تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممم.....

خوبین؟خوشین؟ سلامتین؟

اینقده کار دارم ولی به خاطر عزیزانی که نظر میزارن پست گذاشتم...

بفرمایید ادامه.......

دوست بی فرهنگی که نظر خصوصی گذاشتی:

اسمتو ننوشتی ولی بهتره بدونی آدرس ایمیلت هست!!! در مقابل تمام بی احترامی هایی که به من کردی هیچ چیزی ندارم که بهت بگم چون مثله تو بد دهن نیستم و بلدم چطوری شخصیتمو کوچیک نکنم البته نمیدونم چرا این حرفا رو زدی..... ب هر حال در جواب اون توهینا فقط همینو میگم:

جواب ابلهان خاموشیست............

تعطیلات عید تموم شد و دوباره مدرسه..............

پدری و مادری هر بار منو میدیدن میگفتن آرش خواسته که بازم همو ببینیمو ازم میپرسیدن که کی با ارش قرار بزارن...یا میگفتم الان موقع امتحاناست یا دعوا راه مینداختم که نمیخوام ازدواج کنم...(چه بزن بهادری بودم واسه خودم!)

اوایل اردیبهشت بود که برای امتحان امادگی دفاعی تو مدرسمون مانور پدافند غیر عامل گذاشتن که شرکت در مانور 8 نمره داشت...

بابای من اتش نشان بوده ولی الان مسئول اموزش ایمنی و اتش نشانیه... من از بابام کار با کپسول رو یاد گرفته بودم و همینطور 5 مدل از 55 مدل گره های طناب اتش نشان هارو...(واقعا زحمت کشیدما!)....

نیروهای اتش نشانی و هلال احمر برای برگزاری این مانور پشت در مدرسه بودن..... قرار بود تو حیاط مدرسه چند تا لاستیک اتیش بزنن و صدای انفجار پخش کنن و چند نفر مجروح بشن الکی و بعد امدادرسانان با همکاری بقیه ی دانش اموزا به مجروحین کمک کنن.....

چندتا از اتش نشانا اومدن تو که از بین دانش اموزا چند نفر رو واسه همکاری انتخاب کنن....خسرو(شوهر شیدا)هم بود.... تا منو دید اومد و ازم خواست به عنوان اتش نشان کمکشون کنم....منو و چند نفر دیگه رفتیم پیش ماشین اتش نشانی....اقا خسرو به هممون کلاه و جلیقه داد....بعدم از من یه عکس گرفت که ببره به بابام نشون بده.....

خسرو:نمیخواین راه باباتونو برین؟

من:با این وضعیتی که من دارم نمیشه....

خسرو:بعد از عمل میشه....اتش نشان زن کم هست ولی هست!

اقا خسرو رفت پیش امدادیار های هلال احمر...بعد از چند دقیقه برگشت.... آرش هم همراهش بود....اولش فکر کردم که چون میدونسته میخواد  بیاد مدرسه من آرش رو با خودش اورده.....

خسرو:اینم آرش خان ما...عضو فعال هلال احمر.... قسمت بود اینجا همدیگه رو ببینین...اگه میدونستم قرار بیایم مدرسه شما میگفتم خوشتیپ کنه!

خسرو رفت...منو آرش بعد از یه سلام و احوالپرسی کوتاه ایستادیم همونجا....

آرش:نمیدونستم اینجا درس میخونین...از خونتون خیلی دوره...

من: دوره ولی می ارزه...مدرسه خوبیه هم از نظر سطح علمی هم تربیتی...

آرش:چرا تیزهوشان نرفتید؟بهتون میاد درستون خوب باشه....

من:درسم بد نیست ولی با توجه به بیماریم نباید زیاد به خودم فشار بیارم.... مدارس تیزهوشان کارفکری زیادی میخوان...همین الانش هم خانواده با این مدرسه مخالفن...

هر دومون ساکت شدیم...فضولی داشت خفم میکرد... میخواستم رفتار سرده منو ببینه تا از خواستگاریش پشیمون بشه....ولی میدونستم اگه نپرسم از فضولی زیاد دیوونه میشم...

من:شما عضو هلال احمر هستین؟

آرش:بله...از موقعی که مامانم فوت کرد فهمیدم که چقدر خوبه ادم کمک های اولیه بلد باشه...واسه همین تو کلاس های امداد هلال احمر شرکت کردم... اولش فقط واسه یادگیری بود ولی بعد انگیزه کمک و وجود دوستان باعث شد بشم عضو فعال!هم تو انجمن دانشگاه هم تو انجمن شهر......

از شدت فضولیم کاسته شده بود حالا میخواستم دوباره سرد رفتار کنم!....

من:خوبه...موفق باشین...(یعنی تشریفتو ببر!)

آرش:یعنی برم؟(عجب بچه باهوشیه!!!!!همینه که قبولش کردم دیگه...گیرایی بالایی داره!!!)

من:چی؟

آرش:این {موفق باشین} آخری یعنی شرتو کم کن...آره؟؟؟؟

من:نه...فقط خواستم مودب باشم....(آره ارواح شکمت!!!) ببخشید منظور بدی نداشتم!!!!!!!!!!!!!!!!

آرش: مودب که هستین(خیلیییییی!!!) دست به متلکتون هم که حرف نداره!!!! (خواهش میکنم برادر...قابل شمارو نداره!!!!)چه خوب شد که اینجا همو دیدیم... پدربزرگتون گفتن به خاطر امتحانات میان ترم ملاقات رو انداختین واسه بعد از امتحانات...من آدم صبوریم ولی تو این قضیه نه....میخواستم اگه بشه یه بعد از ظهر مزاحمتون بشم ....

هنگ کرده بودم و به شدت از پدری ناراحت بودم چون جای من به آرش قول داده بود....

 همون موقع در مدرسه باز شد و ماشین اتش نشانی باید وارد میشد.... سوار شدم و اقا خسرو شد راننده....حیاط مدرسو زیر و رو کرد......رانندگیش زیر خط فقر بود!!!!!!!!

اولش مستقیم رفت از وسط تور والیبال گذشت! بهش میگم چرا اینجوری میری؟میگه راه نیست!!!!  حالا فرض کن تو حیاط به اون بزرگی!

بعدش در حالی که سقف پشتی ماشین رو باز کرده بود دنده عقب رفت زد تور بسکتبال رو هم کند!!!!!!!!!!

تور با تخته پشتش افتاد رو چند تا از دانش اموزا.....

من:وای....دختره مرد....

خسرو:نگران نباشین الان آرش میاد ردیفش میکنه!

سریع از ماشین پیاده شدیم......من کپسول رو برداشتم و اقا خسرو و چندتا از همکاراش شلنگ رو اوردن... شروع کردیم به خاموش کردن اتیشا..... خیلی کیف داشت.از خوشحالی داشتم پس میوفتادم! واقعا هیجان انگیز بود اما هیجان واسه من خوب نبود... چون ماسک نداشتم نزدیک بود خفه شم.... از بس سرفه کردم خون دماغ شدم....ولی چون از صداوسیما اکیپ فیلمبرداری اومده بود نمیتونستم مانور رو خراب کنم....

امبولانس وارد شد و آرش و همکاراش رفتن سراغ به اصطلاح مجروحین جنگی.....

بعد از تموم شدن کارم رفتم تو دفتر.... اتش نشانا و امدادرسانا هم اومدن که استراحت کنن....یکی از معاون های مدرسه با من خیلی چپ بود... هر بار که خون دماغ میشدم یه عالمه غر میزد و اعصابمو داغون میکرد(خانم نشاطی!)

تا اومد تو دفتر و دید چند تا از دوستام دورم رو گرفتن و من خون دماغ شدم جلو همه جمع گفت:

واییییییییییی....تو دوباره خون دماغ شدی؟ اه اه حالم بهم میخوره هروقت میبینمت دستمال گرفتی جلو دماغت....والله هرکس زیاد دست تو دماغش بکنه خون دماغ میشه.....این ادا اطفار هارو بزار تو خونه واسه ننه بابات.... اینجا خریدار نداره....

دلم میخواست بزنم زیر گریه و جفت پا برم تو روح نشاطی!.... اکثر کسایی که منو قبل عمل میدیدن فکر میکردن واسه جلب توجه اینکارارو میکنم...خیلی از دوستام به همین علت رابطشون رو با من کم یا قطع کرده بودن به جز 4نفر....نمیدونم بیمار بودن چه حسه خوبی میخواست بهم بده که فکر میکردن من دوست دارم خودمو بیمار نشون بدم.....

من:خانم نشاطی اگه با مریضی من مشکل دارین به خودم بگین.... نیازی نیست تو بوقش کنین....

نشاطی: تو از منم سالمتری....دیدم چطوری هنرنمایی میکردی... میخواستی بگی بلدی؟خب بلد باش چیش به ما!

دوستام هی میومدن جلوم و باهام حرف میزدن که من عصبانی نشم و نخوام جوابشو بدم.... میدونستم بزرگتره و معاون مدرسه ست و نباید باهاش بد حرف بزنم ولی میتونستم مودبانه جوابشو بدم.... بلند شدم ایستادم و به دوستام گفتم برن بیرون...تمام کسایی که برای مانور اومده بودن داشتن چایی میخوردن و ما رو نگاه میکردن....اینکه آرش و اقا خسرو بین اونا بودن و ناظر رفتارای نشاطی خیلی اذیتم میکرد....

من:حقش بود همون موقع مانور رو خراب میکردم تا فیلمبرداری هم خراب شه....شما هم اگه بلد نیستین میگم بابام تو یه دوره فشرده یادتون بده! میتونم از تلفن مدرسه زنگ بزنم؟

نشاطی که از جواب من حرصش گرفته بود گفت: نخیر...خرابه....

من:پس منتظر میمونم تا خانم مدیر بیان....

نشاطی جعبه دستمال کاغذی رو داد دستم:باز سیل دماغت جاری شد.... اینهمه خون رو چه جور تو اون دماغ جا دادی؟نکنه خونش سبزه جای قرمز؟!

رفتم نشستم ....دیگه تحملش رو نداشتم....فقط منتظر یه تلنگر بودم تا بترکم...

یکدفعه آرش بلند شد و اومد سمتم و رو به نشاطی گفت: شاید واقعا مشکلی داره که اینطوری میشه...

آرش صندلی نشاطی رو کشید و نشست رو به روم و بهم گفت دستمال رو بردارم و سرم رو بالا بگیرم... یه خرده به دماغم نگاه کرد بعدش پرسید:

میدونی واسه چی خون دماغ میشی؟دکتر رفتی؟

فهمیدم که آرش نمیخواد کسی متوجه بشه که ما همو میشناسیم و میخواد خودشو بی اطلاع نشون بده...

من:آره...

آرش:توضیح بده شاید تونستم کمکت کنم....

من: پشت سرم ضرب دیده و یه لخته تشکیل شده. وقتی بهش فشار بیاد خون دماغ میشم....الانم به خاطر دود زیاد سرفه کردم و به سرم فشار اومد...

اقا خسرو اومد ایستاد کنار ارش با دوتا از همکارای آرش....

آرش:نمیتونی از کمپرس استفاده کنی؟

من:نه...دکتر قدغن کرده...

میخواست با این کارش به همه جمع ثابت کنه که من دروغ نمیگم....

داشتم با آرش حرف میزدم که مدیر اومد داخل تا فهمید خون دماغ شدم گفت زنگ بزنم که خانواده بیان دنبالم....

من:مرسی...خانم نشاطی گفتن تلفن خرابه...میخواستم ازتون واسه رفتن اجازه بگیرم....

مدیرمون از حرف من جا خورد...رو کرد به نشاطی و پرسید:تلفن خرابه؟چرا؟

نشاطی که انتظار نداشت گفت:نمیدونم...الان که خواستم تماس بگیرم دیدم خرابه....

مدیرمون موبایلش رو در اورد و داد دستم...موبایلو بهش برگردوندم و

رفتم سمت اقا خسرو :میشه با بابام تماس بگیرین؟

خسرو زنگ زد و بابام اومد و دید که چه خبر بوده....جریان نشاطی رو هم براش گفتم...بار اولش نبود....

 بابام موقع رفتن به نشاطی و مدیر گفت: فردا با خانمم خدمت میرسم!!!!!

 

از مدرسه که اومدیم بیرون بابا از خسرو و آرش تشکر کرد ....

 

آخر همون هفته پدری و مادری اومدن خونمون... من ساعت 10 کلاس قرآن داشتم....پدری بهم گفت که بعد از کلاس با آرش قرار گذاشته.... یادم اومد که پدری از سمت من به آرش قول داده بوده...به پدری گفتم ازش ناراحتم و با آرش صحبت نمیکنم....اصلا صحبتی نمونده بود...من نمیخواستم زورکی که نمیشد....

من:پدری میدونید که اگه عقد اجباری باشه باطله؟

پدری:خب؟

من:دیگه خب نداره که....من راضی نیستم پس عقدمون مشکل پیدا میکنه دیگه....

پدری:دلت خوشه ها...کی گفت عقد کن...میگم با پسرِ صحبت کن... اصلا شاید نظرش عوض شد و خودش کوتاه اومد....

من: من شنبه امتحان دارم وقت نمیکنم....

پدری: نیم ساعت از خوابت بزنی به همش میرسی.... قرار نیست که بری تا شب...بعد از کلاس میری قبل اذان تمومه....

داداشم میخواست باهام بیاد که پدری گفت: مزاحم نمیخوان...میخوای بری بازوهاتو نشون پسرِ بدی که بترسه و پا پس بکشه؟!؟!؟!؟!

هرچی بهونه میوردم پدری راه حل میذاشت جلو پام....آخرش قبول کردم ولی فقط نیم ساعت....یه بهونه خوب هم واسه خودم دست و پا کردم که ارش بره و دیگه پشت سرشم نگاه نکنه....

رفتم کلاس ....وقتی کلاس تموم شد اومدم بیرون دیدم آرش وایساده کنار یه درخت و سرش پایینه....رفتم جلو و سلام کردم....آرش خیلی سرد جواب داد ولی سرشو بالا نیورد.... همونطوری ایستادم ولی نه چیزی میگفت نه کاری میکرد.... ساعت12 بود و من قرار بود تا قبل از 1 برگردم....

من: من باید زود برم... حرفاتونو بزنید...

سرشو اورد بالا تا منو دید غافلگیر شد و دستپاچه...

آرش: اِ..شمایین؟ سلام....ببخشید من توجه نکردم ....آخه چادر پوشیدین فکر نمیکردم خودتون باشین....شرمنده...

من: اشکال نداره ناراحت نباشین...

آرش: اگه مایلید قدم زنون بریم سمت خونتون تا منم صحبت کنم....

من:بفرمایید....

راه افتادیم...

آرش: میدونم که تو اینجور ملاقات ها معمولا اقایون با ماشینشون میان و خانم رو میبرن کافی شاپ یا رستوران ولی هم من ماشین ندارم و ماشین ماله پدرمه و هم شما وقت ندارین....

صدای ماشینا باعث میشد صدای آرش رو درست نشنوم....رسیدیم به در یه مسجد...ارش پیشنهاد داد که بریم تو مسجد صحبت کنیم و بعد از نماز منو برسونه خونه....رفتیم داخل...آرش با پیش نماز مسجد صحبت کرد.... اتاق پایگاه بسیج رو در اختیارمون گذاشتن و بعد از کلی ارزوی خوشبختی برای ما رفتن تا ما صحبت کنیم....

ارش: واقعا زیبنده ترین زینت زن حفظ حجاب است!....شما رو با چادر تاحالا ندیده بودم...خیلی بهتون میاد....

من:ممنون ولی من چادری نیستم....

آرش:ولی منم تاحالا ندیدم بدحجاب باشین... اون روز هم تو مدرسه حجابتون کامل بود...

من:بله با مقنعه همیشه همون مدل حجاب دارم....

آرش: در کل حجاب بهتون میاد...

چند دقیقه ای حرفی زده نشد تا بالاخره آرش به حرف اومد...

آرش:من میدونم شما با پیشنهاد من مخالفین... حداقل علتشو بگین تا افکار من اروم بشن....ولی اگه دلیل همون بیماری باشه اصلا قانع نمیشم.....

من:دلیل من الان یه چیز دیگست....فکر کنم همه ی دخترا دوست دارن با مردی ازدواج کنن که از همه لحاظ مستقل باشه...به خصوص استقلال مالی....چون یه مرد وقتی دستش تو جیب خودش باشه و نیازمند کسی نباشه میتونه یه زندگی رو اداره کنه.......من واقعا شرمندم که اینو میگم...چون خودتون دلیل میخواین منم میگم....از نظر من کسی که پول تو جیبیشو از پدرش میگیره نمیتونه فرد مناسبی واسه زندگی مشترک باشه....این که شما از لحاظ مالی وابسته به پدرتون هستین دلیل اصلی من واسه مخالفته....

تا چند دقیقه هیچ حرفی نزد و اه میکشید.... میدونستم غرورشو داغون کردم ولی به نظرم اینکه اون لحظه غرورش داغون میشد خیلی بهتر بود تا بعدا زندگیش داغون بشه به خاطر ازدواج با یه زنه کور.....البته به تموم حرفایی که از استقلال مالی زده بودم اعتقاد داشتم و اگه من بیمار هم نبودم و آرش خواستگارم بود بازم اینارو بهش میگفتم....ولی دلیل اصلی من بیماریم بود و اینایی که میگفتم در اون لحظه همش بهانه بود واسه جواب رد دادن.....

آرش:همه خواهر دارن منم خواهر دارم....شیدا تاحالا از من چیزی بهتون نگفته؟

من:چرا گفته که شما دانشجوی عمران هستین....

آرش:خوبه حداقل نگفته بیسوادم.....

ارش شروع کرد به توضیح دادن.....اولش هنگ بودم بعدش فکم کش اومد تا پیش پام... هضم کردن چیزایی که میگفت خیلی خیلی خیلی واسم سخت بود....

نمیتونستم باور کنم که آرش.....

 

 

بای بای....

 




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 10:19 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :