تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممممممم....

ببخشید یه هفته گذشته به دلیل تعطیلی مدارسمون بعد از امتحانات با ارش و پدر شوهرم رفتیم مسافرت....جاتون خالی......

بازم معذرت که دیر اومدم.... نظرم بدید....این سری خیلی نوشتم فکر کنم ولی خب لازم بود!

لازم به ذکر است که  پدر شیدا یه گوشمالی حسابی به سهراب داده بود!

 

همون شب که من براشون گفتم چی شده رفته بود سهراب رو پیدا کرده بود و تا میخورد زده بودش....( اخ قربون دستت پدر شوهری مهربونی!)

کلاس های رانندگی شروع شدن...جلسه اول خیلی خوب بود...بهم گفت خیلی مهارت دارم....ولی من همش با خودم فکر میکردم که چه فایده ای داره وقتی قراره کور بشم رانندگی یاد بگیرم؟!

تو یه سال آخر که به عمل جراحی نزدیک میشدم این فکر که ممکنه کور بشم بیشتر سراغم میومد و من خیلی احساس ناامیدی میکردم و حسابی بداخلاق بودم.... فقط منتظر بودم یه نفر یه خرده باهام مخالفت کنه دیگه اعصاب خوردی راه مینداختم که اون سرش نا پیدا بود!

خانواده و فامیلا و کسایی که از مشکل من خبر داشتن مراعاتم رو میکردن ولی بازم من........

خون ریزی دماغم بیشتر شده بود و دکتر میگفت که این دیگه نشانه ی تحت کنترل بودن لخته خون نیست و ناشی از استرسه......روزی 4یا5 بار از دماغم خون میومد....و من باید خودم رو کنترل میکردم و این خیلی سخت بود.....

برگشتیم به شهر خودمون......

با شروع سال تحصیلی جدید و استرس درس و مدرسه وضعیتم بدتر شد.... حواسم کاملا پرت بود و وقتی هم با هزار زور ذهنمو واسه گوش دادن به درس اماده میکردم خون دماغ میشدم و از کلاس میرفتم بیرون و از تدریس دبیر چیزی نصیبم نمیشد.....

خانواده میگفتن که اونسال هم درس رو کنار بذارم تا بعد از جراحی ولی من نمیخواستم بیشتر از این از هم دوره ای های خودم عقب بیفتم... هرکس که میفهمید سن من از بقیه بچه های کلاس بیشتره فکر میکرد که تکرار پایه داشتم و این برای من که همیشه دانش اموز خوبی بودم بیشتر افسردگی میورد.... و اینکه من تازه اونسال انتخاب رشته کرده بودم و خیلی دلم میخواست ببینم قرار تو چه راهی پا بزارم هرچند بعد از تمام این فکرا بازم به این میرسیدم که (( یاسمن تو قرار در نهایت کور بشی پس وقت خودت رو الکی تلف نکن....ولی اگه درسم نخونی هیچ کار دیگه ای نمیمونه!)) بعد از درس خوندن تنها کاری که انجام میدادم یا نماز خوندن بود یا دعا کردن... از خدا میخواستم که ارومم کنه و اشک میریختم...یه موقع هایی از خدا دلگیر بودم که خدایا چه حکمتی تو این هست که من که یه دختر 17 ساله باید تو اوج جونی کور بشم؟.... چند دور قران رو کامل ختم کردم...بعضی وقتا وسط قرائت قران استپ میکردم و به خودم میگفتم: یاسمن تا میتونی این کلمات رو نگاه کن شاید دیگه هیچوقت نبینیشون...

اون موقع اصلا به این فکر نمیکردم که دارم میگم ((شاید)).....

یا اینکه حتی اگه کور بشم بازم میتونم صوت قران رو بشنوم....مخصوصا صوت استاد عبدالباسط که سرکش ترین ادمارو رام میکنه....

امتحانات ترم اول آغاز شد و من با این انگیزه که سال دیگه به دلیل نابینایی تو این مدرسه نیستم میخواستم تموم درسارو با نمره خوب پاس کنم که از خودم یه خاطره ی خوب به جا بذارم....خیلی تلاش میکردم تا اشکالاتی رو که داشتم رفع کنم و موفقم شدم....

سر امتحان زیست بدجور خون دماغ شدم....به مامان و بابا و دکترم قول داده بودم که هر سوالی زیادی ذهنمو درگیر کرد و نتونستم جوابشو بدم اگه حس کردم که داره بهم فشار میاد ولش کنم و اصلا ناراحتش نشم.... همه ی کادر مدرسه از مشکل من خبر داشتم و من با دبیرهای زیست و شیمی و ریاضی و فیزیکم که جز درسای پایه رشته بودن رابطه ی خوب و دوستانه ای داشتم و اونا هم خیلی بهم کمک کردن...

سوال زیست 3نمره داشت و من زورم میومد جوابش ندم... تو دلم از مامان و بابام و دکترم معذرت خواهی کردم که قولمو زیر پام میذارم و شروع کردم به فکر کردن یه جورایی مطمئن بودم اگه یه خرده به خودم فشار بیارم به جواب میرسم چون درسو بلد بودم.....برگه رو تار میدیدم و اخرش خون از دماغم جاری شد....ولی من سر لجبازی میخواستم رو سوال تمرکز کنم.... دبیر زیست سر جلسه نبود و چون هیچ دبیر زیست دیگه ای تو مدرسه نبود پسر خودشو که دانشجوی زیست گیاهی بود فرستاده بود که رفع اشکال کنه... معاون جعبه ی دستمال کاغذی رو واسم اورد و میخواست بزور پاسخبرگ رو ازم بگیره ولی من نمیدادم....

سوال سه قسمتی بود و جواب قسمت 1و3 رو داده بودم که احساس کردم دارم ضعف میکنم.....خواستم بلند شم که برم بیرون ولی هنوز نایستاده بودم که دوباره ولو شدم رو صندلی و بیهوش شدم......................

به هوش که اومدم همه مراقب ها بالا سرم بودن و دبیر فیزیکمون گریه میکرد.... البته دانش اموزان هم از این فرصت استفاده کردند و تا تونستند با هم پیش فرض رد و بدل کردن!

رفتم دفتر و بابم اومد دنبالم و برگشتم خونه..........

ترم اول رو با معدل 19/63 قبول شدم و خیلی خوشحال بودم....واسه من خیلی رتبه خوبی بود.......حالم یه خرده بهتر شده بود...

10 بهمن درست روز تولدم سر زنگ دین و زندگی اومدن دنبالم که برم دفتر.....

وارد دفتر شدم دیدم دبیر زیستمون نشسته با پسرش..... مدیرمون گفت که باهام کار دارن و رفت بیرون.....

دبیرمون یه عالمه حرف زد از همه چی....دیگه داشت حوصلم سر میرفت...

من: خانم من الان امتحان دینی دارم...اگه اشکالی نداره برم به دبیر بگم و زود برگردم...

دبیر: نه....وایسا حرف اخر رو بگم بعد برو.........اینهمه گفتم اخرش به این برسم که تو از سمت من به مامانت پیغام بدی که ایشون یه زمانی رو مشخص کنن ما بیایم و باهاشون درباره ی علی صحبت کنیم.............بعد به پسرش اشاره کرد....

من فقط نگاش میکردم...اصلا فکر نمیکردم تو مدرسه همچین کاری رو انجام بدن... اخه مدیرمون همیشه میگفت که ما باید حواسمون به درس و کنکور باشه ونه چیز دیگه ای و حالا خودش موقعیت رو برای این کار فراهم کرده بود! خیلی واسم عجیب بود به همین خاطر خودم زدم به نفهمی...........

من: واسه چی خانم؟ تو درسم مشکلی دارم؟

دبیر:گفتم میخوام راجع به علی صحبت کنم نه درس تو....

من: اها واسه کار؟ خب بابای من کارش به رشته ایشون نمیخوره....

دبیر:دختر تو حرف سربسته نمیفهمی؟ حتما باید بگم میخوایم بیایم واسه امر خیر و خواستگاری تا بگی چشم؟

من به شوخی و بازم با حالت نفهمی  ساعدم رو گرفتم جلو دهن دبیر و گفتم: خانم میخوای گاز بگیرین؟  ( من همیشه با دبیر زیستمون همچینین شوخی میکنم ولی فقط رو همین خانم جواب میده......یه دفعه به آرش گفتم یه گازی از لپم گرفت که جاش کبود شد! روم نمیشد برم خونمون.....اگه مامانو بابا و داداشم میدیدن چه فکری میکردن! اخرش داداشم فهمید...اول یه خرده نگام کرد مثلا غیرتی شده بود بعد گفت: حیف که محرمته وگرنه حالیش میکردم!(په نه په میخواستی نا محرم باشه!)...... بعدم اخماشو وا کرد و گفت: ولی نامزدتم عینه خودت وحشیه!!!! زد زیر خنده.....بهش گفتم: شوهری مهربونم وحشی نیست!....اولین بار بود جلوش آرش رو اینطوری خطاب میکردم...این عبارت رو فقط به خود آرش میگفتم وقتی که تنها بودیم!...خندش قطع شد :  نه مثله اینکه گازه کاره خودش رو کرده...مطمئنی فقط گاز بوده؟!؟!؟!دوباره زد زیر خنده........... من خجالتزده بودم و مامانم عصبانی و با داداشم دعوا میکرد که زشته این حرفا رو به خواهرت میزنی!)

و ادامه دادم: خانم جدا از شوخی واسه چی ؟

دبیر: یاسمن حالت خوبه؟ دارم میگم واسه خواستگاری دیگه....

یه خرده منو من کردم و اخرش گفتم: راستش تو خانواده ی ما رسم نیست که دختر به غریبه شوهر بدن....واسه همین خانواده خواستگار غریبه قبول نمیکنن...

دبیر: شاید هم پسر منو ببینن و نظرشون عوض شه....

من: خانم میشه بگین چرا من؟ همش یه دفعه ما همدیگه رو دیدیم بدون هیچ حرف و صحبتی...یه جورایی سخته که باور کنم علاقه ای توشه؟

دبیر: عاشق نشدی که بفهمی منظور علی از علاقه چیه....( هرچی علیه دور منو گرفته!)

من:پس حالا که من عاشق نیستم این حرفا هیچ نتیجه ای نداره....راستش از اینکه یه نفر رو ببینی و از روی ظاهر عاشقش بشی خیلی بدم میاد....اگه من فردا این ظاهرو از دست بدم بازم پسر شما عاشق باقی میمونه؟ قطعا نه.....مامانم از عشق واسه منو داداشم خیلی حرف میزنه چون خودش با عشق و شناخت ازدواج کرده و راضیه....عشقی که شناختی توش نباشه عشق نیست هوسه....اخر هوس هم جز جدایی چیزی نیست....پس بهتره از همین اول نباشه....

علی: شما داری منو عشقمو با این حرفات زیره سوال میبری... از کجا میدونی علاقه من بی شناخته؟

من:من قصد توهین ندارم ولی خودتون قضاوت کنید....اگه منو میشناسید پس به چندتا از خصوصیات اخلاقی خاصه من باشن اشاره کنید...

چیزی واسه گفتن نداشت: اروم بودنتون. مهربون و مومن بودنتون.....

من: ممنون ولی اینا یه سری تعارفه...حتما مادرتون بهتون گفته....این شناخت نیست...درسته که من با دبیرم رابطه خوبی دارم ولی درسخون بودن و اروم بودن واسه ازدواج کافی نیست..... شاید فکر کنید من ادم خودخواهی هستم ولی مسلما وقتی من راضی نباشم زندگی مشکل پیدا میکنه... اونوقت که زندگی و اینده خودتون هم مشکل دار میشه....به قول عموم: (( وقتی فهمیدی عاشق شو نه وقتی دیدی)).....

بعد به دبیرمون گفتم:وقتی من بگم نه خانوادم هم قبول نمیکنن.....دلم میخواد این موضوع همینجا تموم شه...دوست ندارم تو رابطه خوب ما تاثیری بذاره.....

ازشون خداحافظی کردم و رفتم تو حیاط مدرسه...نیم ساعت تا اخر زنگ کلاس مونده بود ولی من حوصله نداشتم...... همه اون حرفایی رو زده بودم قبول داشتم ولی بزرگترین دلیلم این بود که یه عمل سخت درپیش داشتم که نتیجش معلوم نبود.... میدونستم اگه بگم میگن مشکلی نیست واسه همین بیانش نکردم....اونموقع ها من تمام خواستگارام رو به همین دلیل و بدون هیچ فکری رد میکردم... نمیخواستم زندگی اونا یا خودم رو با چشمایی که تکلیفشون برای دیدن این دنیا معلوم نبود نابود کنم.....

علی اومد تو حیاط که بره منو که دید اومد طرفم.....از رو نیمکت بلند شدم....اون نشست و منم نشستم.....هیچی نمیگفت و من معذب بودم........به حرف اومد....

علی: شما راست میگفتی....من عشق رو دیده بودم نفهمیده بودم...... میتونستیم واسه شناختم بهم فرصت بدیم ولی انگار شما واقعا راضی نیستی....حتی دلتم نمیخواد منو بشناسی.....با همون صحبتا من به یه شناخت نسبی از تو رسیدم...... از یه خانواده ی فهمیده و روشن فکر پا به جامعه گذاشتی..... واینکه بیشتر از سنت میفهمی و درک میکنی....این واسه خانما یه حسنه( این چیزی بود که تو اولین جلسه صحبت با ارش اونم بهم گفت) پیش شما از خودم خجالت کشیدم.... از من کوچکتری ولی هم اطلاعاتت بیشتر بود هم قوه ی درک و فهمت و هم دیدت به عشق و ازدواج..... جای تاسفه که من با یانهمه ادعا ظاهربین بودم........من ادم مغروری هستم....شما اولین کسی بودی که من راضی شدم غرورمو زیر پا بذارم و بیام جلو ولی راستش اصلا انتظار جواب منفی اونم از نوع قاطعانش رو نداشتم..........تو به عنوان اولین دختر تو ذهنم میمونی.....لطفا تا زمانی مه مجردی منو به عنوان کسی که راه اشتباه درپیش گرفته بود و راهنماییش کردی تو ذهنت نگه دار.....وقتی ازدواج کردی اگه فکر کردی میشه راجع به من با شوهرت صحبت کن و ازش اجازه بگیر که گهگاهی منو به عنوان یه دوست یاد کنی........مامان میگفت شما خیلی مومنی....از ظاهرت پیداست ولی از صحبت هات بیشتر میشه اینو درک کرد........میدونم شما با این عقایدت هم همسر خوبی گیرت میاد و هم همسر خوبی میشی.........واسه منم دعا کن که با عشق و شناخت ازدواج کنم.......

رفت......

دلم واسه خودم و علی خیلی سوخت......از خودم بدم میومد ولی از بدبختی خودم ناراحت بودم که واسه یه مشکل حتی حق انتخاب هم ندارم.....

 

 

 

 

بچه ها...یه نفر اسمه داداشمو پرسیده بود....کسی میتونه حدس بزنه؟ خیلی به اسمه خودم نزدیکه.....دو روز پیش تولدم بود...جاتون واقعا خالی.......

تولد شما هم پیشاپیش یا پساپس مبارک................




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :