تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلاممممممممممممممممممم...........

حالتون چطوره؟؟؟؟؟ خوبین که انشالله؟؟؟؟

خدارو شکر......................................

تبریک میگم...نظرات سیر صعودی خوبی داشته... از 4 تا رسید به 6 تا!!!!!!!!!! واقعا جای تبریک داره.... البته خواننده های جدیدی اضافه شدن که بهشون خوش اومد میگم.....

بنده تازه بانداژ سرم رو باز کردم.......بهترم.....ولی اعصابم خورده...چرا؟

چون امشب عروسیه آقا امینه!!!!!!!سروصداشون خیلی زیاده.........

صبح اومده بود واسه حلالیت گرفتن.... میگفت میخواد زندگی جدیدی رو شروع کنه.......عروس خانم یکی از دوست دخترای قبلیشون هستن که دوماه پیش کاشف به عمل اومد از امین باردارن!!!!!!!!!!!!

با این اوصاف حتما زندگی خوبی رو شروع میکنن!!!!!!

از یه طرف خوشحالم که دیگه هر روز امین رو نمیبینم از یه طرف هم ناراحتم که اون بچه قرار همچین پدر و مادری رو داشته باشه.....

الان دارم با شوهری مهربونم میرم بیرون که ریلکس بشم...

.ببخشید اگه کمه.........

 

 

من: بله بله... بفرمایید تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آرش: با اجازه....

وقتی در رو باز کرد و اومد داخل تازه یادم اومد که واسه چی اومده!....

بلند شدم و ایستادم.... هی به خودم بد و بیراه میگفتم که آخه دختر روانی واسه چی اجازه دادی بیاد تو؟!

آرش در اتاق رو باز نگه داشت و روی صندلی تحریرم نشست و با اشاره به من گفت: راحت باشین....

حرصم گرفت....پیش خودم میگفتم چه پررو! انگار اینجا اتاق اونه نه من! اصلا دوست دارم وایسم!!!! ولی اینا همش تو ذهنم بود و نشستم....

آرش پشت به در اتاق نشسته بود و متوجه نشد که داداشم اومد بالا و تو هال نشست...درست روبه روی اتاق من!

 

نکته:اتاق خواب ها در طبقه بالا هستن و مهمان ها در پذیرایی پایین بودن.... در نتیجه هیچ کس تو هال بالا نبود جز برادر غیرتی بنده!!!!!

 

من سرمو انداختم پایین و با گوشه ی مانتوم ور میرفتم.... البته به آرشم زیر چشمی نگاه میکردم!!!!

تمام اتاقمو با چشم از نظر گذروند.....

این همون روی دیگر پدری بود!!! پدری میدونست من چقدر بدم میاد که یه مرد وارد اتاقم بشه....به جز بابام و داداشم و پدری هر مرد دیگه ای میومد اتاقم ناراحت و عصبانی میشدم حتی عمو و دایی هام!!!!! دست خودم نبود...(الان هم همینگونه ام!!!!) پدری از  عمد آرش رو فرستاده بود به اتاق....

آرش: چه اتاق قشنگی دارین...کاملا دخترونه....اصلا به روحیاتتون نمیخوره!

حوصله ی اینجور حرفا رو نداشتم و یکمی هم بهم برخورد... مگه روحیه من چش بود که این اتاق بهش نمیخورد؟!؟!؟!؟

من:چرا؟

آرش: خب با توجه به رفتارایی که ازتون دیدم انتظار همچین احساسات لطیفی رو نداشتم....معلومه ادم احساساتی هستین....

حوصله بحث کردن نداشتم واسه همین جوابشو ندادم....

آرش دوباره تمام اتاق رو نگاه کرد و صورتش سمت من ثابت موند... سرمو انداختم پایین... فکر کردم داره به من نگاه میکنه ولی...!

آرش: این عکسا ماله چندسالگیتونه؟

اصلا حواسم نبود که دیوار پشت سر من پر از قاب عکسه.... پس داشت به عکسا نگاه میکرد!....یه خرده فکر کردم که یادم اومد بین اون عکسا عکس بدون حجاب هم دارم!!! نمیدونستم چیکار کنم فقط میخواستم زودتر برم با پدری صحبت کنم!!!!!!!

من: از بچگی تا چند هفته پیش....

آرش: پس زود زود به روزشون میکنید! منظور بدی ندارم ولی به نظر میاد اون عکسه که با پلیور قرمز گرفتین ماله چند هفته پیشه... آخه خیلی به قیافه الانتون نزدیکه...

اون عکسی که میگفت دقیقا همون عکسی بود که بدون حجاب بودم...لباسم زمستونه و پوشیده بود ولی شال و روسری نداشتم.... یواش یواش داشتم آمپر میچسبوندم!!!!!!!!!!!

من: فکر کنم بار سومی باسه که هر حرفی رو با جمله ((منظور بدی نداشتم)) میزنید.نه؟؟؟  ( اگه تمام پستای قبلی رو خونده باشید شما هم متوجه میشید))

آرش: خیلی معذرت میخوام...بازم میگم که منظور بدی نداشتم...ولی معلومه ادم ریزبینی هستین...

من: متاسفانه بله!!!!

آرش: چرا متاسفانه؟ اتفاقا خصلت خوبیه...

من:همه ی خانم ها ریزبین هستن....

آرش: پس همه ی خانم ها خصلت خوبی دارن!........... واسه همین حاضر جوابی هاتونه که میگم انتظار همچین روحیه لطیفی رو نداشتم!

تو دلم میگفتم اینکه انتظار روحیه دخترونه نداره واسه چی اومده خواستگاری...مگه نمیگه فکر نمیکرده روحیم اینشکلی باشه پس با این افکارش چرا اومده جلو؟!؟!؟!..نکنه میخواد کارگر بگیره واسه حمالی؟!؟!؟!؟

یه نگاه به داداشم انداختم که دقیقا پشت سر آرش توی هال نشسته بود و مثلا با موبایلش ور میرفت ولی تمام حواسش تو اتاق بود... یدفعه آرش برگشت و نگام کرد..یه لحظه چشم تو چشم شدیم...هول شدم و زود سرمو انداختم پایین.... آرش بلند شد رفت طرف کتابخونه اتاقم....بازم تو دلم به خودم لعنت فرستادم....حتما الان داشت پیش خودش فکر میکرد من داشتم خیره نگاش میکردم....

آرش:شما تفسیر قرآن هم میخونید؟

من: بله...برای فهمیدن معنی کامل بعضی از ایه ها لازمه.....

آرش: مگه شما حافظ نیستید؟ پس تفسیر به چه کارتون میاد؟

من:تا نفهمم منظور ایه چیه که نمیتونم حفظش کنم....نه اینکه نشه...میشه ولی وقتی ندونی چیرو داری تکرار میکنی که حفظ کردن فایده نداره.....

آرش: درسته...تا حالا به اینش فکر نکرده بودم....

اومد سمت صندلی تا دوباره بشینه که چشمش به یاسین خورد.... نشست و با لبخند گفت: مثله اینکه برادر خیلی خوش غیرتی دارین. چند سالشونه؟

من:22سال....

آرش:چه خوب...پس همسنیم....

پیش خودم میگفتم این چه دلش خوشه ها....فکر کرده من الان یه بللللللللللللللللللللهههههههههههههه کش دار میگم و به مراد دلش میرسه و یه برادر زنه همسن هم گیرش میاد.....باش تا صبح دولتت بدمد آقا!!!!!!! اصلا به تو میخوره همسن داداش من باشی؟؟؟؟

واقعا هم نمیخورد که همسن باشن....داداش من خیلی شوخ و خنده رو فوق العاده اعصاب خردکن(البته فقط واسه من!) در عوض آرش خیلی مرتب و مودب و اتو کشیده و آقامنشانه!!!!!

آرش: راجع مسائل حاشیه ای زیاد صحبت کردیم....میخوام جوابمو بگیرم.... شما میدونی من واسه چی اینجام و اگه غیر این بود هرگز به اتاقتون نمیرسیدم.... حتما از اون ثانیه ای که  سبد گل رو دست ما دیدین متوجه شدین که واسه چی اومدیم و راجع بهش فکر کردین.....میخوام نتیجش رو بدونم.... میدونم که خانم ها وقت میخوان خودمم هم خیلی فکر کردم تا پا پیش گذاشتم ولی من یه خرده عجولم...اگه تا حالا به نتیجه ی دلگرم کننده ای رسیده باشین حاضرم تا هروقت که بخواین برای فکر کردنتون صبرکنم......

تمام حرفای توی دل و ذهنم رو یکی کردم..........

من: تا موقعی که پدرتون این موضوع رو مطرح نکرده بود اصلا همچین چیزی به ذهنم خطور نکرد چون امسال هرجا واسه عیددیدنی میرفتم باهام گل میبردم فکر کردم شیدا هم میخواسته اینکارو بکنه............... ولی از خیلی قبلتر فکرامو کردم و نیازی به وقت ندارم.....جواب من برای شما دلگرم کننده نیست.....اصلا نمیتونم باور  کنم که واسه همچین موضوعی شما  الان اینجایی و اگه همون موقع منظورتون رو از گل میفهمیدم نمیذاشتم کار به اینجا بکشه.....

آرش:چرا نمیتونین باور کنین که من اومدم خواستگاریتون؟؟؟؟

من:به خاطر رفتارایی که تا حالا ازتون دیده بودم....منم مثله شما انتظار همچین چیزی رو نداشتم.....

آرش:اون رفتارایی که شما دیدین رفتارای آرش واقعی نبود....من اینطور ادمی نیستم....وقتی دیدم شما به اقایون غریبه خیلی کم محلی میکنین خواستم مثله خودتون رفتار کنم....اولش فکر میکردم فقط با من اینطوری برخورد میکنین ولی وقتی دیدم کلا با پسرا مشکل دارین فهمیدم بهتره مثله خودتون باهاتون رفتار کنم.....

من:چرا نمیخواستید خودتون باشین؟

آرش: اگه خودم بودم مسلما شما بهم فکر نمیکردین.....مطمئنم همین که من به شما کم محلی میکردم ناخواسته شما رو وادار میکرد که راجع به من هرچند خیلی کوتاه ولی فکر کنید.....یا با خودتون بگین این پسره چرا خودشو واسه من گرفته؟ چرا اینقدر بی محلی میکنه؟.............. اینی که میگم درست نیست؟

من:چرا درسته....به اخلاقتون فکر میکردم وقتی میدیدم با همه خیلی خونگرم برخورد میکنین ولی در حضور من 180 درجه تغییر مکنین....فکر میکردم با خوده من مشکل دارین.......

آرش:نه....فقط میخواستم یه کوچولو ذهنتون رو درگیر خودم کنم.....

خیلی واسم جالب بود که آرش با یه روش بچگانه سعی در جلب توجه من داشت....بازم برعکس همه خواستگارام که سعی داشتن در نظر من بهترین مرد روی کره زمین باشن....از اینهمه صداقتش خوشم اومد...بی رو دربایستی!!!!!!!!!!!!

آرش:چرا جوابتون دلگرم کننده نیست؟

من:میخوام درس بخونم.....

آرش ابروهاشو انداخت بالا:نوچ.....قدیمی شده.....برای اینکه منو از این صندلی جدا کنین باید دنبال بهانه بهتری بگردین....شیدا هم وقتی ازدواج کرد هنوز محصل بود ولی تونست درسشو تموم کنه و شاغل بشه......من با کار و ادامه تحصیل مشکلی ندارم چون خودم هم دارم ادامه میدم......

شیدا اومد تو اتاق......

شیدا: ببخشید که مزاحم اختلاطتون شدما ولی دیگه میخوایم رفعه زحمت کنیم....بقیش واسه بعد .....بلندشو برادر مخه دختر رو خوردی.... رضایت بده باقیش واسه بعد.....

آرش:شیدا خیلی بی موقع ای!!!! تازه داشت به جاهای حساس میرسید.....

شیدا: بی موقع ای یعنی چی؟؟؟ بلند شو.... به مخه یاسمن رحم نمیکنی به چشمای داداشش رحم کن که درد گرفت از بس به در اتاق خیره موند....

آرش بلند شد و رفت سمت در.......

آرش: بازم مزاحم میشم....با اینکه از صندلی کنده شدم ولی تا جواب پلاس نگیرم از این خونه کنده نمیشم.....خداحافظ.....

شیدا و ارش رفتن.....داداشمو دیدم که از تو هال بلند شد و رفت سمت راه پله...... منتظر شدم تا مهمونا رفتن....خواستم برم پایین که با پدری صحبت کنم که خوده پدری اومد تو اتاقم..............

پدری: اون روم رو دیدی؟!؟!؟!؟ میدونم چقدر حرص خوردی ولی ارزشش رو داره......زیاد اعصاب خودتو خرد نکن موهات سفید میشه ها!!!!!.....

نشستم رو تخت و اخمامو کردم تو هم زل زدم به دیوار.....

پدری متوجه شد که ازدستش ناراحتم....

پدری: با پدریتم قهر نکن که یدونه بیشتر نداری....منم یدونه گل قشنگ بیشتر ندارم....

من: من با کسی ....

پدری: قهر نمیکنییییییییی!!!!بله میدونم ولی از پدریت دلخور هم نباید باشی.......

من: آخه مگه من چند سالمه که اینقدر ازدواج کردنم واستون مهمه و شده دغدغه زندگیتون؟؟؟؟ مردم دختر40 ساله دارن خم به ابرو نمیارن اونوقت شما تو فکر رد کردن دختر 18 سالتونین....چرا؟

پدری:چون دختر ما یه مقداری لوس و نازک نارنجی و عزیز دله پدریه و ما نمیخوایم  شوهر جلاد گیرش بیاد......بده؟؟؟؟.......تو این دوره زمونه پسر خوب نایابه.....منتها این آرش خان قصر در رفته.....الان نمیفهمی من چی میگم.......تو جلسه های بعد که باهاش صحبت کردی متوجه میشی.....

من: نکنه این آقا فرشتست و من خبر ندارم؟

پدری: فرشته ها مقامشون از ادما پایین تره چون خدا وقتی انسان رو افرید به همه فرشته هاش دستور داد که به انسان سجده کنن.....پس یه انسان خوب از هزارتا فرشته بهتره.....

من: در هر صورت قرار نیست جلسه ی دیگه ای باشه....

پدری: من که قراری نذاشتم.... تو این قرارایی که میگی رو با کی تنظیم میکنی گل قشنگم؟

من: من گل قشنگتون نیستم.....خودتون گفتین نه؟

پدری:من؟ کی؟ اصلا یادم نمیاد.....پیری و هزار درد بی درمون!

من: پدرییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.....

پدی: باشه باشه....من میرم تو پایین.....

من: کجا؟ من لالایی میخوام....

مانتوم رو دراوردم و  با شالم گذاشتم سره جاشون و رفتم رو تختم و به پدری اشاره کردم که بیاد..... شبایی که پدری پیشمه حتما باید با موهام بازی کنه و برام لالایی بخونه......(من لالایی خیلی دوست دارم...یکی هم خودم واسه ترنم اختراع کردم خیلی خنده داره...... چقدر من لوسم.....اه اه....خودم چندشم شد!!)

پدری:وقت کردی یه خرده خودتو لوس کن!

من: اینا مزایای گل قشنگ بودنه....و وظایف یه پدری مهربون!

پدری اومد نشست رو تخت منم سرم رو گذاشتم رو پاش .....شروع کرد به بازی با موهام و لالایی خوندن.....

ایندفعه من با خواست خودم به رفتارای آرش فکر میکردم!!!!!!!!!!

 

تو همون کتاب {100قانون زندگی} نوشته بود:

یکی از دلایل پایداری زندگی مشترک داشتن مرزهای خصوصیه..... و یکی از مهمترین مرزها محل استحمامه..... اینکه زن و شوهر هر کدام به تنهایی حمام روند تاثیر بسزایی در پیوستگی زندگی زناشویی آنها دارد!

جورج سو شانی میگوید: مهمترین دلیل اینکه من هنوز بعد از گذشت 56 سال به زندگی با همسرم پایبندم این است که ما جدا از هم به حمام میرویم!!!!!!!!!!!

 

اولش نفهمیدم چی شد....وقتی دوباره خوندم متوجه شدم.... ترکیدم از بس خندیدم......

یادتون باشه برای دوام زندگی مشترکتون در آینده حتما از این نکته استفاده کنید!!!!!!!!

این کتاب رو دوستم واسه تولدم بهم هدیه داده و من هر شب یکی از قوانینش رو میخونم.... اینم یکی از قانون ها بود!!!!!!!!!

منتظر نظرات قشنگتون هستم.....

خدانگهدار...............

 

 




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 09:39 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :