تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلام دوستای گل خودم خوبین؟

اول از همه از یاسی جونم ممنونم که زود زود میاد آپ میکنه.

دوم اینکه این یه داستانی هستش که خالی از لطف نیست اگه بخونینش..از اونجایی که ما همه دوستای اینترنتی هستیم مطمئن باشین به دردتون میخوره..فقط اگر کسی هست که میدونه این داستان راجع به کیه هیچ کس..خواهشا هیچ کس نیاد اسمی از شخصی نبره!!ممنون..بفرمایید ادامه


چی بگم ؟ از کجاش شروع کنم نمیدونم ! فقط میدونم واسه این میخوام بگم که واسه بقیه حداقل یه تجربه شه درحالی که میدونم خیلی از ماها تا این اتفاقا واسمون نیفته عبرت نمیگیرم اما بعنوان یه اخطار خیلی خوبه . علاقه ای به بیانش یا چیزه دیگه ای ندارم اما میگم . همه ی اسم ها هم متاسفانه مستعاره چون حقیقتش دوست ندارم کسی بشناسم ... !

صمیمی ترین دوستم یه سری فیلم بهم داد که باعث شد من به حد مرگ از اونا خوشم بیاد . قبلا زیاد رفت و آمدی توی نت نداشتم اگرم داشتم کاری به کسی نداشتم اما بعد از دیدنه این فیلم ها خیلی مشتاق شدم تا برم اینترنت و راجع بازیگراش اطلاعات به دست بیارم ... اما کاشکی هرگز اینکارو نمیکردم !

روزای اول یه بازدید کننده ی ساده بودم اما هر روز بیشتر پیشرفت میکردم . کم کم به وبلاگای بیشتری سر زدم تا اینکه با یه وبی آشنا شدم که توی زمانه خودش واقعا تک بود ! اولین بار تصمیم گرفتم که اونجا نظر بذارم اما چون توی یه شهر کوچیک زندگی میکردم و سریع پشته آدم حرف درست میشد دلم نمیخواست اسمه خودمو بدونن برای همین اسمی که همیشه خیلی دوسش داشتمو گذاشتم و برحسبه اتفاق اون روز درباره ی یکی از فامیل ها توی خونمون بحث بودو و منم فامیلمو اون گذاشتم و گفتم خدا قووت بزن بریم !

خلاصه اولین نظرمو گذاشتم ... مدیر اون سایت یه پسره خیلی خیلی مهربون بود ... توی نظرا خیلی گرم جوابتو میداد . توی همون نظرا هم با یک دختره دیگه آشنا شدم که خیلی دوست داشتنی بود و ازش خوشم اومد و به اون پسره ی صاحب وبلاگ میگفت داداشی و من با اونم دوست شدم ... وقتی ازم سنمو پرسید واقعا واسه ی چند لحظه نمیدونستم چی بگم دلم میخواست سنمو بزرگتر بگم تا منم آدم حساب کنن و دسته بالا بگیرن واسه همین یکی دو سال زدم روی سنم و اینم گفتم ولش کن دنیای مجازیه چکار به این کارا داری و خلاصه همینطور با اون پسر و اون دختر صمیمی تر میشدم طوری که دیگه اون دختره شده بود آجی عزیزم و اونم داداشیم که یه دونه پستشم بدونه نظر نمیذاشتم.

همینطوری روزا میگذشت که هوس کردم منم یه وبلاگ بزنم ... واسه همین یکی زدم راجع به همونا و همینطوری بیکار میشدم توش آپدیت میکردم اما واقعا نمیدونم چی شد و چه اتفاقی افتاد که واسه خودم یه چیزی شده بودم ! یعنی هرکی داداشی رو میشناخت امکان نداشت منو نشناسه حتی به حدی رسیده بودم که داداشی توی اون چند ماهه کم بهم حسودیش شده بود !!! اما بعده چند وقت یه سری مشکل پیش اومد که باعث شد نتونم واسه یه مدت کوتاه برم نت برای همین به دخترداییم گفتم که بره و یا جای منو پر کنه یا اینکه بگه که من نت ندارم اما وقتی که نتم وصل شد ... فهمیدم که بزرگترین دروغای زندگیمو دختر داییم گفته ... ! هروقت ازش پرسیدم که چرا اون دروغارو گفتی همیشه بهم گفت واسه اینکه تو هم اون روی این زندگیه نامرد رو ببینی اما من حرفشو نمیفهمیدم و همیشه سرزنشش میکردم . از اینکه میدیدم این همه واسه بقیه مهمم خیلی خوشحال بودم ... بچگی بود دیگه ! از یه دختر بچه ی 15 ساله چقدر مگه میشه توقع داشت ؟ تازه همینشم خوب بود که وجدان درد میگرفتم ... از اینکه میدیدم اطرافیانم واسم ناراحت شدن و اشک ریختن قلبم ذره ذره میشد اما هیچی نمیگفتم و بر روی اجبار اون دروغارو ادامه دادم و کلی هم توشون سوتی میدادم ... میگن دروغ گو حرفاش یادش میره همینه تا اینکه یه سال گذشت و دیگه یه دونه وبه من بودو یه دونه هم من ! عزیز دردونه ی همه شده بودم ... دیگه کم کم داشت یادم میرفت که منم باید عذاب وجدان داشته باشم ... منم باید ناراحت شم اما نه ااونقدر تو خوشی غرق شده بودم که مثل آب خوردن دروغ میگفتم اما وقتی به خودم اومدم که توی یه مخمسه ی خیلی بزرگ افتاده بودم . همه بهم شک کرده بودن .. خیلی ها خیلی چیزا رو فهمیده بودنو همیشه یه جوری حالیم میکردن اما من خودمو میزدم به بیخیالی تا اینکه یه روز همه چیز نابود شد ! دیگه همه چیز مثله قبل نبود ... به قوله شاعر ماه هیچ وقت پشته ابر نمیمونه و همینطورم شد ! دیگه منی وجود نداشت ! گم شده بودم ... خیلی اذیتم کردن ، خیلی حرفا بهم زدن ... خیلی دلها شکست بخاطرم اما بازم خم به ابروم نیاوردم فقط با لبخند نگاهشون میکردم و گوش میدادم و تازه فهمیده بودم که منظوره دخترداییم چی بود ! اگر من مثله همه ی بازدید کننده های عادی بودم و هزارتا دروغ و اراجیف بدتر از این میگفتم واقعا هیچی نمیشد اما شد... ! همه طردم کردن ، هرکی میرسید هرچی دلش میخواست بهم میگفت ... هر روز یه حرفه جدید پشته سرم میگفتن حتی میومدن توی روم بهم میگفتن من مشکل روانی دارم ... با اون دلهایی که شکست منم شکست ... ریز ریز شدم ... ذره ذره شدم اما بازم هیچی نگفتم و لبخند زدم !

نذاشتم هیچ کس بفهمه درونم چه خبره حتی مامانم . همیشه از درون گریه میکردم اما هیچی نمیگفتم .. روزای اول توی تنهاییه خودم گریه کردم ... روزای بعد دیگه واسه خودم گریه نمیکردم واسه دلایی که شکوندم گریه کردم .... و توی اون شرایط همینطوری دوستام از همه طرف آسیب میدیدن و من نمیتونستم کاری براشون کنم واسه اونا گریه کردم .... بعد از چند وقت فقط اشک تو چشام جمع میشد اما الان که چندین ماه میگذره دیگه حتی اشک هم تو چشام جمع نمیشه ... اونایی که دلشون پاکه همیشه لبخنده مصنوعیمو درک کردنو دیدن اما هیچی بهم نگفتن و اونایی هم که دلشون پاک بود ولی دوست نداشتن نفهمیدن درونه من چه خبره ... چی دارم میکشم ... توی این یک سال تقاصه همه ی اون دل های شکسته رو دادم ... خیلی چیزا از دست دادم اما بازم هیچی نگفتم و لبخند زدم ... سه ماهه مامان بابام که من حتی براشون یه ذره هم مهم نبودم جلوم زانو میزنن و زجه میزنن که من اینقدر لبخند نزنم .. عصبانی شم ... داد بزنم ... بغض کنم ... گریه کنم ... اما متاسفم که همیشه باید با تاسفه تمام بگم این چیزیه که خدا واسه ی من خواسته و مطمئن باشین هروقت تقاصه همه ی اون دل های شکسته رو دادم خدا بهم اشکمو برمیگردونه ... و منتظره اون روزم ... ! که اشکام بهم برگردن و بتونم از تهه دلم به همه ی زیبایی های دنیا بخندم ... !

اینارو گفتم که بگم حتی واسه کوچیک ترین چیزا توی زندگیتون دروغ نگین ... دل نشکنین ... چون تقاص پس دادنو جبران کردن خیلی سخت تر از چیزیه که ما آدما فکر میکنیم !

من تقاصامو پس دادم اما فقط تونستم جبران چند تا دلو بکنم ... !




طبقه بندی: MemoRy، 
[ شنبه 3 دی 1390 ] [ 01:09 ق.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :