تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممم......

واقعا معذرت میخوام....به اندازه موهای سرم بهتون معذرت خواهی بدهکارم...ببخشید.....

دو هفته ی خیلی پرمشغله رو گذروندم.....

اولش خالمینا بعد از چندماه اومده بودن خونمون......

دومش تو تولد اون یکی دختر خالم خامه کیک مشکل داشت و مسموم شدم!

سومش شیدا جان مریض شده بود و من پرستار ترنم بودم....

چهارمش هم با ارش دعوام شد..... ولی الان اشتی کردیم و من خیلی خوشحالم...

پنجمش هم کارنامه گرفتم....معدلم شد 19/91.....اعصابم بهم ریخته بود وحشتناک.... یه سوال 1/5 نمره از زیست جواب ندادم و نیم نمره هم غلط داشتم.... و فیزیک هم 19 گرفتم!

امیدوارم قانع کننده بوده باشه...... اگه قانع نشدید که هیچ!!!!!!!!!!!!!!!

راستی درست حدس زدید...اسمه داداشم یاسین میباشد....

درسا جان-خانم گل-و مژگان جان درست حدس زدن...

عزیزان برنده چی میخواید واسه جایزه؟!؟!؟!؟!؟

بفرمایید ادامه....

بالاخره مدرسه تموم شد و من برگشتم خونه....تقریبا همه ی فامیل توخونمون جمع شده بودن که تولدموجشن بگیرن... بین اون افراد از همه مهمتر دخترخاله بابام بود!

این خانم سنش زیاد بود و یه جورایی بزرگ خاندان پدرم محسوب میشد.... خیلی گنداخلاق و غرغرو که هیچکس اززبونش در امان نبود.به خصوص من تک دختر خاندان پدری....اسمه این خانمه محترم ((مکیه)) بود...(و هست و خواهد بود!!!!!)

از در که وارد سالن شدم یه بادکنک بزرگ تو صورتم ترکوندن...بعدش هم روبوسی و تبریک و دست و رقص و...همه به یه نحوی سعی داشتن منو شاد کنن ولی من نمیتونستم... گریم گرفته بود...از یه طرف خوشحال بودم که چنین فامیلایی دارم و از طرف دیگه ناراحت بودم که شاید دیگه نمیدیدمشون.... (اینقدر حرصم میگیره وقتی از مدرسه برمیگردم مهمان تو خونمون باشه....ولی اونروز این حسو نداشتم...)

حتی از مکیه و زبون نیشدارش نمی رنجیدم.... تا بعد از ظهر جشن من ادامه داشت...بیشتر زحمت جشن رو دوشه یاسین و پویان بود.....

بعد از تموم شدن مراسم مکیه رفت نشست رو مبل تو هال و با صدای بلند به داداشم گفت: این قرتی بازیا رو جمع کنید و کمک مادرتون کنید واسه مراسم امشب حداقل بتونه ابروداری کنه!

مامانم از لحنش خیلی ناراحت شد ولی چیزی نگفت....ازش پرسیدم شب چه مراسمی هست...مامان گفت قرار عمو بهم بگه....

رفتم پیش عموم که تو پذیرایی پیش پویان نشسته بود و داشتن با هم بحث میکردن....

من:عمو مامان گفت قرار شما بهم بگی چی شده...

با عمو رفتم یه گوشه ای از سالن پذیرایی...

عمو:دوتا خبر هست که مسئولیت انتقالش رو من به عهده گرفتم.... اول مثله یه دختر خوب قول میدی که نه ذوقزده بشی نه عصبانی....باشه؟

من:باشههههههههههههههه.....

عمو: اولیش- پدری و مادری دارن برمیگردن.....تا 2روز دیگه...

من اینقدر هیجان زده بودم که نزدیک بود قلبم وایسه....از خوشحالی نمیدونستم چه کار بکنم...

نکته:حدود 20 سال پیش پدرِ پدرِ من فوت کردن و حدود 17 سال پیش هم مادرِ مادرم.... 7 سال بعد از فوت مادرِ مادرم . پدرِ مادرم با مادرِ پدرم ازدواج کردن...دقیقا گرفتین چی شد؟؟؟یعنی پدربزرگ من(بابای مامانم) با مادربزرگم(مامانه بابام) ازدواج کردن... اسم{ پدری} و {مادری} هم من براشون گذاشتم!.... دو سال بود که رفته بودن دبی و حالا میخواستن برگردن... من با پدری و مادری خیلی راحت بودم...بیشتر از همه به حرف اونا گوش میدادم(و میدم!) و حرفای دلم رو فقط به اونا میزدم....

میخواستم بدوم برم که عمو از پشت بلوزمو گرفت: کجا؟؟؟؟ قول دادی که ذوق زده نشی....هنوز دومی رو نگفتم.....

من:خیلی خب باشه....عمو زودتر بگو میخوام برم....

عمو:مراسم امشب یه مراسم خواستگاریه...فقط یاسمنم جون عمو قول بده بدقلقی نکنی...باشه ؟ میدونی که مکیه رو ازدواج تو چقدر حساسه.اگه ببینه تو از همین الان مخالفت میکنی دیگه تا میتونه مامان و باباتو با متلکاش تیر بارون میکنه....بذار این خواستگارا بیان و برن  ما خودمون حلش میکنیم... فقط یه کاری نکن مکیه بفهمه از خواستگاری ناراحتی....باشه؟... به من قول بده....یه قول زنونه!

دستشو اورد جلو که باهام دست بده....

من:عمو چرا اینجوری میکنی؟من قول نمیدم...نمیخوام خواستگار بیاد و اگه بیاد بدقلقی میکنم...پس ردش کنید...چرا گذاشتید مکیه بفهمه؟

عمو:دختر من اگه دست من بود که قلم پای اون خواستگار رو خرد میکردم...تو که میدونی من دوست دارم تو عروس خودم بشی...میدونی پویان الان چقدر ناراحته؟ فکر میکنی من دوست دارم شماهارو زجر بدم؟

من:قضیه پویان تموم شده...خواهشا دوباره شروعش نکنید....قضیه این یکی هم باید تموم بشه وگرنه.....

عمو:تو یه امشب رو مهربون باش تا مکیه بره بعد خودم تمومش میکنم...

من:باش.....من قول میدم ولی شما هم باید قول بدین....

عمو:افرین...منم قول....

باهم دست دادیم .......وحالا من قول داده بودم که مهربون باشم....توی مراسم خواستگاری... خواستگاری از من واسه پسر همسایه امین.... همون که از نظر من عامل بیماری و شاید کور شدن من در اینده بود....میخواستم خودمو خفه کنم از عصبانیت... مامانم گفت که هرچی به مادر امین گفته که نیان راضی نشده و با اصرار مکیه قبول کرده....مامان میدونست که من چقدر از این پسر بدم میاد....اون از عمد اینکارو نکرده بود ولی دست خودم نبود و خیلی ازش بدم میومد..... بالاخره خواستگاران تشریفشون رو اوردن ... از همون اول تو پذیرایی نشستم جفتشون...از نظر من اونا خواستگار نبودن که بخوام خودمو تو اشپزخونه قائم کنم بعدا هم با اجازه از بزرگترها و هزار سلام و صلوات با سینی چای بیام عرض اندام کنم!!!!! اونا یه سری مهمون بودن که ....حالا.!.!!!!!!!

معلوم بود مادر امین از این حرکت خوشش نیومده بود..... به خواست والدین امین و نظر محترم مکیه خانم رفتیم تو حیاط تا صحبت کنیم.....رفتم نشستم رو پله های پشت بوممون امینم اومد و مثله دست بیل ایستاد بالا سرم!.....

امین: تعارف نمیکنید بشینم؟

حرصم میگرفت از لحن کنایه دارش: بفرمایید....

تا نشست جفتم من بلند شدم: هوا سرده نمیشه نشست....

شروع کردم به راه رفتن.....میدونستم قراره یه سری حرف های خوب و امیدوار کننده و بچه خرکن ازش بشنوم..... من اماره امین رو داشتم.... با نصفه دخترای محلمون دوست بود.... تو کل شهر اسمشو میوردی همه دخترا میشناختنش! واسه همین همه ی پسرای فامیل با مراسم مخالف بودن... به خصوص داداش و پسر عموهام.....ولی حرف فقط حرف مکیه خانم بود.... و به اصرار مکیه همه ی کسانی که تو جشن تولد حضور داشتن در مراسم خواستگاری هم شرکت کردن تا مراسم جنبه رسمی پیدا کنه و دقه منو دربیارن!!!!

امین: فکر کنم شما همه چیزو راجع به موقعیت من بدونید....

من(با لحن کنایه): بله کاملا از موفقیت هاتون خبر دارم!

امین:پس میمونه نظرتون....نظرتون راجع به من چیه؟

من: نظر خاصی ندارم...

امین:یعنی موافقید؟

من: نخیر...من حتی با برگزاری این مجلس هم موافق نبودم...

امین:چرا؟ من موقعیت خوبی دارم... چیزی کم ندارم که باعث ناراحتی شما بشه...

من: من حوصله ی ازدواج و این برنامه هارو ندارم.... راستش فکر نمیکنم بتونم با شما حتی زندگی کنم!

امین: واسه چی؟.....میخوام بدونم احساس شما به من چیه....

تا اومدم حرف بزنم دستشو اورد بالا: خواهشا نگید حس خواهر برادری که ازتون ناامید میشم....

من:نمیخواستم اینو بگم....متاسفانه بعضیا اینقدر واسه ادم عادی ان که نمیشه حسی بهشون داشت! شما هم جزو همون ادمایی...

امین یه دفعه عصبانی شد با صدای بلند  گفت: فکر کردی کی هستی که با من اینجوری صحبت میکنی؟ فکر کردی من از اون عاشقای خسته دلم که تو مراسمه خواستگاری دختر عموم بشینم و با اخم به خواستگار نگاه کنم و عینه بچه ها ناخنام رو بجوم؟!(اشاره به پویان) فکر کردی منم مثله اونام که صد بار جواب رد بشنوم و بازم بیام جلو؟! نخیر خانم.....فقط دلم برات میسوزه...وقتی مادرم بهم گفت که تو برای چی مریضی فکر کردم شاید من مقصرم.... خواستم نمونی رو دست خانوادت....دلم برات سوخت گفتم حداقل اینجوری جبران کنم....

من خودم خیلی ناراحت بودم حالا اینم ایستاده بود جلوم و از دلسوزیش واسم حرف میزد.... زدم به سیم اخر!

من: جنابعالی خیلی غلط کردی که دلت واسه من سوخت...خیلی بیخود کردی که مثلا میخواستی جبران کنی.... من اگه رو دست مامان بابام بموندم بهتر از اینه که یه هوسباز بی ابرویی مثله تو بشه شوهرم..... اگه من به تو جواب مثبت میدادم ازدواج نمیکردم فقط خاک بر سرم میکردم! خوبه خودتم میدونی یه عاشق خسته دل اونتو نشسته که سگش شرف داره به تو.... برو دسته مادر محترمتو بگیر و تشریفتو گم کن.... سعی کن دیگه همسایه ما هم نمونی وگرنه تمام حرفایی رو که زدی تو محله جار میزنم تا ابروی نداشتت بر باد بره... فهمیدی یا یه جور دیگه حالیت کنم؟!!؟!؟!؟!

امین با همون عصبانیت رفت تو..... صدای جر و بحثشون از داخل میومد.... وقتی صداها خوابید رفتم تو....

داداشم فوری اومد جلو و پرسید :چی شد؟ چی گفت؟

رفتم تو پذیرایی...همه ایستاده بودن و با تعجب به من نگاه میکردن.... کاپشنی که تنم بود دراوردم با عصبانیت کوبیدم زمین..... میخواستم یه جوری جلوی گریه کردنم رو بگیرم.... شروع کردم به داد زدن...

من: اگه میخواین منو از سرتون باز کنید به خودم بگید....اگه من اضافیم بگید...اگه دختر کور نمیخواید به خودم بگید من گورمو گم میکنم....نیازی نیست که اینقدر خودتون رو زحمت بدید....

بابام داشت میومد جلو که بغلم کنه....اینقدر عصبانی بودم که هلش دادم عقب...

بابا: یاسمن این چه حرفیه که میزنی؟ چرا اینجوری فکر میکنی؟ همه ما تو فکر خوشبختیه توییم....

من( تقریبا با جیغ!): اگه فقط یه بار دیگه یه نفرتون حالا هرکی که میخواد باشه واسه من خواستگار و خواستگار بازی راه بندازه و تو فکر شوهر دادن من باشه هر چی دید از چشمه خودش دیده.... اگه یه دفعه دیگه کسی به عنوان خواستگار پاشو تو این خونه گذاشت به جون خودم اول این خونه رو بعدم خودم رو به اتیش میکشم...

دیگه نفسم درنمیود....دویدم رفتم تو اتاقم....در و محکم کوبیدم و شروع کردم به زار زدن.... من در کل ادمی نیستم که بلند گریه کنم.... خیلی هم کم پیش میاد که بذارم کسی گریه کردنم رو ببینه....ولی اونروز دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم.... مامانم اومد تو اتاق .... هلش میدادم سمت در تا بره بیرون.....

مامان: یاسمن...یه لحظه صبر کن...خون دماغ میشیا ...بزار من تو اتاق بمونم...اینجوری نکن.... تورو جون مامان اینجوری نکن.... تقصیر من بود...من غلط کردم...جان مادرت اینطوری نکن.....

اصلا به حرفاش گوش ندادم و بیرونش کردم..... نشستم پشت در که کسی درو باز نکنه...(چقدر من کودن بودما...خب در رو قفل میکردم!)

اینقدر گریه کردم تا خون دماغ شدم... شالم رو از سرم در اوردم و گرفتم جلو دماغم..... بلند شدم که برم سمت میزم که یه دفعه داداشم درو باز کرد و اومد تو.... تا یاسین اومد دستو گرفت انگار ضعف کردم...افتادم تو بغلش....

داداشم: یاسمن؟ خون دماغ شدی؟ ببینمت.... چشماتو باز کن....

حتی نمیتونستم چشمامو باز کنم.... فقط اشک میریختم... یاسین بغلم کرد و اوردم تو هال...همه دورم جمع شدن ..... اخرش بیهوش شدم...

 

 

کم کم سال 90 نزدیک میشد.... قرار بود یه هفته اخر سال رو بریم تهران خونه عمه1.....مامان بابم از هر فرصتی واسه عوض کردن روحیه من استفاده میکردن....

پارازیت: تو این مدت من بعضی اوقات شیدا رو میدیدم...اینکه تعریف نمیکنم واسه اینه که اتفاق خاصی تو دیدارامون نیفتاده.... ولی هم من به دیدنشون میرفتم هم اونا میومدن خونه ما...

 

رفتیم تهران...همه جا سرد و برفی... من برف خیلی دوست دارم.... تو خونه عمم یه عکس بزرگ قدیمی از برادر شوهر عمم دیدم... شوهر عمم توضیح داد که ایشون پزشک عمومی بودن و تو یه تصادف فوت کردن (دکتر بابک مهربان).....

یه روز تصمیم گرفتیم بریم بیرون.... نزدیکای خونه یکی دیگه از اقوام بودیم که یه ماشینه دیگه از کنارمون گذشت و رانندش گفت: چاکر اقای مهربان! (مهربان فامیلمون نیست و لی خیلی به فامیلم نزدیکه.... از گفتن نام خانوادگی اصلی معذوریم!)

من تعجب کردم...اخه اونجا کسی مارو نمیشناخت... اصلا یادم نبود که فامیل شوهر عمم هم مهربانه!

راننده از ماشینش پیاده شد و امود سمتمون...یه جوون قد بلند چارشونه خوشتیپ!( به چشم برادری!!!)

خودشو معرفی کرد: سلام...من بابک مهربان هستم!

 

 

 

ویرایش نشده بود ....ببخشید....

دوست عزیزی که نظر خصوصی گذاشته بودی:

لطفا اسمتو بگو...بدون اسم نظر گذاشتی.... من از حرفت ناراحت نشدم....واست یه سوال پیش اومده بود که پرسیدی.... من درست متوجه منظورت نشدم....

من یه دختر مانتویی هستم...اصلا روسری نمیزنم ولی از شال استفاده میکنم....خیلی هم ساده چون زیبایی در سادگیه.... اگرم از مقنعه استفاده کنم دوست ندارم که موهام معلوم بشه و کاملا میپوشونمشون.... از مانتو های تنگ خیلی بدم میاد... اصولا مانتوهای با رنگ تیره و متناسب میپوشم.....نه بلند و نه خیلی کوتاه....تیپ ساده ای دارم....

امیدوارم جوابتو گرفته باشی....اینجا ج دادم که اگه کسی دیگه هم مشکلی داشت حل شه....نفهمیدم منظورت چی بود ...اگه هنوزم جوابتو نگرفتی من درخدمتم...

نمیدونم چطوری باید با ایمان بودنم رو ثابت کنم ولی ادعایی در این مورد ندارم..با ایمان بودن فقط چادر پوشیدن نیست..به هرحال هرکس طرز فکری داره....ولی من به همه چیز دین اسلام ایمان دارم مخصوصا یگانه بودن خدا......

دوست دارم بدونم اون حسی که میگفتی چه جور حسی بوده....

 

عزیزان لطفا زود قضاوت نکنید ....من همیشه اینو میگم....

میخواستم ازتون تشکر کنم....الان که داشتم اینارو تایپ میکردم به عظمت خدا بیشتر پی بردم....پارسال من تو تولدم اصلا احساس خوبی نداشتم و به یکی از بدترین خاطرات زندگیم تبدیل شد ولی امسال روز تولدم واقعا عالی بود و من کسانی رو در کنارم داشتم که از ته دل دوستشون دارم.....

ممنونم که باعث شدین خاطراتم تداعی بشه....الان که فکر میکنم میفهمم که باید بیشتر شاکر باشم....

 

نظر نشه فراموش.....




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :