاشون...

آرش:همکلاسی؟!؟!؟!؟مگه شما تغییر جنسیت دادی؟!؟!؟!!؟!؟!؟

من:آرش زشته ول کن....بریم....

ارش:نه خب میخوام بدونم ابتدایی همکلاست بوده یا راهنمایی و دبیرستان!!!!!!

-یاسمن مگه دانشجو نیستی؟ من ترم دوم برقم....ادامه ندادی؟ حیفه به خدا....

همینطور یه بند واسه خودش حرف میزد....آرش عصبانی شد و یقشو چسبید....

آرش(با لحن اروم ولی عصبی!):به تو چه؟ تو کی هستی که واسش دلسوزی میکنی؟ وقتی زوزه میکشی به من نگاه کن جوجه تیغی..(جوجه تیغی زوزه کش!!! واقعا من چطور به این بله گفتم خودمم نمیدونم!!)

-چرا عصبانی میشید؟من که گفتم همکلاسیشم....سامانم سامان.... مهد کودک گلهای بندر.... همون پسر بچه که از تهران اومده بود...همون سوسوله که ازش دفاع میکردی....یادت نمیاد؟افتادم زیر تاب زنجیری پام شکست تو و مامانت اومدین عیادتم... من همونم که چون بلد نبودم بند کفشمو ببندم باهام قهر کردی و گفتی با بی عرضه ها دوست نمیشم...

ناخودآگاه گفتم:من با کسی قهر نمیکنم....

آرش برگشت یه نگاه غضبناکی بهم انداخت که لال شدم...(آرش خیلی آرومه و دیر عصبانی میشه....ولی وقتی عصبانی شه خیلی با جذبه و ترسناک میشه... باید اعتتراف کنم از عصبانیتش خیلی میترسم حتی اگه ازدست من عصبانی نباشه!)

یه خرده که فکر کردم یادم افتاد که راست میگه.... سامان یک بشر کاملا سوسول و بچه ننه که تو مهد فقط با من دوست بود....

من:آرش ولش کن زشته...یادم افتاد...ایشون از همکلاسی های زمان مهد کودکم هستن.... حالتون خوبه؟ببخشید من نشناختم سو تفاهم شد....

-من فکر کردم میشناسیم که اینقدر باهات خودمونی شدم...واقعا دانشجو نشدی؟

من:هنوز نه...

-این آقا داداشته یا دوست پسرت؟بهت نمیاد اینکاره باشی!

آرش داشت منفجر میشد از عصبانیت...

من:نخیر اینکاره نیستم....این آقا نامزد من هستن...آقا آرش (تا حالا اینقدر آقا بارش نکرده بودم!)

یه خرده که آرش رو معرفی کردم سامان به ارش گفت: تو همون بچه ای که بعضی اوقات با مربیمون میومد...اره خودتی...همون آقای کاراته کار....که خیلی ادعاش میشد و همش کاراتشو به رخمون میکشید! (یه خرده دیگه ادامه میداد آرش کمرنبد مشکی کاراتشو میکرد تو حلقش تا خفه شه!!)

بعد از نشونی هایی که سامان داد فهمیدم که عمه آرش مربی مهدمون بوده و آرش چندین بار اومده بوده مهد ما....منم با آرش سر ناسازگاری گذاشته بودم و با هم دعوا میکردیم....از مرکز خرید که برگشتیم کم کم همه چیز یادم اومد....

آرش چند وقتی میومد مهد کودک ما فقط واسه اینکه حوصلش سر نره چون از ما بزرگتر بود....و چون عمش مربی ما بود ارش واسه ما تعیین تکلیف میکرد و منم واسه همین باهاش بد بودم!

یکدفعه زنگ تفریح بود و مربی نبودش....آرش ایستاده بود پشت میز و هی به بچه ها میگفت که ساکت باشن....من از لجش رفتم پای تخته کلاس و شروع کردم با ماژیک نقاشی کشیدن....

آرش:هی ....هی بچه فیل با توام...برو بشین سر جات کلاس رو شلوغ نکن...( من موهام رو خرگوشی میبستم(هنوزم میبندم!) و تو بچگی خیلی تپل بودم واسه همین بهم میگفته بچه فیل!)

اومد دست منو کشید که ببره...هلش دادم:دوست دارم نقاشی بکشم تو چیکار داری؟ خودتم بچه فیلی...خیلی هم بیتربیتی....

آرش:ببین من کاراته بازم ها....میزنمت اونوقت میشینی اینجا گریه میکنی نینی کوچولو....(با لباس کاراته میومد مهد!)

من:جرئت نداری منو بزنی....اگه بزنی منم گازت میگیرم و موهاتو میکشم....

ارش یقه منو چسبید و منم چنگ زدم تو صورتش اونم منو از یقه بلند کرد .منم دست کردم و موهاشو کشیدم....گذاشتم زمین و همونطور که یقو گرفته بود میگفت موهاشو ول کنم.....

من:اول تو ولم کن بعد من...

بچه ها دورمون جمع شده بودن و هر کدومون از یکی از ما طرفداری میکرد....تا اینکه مربی اومد و از هم جدامون کرد....

میبینید؟  اصلا پریدن به هم تو خونه ماست و ژنتیکی این مدلی هستیم و از همون بچگی تو وجودمون پرورانده شده....آرش میگه اونموقع خیلی ازت بدم میومد...هم حرصمو در میاوردی هم سنگین بودی....اگه میدونستم همونی نمیومدم خواستگاری!

واقعا زندگی عجب بازی های قشنگی داره.... فکرشوهم نمیکردم که یه روز همون پسر بی تربیت بشه شوهری باتربیت خودم!

ببخشید سرتونو درد اوردم...واسه خودم خیلی جالب بود فکر کردم شاید واسه شما هم جالب باشه.....

برید به خونه تکونی هاتون برسید....امیدوارم موفق باشید و سرحال....

خدانگهدار شما....




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 04:18 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :