تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممم

حالتون چطوره؟

انشالله که خوب باشید...به قول دوستم:ما که بخیل نیستیم!!!!!!

یلداتون پساپس مبارک!!!! اول قیشین مبارک اسن ( به زبان ترکی)...

زمستان خوبی در پیش داشته باشید...یلدای ما که ترکید

بفرمایید در خدمت باشیم.....

این اولین خواستگار من بود.....

فکرم مشغول بود.داشتم میرفتم خونه که دوستم تماس گرفت گفت که مسابقات کارتینگ دارم بیا پیست.بعد از

هماهنگی با مامانم رفتم.دوستم(مهسا) دوم شد و منو شام مهمون کرد.خدایی دست فرمونش یکه!

وقتی برگشتم خونه فهمیدم مادر استاد تماس گرفته.به مامانم گفتم تو چی گفتی؟ گفت: بهش گفتم دخترم وقت

ازدواجش نیست.خیلی پیله کرد منم گفتم ما تو فامیلمون رسم داریم دختر به غریبه ندیم.( فکر کن...مامانه من که

مخالف 100 در100 ازدواج فامیلیه به قول مادربزرگم دکتر روشن فکریه همچین حرفی زده باشه!) پریدم بوسش کردم

از خوشحالی!

2روز بعد دوباره کلاس زبان...استاد گفت درباره ی سنت های غلط جامعه انشا بنویسیم! من نمیدونم اومده بودیم

سر کلاس ادبیات پارسی یا المپیاد انگلیسی!آخه واسه المپیاد که نمیگن انشا بنویسید!!!!!استاد بازم اومد

همونطوری نشست رو به روم....واقعا عصبانی شدم....خجالت نمیکشید عوضی هم سنه بابای من بود...یه دفعه

یکی از پسرا یه بیت عاشقانه رو بلند خوند...کلاس با صدای خنده منفجر شد...استادم خندید .به پشتی صندلیش تکیه

داد و دست به سینه به من گفت:که دختر به غریبه نمیدین هان؟ ولی ما ازتون میگیرم....

همون پسر که جلسه قبل میخواست شماره بده(سهراب) گفت: تکبیررررررررررر....الله اکبر الله اکبر...مرگ برضد

ولایت فقیه!... بقیه پسرا هم باهاش میخوندن!

استاد ادامه داد: فکر نکردی...اگه راجع بم thinkمیکردیrealize میدادی که better than me   واسه تو نیست

اونوقت همه چی رو spank میکردی!(همش همینطوری حرف میزد...یه کلمه لاتین یه کلمه فارسی)

 بلند شدم وسایلم رو جمع کردم رفتم پشت میز استاد رو اسمه خودم تو دفترش که دورتادورش قلب کشیده بود

خط کشیدم...خواستم بی هیچ حرفی برم ولی یه لحظه به ذهنم اومد که اگه حرفی نزنم بعدا پشیمون میشم...

گفتم:وقتی ادم کوته فکر و بی جنبه باشه ارزش نداره که حتی چشمای قشنگمو واسه دیدنش زحمت بدم چه برسه

به این که بخوام واسه یک ثانیه وارد افکارم بکنمش...

سهراب داشت میخندید...نگاش کردم و گفتم: با شما هم بودم آقای هیز! توصیه میکنم یه خرده تو جواب گرفتن صبور

باشید وگرنه همین چندتا کودنی هم که دورتونن پر میدید....اگه ولی فقیه میدونست یه طرفداری مثله شما داره

حتما به جنگ با آمریکا میرفت!

سریع از کلاس اومد بیرون...توخونه همه چی رو به مامانم گفتم و دیگه نرفتم کلاس.

2هفته بعد طرفای غروب بود که در زدن...در نمیزدن که  داشتن در رو میکندن! داداشم رفت در رو واکرد یه دفعه

استاد خودشو انداخت داخل راهرو شروع کرد داد زدن(خونه های سازمانی آپارتمانی بودن) رفتم تو اتاقم...صدای

فریاداش  میومد.داداشم باهاش دست به یقه شد...نمیدونستم چی کار کنم فقط از لایه در نگاه میکردم...

میگفت: یاسمن منو میخواد ولی شما با این رسوم غلطتون نمیزارید ما به هم برسیم!واسه همینم تو خونه حبسش

کردید که نتونه منو ببینه(آخه تو آدمی!)اومدم ببرمش...من نمیزارم اون دختر به خاطر این افکار غلط زندگیشو تباه

کنه.میدونم اون حرفایی که زد شما یادش داده بودید.اصلا شاید چون جونش در خطر بوده اینارو گفته...شاید شما

تهدیدش کردین و کتکش زدین که مجبور شده به من جواب رد بده........

داداشم از عصبانیت قرمز شده بود.هولش میداد عقب و میخواست از خونه بندازتش بیرون ولی اون 2 برابر داداشم

هیکل داشت و تکون نمیخورد!

همینطور داد میزد: یاسمن کجایی؟ کجایی؟ اومدم ببرمت.اومدم نجاتت بدم..نترس بیا.من نمیزارم به تو دست بزنن!

(توهم زده بود اساسی...فکر کنم حالت عادی نداشت!!!)من همش به این فکر میکردم که این چطور اینقدر راحت

فارسی حرف میزنه درحالی که تو کلاس دقیقا عکس اینو نشون میداد!

بابام سره کار بود.مامانم رفت تو راه پله ها و از همسایه ها کمک خواست...واحد رو به رو که خالی بود. یه پسری

از طبقه بالا اومد...با کمک داداشم انداختنش بیرون.حالا یکی باید داداشمو میگرفت که نره پشت سرش واسه بزن

بزن! پسره داداشمو آروم کرد...از اتاق اومدم بیرون...داداشم پسره رو میشناخت...رفتن تو پذیرایی...چشمه داداشم

که به من افتاد گر گرفت:دیگه حق نداری هیچ کلاسی بری...به خدای احد و واحد اگه بشنوم...

اون پسره نذاشت داداشم حرف بزنه و گفت:نگو  برادر من نگو...این بیچاره که تقصیری نداره...نمیشه که به خاطر یه

روانی اینو از همه چی محروم کنی(خیر سرش میخواست اروم کنه من داشتم جوش میاوردم...اینو چیه دیگه؟!؟!؟!

مگه درختم؟!؟!؟!)

خلاصه اینقدر گفت که بالاخره داداشم اروم شد و دست از سره پرموی ما برداشت!

وقتی پسره رفت مامانم از داداش پرسید:این کی بود میشناختیش؟

-اره...برادرزنه همکار باباست...برادر همین خانمه که با یاسمن جوره...اتفاقی تو پارکینگ دیدمش باهم آشنا شدیم.

اسمش آرشه!.!.!.!.!.!.!.!.!.!.

 

 

گفتم یلدامون ترکید: البته کاملا نه ها...یه مقدار!

خاله ی آرش بعد از 5سال امسال از 15 روز قبل از تعطیلات کریسمسشون اومده بود که زنه آرش یعنی منو ببینه!

شب یلدا مهمونی گرفتن که همدیگه رو ببینیم...خیلی خانم خوبی بود همش قربون صدقه ی منو آرش میرفت ولی

دوتا اشکال داشت:1) خیلی گریه میکرد.تا منو آرش رو باهم میدید میزد زیره گریه و میگفت خواهرم کجاست که داماد

شدن تهتغاریشو رو ببینه.البته حق داشت و راست میگفت ولی من متوجه میشدم که هربار آرش چقدر ناراحت میشد

و جلوی خودش رو میگرفت که گریه نکنه.2) خیلی راحت درباره ی مسائل حرف میزد:مثلا شیدا واسه پذیرایی

دستش بند بود دخترش رو داد بغل من که سرگرمش کنم{خوبیش این بود که منو به عنوان تازه عروس از کار معاف

کرده بودن}ترنمم شیر میخواست.هی با دست میزد تو سینه ی منو میگفت: زنننو...تَ تَ سی ( زن انو ترنم شیر!

به آرش میگه انو و منم شدم زن انو!بچه خلاصه صحبت میکنه!) خاله آرش اومد ترنم رو از من گرفت تو جمع یه دفعه

گفت: عزیزم  زن انو هنوز به انو شیر نداده که به تو شیر بده!!!!!از خجالت آب شدم حتی آرشم خجالت کشید و کمی

هم ناراحت شد چون تو جمع پسر دختر مجرد زیاد بود.همه میخندیدن...اخه اینم حرف بود تو جمع؟!؟!؟!؟!!؟ تا نیم

ساعت تو اتاق بودم الکی.روم نمیشد بیام بیرون....هی روزگار.....تا آخر مهمانی هی از این تیکه ها به منو آرش

مینداخت!

بعدم اومد سوغاتی بده...میگفت من باید جای خواهرم باشم واسه همین یه چمدون برای منو آرش سوغات اورده

بود...شیدا اصرار کرد که بازش کنیم...چشمتون روزه بد نبینه!من از بس سرمو انداخته بودم پایین قوز در اورده بودم.

انواع و اقسام لباس های .ز.ی.ر زنانه و مردانه و ادکلن های گرون قیمت س.ک.س.ی................

مجموعا 2تا لباس درست و حسابی بزور پیدا میشد...آرش که داغ کرده بود و اخماش توهم بود....همه میخندیدن ولی

من گریم گرفته بود....ای خدا.... 

عزیزان نظر نشه فراموش....کیس کیس کیس....

(فاطی جون این پست و وارد طبقه بندی نکردم چون قراره ادامه دار بشه ...لطفا راهنمایی کن به کدوم طبقه ببرمش!)




طبقه بندی: خواستگاری!!!!، 
[ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 08:55 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ با اجازه بزرگترها!!!!! ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :