تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلاممممممممممممممممممممم.....

چه خبرا؟خوبید که انشالله؟ منم بهترم........

توروخدا اینقدر نظر ندید و منو شرمنده نکنید؟!؟!؟!؟!؟!؟!

112 تا بازدید کننده و 4تا نظر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کجای دنیا دیدید که اینقدر بازدیدکننده ها با مرام باشن؟!!!!!!!!!!

ولی از همه گلدخترانی که نظر میدن ممنونم....کسانی که حالشون خوب نبود و نظر دادن....با میهن مشکل داشتن و نظر دادن.... اینرنت کم سرعت دارن نظر دادن.....واقعا افرین به مرامتون..........

اینقدر با میهن جنگیدم تا بالاخره موفق شدم پست بزارم....

بفرمایید..............

 

 

حالا نوبت دید و بازدیدهای من بود.........................................

 

اول رفتم خونه پدری و مادری....بعد خونه عمو و دایی ها و خاله و شیدا....هرجا میرفتم با خودم گل میبردم.........

( من خیلی گل هدیه دادن رو دوست دارم...حتی برای خودمم گل میخرم! داداشمم هی مسخرم میکنه و میگه تو عقده ای هستی!!!!! خب دوست دارم دیگه!)

دوباره برگشتم خونه پدری...تا دوروز اونجا بودم!

اونجا فهمیدم که مکیه خانم از عمد به عمه من نگفته بوده که من ورود همه نوع خواستگاری رو قدغن کردم تا عمه واسه بابک استین بالا بزنه و یه جورایی منو به بابک قالب  کنن...غافل از اینکه خود بابک .............

روز سوم پدری بزور مجبورم کرد که برگردم خونمون! گفت که خودشون میخوان بیان خونه ما عید دیدنی و من باید ازشون پذیرایی کنم...........

رفتیم خونه خودمون.............

تازه دکور اتاقم رو عوض کرده بودم دلم میخواست همش بشینم به در و دیوار اتاقم نگاه کنم......

تمام اتق رو کاغذ دیواری زرد زده بودم که توش قلبای کوچیک و خوشرنگ قرمز بود......

(من قلب رو هم خیلی دوست دارم....نصفه دکور اتاقم قلبه...انواع و اقسام مجسمه ها و پوستر های قلبی شکل!!!.... اون نصفه دیگه هم که قلب نیست خودم نخریدم و کادو گیرم اومده!!!!!!!!!  قلب دوست دارم!!!!!!)

 

شب قرار بود شیدا و شوهرش بیان خونمون....دلم واسه ترنم تنگ شده بود.... وقتی رفتم خونشون ترنم خواب بود.....میخواستم سوغاتی شو بهش بدم.....یه گوی که یه دختر و پسر توش بودن و با دوتا دستوشن یه قلب بزرگ رو گرفته بودن.....خیلی با خودم کلنجار رفتم که اینو واسه خودم نخرم واسه همین تصمیم گرفتم برای ترنم بخرم تا حداقل بعضی اوقات ببینمش!!!!!

شب شد و مهمان ها اومدن....البته پدر و برادر شیدا هم همراهشون بودن.... از اولش ترنم بغل من بود و باهاش بازی میکردم....وقتی گوی رو بهش دادم خیلی ذوق کرد.....ولی اخرش گوی از دستش افتاد و شکست.... انگار دل من شکست....حیف که مسببش ترنم بود وگرنه دارش میزدم!!!!!!!

اقا خسرو اومد به یه بهانه ای ترنم رو ازم گرفت.....پدر شیدا شروع کرد به صحبت کردن.....

پ.ش:دخترم تو که اینقدر بچه دوست داری چرا خودت بچه دار نمیشی؟!؟!؟!؟!

موندم چی جواب بدم......هیچی نداشتم بگم و مثله بقیه فقط خندیدم.... (دیدید؟؟؟؟؟؟من بالاخره در جواب دادن شکست خوردم! اونم به چه سختی!!!!!)

پ.ش:من واقعا از حضور جمع معذرت میخوام...قرار نبود ما امشب مزاحمتون بشیم ولی یه خرده که فکر کردیم دیدیم چه شبی بهتر از امشب..... با یه تیر دونشون میزنیم....هم عید دیدنی مون رو انجام دادیم هم خواستگاری!!!!!!!!

همه ساکت شدن.....کسی جیک نمیزد و فقط صدای ترنم بود که (ادا ادا ) میکرد و دستاشو ترو میز میکوبید......

توی اون جمع هیچ دختر مجردی به جز من و هیچ پسر مجردی به جز یاسین و آرش نبود......مسلما نمیخواستن منو واسه داداشم خواستگاری کنن.... پس میموندیم من و آرش!

یواش یواش داشتم عصبی میشدم....مگه من نگفته بودم که هیچ احد ناسی حق نداره به عنوان خواستگار وارد این خونه بشه پس اینا داشتن چی میگفتن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودمو به ارامش دعوت میکردم و میگفتم اصلا قضیه به تو ربطی نداره یاسمن چرا هول ورت داشته؟!؟!؟!؟!؟!؟ کی خواست از تو خواستگاری کنه؟!؟!؟!؟! حتما واسه یکی دیگه اومدن..... ولی هرچی فکر میکردم کسی دیگه ای رو پیدا نمیکردم........

پدر شیدا وقتی دید همه ساکتن دوباره توضیح داد: میدونم که برای به جا اوردن رسم و رسوم قدیم ادب حکم میکرد که از قبل خبر بدیم اما با توجه به توضیحاتی که از شیدا راجع به گاردی که یاسمن خانم مقابل خواستگارانشون گرفتن شنیدم و اینکه بنده زاده عجول بودن. دیدم اگه بخوایم از پیش اطلاع بدیم شاید دیگه نتونیم حتی واسه  بازدید عید مزاحتون بشیم .....این شد که تصمیم گرفتیم اینجوری خدمت برسیم تا اگه خواستید رو در رو بیرونمون کنید!

بابا: نه اقا این چه حرفیه....کسی قرار نیست کسی رو بیرون کنه.... مهمون حبیب خداست و قدمتون هم رو چشم ما..... ما اصلا انتظارش رو نداشتیم واسه همین چیزی نداریم بگیم.....راستش دختر ما یه کمکی  شیطونه در امر ازدواج و فکر کنم از نظر اون هنوز اون شاهزاده ی سوار بر اسب سفید متولد نشده که بیاد دستشو بگیره و ببره!!!!!.......

پ.ش:همسر بنده حدودا 4 سال پیش عمرشون رو دادن به شما و من موندم و این دوتا یادگارش که تو وصیت نامش قسمم داده بود تا خوشبختیشون رو ندیدم تنهاشون نزارم.... خدا رو شکر شیدای من که خوشبخته و اگه خدا بخواد خوشبختم میمونه.... حالا اومدم تکلیف پسرم رو مشخص کنم که ببینیم یاسمن خانم حاضرن در کنار پسر من باشن یا نه....البته لا اجازه ی بزرگتر ها.....

همه زدن زیر خنده.....

چشمم به ارش افتاد که سرخ شده بود و سرشو تا تو یقش پایین انداخته بود...... اصلا نمیتونستم باور کنم که اون اومده خواستگاریم.....

بلند شدم رفتم تو اشپز خونه..... مادری اومد پشت سرم.....

مادری: میخوای برامون چایی بیاری عروس خانم؟

من:چرا گذاشتید اینا بیان؟ مگه من نگفتم خبر مرگم نمیخوام عروس شم؟!؟!؟!

مادری: دیدی که بی خبر اومدن...این قضیه چه ربطی به خبر مرگت داشت؟؟؟؟؟

من: مادری ولم کن ..... من میرم تو اتاقم یه جوری بهشون بگید من ناراضیم تا برن.....

مادری: میخوای خودتو بدبخت کنی یا فرار کن یا برو معتاد شو تا حداقل دلمون نسوزه بگیم یه بهونه داشته واسه بدبختی!

من: یعنی اگه با این ازدواج کنم خوشبخت میشم؟

مادری: نه ولی اگه بدون بهونه ازدواج نکنی حتما میشی.....

من: من رفتم تو اتاقم................

 

چند دقیقه ای گذشت که در اتاقم رو زدن و بعدش پدری وارد اتاق شد.....

پدری:پاشو اقا آرش منتظرته تا با هم صحبت کنین.....پاشو برو ببین این پسره همون شاهزاده هست یا نه....

من: کجا برم؟!؟!؟!؟!؟! من هیچ جا نمیرم....مگه قرار نشد ردشون کنید حالا من برم شاهزاده پیدا کنم؟!؟!؟!؟!

پدری: من که با کسی قرار نداشتم....ولی الان باهات قرار بزارم که بدونی اگه بخوای این پسره رو الکی ردش کنی دیگه نه پدری و نه مادری و نه یاسمن.....

من:خوبه اقا هنوز نیومده واسه خودش یار جمع کرده! شما پدر بزرگ منو یا پدربزرگ اون؟؟؟؟؟؟

پدری:پدربزرگ اون!!!!!!!!! جوابتو گرفتی؟؟؟ حالا پاشو برو .....

دراز کشیدم رو تخت : من هیچ جا   ن   می     رَممممممممممم............

پدری: پاشو گله قشنگم (پدری و مادری همیشه منو اینجوری صدا میزنن!!!!)  زشته بنده خدا منتظره....تو باهاش صحبت کن یه ایراد درست و حسابی از توش دربیار من خودم ردش میکنم..... اینطوری که نمیشه مثله بچه کوچیکا قهر کنی....پاشو برو اگه بد بود بیا بزن تو گوش من...( دستم بشکنه انشالله اگه بخوام همچین غلطی بکنم!!!!!!!)

من:نمیام.....

پدری: باشه ....یادت باشه حرف پدری رو زمین زدی....دیگه گله قشنگم نیستی یاسمن!(الان داره با بچه 3ساله حرف میزنه!)... منتظر اون روی ما باش.........

پدری رفت بیرون............

از اینکه حرفشو زمین زدم ناراحت بودم ولی خب چه میشد کرد..... اصلا باورم نمیشد که ارش خواستگارم باشه.......خب شما هم مثله من دخترید .... وقتی یه نفر بخواد جلب توجه کنه و دله شما رو بدست بیاره سریع میفهمید.... حتما تجربه کردید....ولی تو هیچ کدوم از دیدارهامون ارش سعی نمیکرد جلب توجه کنه....و شاید تنها پسری بود که تا حالا به من اینقدر کم محلی میکرد.... برعکس تمام کسانی که تا حالا اومده بودن خواستگاری! واسه همین مغزم نمیتونست تحلیل کنه که آرش منو میخواد.............

دوباره در زدن......

من: پدری من دیگه گل قشنگتون نیستم پس چرا هی میاین؟؟؟؟

-        یاالله.....یاسمن خانم میتونم بیام تو؟

صدای ارش بود که اجازه میگرفت که بیاد تو اتاق.... سیخ نشستم رو تخت ......هول شده بودم و میلرزیدم.....

من: بله بله...بفرمایید تو!!!!!!!!!!!!!!!.............

 

 

 

 

 

سرم گیج میره به شدت......

یه حرکت اکروباتیک رفتم که کشیدم به بیمارستان.....

 

دلم درد میکرد بدون اطلاع مادر گرامم 5تا قرص خوردم با معده خالی!(اگر مادر میفهمید کمترین لطفش مرگ با صندلی الکتریکی بود!!!!!!!)

فردا صبح زود بیدار شدم برم مدرسه....هی فکر میکردم چرا بیدار شدم.... بالاخره دریافتم.....چهارزانو نشستم رو تخت ..... گیج بودم...دوخه ی دوخه!!( دوخه در زبان عربی یعنی دختر گیج!!!از دوستان عرب زبانم یاد گرفتم!!!)

همونطوری خم شدم تا جورابامواز پایین تخت بردارم یهو سرم سنگینی کرد و ملق زدم..... سرم محکم خورد زمین و پاهام رفت تو هوا و کمرم فرود اومد رو صندلی میز تحریر.... صندلی چرخدار بود به حرکت در اومد و حورد به میز توالت(ارایش) و کمرم محکم خورد زمین....میز ارایش تکون خورد و کجش شد و افتاد رو صندلی و همه شیشه های عطر افتاد زمین و شکست.... میز توالت افتاد رو صندلی و صندلی خم شد که بیفته رو من که باپا تو هوا نگرش داشتم..... اینقدر جیغ زدم تا اومدن نجاتم دادن..... در عرض5ثانیه کل دکور اتاقم رو زیر و رو کردم!!!!!!!!!!

بردنم بیمارستان....دکتره بهم میگفت اگه سرت به تنت سنگینی میکنه ببرش بندازش دور چرا خونه رو بهم میریزی؟؟؟؟؟؟؟

سرم دور تا دور بانداژ شده و کمرم درد میکنه.....عزیزانی که کمرم رو دیدن میگن که کبود شده جای دسته صندلی روشه......

کلا با درد و بیماری رابطه دوستانه ای دارم....پاتوقم شده بیمارستان!

این یه مکانیسم ساده برای تغییر دکوراسیون فقط کافیه 5تا قرص قوی بخورید بقیه کارا اتوماتیک وار انجام میشه!

ولی قبلش عطراتون رو بردارید که الان مثله من دلتون نسوزه واسشون!!!!! دو سه تا زره هم بپوشید که راهی بیمارستان نشید!!!!!!!!!!!

نکته: لازم نیست سیستم اعتقادی خود را برای دیگران ثابت و یا توجیه کنید....(( کتاب 100 قانون زندگی))

اوقات خوشی داشته باشید..............

خدانگهدار(اینقدر از این جمله خوشم میاد!!!!!!!!!!!!!)

 

 




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 10:15 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :