تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلام دوستای گل خوبین؟؟

نمیدونم دیگه چطوری معذرت بخوام...خیلی دیر اومدم و روم نمیشه چیزی بگم..شرمنده..

خوب خوب خوب...این هم آخرین قسمت این داستان...امیدوارم از این داستان زندگی عبرت گرفته باشین...امیدوارم نه یه همچین اتفاقی ن ه مثل اتفاق زینب برای هیچ کدومتون نیفته...

دوستتون دارم...

اگر شما هم داستانی با این اوصاف داشتین برام بفرستین..ممنون


ارتباطمون خیلی معمولی بود دیگه مثل قبل نبود که  من محتاج شنیدن صداش باشم...یه مدت که گذشت سینا دوباره درخواستش رو تکرار کرد..

-سودا..بیا بازم با هم باشیم...دیگه سنایی وجود نداره که اذیتت کنه..بیا دوست دخترم باش..

-نه..نمیخوام گذشته دوباره تکرار شه سینا..

-تکرار نمیشه..مگه سنا هست؟

-سنا نیست..اما من که هستم..تو که هستی..ما هم بخشی از گذشته بودیم...

-باشه...اما چرا باور نمیکنی من واقعا سینای گذشته نیستم؟

-باور میکنم..اما نمیخوام دوباره بشی همون سینا...

-سودا تو با من باش..من دیگه اونطوی نمیشم..

-نه سینا..ما نمیتونیم که با هم باشیم...من امروز زنگ زدم با هم خداحافظی کنیم...

-چی؟

-زنگ زدم برای همیشه ازت خداحافظی کنم...

-برای چی؟

-برای اینکه هم من هم تو باید بریم به راه زندگی خودمون...این ارتباط ادامه دادنش شاید لطمه ای به تو نزنه اما منو داغون میکنه...من نمیخوام لحظات سخت گذشته دوباره برام تکرار بشه پس باید از هم جدا بشیم..

-بباشه..اما برای اخرین بار میخوام ببینمت..

-باشه اما حتی فکرشم نکن که دوباره درخواست های گذشتت رو بخوای تکرا کنی!

-باشه حالا تو بیا

-این یعنی همین قصد رو داری دیگه؟

-نه نه فقط میخوام برای آخرین بار ببینمت..

-باشه..فردا عصر بیا دنبالم..

-باشه میبینمت.

روز بعد نمیدونم چرا دلم خواست هد سرم کنم..میخواستم پیشش با حجاب برم و اون وسوسه نشه کاری انجام بده...هرچند که اون به این چیزا اهمیت نمیداد...

وقتی اومد با دوستش اومده بود..سوار ماشین شدم و با هم شروع کردیم به حرف زدن..پسره رفت یه جای خلوت وماشین رو نگه داشت و پیاده شد..سینا اومد عقب نشست کنار من..بهش نگاه کردم و گفتم:

-سینا..یادت باشه قرارمون چی بود..

-سودا برای آخرین بار..خواهش میکنم..

-نه..منم از تو خواهش میکنم...صورتمو توی دستاش گرفت و چشماشو بست..میخواست ببوستم..

اما من نذاشتم و اون این بار بغلم کرد...با اینکه همیشه دوست داشتم به جای اینکه انقدر بخواد منو ببوسه بغلم کنه اما توی اون لحظه هیچ حسی نداشتم..حتی دستامو دورش هم حلقه نکردم..دوستش اومد توی ماشین نشست وما رو توی اون وضعیت دید و رو به سینا گفت:

-سینا داره ماشین میاد...حواستو جمع کن.

سینا از من جدا شد و من با خجالت سرمو زیر انداختم..سینا هم زودی رفت جلو نشست..

با هم کلی حرف زدیم از همه چیز از همه جا...و وقتی به نزدیکای خونمون رسیدیم آخرین حرفی که بهم گفت این بود:

-سودا..اینو بدون وقتی یه پسر از یه دتر یه همچین درخواستی میکنه و اون قبول نمیکنه واسه پسر خیلی ارزشمند میشه...

و من آخرین حرفی که بهش زدم این بود:

-از این لحظه به بعد اگه یه روزی توی خیابون ببینمت نمیشناسمت سینا..سینا برای من تموم شد...تو هم سودا رو برای خودت تموم کن...مواظب خودت باش..خداحافظ..

و از ماشین پیاده شدم..احساس سبکی و آزادی میکردم...یه جور رهایی انگار که از زندان آزاد شده بودم..مثل بچه ها مسیر باقی مونده تا خونه رو دوییدمو بالا پایین پریدم..اما وقتی رسیدم خونه اشکم دراومد...عشقم تموم شد..به همین راحتی واژه عشق وارد زندگیم شد و به همین راححتی هم تمو شد...چقدر اولش شیرین بود و آخرش تلخ...

ای کاش میتونستم به گذشته برگردم و خودم رو رها کنم از این حصار عشق...ای کاش به گذشته برمیگشتم و خودم رو آزاد میکردم از تک تک عذاب هایی که خودم باعثش بودم..یک لحظه تمام خاطرا ت گذشته ام از جلوی چشمم رد شدن..درست مثل یک فیلم سینمایی...من چی بودم چی شدم...

اما هر چی که بود تموم شد...سینا رفت و من دیگه هیچ وقت ازش اطلاع نداشتم...توی تمام این سالها دیگه حتی یک بار هم ندیدمش...گاهی اوقات دلم براش تنگ میشد و یادش می افتادم اما خیلی زود میگفتم اون دیگه تموم شد...هنوزم هروقت 15 دی میشه یادش میفتم..15دی سالگرد دوستیمون بود..درست روزی که بهم شماره داد و من با گرفتنش تمام این افتفاقات رو به جون خریدم...

بعد از سینا با یه پسری دوست شدم اما ارتباطمون تلفنی بود فقط...بعد از یه مدت باهاش کات کردم..میخواستم راحت باشم...و شدم...دیگه با هیچ کس دوست نشدم و نیستم...درسم رو  خوندم و الان هم دانشجوی نقشه کشی دانشگاه آزاد هستم.خوشحالم که گذشته تموم شده هر چند هنوز اثراتی رو زندگی حالم داره ولی همین که دیگه تکرار نمیشه برایم کافیه..از همه شماهایی که توی این مدت به خاطر حماقت هام ناراحت و عصبی شدین  معذرت میخوام...امیدوارم مثل این و بدتر از این اتفاق ها هیچ وقت برای هیچ کسی نیفته.

 




طبقه بندی: Real Love Story، 
[ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 02:08 ق.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :