تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممممممم....

میبینید چه دختر گلیم من؟!؟!؟!؟!.....واسه جبران مافات زود اومدم......شما هم زیاد بنظرید.........

برای هر دو پست.....بهانه هم به هیچ عنوان قبول نیست......

اگه رفتم تا یه قرن دیگه گله نکنیداااااااااااااااااااا......

افرین گلدختران.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بازم ویرایش نشده.....

ادامه.......................

سلام...من بابک مهربان هستم!

من شده بودم علامت تعجب!!!!!!!!!!!!!!!

فکر میکردم اشتباه میشنوم.....ولی اشتباه فکر میکردم!

بابک با شوعر عمه و عمه و بابا احوالپرسی کرد...رسید به مامانم....

مامان: اخی...شما همون پسر کوچولو هستی؟!؟! ماشالله....هزار ماشالله چه بزرگ شدی پسرم....وقتی 2 سالت بود من دیده بودمت.... ماشالله...زنده باشی....

من داشتم صفت کوچولو رو برای بابک تحلیل میکردم...به همه چیز میخورد جز کوچولوووووووووووووو!

عمه: بابک این دختر برادرمه...یاسمن....میشناسی که؟

بابک: به سلام خوشبختم....بله وصفشون رو شنیدم...یکی یدونه خاندان مهربان!....حالتون چطوره خانم؟!؟!؟!

نکته( چقدر زندگی من نکته داره!):شوهر عمه من میشه پسرعموی بابام... یعنی عمم با پسرعموش ازدواج کرده....درنتیجه فامیل شوهر عمم هم مثله ما مهربانه!

من:خوبم...خیلی ممنون....مگه عمو بابک ....فوت نکرده بودن؟!؟!؟!

همه بهم خندیدن....

شوهر عمم:این اقا بابک پسر برادر دیگر من هستن که اسمه عموش رو روش گذاشتن....ولی اینم دکتره ها...چشم پزشک....

طی تحقیقات دمه دری من بابک حدودا 28 سالش بود...

رفتیم داخل....بابکم پشت سرمون اومد....خونه شهره...

تا بعد از ظهر اونجا بودیم...من با سینا بازی میکردم(سینا رو که میشناسید؟!؟! همون پسر 5ساله ی دهن لق!)

سینا یه کارایی میکرد غیر قابل باور!....واقعا کنترلش سخت بود...

بیچاره شهره...چقدر حرص میخورد از دستش..........

داشتم تو اتاق یسنا باهاش بازی میکردم که در زدن...بابک اومد داخل...

سینا: ا...چه عجب در زدی؟!

من: سینا زشته عزیزم...نباید با بزرگترت اینجوری حرف بزنی.... میدونی که مامانت دوست نداره....

سینا:اخه اوندفعه که خاله شراره داشت اینجا لباس عوض میکرد در نزد اومد تو.......خاله خیلی ناراحت شد....مامانی اینو دوست داره؟

نمیدونستم بخندم یا خجالت بکشم ولی بابک از خجالت قرمز شده بود! قدت کردم دیدم اینقدر قدش بلنده که تو چارچوب در جا نمیشه وپسشونیشو چسبونده به بالای در!

خیلی خنده دار بود.......

بابک:یاسمن بیا توهال میخوایم برنامه بریزیم که شب کجا بریم....

رفتم توهال....ته ته برنامه این بود که شب فوتبال داشت و بابام و شوهرعمم گفتن که نمیان....مامان و عمه هم کنار کشیدن.... موندیم منو سینا و شهره و بابک............

شهره معذرت خواست و  گفت خستست....سینا هم گفت من با این دراز (بابک!) بیرون نمیام....ازش میترسم!

من: سینا پاشو بریم بازی کنیم....از اینا بخاری درنمیاد...حداقل ما مشغول باشیم....

بابک رو به شوهر عمم: عمو من با دوستام قرار میزام با یاسمن بریم تهران گردی....اوکی؟

شوهر عمه:نه قربونت عمو جان کار دستم نده....به اون دوستای تو نمیشه خوشبین بود با این تیپاشون!

بابک:نه...با اون دسته از دوستان که متاهلن یا در شرف تاهلن که همراه خانماشون بیان تا یاسمنم تنها نباشه....بالاخره منم چندتا دوست با شخصیت دارم! عمو خیر سرم دکتر مملکتم!

با رضایت شوهرعمم و مامان و بابام رفتیم بیرون....کفشای بابک رو که دیدم یاده گالیور افتادم! کفشاش خیلی بزرگ بود! بابک بین ما مثله گالیور بود تو سرزمین لیلیپوت ها!( بعد ها فهمیدم حدودا 2متر و 5 سانت قدش بوده!)

 رفتیم دنبال دوستاش...یکیشون تازه نامزد کرده بود و یکیشون حدود 2ماه بود که عروسی کرده بود.....هردوشون خانمای خوبی داشتن.....سارا و بنفشه.....

من جلو نشستم و اون 4 نفر هم رو دو سری صندلی عقب....تا سوار شدن بابک گفت: معرفی میکنم یاسمن مهربان! و اشاره میکرد به من.....

یکی از دوستاش گفت: تو که خواهر نداشتی...پس این خانم از کجا اومد؟!؟!؟!

بابک:خواهرم نیست...یکی از بستگانه....ولی شما به چشمه خواهری نگاش کن!

درست که شلوغ و سرد بود ولی خیلی خوش گذشت....

 

سال 90 اغاز شد......قرار بود من هفته ی اول سال رو به اردوی تهران برم از طرف محل کار بابام....چون خودمون تهران بودیم مامان وبابام منو رسوندن به اردوگاه و رفتن البته بعد از کلی سفارش! قرار شده بود هر روز عمه بهم سر بزنه....اردو هفته اول تموم میشد و منم برمیگشتم شهرمون....

خیلی خوش گذشت و جالب بود....بابک و عمه هر روز میومدن دیدنم.... روز چهارم بود که عمه بهم گفت: از وقتی تو اومدی بابک خیلی به ما سر میزنه....چکارش کردی دختر؟!؟!؟!

عمه از جریان خواستگاری امین و تهدیدای من که میخواستم همه جا رو به اتیش بکشم(غلطای اضافه!) خبر نداشت..... و این با توجه به سابقه درخشان مکیه جان در اطلاع رسانی امری غیرممکن به نظر میومد!

عمه: بابک میخواد باهات حرف بزنه...میبینی چه خوشگل کرده؟! تا من میرم دستشویی برو ببین چی میخواد بگه....اذیتش نکنی ها.... این بچه پدر مادرشو زود از دست داد....خیلی زحمت کشید تا به این وضع و زندگی رسید.... الان فقط دلش به تو خوشه....اگه بدونی تو راه که داشت از تو واسم میگفت چه شوقی تو صداش بود......عمه جان ناامیدش نکن.... بزار شاد شه.....باور کن میتونه خوشبختت کنه.....میدونی چند تا دختر چشمشون به دهنه بابکه تا لب تر کنه و اونا بشن کنیزش؟ حالا که خودش اومده واسه غلامی قبولش کن.....من مطمئنم اگه دلت باهاش باشه سرافرازت میکنه....

عمه اینقدر قشنگ حرف میزد که ناخواسته بغض کردم....

من: عمه بهش بگو بره....الکی امیدوارش نکن.....

عمه:چرا؟یاسمن تو که سنگدل نبودی؟

من:الان شدم.....بابک اصلا به من نمیخوره.....من رد برابر اون خیلی کوتاه به نظر میام....فردا دراز و کوتاه را بیفتیم تو خیابون مردم چی میگن؟؟؟

تازه سنشم زیاده.....

عمه:خودتم میدونی بهونه هات الکیه....حرف دلتو بزن....

من:علی و پویان رو به خاطر اینکه فامیل بودن رد کردم پس خیلی زشته که بابکو قبول کنم....

عمه حرفو قطع کرد:گفتم حرف دل.........

من:نمیخوام ازدواج کنم....عمه دوباره شروعش نکن.....اگه یه عالمه دختر چشمشون یه دهنه بابکه پس حتما دختر بهتری واسش پیدا میشه.... من دلم باهاش نیست پس نمیتونه خوشبختم کنه.....

عمه: بازم همون مسئله کور شدن؟ بابک از مریضی تو خبر داره.....

من:خیلی های دیگه هم خبر داشتن....

عمه:باشه...پس خودت بهش بگو....من طاقت زجرشو ندارم....

عمه رفت سمت دستشویی ها.....

مونده بودم چکار کنم....اینقدر تو این چند وقته خودم دلشکسته بودم که نمیتونستم دل کس دیگری رو هم بشکنم....

رفتم سمت بابک.......انگار میفهمید میخوام چی بگم.....اشک تو چشماش بود..... داشتم دیونه میشدم.....اینقدر تو همین چند روزه ازش مهربونی دیده بودم که دوست نداشتم نامهربونی کنم.....ولی اون لحظه حسی به جز ترحم و دلسوزی واسش نداشتم.....

من: واقعا شرمندم.....عمه گفت که شما چی خواستی.....ولی من نمیتونم..... خیلی چیزا هست که نمیتونم بگم....

بابک:یادت رفته که من چشم پزشکم؟ هرچند حازق نیستم ولی میتونم تشخیص بدم که تو .....

من:موضوع اصلا کور شدن نیست....شاید یکی از علتا باشه ولی خیلی چیزای دیگه هم هست..... من ماجراهایی تو زندگیم داشتم که نمیذارن حتی به این موضوع فکر کنم.....

بابک تا چند لحظه همینجور نگام کرد.....نمیدونستم چی باید بگم تا راضی شه............

بابک:اصلا احساسی به من داری که به خاطر ماجراهای زندگیت مجبور بشی بهش پشت کنی؟

من:راستش نه.......

دستشو اورد جلو و بزور خندید: دست خداحافظی....موقع اشنا شدنمون که دست ندادی حداقل واسه خداحافظی یه خرده کوتاه بیا....گناهش پای من!!!!

باهاش دست دادم و عمه سر رسید......بابک هنوزم میخندید.... باهام حداحافظی کردن و رفتن....از فرداش دیگه بابک نیومد.....خیلی خوشحال بودم که اینقدر قشنگ با قضیه برخورد کرد....واقعا حسی جز دلسوزی بهش نداشتم.....

 

اردو تموم شد و من برگشتم به شهرمون.....حالا وقت عید و بازدید های من بود..........................

 

 

خب...زیاد دلتون برای بابک نسوزه.....6ماهه که ازدواج کرده با یه خانم دکتر قد بلند(190 سانتی!) من تو عروسیشون شرکت داشتم....الحق که به هم میومدن! این ازدواج مناسب تر بود....زن و شوهر در یه سطح.... هم از نظر سن و هم از نظر قد!!!!!!!!!!!!

(من قدم 170 ها....فکر نکنید من کوتوله ام....نسبت به بابک کوتاهم !!!!!!!!!!!!!!!)

 

 

 

نظر را رو برای هردو پارت میزاریدا وگرنه میرم تا دو قرن دیگه نمیام.....

 

بابای....................................

 




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 05:32 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :