تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

 سلامممممممممممممممممممم.....

تعداد نظرات کمه و من خیلی ناراحتم......

 برید ادامه....

رفتیم بچه رو ببینیم.....

از پشت شیشه دیدیمش....آرش واسش ادا در میورد...خیلی خودم رو کنترل کردم که نخندم...یه حرکاتی میکرد که من رو به شک مینداخت که این واقعا 21 سالشه یا این که مشکل داره!!!!!!

منم فقط نگاه میکردم...راستش اصلا از نوزاد چند روزه خوشم نمیاد چه برسه به اینکه تازه متولد شده باشه...قیافش بانمک بود ولی قشنگ نبود...آرش میگفت: میبینید چه خوشگله؟ به من که داییشم رفته....حلال زادست دیگه!

منم با خودم میگفتم اگه به تو بره که نتیجش از حالا پیداست........

مامانم اومد پیشمون....تا منو دید ایستاد.....از پایین تا بالا نگام کرد....اومد جلو گفت: یاسمن خوبی؟ اینا چیه پوشیدی؟

یه نگاه به خودم انداختم...مانتو واسم خیلی گشاد بود...یه خرده فکر کردم....این که اصلا مانتو من نبود...صندل ها هم واسم غریبه بود...

مامان: این مانتو شیدا نیست؟ تنه تو چی میکنه؟

تازه یادم اومد که من اصلا مانتو نپوشیده بودم...وقتی که آرش اومد در زد من یه شال انداختم سرم...تونیک و شلوارم مشکلی نداشت...وقتی میخواستیم شیدا رو ببریم بیمارستان من رفتم واسش مانتو بیارم ولی تنش نکرده بودم و خودم پوشیده بودمش! صندل های شوهر شیدا پام بود....خیلی تیپ خنده داری بود...

مامان یه نگاه به آرش هم انداخت و گفت: شما برید خونه لباساتون رو عوض کنید.... تماس گرفتم الان آقا خسرو و پدرش میان...(خسرو شوهر شیداست)

من: مگه آقا خسرو ماموریت نبود؟

مامان:برمیگرده...تا چند ساعت دیگه میرسه انشالله....با پسر خانم مرعشی برید...بهش گفتم دمه در منتظرتونه...

منو آرش رفتیم...پسر خانم مرعشی همکار مامان آرش رو نمیشناخت...به همدیگه معرفیشون کردم...پسر مرعشی مارو رسوند و رفت...

آرش:عجب ادمه ....شما چند وقت میشناسیدش؟

من:پارسال که اومدیم اینجا تو کلینیک زنان باهاش اشنا شدم....مامانش همکاره مامانمه...چرا؟

آرش:همینطوری...

من خیلی از جواب سربالا بدم میاد: اگه نمیخواین جواب بدید پس سوال هم نکنید...

من کلید ندارم.شما چی؟

ارش:منم نیوردم....موبایلمم نیست....

منم موبایل نداشتم...همینطور پشت در بودیم...با اون سرووضع هرکی رد میشد بد بد نگاه میکرد...اخرشم من رفتم پیش نگهبانی و بعد از کلی صحبت کردن و آدرس دادن کلید زاپاس رو گرفتم...نگهبان خودش اومد که بعد هم کلید رو ببره... تا رسیدیم پشت در نگهبان به آرش گفت: تو نشستی اینجا اونوقت خواهرت با این بار شیشه باید اینهمه راه بیاد؟  اخ اخ اخ....یه زمانی مردم غیرت داشتن.....

من داشتم فکر میکردم که منظورش از باره شیشه چیه و ارشم داشت منو نگاه میکرد...نگهبان در ساختمان اصلی رو باز کرد و رفت....من هنوز دنبال معنی بار شیشه بودم....به ارش گفتم: منظورش از باره شیشه چی بود؟

ارش یه خرده این پا و اون پا کرد آخرشم گفت: این مانتو شیداست تنتون؟....خب مدل مانتو حاملگیه....فکر کرده شما بارداری...بار شیشه منظور حامله هستی....

نمیدونستم چطور برخورد کنم که درست باشه...هی با خودم دعوا میکردم که اخه دختر احمق مجبوری از این سوال بپرسی که حالا توش بمونی؟!؟!؟!؟!؟!

بعد چند لحظه دیدم آرش داره میخنده...سرشو اورد بالا دید من دارم نگاش میکنم لبخندشو قورت داد...یه خرده نگام کرد بعد دوباره خندید...اخمامو کردم توهم رفتم تو راهرو...در واحد ما باز بود...زودتر از آرش رفتم طبقه بالا صندلای خودم رو پوشیدم و اومدم پایین مانتو روهم دراوردم انداختم تو بغلش و رفتم تو واحدمون درم بستم... میدونستم که در واحد بالا بسته و ارش باید تو راه پله بمونه...خب به من چه؟ تازه اگر ازش ناراحتم نبودم بازم نمیتونستم واسش کاری کنم...ولی دلم خنک شد...تا دیگه به من نخنده...در زد...از پشت در داشت باهام حرف میزد ...

ارش: من معذرت میخوام...واقعا منظور بدی نداشتم...فقط از اینکه اون اقاهه همچین حرفی زد خندم گرفت.................

دو سه بار زد به در من جواب ندادم...اخرش گفت: میتونم از تلفنتون استفاده کنم؟

پس از اول تو فکر استفاده از تلفن بوده نه رفع دلخوری من....باشه....

من:نخیر تلفنمون قطعه....

ارش:من که گفتم منظور بدی نداشتم...

من:منم نگفتم منظور بدی داشتید.گفتم تلفن قطعه...خداحافظ...

خیلی ریلکس رفتم ظرفارو که نشسته مونده بود شستم...بعدم به کارای دیگه رسیدم... مهسا زنگ زد که میخواد بره پیست رالی...منم به مامانم زنگ زدم و بهش خبر دادم که کجا میرم بعدم آماده شدم که برم...در رو که باز کردم دیدم آرش تو راه پله نشسته....خندم گرفت ولی نخندیدم...باید میفهمید رفتارش بد بوده ولی دیگه درست نبود بیشتر از این سربه سرش بذارم...در خونه رو قفل کردم...رفتم جلو آرش موبایلم رو دادم دستش...اولش یه خرده تعارف کرد بعدم زنگ زد که باباش کلید رو از خسرو بگیره و به دستش برسونه...در نهایت تشکر و معذرت خواهی کرد ومنم رفتم....

تو پیست کسی رو که انتظار نداشتم دیدم.....سهراب...(تو کلاس زبان اذیتم میکرد)

تو کافی شاپ پیست کار میکرد...برام عجیب بود که تاحالا ندیده بودمش...از مهسا پرسیدم.گفت یه مدت موی دماغ یکی از دخترا شده بود دختر هم با ماشین کوبید تو ساق پاش و پاش شکسته بود و نمیومد....من ادمی نیستم که اهل انتقام باشم چون به نظرم ارزش نداره واسه انتقام به خودت زجر بدی...اگه میخواستم انتقام بگیرم اول از همه از پسرهمسایه که باعث بیماریم شد شروع میکردم ولی ارزش نداشت...از تلافی خوشم نمیاد...ولی از بلایی که سره سهراب اومده بود خوشحال شدم و از دختری که اینکارو کرده بود تشکر کردم....پیست خانم ها و اقایون از هم جدا بود ولی کافی شاپ و رستوران بین دوتا پیست و مشترک بود....سهراب اومد سر میز ما و سفارشمون رو اورد...تا منو دید چشماش گرد شد...منم به روی خودم نیوردم....پسر و دختر خانم مرعشی رو هم اونجا دیدیم و اوناهم اومدن سرمیز ما نشستن.... یکی از دوستای سهراب اومد از کنار میز ما رد شد و کاسکتشو محکم کوبید توسر من....سهراب میدونست من اگه به سرم ضربه بخوره خون دماغ میشم...دوستش یه جوری وانمود میکرد که اینکار رو از عمد نکرده ولی پسر خانم مرعشی یقشو چسبیده بود و ولش نمیکرد...بدجور از دماغم خون میومد....اخرش با دخالت چندتا از مشتریا دوست سهراب در رفت... سهراب با یه کمپرس یخ اومد...گذاشتش رو سرم...زدم زیر دستش...بهم گفت بهتره لجبازی نکنی به ضرره خودته...

من:حیف من که بخوام با تو لجبازی کنم....کمپرس یخ واسم خوب نیست...خودش بند میاد...شما به مشتریات برس....

نشست کناره ما و همه منتظر بودن تا خونش بند بیاد....وقتی خونریزی تموم شد رفتم صورتم رو بشورم...تمام شالم خونی بود...از دستشویی اومدم بیرون سهراب پشت در بود...با اون چشای بدرنگش داشت نگام میکرد...

اومد جلو و گفت: با شال خیلی قشنگتر شدی...لابد بدون شال از اینم خوشگلتر میشی!( سهراب منو تو کلاس با مقنعه دیده بود)...

من: ولی تو همونطور کریح المنظر هستی...خودتو تیکه تیکه هم کنی درست نمیشی...

داشتم ازش فاصله میگرفتم که از پشت موهام رو گرفت...همینطوری سرم درد میکرد...حس میکردم پوست سرم داره کنده میشه...بهم گفت: میخوام ببینم بدون شال چه شکلی هستی....

استرس گرفتم وحشتناک...اگه واقعا میخواست غلطی کنه من چه کار میکردم اخه دستشویی ها تو یه پستو بود و بچه ها نمیتونستن منو ببینن....

همینطور موهای منو تو دستش بود میکشید و باهام حرف میزد ولی نمیفهمیدم چی میگه..فقط تو فکر این بودم که یه جوری در برم...هرکاری میکردم اون بیشتر موهامو میکشید...دیگه داشتم ضعف میکردم....دوباره خون دماغ شدم....سهراب یه بند حرف میزد...اخرش به ذهنم رسید که به مهسا زنگ بزنم...دستمو بردم تو جیبم همونطوری دکمه تنظیم ولومش رو 4بار فشار دادم...(موبایله من یه سیستمی داره که اگه در حالتی که گوشی قفله 4بار این دکمه رو فشار بدی به اخرین شماره ای که در ارتباط بودی یه اس ام اس میفرسته و ازش درخواست کمک فوری میکنه...در صورتی که از اون شماره با من تماس بگیرن ارتباط به طور خودکار برقرار میشه و تا من نخوام تماس به پایان نمیرسه)....گوشی تو دستم لرزید فهمیدم پیام رو فرستاده...منتظر بودم مهسا زنگ بزنه...دوباره گوشی لرزید و تماس وصل شد...یه دفعه داد زدم: مهسا بیا اینجا...پیش دستشویی ها مهسا...بیا این احمق منو گرفته....مهساااااااااااااا.....

سهراب فکر میکرد من میخوام داد بیداد کنم که مردم بریزن اونجا....

سهراب:خودتم میدونی تا فردا صبحم جیغ بکشی فایده نداره....یادته گفتم غرورتو خورد میکنم؟؟

 میدونستم کسی صدام رو نمیشنوه چون هم صدای ماشینا مانع میشد هم صدای بلند فن های توی اشپزخونه رستوران...مهسا اومد تا مارو دید کمربند چرمیه مانتوشو دراورد و شروع کرد به زدن سهراب...ولی سهراب ولم نمیکرد...مهسا با لگد هی میزد تو پهلوی سهراب اخرشم دست سهرابو گاز گرفت تا سهراب ولم کرد...موهام از توی گیره در اومده بود و باز شده بود...مانتو و شالم خونی بود...شالم از پشت پاره شده بود... اینقدر گریه کرده بودم که تار میدیدم...ولی مهسا دستم رو گرفت و شروع کرد به دویدن منو هم میکشید...رسیدیم تو محیط کافی شاپ...مهسا یه طور منو برد که نظر کسی جلب نشه...رسیدیم به میزمون...بچه های خانم مرعشی هی پرسیدن چی شده ولی من هی گریه میکردم و میخواستم که بریم...رفتیم تو ماشینه مهسا...همه چیزو گفتم ...در کمال تعجب من مهسا تماس با اون رو انکار کرد و گفت واسه دیر کردن من نگران شده و واسه همین اومده....گوشی رو از تو جیبم دراوردم دیدم با یه شماره ناآشنا در ارتباطه...گفتم الو و صدای بابای شیدا رو شنیدم که هی میگفت: الو یاسمن تو کجایی؟ چیشده؟................

من فکر میکردم آخرین شماره تو لیست تماس ها شماره ی مهساست در صورتی که فراموش کرده بودم آرش با موبایله من به باباش زنگ زده بود...سریع قطعش کردم... پسر خانم مرعشی میخواست بره با سهراب دعوا کنه ولی من نذاشتم .....

مهسا گفت امروز میخواسته  یه چیزی بهم بگه که با این اوضاع میذارتش واسه یه دفعه دیگه...ولی بهش گفتم عمرم دیگه نمیام اینجا پس همین الان بگو....

مهسا توضیح داد که قرار بوده پیشنهاد خواستگاری پسرخانم مرعشی رو مطرح کنه و نظر منو بپرسه...پسر مرعشی گفت که مامانم اصرار داره من با دختر خالم عروسی کنم ولی من اونو دوست ندارم...درصورتی که شما راضی باشی ما میتونیم به خانواده ها فشار بیاریم که به این ازدواج راضی بشن...مثله اینکه قبلا به مامانم گفته بوده و مامانم جواب رد بهش داده....

بهش گفتم که وقتی خانواده ها مخالفن مسلما یه جای کار ایراد داره و اونا یه چیزی میدونن که هردو طرف مخالفت کردن.... من هیچ علاقه ای به این وصلت ندارم....

پرسید کسی دیگه ای مد نظرتونه؟

میخواستم باهاش دعوا کنم....راجع به من چی فکر کرده بود که اینطوری میگفت....

در نهایت گفتم نه...فقط ازدواج هنوز واسم زوده....

گفت که حاضره صبر کنه.....

منم گفتم آقا من به چه زبونی بگم نمیخوام که شما ولم کنید؟؟؟؟؟

اونا رفتن و مهسا هم منو رسوند خونه.....دیدم همه دمه درن...تازه یادم اومد که چیشده.....(همه یعنی مامان و آرش و خسرو و بابای ارش)

همشون داشتن به من زنگ میزدن ولی گوشی منکه زنگ نمیخورد!!!!!

ماجرا رو واسشون تعریف کردم و تا میتونستم گریستم....  واقعا لحظه ترسناکی بود... فکر اینکه سهراب میتونست چه کارا بکنه ولم نمیکرد...اونشب پیش مامانم خوابیدم ...حس میکردم دیگه تو اون شهرک امنیت ندارم....یه ماه دیگه تا پایان تعطیلات تابستون مونده بود و ماه رمضون نزدیک بود ولی من به خاطر قرصایی که میخوردم نمیتونستم روزه بشم...بابام که از ماموریت اومد یه خرده بهتر شدم... قرار شد برم کلاس اموزش رانندگی تا از بیکاری در بیام....هنوز به سنه گواهینامه نرسیده بودم ولی چون خیلی رانندگی دوست داشتم به طور ازاد ثبت نام کردم و کلاس ها شروع شدن.....

 لازم به ذکر است که پدر شیدا به سهراب یه گوشمالی حسابی داده بود/




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ دوشنبه 3 بهمن 1390 ] [ 08:33 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :