تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ
سلام به دوستای گلم

اومدم با پارت دوم داستان ........

بازم مثل همیشه میگم لطف کنین نظر بدین ....

دوستون دارمممممم ............



با این حساب بازم من بهش میرسیدم وبهش احترام میزاشتم. من خیلی بهش اهمیت میدادم . هروقت داشت میرفت از خونه بیرون از زیر قرآن ردش میکردم و واسش صدقه کنار میزاشتم بعد میفرستادمش که بره.حتی به همه میگفتم که آقا علی صداش کنن. دوست نداشتم کسی با اسم کوچیک صداش کنه یا بهش بی احترامی کنه !
یه روز پسر خالم بهم گفت تو که انقدرآقا علی آقا علی میگی ،این آقا علی یه روز پتش میریزه رو آب! اون موقع نمیفهمیدم چی میگه ، خیلیم از دستش ناراحت شدم !

اما حالا میفهمم که چرا این حرفو زد و حقم داشت !


زندگیمون همینطور میگذشت ، با اینکه خونواده ی من زندگیمونو میچرخوندن ولی رفتار محمود با من روز به روز سردتر می شد و من این رو احساس میکردم!

به طوری که چندوقتی بود که حتی با هم نخوابیده بودیم ! شبا تا ساعت 4.5 صبح توی حال می نشست پای تلویزیون و همونجا روی مبل خوابش میبرد !

کم کم متوجه شدم که همش سرش توی گوشیشه! کم کم هرجا که داشت میرفت گوشیشو همراش میبرد. دستشویی ، حموم ، همه جا!

یک بار همینطور اتفاقی گوشیشو گرفتم دستم و داشتم باهاش ور میرفتم که یه شماری نا آشنا دیدم و نظرم جلب شد.

ازش پرسیدم اون شماره ی نا آشنا کیه؟

گفت کسی نیست ، اشتباه گرفته بود.
بعد که نگاه کردم دیدم اون روز بالای 20 بار با این شماره تماس گرفته شده بود !

به روی خودم نیاوردم. نگران زندگیم بودم. به خودم میگفتم بگذره درست میشه !رفتارهای مشکوک علی رواز خونوادم مخفی کردم، اینطوری فقط داشتم خودمواذیت میکردم. 

یه روز تو دهه ی محرم با مامانم رفتم دسته ی عزاداری. یه دختر که قبلا ندیده بودمش ،با بچش به طرفم اومدن و سلام و احوالپرسی کرد و شروع کرد که از چهرم تعریف کردن ! گفت چه چهره ی خوشگل و بامزه ای داری و از این 
حرفا ! منم ازش تشکر کردم و بعد رفت . مامانم یه جور خاص به اون دختر نگاه کرد اما من توجه نکردم!

چند وقت بعد ، شب ساعت 12 بود که یهو علی گفت که آماده شو تا بریم با هم قدم بزنیم. من خیلی تعجب کردم ! 

باتوجه به رفتار علی ازش بعید بود همچین پیشنهادی بده که بریم بیرون ،اونم اون وقت شب ! وفتی اصرارش رو دیدم قبول کردم. 
قدم زدیم با هم تا به یه سفره خونه رسیدیم. همون دختری که تو دسته اومده بود و هی از قیافم تعریف میکرد هم اونجا بود با شوهرو بچش. 

خیلی واسم جای تعجب داشت ! 
چطور اون دختر این وقت شب اینجا ! 
به علی شک کردم! 
علی دقیقا آلاچیق چسبیده به آلاچیق اونا رو کرایه کرد ! 

من ازش خواستم که بریم یه آلاچیق دیگه ، اما علی قبول نکرد و گفت که همینجا باید بشینیم . منم حرفی نزدم.علی رفت دقیقا همون طرفی که دختره نشسته بود نشست و از اونجایی که دوتا آلاچیق بهم چسبیده بود ،این دوتا هم تقریبا بهم چسبیده بودن !

من رفتم و خودمو چسبوندم به علی و گوشیمو در آوردم و شروع کردم که عکسای خودمو که با لباس باز گرفته بودم رو به علی نشون دادن.

طوری نشسته بودم که اگه اون دختر سرشو یکم میچرخوند راحت میتونست ببینه همه چیزو.



طبقه بندی: Tajrobeye Talkh، 
[ جمعه 13 آبان 1390 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ mercede ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :