تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممم....

 

احوالاتم پوکیده...ولی امیدوارم شما خوب باشید....فردا امتحان ریاضی دارم....از بس این مبحث رو خوندم حالت تهوع بهم دست میده وقتی میبینمش.....

این جریان رو دوستم واسم تعریف کرده...دیدم امروز حوصله طنز نوشتن ندارم تصمیم گرفتم اینو واستون بذارم....

از هفته ی دیگه امتحانات شروع میشن...احتمال 99% دیگه پست نمیزارم تا بهمن ماه ولی نظراتتون رو جواب میدم....

 

 

 

از زبان دوستم:

 

یکی از شبای تابستون بود که یکی از دوستام بهم اس داد و گفت که عاشق شده و

نمیدونه چکار کنه....بهش گفتم تاحالا عاشق نشدم که درکت کتم پس نمیتونم بهت کمک

کنم....سعی کن از فکرش بیای بیرون و یه عالمه چیزای دیگه...

تو اس ام اس اخر پرسید:یعنی واقعا عشق واقعی هست؟

دیگه اعصابمو بهم ریخته بود...گوشی رو خاموش کردم و خوابیدم ولی هرکاری میکردم

این سوالش از ذهنم پاک نمیشد...

نفهمیدم کی خوابم برد ... خواب خیلی بدی دیدم...وقتی یادم میاد حالم بد میشه....

خواب دیدم یه خونه جدید خریدیم و تازه اسباب کشی کردیم و به مناسبت خونه همه ی

فامیل رو دعوت کرده بودیم....

موقع رفتن مهمونا داشتم خالمینارو بدرقه میکردم که یکی از پسرای فامیل هم باهام

اومد...این پسر اسمش شهابه... وقتی خاله اینا رفتن من رفتم رو پله های توحیاطمون

نشستم...سه تا پسرعموی بزرگتر از خودم دارم که هرسه ایستاده بودن تو حیاط....شهاب

اومد رو به روم... گفت میخوام یه چیزی بهت بگم....

گفتم:بگو...من گوش میکنم...

انگشتای دستشو توهم چفت کرد اومد جلو و دستاشو انداخت پشت گردنم و سرمو کشید

جلو...

گفتم:چه کار میکنی؟؟؟ نگاهمو چرخوندم و دیدم 3تا پسرعموهام دارن نگاهمون میکنن...

شهاب: میخواستم بگم تو تنها دختری بودی که میتونستی با ایمانت منو به خودت جذب

کنی و اینکار رو هم کردی....( شهاب نوه ی عمه ی این دوستم میشه...تو خانواده ی پدری

دوستم هیچکس زیاد به دین و حجاب اهمیت نمیده و تنها دختری که تو کل فامیلشون جلو

نامحرم حجاب داره همین دوستمه و این باعث شده که رفتار همه پسرای فامیل باهاش

تفاوت داشته باشه)

بعدم صورتشو اورد جلو و لباشو گذاشت زیر گوشم و گردنمو بوسید...خیلی واقعی

بود...دقیقا حسش میکردم.... دستمو گذاشتم رو شونش که هلش بدم ولی اون بدون

اینکه از کارش دست برداره دست منو گرفت و بیشتر بوسم میکرد...( دوستم وقتی اینارو

میگفت هی با دست جای بوسه رو میمالید و اشک تو چشماش جمع شده بود)

 به پسرعموهام نگاه کردم که داشتن با تعجب نگاهمون میکردن توقع داشتم بیان شهابو

ازم جدا کنن ولی همینطور ایستاده بودن....دیگه نتونستم تحمل کنم...همینطور که گریه

میکردم داد میزدمو از پسر عموهام میخواستم که کمکم کنن ولی اونا اصلا تکون

نمیخوردن!...اینقدر گریه کردم تا از خواب پریدم....

اولش تا چند دقیقه همینطور اشک میریختم ولی بعد که فهمیدم خواب بوده یه خرده آروم

شدم...بالشتم خیس شده بود... به ساعت نگاه کردم 53/3 صبح بود.... شنیده بودم که

خوابه قبل از نماز صبح تعبیر داره واسه همین خیلی بیشتر ناراحت شدم....هی دستمو

میکشیدم زیره گوشم تا جای لباشو پاک کنم ولی نمیشد ...هنوزم سنگینیشونو حس

میکردم.... خیلی واقعی بود...اصلا نمیتونید تصور کنید...اونقدر واقعی که وقتی از خواب

پریدم اگه واقعا شهاب رو جلوم میدیدم تعجب نمیکردم!

هنوزم وقتی یادم  میاد بوسش رو حس میکنم....تا دوروز افسرده بودم...هی خانوادم

میپرسیدن چته ولی من هیچی نمیگفتم...فقط واسه دخترخالم تعریف کردم اونم سعی

میکرد آرومم کنه ولی فایده نداشت...رفتم توحموم و تا تونستم گریه

کردم...بیصدا...هیچوقت نمیتونم با صدای بلند گریه کنم یعنی نمیخوام بغضم

بشکنه...نمیتونم بشکنمش....

شبش میخواستیم بریم خونه عمم...فهمیدم شهاب اومده...( این آقا شهاب تو یه شهره

دیگه زندگی میکنه...ولی دوستم میگفت که وقتی بچه بودن شهابم تو همین شهر بوده و

تابستونا هر روز باهم بازی میکردن...میگفت مثله داداشم دوسش دارم)

هرچی گفتم نمیام قبول نکردن و منو بردن خونه عمم...شانس خوبم شهاب با پسر عمم

رفته بود بیرون...مطمئن بودم اگه ببینمش میزنم زیره گریه...همش استرس داشتم که

بیان ولی بازم من خوش شانس بودم و نیومدن....

هرازگاهی که یاده این خواب میوفتم از شهاب متنفر میشم و بیشتر از پسرعموهام که

عینه ماست بودن تو خوابم.....

چند ماه بعد بازم شهاب اومد شهر ما و اومد خونمون دقیقا باهمون لباسی که تو خوابم

دیده بودمش....داشتم روانی میشدم...خیلی بد بود... خیلی خیلی بد....

بیچاره دوستم....وقتی تعریف میکرد هی زیره گوششو میمالید اخرشم گریه کرد....میگفت

حالت تهوع بهم دست میده دلش  میخواد بمیره....(خدانکنه خیلی دختر پاک و خوبیه)

 

منم یه بار همچین خوابی دیدم...یه هفته بعد از عقدم شب رو خونه پدر شوهرم

موندم...اولین شبی بود که پیش آرش میخوابیدم و خیلی استرس داشتم....آرش قول داده

بود کاری نکنه نه فقط به من حتی به پدر خودش و مادر من... (مامانم میگه واسه یه دختر

خوب نیست که تا قبل از 20 سالگی رابطه زناشویی داشته باشه...در اینده دچار مشکل

میشه واسه همین با آرش صحبت کرده بود)

رفتیم تو اتاق پدر شوهرم که رو تخت دونفره بخوابیم...................

نصفه شب از خواب پریدم و عینه دیوونه ها شروع کردم به گریه کردن...خواب بد دیده بودم

ولی یادم نمیومد فقط میدونستم که یه نفر میخواست بهم حمله کنه....آرش میخواست

آرومم کنه ولی من جیغ میکشیدم و هلش میدادم... پدر شوهرم اومد تو اتاق و من دویدم

طرفش و رفتم توبغلش بیشتر  گریه کردم...پدر شوهمر با آرش دعوا میکرد و میگفت چه

غلطی کردی که این ترسیده و آرشم قسم میخورد که کاری نکرده و خواب بوده .... وقتی

آروم شدم پدر شوهرم رفت ومنم از آرش معذرت خواهی کردم...جای ناخونام رو بازو و

گردنش بود...خیلی دلم سوخت...نمیدونم چرا ولی موقعی که از خواب پریدم فکر میکردم

که آرش همونیه که میخواسته بهم حمله کنه....جالب بود که آرش رو هل میدادم

که ازم دورشه و از خودشم کمک میخواستم که بیاد نجاتم بده...(اینو اصلا متوجه نشدم

فرداش پدرشوهرم بهم گفت و هی میخندید ...میگفت هی اسمه آرشو صدا میزدی ازش

کمک میخواستی وقتی میومد طرفت جیغ میزدی و هلش میدادی!!!!!)

 

امیدوارم امتحاناتون رو با موفقیت بگذرونید....من دعاتون میکنم شما هم سر نماز یادم کنید.....

تا بهمن ماه.....خدانگهدار........




طبقه بندی: MemoRy، 
[ یکشنبه 4 دی 1390 ] [ 10:11 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :