تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلام به همه دوستای گلم خوبین؟

ببخـشیــــــــــــــــــــد من خیلی خیلی دیر کردم خودم میدونم..به خدا انقدر درگیر شدم کلا وقت نداشتم...خلاصه شرمنده...

این پستم کلا اعصاب خودم رو خورد کرده..اتفاقی که واسه کی از دوستای دوست من اتفاق افتاده...خوندنش خالی از لطف نیست..نظر یادتون نره فقط.

باز هم بابت تاخیر معذرت میخوام.

سال سوم دبیرستان بود...دختر یه کارخونه دار...یه دختر آزاد و بی قید و بند...یه دوست پسر داشت به اسم کامران.

ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به شب احیا...مادر لعیا برای احیا نگه داشتن تنهایی به مسجد رفته بود...اون شب لعیا و کاران با هم قرا رداشتن به همین خاطر لعیا از پدرش به بهانه احیا نگه داشتن اجازه گرفت که با دوستاش به مسجد بره...پدر هم که فکر میکرد دخترش برای احیا نگه داشتن داره میره مسجد اجازه داد.اون هم بی خیال و خوشحال از اینکه تونسته بود خانوادش رو بپیچونه رفت سر قرارش با دوست پسرش....

تا خود صبح توی خیابون گشتن(با ماسین کامران که اونم از همون پسرای خرپول بود).البته این گشتن یه نوع تفریح دیگه براشون بود چرا که کلی با هم عشق بازی کردن...اتفاقاتی که این روزها برای خیلی از جوون هامون عادی شده...بوسه های پی در پی و در آغوش گرفتن...اما کارشون به اینجا ختم نشد...انقدر توی جو فضای بینشون قرار گرفتن که خودشون هم نفهمیدن چی شد سر ازصندلی پشت ماشین درآوردن و تمام لباسهاشون از تن دراومد...و اتفاقی که نباید می افتاد افتاد..اونم درست شب احیا....

اون شب تموم شد و هر دو فاغ و بیخیال و بدون اینکه اهمیت بدن چه اتفاقی افتاده راهی خونه هاشون شدن.بعد از گذشت یک ماه لعیا تغییراتی توی خودش احساس کرد...حالت تهوع...و بعد از یه سری آزمایش متوجه شد که بلــــــــــــه بارداره....تمام تنش به لرزه افتاده بود...دو تا دوست داشت که اونا هم با هم دوست بودن..(انگار لعیا دوست مشترک این دو نفر بود)یکیشون که اسمش سارا بود مامانش دکتر زنان بود...قرار بود که اون با مادر لعیا حرف بزنه...

توی اون چند وقت لعیا حالش به شدت خراب بود و مدام به این فکر میکرد که اگه خانوادش بفهمن چیا رمیکنه...تلفن رو برداشت و به کامران زنگ شد و اون رو در جریان گذاشت..اما...کامران همین که جریان حاملیگی لعیا رو شنید تلفت رو قطع کد و توسط پدر نازننیش از کشور خارج شد...لعیا موند و بارداری...

مادر سارا به همراه سارا و شیرین (اون یکی دوسته)به خونه لعیا اینا رفتن..بیچاره مادرش وقتی جریان رو شنید نزدیک بود سکته کنه...فقط خودش رو میزد و گریه میکرد...(حق داره..اگه مامان من بود همونجا خودشو میکشت)

از اونجایی که تک دختر بود نمیتونست به پدرش بگه..چون مطمئنا پدرش و برادرش اونو میکشتن...مادر سارا قول داد که همه چیز رو مخفیانه حل میکنه...(شانس آوردن مامان سارا دکتر زنان بوده)

بچه رو سقط میکنه و پردش رو هم میدوزه...و قضیه بارداری لعیا به همین سادگی ماسمالی میشه...اما مادرش دیگه بهش اجازه تحصیل نمیده..تا ه مدت توی خونه میمونه اما بعدش مادرش رام میشه و براش یه آرایشگاه باز میکنه...اما از اونجایی که دفعه قبل خیل خوب قضیه سرش پوشونده شد لعیا ادم نشد..و به همون پسربازیش ادامه داد....

 

 

 

خوب اینم از این جریان...من نتنستم خوب براتون توضیح بدم چون واسه خودمهم اینطوری تعریف کردن...

واقعا جای تاسف داره...من نه از پشت کوه اومدم نه دختر خشک مذهبی هستم اما این کارشون واقعا جای تاسف داشت!!!!بشتر به خاطر اینکه شب احیا بود..این شب یه حرمت خاصی داره...من که خودم اصلا چادری نیستم و محججبه هم نیستم شبای احیا همیشه چادر سرم میکنم..چون دوست دارم که شبای احیا حداقل ناخواسته گناه نکنم..

در هر صورت این وضعیته که الان توی جامعه ما حاکمه...تا به یکی میرسی از آزادی و روشن فکری حرف میزنه..من واقعا موندم...این که آدم عروسکی بشه توی دست پسرها یا حتی برعکس کجاش آزادیه؟؟؟

ممنون که پستمو رو خوندین.امیوارم از این اتفاقات خیلی کم بیفته...تا منم دیگه اینهمه اعصابم خورد نشه.




طبقه بندی: MemoRy، 
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 01:40 ب.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :