تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممممم

من خیلی پررو ام نه؟ خودم میدونم و خیلی هم شرمنده ام.......

فردا آخرین امتحان رو میدم و تموم میشه....پایانه فصل امتحانات رو به همه شما تبریک میگم..... تا باشه از این پایانا!!!!!!!!

پارازیت: دوست عزیزی که کامنت خصوصی گذاشته بودی:::: ممنون از تعریفت ...من کلا اهل یاهو و فیس بوک و.... اینجور چیزا نیستم و اصلنم چت نمیکنم....هرچند ادمی هستم که دیر اعتماد میکنم ولی الان اصلا بحثم اعتماد نیست و من از چت کردن متنفرم.....در هر حال امیدوارم بازم خواننده ی داستان بمونی و با نظرات منو خوشحال کنی........

پارازیت:این چیزایی که شما با عنوان {{اومدم خونتون برای خواستگاری}} میخونید حاصل فکر و خیال من نیست و داستان واقعیه زندگی منه....پس لطفا درک کنید.....هیچ اجباری نیست که من بخوام زایده های ذهنیمو با عنوان سرگذشتم به خورد شما بدم....اگه قرار باشه یه روزی داستان بنویسم حتما بهتون میگم که واقیه یا خیالی......ولی تا الان همه ی پست هایی که گذاشتم داستان های واقعی بوده.......

معذرت میخوام که خیلی حرف زدم.......

 

 

 

 

انگشتر رو از دستم دراوردم و دادم به عمم...مامانم خیلی ناراحت بود ولی به خاطر اینکه من حالم بد بود چیزی نگفت و قرار شد فردا صحبت کنیم....

روز بعد- سکانس داخلی- پذیرایی خونه عمم اینا! (از بس نمایشنامه واسه دبیر پروریشیمون ترجمه کردم روم اثر گذاشته!!)

فقط عموهام بودن با عمه ها و علی و منو والدینم ( به نظر شما کسه دیگه ای هم موند؟؟!!؟؟!!)....

عمو1(عموی بزرگم) رو به مامان: میشه بگی دقیقا واسه چی مخالفی؟

مامان:فقط من مخالف نیستم.باباشم مخالفه.من دوست ندارم دخترم رو به فامیل بدم. تازه  یه عاله هم مشکل داره ....ممکنه رو بچه هاشون اثر بذاره....

عمو1:ممکنه هم نذاره. نمیشه که چون تو دوست نداری دختر رو بدبخت کرد...اصلا مگه عصر حجر که شما واسش تصمیم میگیرید.بذارید خودش جواب بده.هم بزرگه و هم عاقل...یاسمن خودت بگو.

من:چی؟

عمو1:اسم و فامیلت رو!!!!خب نظرتو بگو دیگه جانه من...

جوابی ندادم...وقتی فکر میکردم که کسی مثله علی که باهاش خیلی خوب بودم و همیشه باهم شوخی میکردیم و سربه سر هم میذاشتیم و من به جز به چشم یه برادر جور دیگه ای نمیدیدمش خواستگار منه و اون منو به یه چشم دیگه میبینه ومنو مثله خواهرش درنظر نمیگیره حالم بد میشد...

عمو کوچیکم حرفی نمیزد.دیشب زن عموم گفته بود که اوناهم منو واسه پسرعموم (پویان) میخواستن خواستگاری کنن ولی به احترام اینکه عمه زودتر وارد عمل شده بود اونا وارد عمل نشده بودن!( فکر کن...این زن عموی تیکه پرون میشد مادر شوهرم!!!!!! دیگه گیسام سفید میشد تا شب عروسی!!)

عمو1: میگن اسب عرب از طویله بیرون نمیره دختر خوب از قبیله! تو که دختر خوب و پاک خانمی هستی واسه چی باید بری زیر دسته غریبه؟

من:خیلی ممنون...فقط اسب نبودم که به لطف شما به دلم نموند!

عمو1:من که نگفتم تو اسبی...یه ضرب المثل گفتم...چرا ناراحت میشی؟...................... خیله خب من غلط کردم خوبه؟

من:نه خدانکنه.من نخواستم که شما اینو بگی (خب مگه مریضی ناز میکنی!!!! میبینید...من با خودمم درگیرم!)

عمه1(مامان علی نیستا.این عمم مامانه شهره ست که تو پست درس زندگی باهاش آشنا شدید!): یاسمن یه کلمه بگو همه رو خلاص کن دختر....

من: نه...خوبه خلاص شدین؟

عمو1:آخه چرا دختر من؟

والدین من و والدین علی ساکت نشسته بودن عوضش عمم و عموم کوتاه نمیومدن...

(من تو فامیل پدریم تک دخترم...البته عمه1 دوتا دختر داره ولی عموهام دختر ندارن...در نتیجه دختری که نام خانوادگی خانواده ی پدریم روش باشه فقط منم و به دلیل اینکه پدر من فرزند کوچک خانواده بوده و پدربزرگم ارزوی دیدن فرزندان پدرم رو داشتن و در نهایت هم فوت شدن و نتونستن مارو ببینن من واسه خانواده پدرم خیلی عزیزم! به همین علت عمو ها  وعمه ها خیلی منو دوست دارن و خیلی دوست داشتن من با فامیل وصلت داشته باشم تا خیالشون راحت باشه! ولی خوب نشد دیگه......انشالله دفعه ی بعد!!!!!!!!!!!!!!)

من:چرا خودتو میزنین به کوچه علی چپ؟ من مریضم همتون هم خبر دارید...من واسه زندگی کردنم هم انگیزه ندارم چه برسه به ازدواج...اگه من کور بشم شما تضمین میدید که علی ولم نمیکنه؟عمه شما عروس کور نگه میداری؟ من نمیخوام کارم به اینجاها بکشه.......این یه علت............دوما اینکه نمیخوام با علی ازدواج کنم...ببخشید علی ولی خودت میدونی منظورم چیه...من هرچی میگم بهش یه تبصره ایی میزنن تو بهشون بگو...............

عمو1:کی گفته تو کور میشی؟

من: به هر حال احتمالش زیاده...دیگه هم دوست ندارم بیشتر از این جلو عمم و خونوادش شرمنده بشم پس دیگه بسه....................

عمه2(مامان علی) اومد بغلم کرد:عمه قربونت واسه چی شرمنده باشی؟ما پیشنهاد دادیم شما هم نظرتونو گفتین حالا هم که میبینیم تو دوست نداری دیگه ادامه نمیدیم...اجبار هم نیست...ازدواج که زورکی نمیشه....تو برادرزاده ی گل من بودی همونم باقی میمونی احترامت هم تو خانواده ما سره جاشه....

اون روز همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد......ولی من از عمم و علی وخانوادش خجالت میکشیدم.......

پارازیت: مریضی من همون مشکله مغزیه! این مریضی مادر زادی نیست....کلاس دوم راهنمایی که بودم یه روز داشتم تو پارکینگمون راه میرفتم که پسر همسایمون اومد محکم طعنه زد به من و رد شد.خیلی عجله داشت.منم خوردم زمین و سرم از پشت به لبه در خورد بیهوش شدم.......بر اثر خونریزی داخلی یه لخته خون تو سرم تشکیل شده بود که به سیستم بینایی من فشار میاورد ولی چون عمل جراحی تو اون سن خطرناک بود باید تا 18 سالگی لخته خون رو با دارو کنترل میکردن تا جابه جا نشه یا بزرگتر نشه.....روزی چند بار خون دماغ میشدم و دکتر میگفت که این نشونه اینه که لخته تحت کنترله پس نباید جلوشو میگرفتم....فشار عصبی برام سم بود واسه همین اون سال درسمو ادامه ندادم....دکتر میگفت که تو جراحی 40% احتمال نابینایی هست و من خیلی ناراحت بودم ولی امسال این عمل رو انجام دادم و خداروشکر هنوز میبینم...خدایا شکرت............

تو چند روز بعد که اونجا بودیم من با علی صحبت کردم و ازش معذرت خواستم...علی چیزی نگفت ولی گفت که انتظار نداشته من همچین فکری راجع بهش بکنم (همون که اگه کور بشم ولم میکنه)

و اینکه خودمم میدونم که مریضی بهانست و دلیل اصلیم اینه که اونو به عنوان شوهرم دوسش ندارم....بهش گفتم که درست میگه و من خجالت میکشیدم که اینارو بگم ولی به عنوان یه پسرعمه دوسش دارم و واسم محترمه...اونم گفت که ترجیح میده همون پسرعمه قابل احترام باشه نه یه شوهر زورکی چون در اون صورت واسه من عزیزتره..........(علی خیلی مظلومه و بعد از این موضوع خیلی دلم واسش سوخت)

دو روز قبل از برگشتمون خانواده زن عرفان منو واسه پسرشون رسما تو مهمونی پاگشای عروس و داماد خواستگاری کردن(همون پسره که نمیرفت خونشون !) ایندفعه همون عمو1 ردشون کرد زیرا پسره بسی بی ادب و نزاکت و لاابالی بود (به قول دوستم نه تربیت داره نه خانوادگی !)...واقعا هم بی ادب بود.....

همه دخترها و پسرای مجرد فامیل رو پشت بوم جمع شده بودیم. من میخواستم برم سیب بردارم یدفعه  از پشت سر با سیب زد تو سرم...سرم گیج رفت و خون دماغ شدم.....علی بهش میگفت چرا اینجوری کردی...میگه:شوخی بود دیگه...دیگه لوس بازی نداره که...خون دماغ چیه بابا همش عداست.......(خوب شد که داداشم با ما نیومده بود وگرنه اعلامیش میکرد رو دیوار!)

پسره مضخرف....این میشد شوهرم که من الان علاوه بر کور کر و لال هم بودم....مادرش میگفت از رقصیدن من خوشش اومده!............ هیز بد ترکیب.....علی هم به مادره گفت: عرفان هم از رقص شکیرا خوشش میاد.میخواین بریم خواستگاری هوو بیاریم سره دخترتون؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

مادره سنگکوب کرده بود و صداش در نمیومد....ولی بعد رفتنشون تا میتونستیم خندیدیم................

برگشتیم شهرکمون........

داداشم رفته بود شهر محل زندگیمون......بابام با گروهی از همکاران ازجمله شوی شیدا رفتن ماموریت....مامانم صبح تا عصر تو یه درمانگاه بود و دعوت به کار شده بود در نتیجه من ماندم و درو دیوار خونه....همون وقتا بود که با کره و هنرمنداش اشنا شدم..................

یه روز تازه ناهار خورده بودم میخواستم ظرفارو بشورم که دیدم در میزنن...یه لحظه فکر کردم استاد باز اومده ولی از چشمیه در که نگاه کردم دیدم برادر شیداست.....درو باز کردم همینجور بدون سلام و علیک اومد تو رفت تو آشپزخونه...بهش میگفتم کجا و اون هی مامانم رو صدا میزد....................در نهایت متوجه شد که من میگم مامانم خونه نیست گفت خب پس بیا بریم بالا.....................هنگ بودم.......اخه این چه حرفی بود؟!؟!؟!؟!؟!

گفتم چرا گفت شما بیا میفهمی!!!!!

گفتم :برو برو.... شیدا رو ببینم ابروتو میبرم ( متاسفانه من دختر زبان درازی هستم و خجالتی!!!!! که هیچکدوم اینا به هم نمیخوره ولی خب چکار کنم مدلم اینه!)

یکدفعه شروع کرد گریه کردن.....فکر کردم الکی اینکارو میکنه ولی با توجه به شیدا و پدرش از پسرشون همچین کارایی بعید بود......

من:بگو چی شده تا بیام.....شیدا خونست؟واسه چی گریه میکنید؟

آرش:داشتم با شیدا شوخی میکردم که لیز خورد و افتاد زمین نمیدونم چکارش کنم انگار بیهوشه اگه یه چیزیش بشه من چه گلی به سرم بگیرم؟ (آخی.....شوهری مهربونم گریه نکن اشک منم در میاد!)

دویدم بالا دیدم شیدا رو زمینه...رفتم طرفش بیهوش نبود و میخواست بزور حرف بزنه ....پیرهن و زیر کمرش خیس بود....فهمیدم کیسه آبش ترکیده و طبق گفته های مامان میدونستم بعد از ترکیدن کیسه آب جنین نباید زیاد تو شکم مادر بمونه چون احتمال خفگیش خیلی خیلی زیاده......

از شیدا پرسیدم درد داری که گفت یکم....گفتم فکر میکنی در زایمانه گفت نه ...........باید میرفت بیمارستان تا به کمک آمپول فشار بچه رو به دنیا میورد و شایدم به سزارین نیاز داشت..........

آرش همینطور آشک میریخت....بهش گفتم زنگ بزنه اورژانس و منم با مامانم هماهنگ کردم که بره بیمارستان تا ما برسیم.....بعد از چقدر معطلی بالاخره امبولانس اومد و ماهم رفتیم بیمارستان اونم با چه وضعی!!!!!! من با یه شلوار قرمز دمپا  گشاد و صندل آبی و یه مانتو قهوه ای و یه شال سفید.....آرشم با یه تیشرت پاره ( تو همون شوخی موقعی که شیدا میفته دستش رو به تیشرت آرش میگیره و لباسش پاره میشه...) و شلوار برمودای تو خونه ای! دقیقا شبیه این کولیا که فال میگیرن!

آرش هی راه میرفت و خدا خدا میکرد بعدم آه میکشید و میگفت: اگه اتفاقی بیفته من مقصرم....

من خودم نگران شیدا بودم اینم که هی جلوم گریه میکرد و نفوس بد میزد بیشتر استرس میگرفتم و حرص میخوردم! واسه همین جوابشو دادم.....................

من:معلومه که تو مقصری...نکنه فکر کردی من مقصرم؟!؟!؟!؟!؟ آخه کسی با زن حامله از این شوخیای خرکی میکنه؟!؟!؟!؟!؟خجالت نکشیدی با این هیکلت عین نینی ها و آدمای بی عقل رفتار کردی؟؟!!؟؟!!؟؟؟!!!؟

آرش:راست میگی...بی عقلی کردم....

من:معلومه که راست میگم.......یکی باید مواظب تو باشه! (گفتم که زبون درازم!....بعد میگین به آرش میپری!....کو؟من به این با ادبی!....خدایی بی ادب نیستما ولی وقتی عصبانیم  محترمانه دعوا میکنم...البته از وقتی با ارش نامزد شدم دیگه اینطوری باهاش صحبت نمیکنم...بالاخره زن و شوهر باید به هم احترام بذارن!!!....)

آرش :شیدا ارواح خاک مامان قسمت میدم سالم بیای بیرون هم خودت هم بچت...............

ساکت شدم....با این حرفش دلم آتیش گرفت و خودمم گریه کردم....اون خودش ناراحت بود دیگه نیازی نبود من نمک به زخمش بپاشم.........وقتی به این فکر میکردم که شیدا الان تو سخت ترین مرحله زندگیش مادری نداره که کمکش کنه یا حتی پشت دره اتاق عمل منتظرش باشه بیشتر گریم میگرفت.........اینقدر گریه کردم که نگو....پشت سرم درد میکرد ....

 آرش: ببخشید میگم.به خدا منظور بدی ندارم .... چرا لباتون اینقدر قرمز شده؟ (عزیزان فکر بد نکنید....وقتی میخوام خون دماغ بشم لبام خیلی قرمز میشه و خیلی جلب توجه میکنه خیلی غیر طبیعی که انگار از این رژای سرخ آتشین زدم! )

فهمیدم قراره خون دماغ بشم.................رفتم دستشویی صبر کردم تا از دماغم خون اومد و صورتم و شستم و برگشتم که دیدم آرش داره میخنده........

ارش گفت که مامانم از اتاق عمل اومده و شیدا و بچه سالمن.....منم ازش به خاطر لحن بده صحبتم غذر خواستم و رفتیم تا بچه رو ببینیم............

بالاخره تَ تَ(ترنم) متولد شد.................

 

 

 

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای..............

یه چیز جالب دریافتم....این دوستم یاسمن هم مامانش قبلا همکار مامانم بوده هم باباش....تازه مامان یاسمن داداشه منو به دنیا اورده......به مامانم گفتم که داداشم عاشق شده مامانم گفت که هم مادر و هم پدر یاسمن رو میشناسه و یاسمن رو هم وقتی 2ماهه بوده دیده ولی بعدش مامانه یاسمن دیگه کار نکرده و یه جورایی این دوتا همکار همدیگه رو گم کرده بودن!

امروز یاسمن واسه کامل کردن تحقیق زمین شناسی اومده بود خونمون.....مامان تا دیدش گفت شبیه مامانشه....یاسمن میخواست با برنامه کارل (corel) اسلاید تصویری بسازه که این برنامه رو لپ تاپ من نصب نبود و فقط داداشم رو سیستمش داشت...داداشمم که از خدا خواسته لپ تاپشو در اختیار یاسمن گذاشت!....بعدم خودش نشست که از یاسمن کار با کارل رو یاد بگیره...یاسمنم واسش توضیح میداد...(یاسمن اطلاعات کامپیوتری بالایی داره که همرو خودش با تجربه بدست اورده و هیچ کلاسی نرفته...از داداشه من که رشتش مهندسی کامپیوتره بیشتر حالیشه!)

رفتم به مامانم گفتم بیاد ببینتشون...مامان از پشت سرنگاهشون میکرد و با دست میزد تو سینش و قربون صدقه داداشم میرفت!

وقتی یاسمن رفت مامانم گفت: آخی الهی خیلی خانم بود..... دیدین چه قشنگ میخندید؟

داداش:نه والله من که ندیدم. تو روی من که نمیخنده و خیلی جدیه .............

بعد نیششو باز کرد:ولی چندبار با یاسمن(منو میگه!)حرف میزد و میخندید دیدمش آره راست میگی مامان....چقدرم قشنگ حرف میزد...مغز کامپیوتر بود....................بعدم رفت تو رویا........

منم باهاش دعوا کردم که هیزبازی در نیار از ادمای هیز خوشش نمیاد! مامانمم با من دعوا کرد که هیزبازی نیست غرض ازدواجه...خودم چندوقت دیگه زنگ میزنم به مامانش......

من:آره زنگ بزن بگو میخوایم بیایم دخترتونو بدبخت کنیم..........(میخواستم حرص داداشمو در بیارم!!!!)

داداش:حالا تو آرشو بدبخت کردی کسی اعتراضی کرد!!!................................

خلاصه که داداشم از کف رفت.....

مثلا میخواد بره دانشگاه....لیوانه چایشو ور میداره همونطور داغ میزاره تو فریزر...میگم چکار میکنی؟ میگه حواسم نبود.....بهش میگم صدای تلویزیونو بلند کن خاموشش میکنه اعتراض میکنم میگه حواسم نبود....روتختیشو ورداشته که مثلا بندازه تو لباسشویی اومده دره یخچالو باز کرده ایستاده داره توشو نگاه میکنه!!!!!!!!!!! کلا حواسش نیست!!!!!!! خدا میدونه کجاست !!!!!!!!!

همینطوریش میلنگید دیگه حالا عاشقم شده بدتر!!!!!!!

بسوزه پدر عاشقی.....به قول شاعر: عاشقی بددردیه الیش گرفتارش شدم!!!!!!!!( دیوان 0098)

موفق باشید...............................

 

 




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ جمعه 30 دی 1390 ] [ 07:21 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ مسکن! ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :