تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممم.....

با امتحانات چطورید؟ برنامه امتحانیمون خیلی بد و فشردست...خدا نصیب نکنه!

اون 1% میسر شد و من اومدم...ببخشید الان میرم نظرات رو جواب میدم....

از mojgan و dr jungi و فاطی خانم گل ممنونم که با نظراشون منو شاد میکنن....عاشقتونم.....

از بقیه عزیزانی هم که میخونن و نظر نمیدن هم ممنوم ولی بدون علت..(خواستم دلتون نشکنه!!!)

بفرمایید.........................

 

اسمش آرشه!.!.!.!.!.!.!

تازه فهمیدم که کیه! اون پسر برادر شیدا بود...شیدا خانمه همکار بابا که من تو شرکت بابای دوستم باهاش آشنا شده بودم(اومده بود اونجا واسه طراحی دکوراسیون و منم رفته بودم با دوستم اونجا واسه انجام کارهای عملی) کم کم بیشتر باهم جور شدیم تا زمانی که فهمیدم شوهرش همکار بابامه...بهش پیشنهاد دادم که مثله ما اوناهم تابستونا به این شهرک بیان واون سال اولین سالی بود که شیدا تو اون شهرک بود...حامله بود اونم 8ماهه...مامانم میگفت نباید تنهاش بزاریم و وقتایی که بابای من و شوهر اون سرکار بود معمولا ما پیش هم بودیم....

شیدا به من گفته بود که چون نزدیکه زایمانشه داداش کوچکتر از خودش قراره بیاد پیشش ولی من یادم نبود و چون هی میگفت داداش کوچیکم من انتظار نداشتم که آرش بزرگ باشه!

مامان: آخی ...این داداشه شیدا بود؟؟؟ چه ناز بود....ماشالله عجب پسر آقایی بود!

من:کجاش ناز بود؟!!!؟!!!؟به من میگه این!!!!! مگه من درختم؟؟؟؟ بی ادب بود نه نااااااااااااااز!!!!!!!!!!!!

مامان:عوضه تشکره؟ اگه نبود که الان اون دیو دوسر برده بودت...

داداش:منم که به درد لایه جرز دیوار میخورم!!!!!(الان بهش برخورده یعنی!)

من:حالا دستش درد نکنه...اگه نبود که من از همه چیز محروم میشدم!

داداشم برگشت مثلا با خشم نگام کرد...منم واسش زبون درآوردم!

داداش: لوس........نمیدونم توچی داری که خواستنی باشی؟!؟!؟!؟!؟!

من:چیه؟زورت میاد کسی تورو نمیخواد حسود؟!؟!؟!

مامان: کوتاه کنید این زبون درازیارو!!!!!!

داداش:شنیدی که با تو بود.

مامان: با جفتتونم.........اصلا پاشید برید تو اتاقاتون میخوام جارو بکشم.....( الان مامانم میخواد جلوی دعوای منو داداشمو بگیره یعنی!)

چند روز گذشت......از بیکاری الکی خونه رو تمیز میکردم داداشمم متلک میپروند که چون خواستگار پیدا کردی فعال شدی و میخوای خودتو کدبانو جلوه بدی!( مگه نیستم؟!؟!؟!؟!)

با مهسا میرفتم پیست....اون تمرین میکرد و من نگاه....چندتا از دوستام تماس گرفتن و اصرار کردن که برگردم کلاس ولی با جریانی که پیش اومده بود اصلا دوست نداشتم.

چون داداشه شیدا اومده بود دیگه پیشه اونم نمیرفتم ولی شیدا میومد خونه ما....

تو همون تابستون واسه عروسیه پسر بزرگه ی عمم رفتیم تبریز( یاشاسن آذربایجان)

شب حنابندون منو چند تن دیگه از دخترای فامیل قرار بود که حنا درست کنیم....یه انگشتر طلا داشتم که شکل گل روش بود و چون نمیخواستم که حنا بین درزهاش بره و کثیف بشه درش اوردم(این انگشترمو خیلی دوست داشتم....) ولی بعد از تزیین حنا فهمیدم که گم شده! هرچقدر گشتم پیداش نکردم...اینقده ناراحت بودم....خلاصه که مراسم شروع شد و من پیداش نکردم.....یه گوشه ایستاده بودمو هرچی بهم میگفتن بیا برقص نمیرفتم!

عمم که داشت میرقصید و میدونست من چرا ناراحتم و نمیخواست که من تو عروسی پسرش بهم بد بگذره اومد طرفم انگشتره خودشو در اورد کرد تو دست من....بوسم کرد و بهم گفت: ناراحت نباش قشنگم...این پیشت باشه تا زمانی که پیداش کردی... اصلا یه یادگاری از طرف من واسه برادر زادم.....

بعدم منو برد وسط که برقصم...نمیخواستم عممو ناراحت کنم چون خیلی خوشحال بود و منم خیلی دوستش داشتم ( و دارم) پس خندیدمو شروع کردم به رقصیدن!

دیگه مراسم حنابندون تمام شده بود منم تو آشپز خونه داشتم کمک میکردم....یکی از زن عموهام که خدای متلک پرونیه اومد تو اشپزخونه با صدای بلند بهم گفت: مبارک باشه یاسمن خانم....

من:چی زن عمو؟

زن عمو: هم انگشتر هم عروس شدنت!

من: دلت خوشه زن عمو ها....کی میاد منو بگیره!

زن عمو یه لبخند زورکی زد و رفت.......................................

صحبت ها درباره ی من ادامه داشت...تابلو غیبت میکردن!

به انگشتر نگاه کردم.طرح گل روش بود ولی مثله ماله خودم که نبود!

آخر شب فیلم حنابندون رو گذاشتن که نگاه کنیم.اون صحنه ای که عمه اومد و انگشتر رو به من داد هم بود........................

زن عمو رو به پسر کوچتر عمم(برادر کوچکتر داماد اسمش علی ) گفت:

مبارک باشه علی جون!

علی: چی؟                                            زن عمو:حالا!

دوست نداشتم که مردای فامیل صحنه رقص منو ببینن ولی از مردا فقط علی و باباش و دوتا از عموهام بودن با برادر عروس!( تمام طایفه عروس رفته بودن این داداشش نمیرفت!اینقده رو اعصاب بود) منم چیزی نگفتم.......

زن عمو خطاب به عمه:حالا کی باید شیرینیه علی رو بخوریم؟

عمه: بزار شیرینیه عرفان(داماد) رو بخورین اونم به وقتش!

 

هرجا میرفتم تمام خانما ی فامیل به من یا مامان و بابام تبریک میگفتن............

شب عروسی به لطف یکی از اطفال فامیل لباسه من جر خورد و دیگه نمیتونستم بپوشمش!(اون از انگشترم اینم از لباسم....)

لج کرده بودم که با مانتو تو تالار میشینم ولی با تلاش های بسیار در لحظات آخر رفتیم یه پاساژ و منم یه لباس خریدم!

عروسیه خوبی بود....تو تالار هوا دم کرده بود....اومدم دمه در ...بدم میومد با اونهمه آرایش کسی ببینتم( من کلا با ارایش مشکل دارم....رو صورتم که میمونه حس میکنم دارم خفه میشم و از یه طرفم خجالت میکشم که مردا منو با آرایش ببینن حتی بابا و داداشم!)

میخواستم برم تو ماشین بشینم ولی تمام اقایون ایستاده بودن بیرون و من روم نمیشد برم....عمم به دادم رسید و منو رد کرد....چند دقیقه بعد علی اومد.....زد به شیشه ماشین...یه ظرف غذا تو دستش بود...

علی:مراسم تموم شده دارن شام میخورن...مامان گفت حالت بده اینو واست اوردم بخوری...خوبی؟

من: آره دستت درد نکنه.زحمت کشیدی از عمه هم تشکر کن.( تو دلم دعا میکردم که علی نفهمیده باشه چرا حالم بده! چون اصولا اقایون خیلی سریع به این موضوع پی میبرن) دلم درد میکرد و سردم بود.پاهام ضعف میرفت و نمیتونستم تکونشون بدم. 2تا قرص مفنامیک اسید و یه مسکن خورده بودم ولی تاثیری نداشت....

{ دریافتید مشکل چی بود؟؟؟؟  من کلا تو این یه هفته از ماه که این مشکلو دارم یا تو تخت بیمارستانم یا تو تخت خودم....بد اخلاق میشم وحشتناک و با کوچکترین مشکلی عصبانی! همیشه هم با آرش دعوام میشه تا بالاخره اون میفهمه من چمه و کوتاه میاد!}

همه رفتن که عروس داماد ورو تو شهر بگردونن ولی منو مامان و بابام رفتیم داروخونه و بعد هم خونه....منو بردن تو اتاق علی و مامانم بهم سرم وصل کرد و 2تا آمپول بکمپلکس به 12 ....

خوابیدم تا وقتی که فامیلا برگشتن و من با سرو صداشون بیدار شدم......عمم و زن عموم اومدن تو اتاق وعلی هم پشت سرشون....عمم نگران بود و مامانم واسش توضیح میداد که عادیه....علی و زن عمو هم واسم لبخند معنادار میزدن!

 از این که علی فهمیده بوده چمه بدم میومد و خجالت میکشیدم....

زن عمو: بلند شو دختر خوب.... همه زنا اینجوری میشن...دیگه ناز نداره که....واسه شوهرت ناز میکنی یا واسه مادر شوهرت؟!!!؟!!!؟

بعد رو کرد به علی و گفت: بیا بیا نازشو بخر واسه تو داره ناز میکنه!

عمم سریع پرید و لباسای علی رو بهش داد و علی رفت بیرون...بعدم رو به زن عموم گفت:هنوز واسه اینکارا زوده...

مامانم:چی میگید شماها؟ یاسمن که ناز نمیکنه...هرماه همینه...اصلا علی کیه که دختر من بخواد واسش ناز کنه؟

اونشب فهمیدم تمام فامیل فکر میکردن که منو علی به واسطه ی همون انگشتر باهم نامزد شدیم!

البته منظور عمم همین بوده ولی ما متوجه نشدیم و عمم هم فکر میکرده من و خانوادم قبول کردیم....

 

 

بچه ها داداشم عاشق شده......خیلی خوشحالم...(درسا جان شما این یه تیکه رو نخون که بعد فحشم بدی!)

از یکی از همکلاسیام خوشش اومده ولی یه مشکل هست.......اسمه اون دوستم هم یاسمنه!( وای چه مشکله بزرگی) همون  دوستم که تو پست کابوس خوابشو واستون تعریف کردم .شاید بشناسیدش.خواننده ی وب داستانای دابل اسی بود و از طریق اون من با اینجا آشنا شدم. الان چسبیده به درس و نت نمیاد. اخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی داداشیم........ البته هنوز به جز منو آرش کسی نمیدونه! خیلی واسش خوشحالم دختر خیلی خوبیه امیدوارم بشه که داداشم  شاد بشه...الان همش استرس داره میگه اگه قبول نکنن چی؟؟؟ آخییییییییییییی داداشیه مهربونم...براش دعا کنید.

 

یه سوال :تعطیلات کریمس و سال نو تو سوییس و دوسلدورف چند ماه  طول میکشه که خاله آرش هنوز اینجاست و قرار نیست به این زودیا بره؟؟؟؟؟؟

این سواله خیلی ذهنمه مشغول کرده................موفق باشید

 




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :