تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممممممممممممم

واقعا شرمنده ام...یه عالمه مهمان داشتیم و امتحان که دومی از اولی بیشتر عذابم داد!!!!!!!!!بازم ببخشید.....متاسفم.

بفرمایید ادامه امروز به درخواست دوستان میخوام از تجریبیاتم چکیده ای خدمتتون عرض کنم در رابطه با {تیکه کلام دبیر دینیمونه!} بحث شیرین خواستگاری!!!!!

 

*بنده یه اشتباهی کردم تو کلاسای زبانی که از طرف محله کار پدرم برگزار میشد ثبت نام

کردم. چند ترم به صورت آزاد قبل از اون رفته بودم کلاس ولی میخواستم ادامه بدم که به

پیشنهاد پدر از این طریق اقدام کردم...تمام مصیبت ها از این کلاس شروع شد....فقط یه

منفعت داشت که بعدا میگم!*

تازه اول دبیرستان رو تموم کرده بودم که تابستون رفتیم تو شهری که محل کاره پدرم

اونجاست...(محل کار بابام حدودا دو ساعت با خونه اصلیمون فاصله داره و ما تابستونا

میریم توی اون شهر و سه ماه رو تو خونه های سازمانی که شرکت به ناممون کرده

زندگی میکنیم...خیلی جای خوب و قشنگیه و من عاشقشم...دوستای زیادیم اونجا دارم

ولی چون فامیلی تو اون شهر نداریم واسه همیشه نمیریم فقط تابستونا!)

بعد از یه ترم منو چند تا از همکلاسیام واسه المپیاد زبان انتخاب شدیم و مجبور بودیم برای

کلاس فوق العاده با چندتا از پسرا باشیم و البته استادمونم یه آقای 32ساله بود! بعضی از

دخترا و پسرا خیلی بی جنبه بودن و من خیلی بدم میومد و اگر انگیزه المپیاد نبود اصلا

نمیرفتم...اصلا قاطی جمعاشون نمیشدم فقط با چندتا از دوستای خودم بودم...بعد از یه

مدت لوس بازی های این ارازل لو رفت و بهشون اخطار دادن که در صورت تکرار حذف

میشن...همشون فکر میکردن که من جاسوسم و کارایی که کردن رو من لو دادم در

صورتی که این درست نبود و بعد ها فهمیدیم که چون کلاس دخترا و پسرا یه جا بوده با

دوربین مدار بسته کنترلمون میکردن!

یکی از پسرا خیلی اذیتم میکرد.یه دفعه به بهانه سوال پرسیدن اومد جلو یه برگه داد

دستم منم شروع کردم به توضیح دادن .برگه رو برگردونوم دیدم شمارشو نوشته و زیرشم

نوشته :{تماس از تو.منتظرم نذار من طاقت ندارم}!!!!!!

سرمو اوردم بالا دیدم زل زده بهم.از نگاه کردنش بدم اومد.حالت تهوع بهم دست داد. یه

دفعه گفت:حفظش کن چون این برگه رو لازم دارم! هیچی نگفتم و اون ادامه داد: کف

کردی نه؟؟؟؟؟فکرشم نمیکردی میدونم....ولی خوب چه میشه کرد!!تو به دردم

میخوری!!!! دیگه نتونستم جواب ندم: فقط کف؟!!؟!؟!؟!! از شدته خوشی الان خون بالا

میارم...گفت:خواستم تو هم یه چیزی عایدت بشه وگرنه خودم میدونم که خیلی بیشتر از

اینا جنتل منم!گفتم: برمنکرش دشنام. و رفتم نشستم سره جام...بدبختانه نیمکت

اول...انگار اومده بودیم مدرسه به جای صندلی رو نیمکت مینشستیم...

اومد زد رو نیمکت که با صداش همه برگشتن نگاهمون کردن... چند ثانیه خوب نگاه کرد که

من احساس کردم صورتم داره مور مور میشه( چشمای کثیفش سبزرنگ بود و من به

شدت از مردا و پسرا با این رنگ چشم بدم میاد...حس میکنم هیزن و این یکی واقعا بود!

( قصد توهین ندارما...)) بعد گفت: شنیده بودم اونایی که چشمای خیلی درشت و مژه

های بلند دارن مغرورن ولی حالا بهم ثابت شد...ولی نگران نیستم چون تا حالا خیلی از این

غرورارو له کردم تو هم یکیشون!

خیلی از این حرف حرصم دراومد.بدتر اینکه حالا دیگه همه بچه های کلاس متوجه شده 

بودن...من اهله این کارا نبودم و مطمئن بودم که این احمق فکر میکنه که من کثافت کاری

هاشو لو دادم و میخواد با من دوست بشه که تلافی کنه خیر سرش ولی زهی خیال

باطل...  خودمو زدم به اون راه...بار اول نبود که یه نفر سیریش میشد منم همیشه بی

محلشون میکردم...وقت اضاف نداشتم که با یه همچین جونوری دهن به دهن شم...

شروع کردم به ورق زدن کتاب روبه روم...دوباره زد رو میز و گفت: میشنوی یا برم واست

سمعک بخرم خاله پیرزن؟!؟!؟!؟!؟!؟! یه دفعه استاد زد تو در کلاس (بزن بزنی بود اون روز!)

برگشتیم نگاش کردیم و اونم به این کودن رو به روی من گفت: بفرمایید بیرون از کلاس

هروقت اداب ابراز علاقه رو یاد گرفتین تشریف بیارید...بفرمایید آقا!!!

خلاصه که اون رفت و ایندفعه استاد شروع کرد....بهمون گفت یه انشا بنویسیم درباره ی

عشق...بعد هم صندلیشو اورد و در کمال پررویی گذاشت رو به روی نیمکت من و دوستم...

خیلی ریلکس دفتر منو کشید کنار و دستاشو گذاشت رو میزه من و چونشو گذاشت رو

دستاش و زل زد بهم...همه ی کلاس با هم پچ پچ میکردن... بازم خودمو زدم به بیخیالی و

دفترو ورداشتم شروع کردم به نوشتن...استاد همینطور نگام میکرد .تقریبا داشت سلولای

پوستمو میشمرد...چند دقیقه که گذشت گردنم درد گرفت.گفتم: استاد اینجوری نمیتونم

بنویسم...خیلی ریلکس جواب داد: بذار رو پات بنویس. و دوباره زل زد بهم......

بالاخره کلاس تموم شد از اموزشگاه که خارج شدم استاد صدام زد...خیلی ازش ناراحت

بودم ولی رفتم...گفت:نیومدم شماره بدم فقط خواستم بدونی که شماره ی خونتون رو از

پروندت برداشتم.امروز مامانم زنگ میزنه و قرار میزاره...هرچند از این رسومات بدم میاد

ولی میخوام جواب نه نشنوه....یه لبخند گشاد زد طوری که 32 تا دندونشو ریخت تو صورتم

و بعدم گفت: care of yourself...bye darling.... رفت....

من قفل کرده بودم...استاد 32ساله که 10 سال تو کانادا بوده و حسابی غربزده شده و

رفتارش اصلا در شان یه استاد نبود و بیشتر از دو برابر من سن داشت به خودش جرئت

داده بود که از من خواستگاری کنه!!!!!! این اولین خواستگارم بود....

این داستان ادامه دارد.....

میخوام جریان تمامه خواستگاریام رو بگم چون هرکدومشون قضیه ای داشتن....این

خواستگاریا هنوز هم ادامه دارن چون من اصلا ابروهام رو دستکاری نکردم هیچکس باور

نمیکنه که شوهر داشته باشم...هر غریبه ای میبینتم فکر میکنه آرش داداشمه...یه دفعه

که منو از خوده آرش خواستگاری کردن!!!!! اینقدر عصبانی شد که گفت: میری ابروهاتو از

ته میزنی تا همه بفهمن یه گردن شکسته ای شوهرته!!!! به قول پدرشوهرم رگه غیرتش

ترکیده بوده!!!!!!

 

راستی حتما تو نظرا بهم بگید که دوست دارید ادامه بدم یانه......کیس کیس کیس....

 




طبقه بندی: MemoRy،  خواستگاری!!!!، 
[ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 09:25 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ for GOD!!!!!! ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :