تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

ببخشید  میدونم که خیلی دیر کردم!بابت تاخیر معذرت..آخرین قسمت سودا و سینا رو هم به زودی میام براتون میذارمش!

اینم پارت آخر داستان زینب...دوستون دارم...


بدونه اینکه صبر کنم چیزی بگن لباسامو عوض کردمو رفتم خونه . توی خونه هم باز خیلی گریه کردم اما نذاشتم مامانم اشکامو ببینه ... چند روز قبل از نامزدی زینب اومد سراغم . بعد از کلی خواهش و این حرفا بخشیدمش و باهاش آشتی کردم و نامزدیش رفتم . اونجا عماد تمامه سعیشو میکرد تا با من گرم و صمیمی باشه اما من خیلی خشک باهاش برخورد میکردم و نمیذاشتم حتی یک ذره پاشو از گلیمش دراز تر کنه ! اون شب بهترین و بدترین شبه زندگیه منو زینب بود . با اینکه با هم نامزد شده بودن اما زینب با من اومد خونمون . تا تمامه صبح حرف زدیم و با هم خندیدیم . دیگه زینب خانمی شده بود ... شوهر دار شده بود . بخاطر مدرسه ها قرار شده بود که عماد و زینب بعد از کنکور دادنه زینب ازدواج کنن .

خلاصه روزها همینطوری میگذشت . هیچ وقت از زینب نپرسیدم که چی شد با عماد دوست شد یا به اینجا رسیدن چون میدونستم اگر نیاز بود خودش حتما بهم میگفت . حسم اصلا به عماد عوض نشده بود هیچ هر روز بخاطره تلاشاش واسه اینکه به من نزدیک شه ازش بیشتر بدم میومد !

تا اینکه بعد از 6 ماه زینب یه چیزیو بهم گفت ! یه چیزی که از یاد آوریش هنوز تنم میلرزه !

من : زینب میگما ! جدیدا خیلی داری چاق میشی ها ! اصلا لگنت وا رفته ! داری از ریخت میفتی بابا کمتر بخور ! همشم گشاد گشاد راه میری ! چرا این مدلی شدی تو ؟

زینب : راستش ... آبجی بهار ؟

من : باز چکار کردی ؟؟؟؟؟ ( هروقت این مدلی صدام میکرد یعنی یه گندی زده ! )

زینب : دعوام نمیکنی ؟ قول میدی به مامان بابام که سهله به هیچ کسه هیچ کس نگی؟

من : سعیمو میکنم ! زینب چه قلطی کردی ؟؟؟ میگی یا به زور بفهمم ؟

زینب : من ... من ... راستش... ببین منو عماد الان با هم زن و شوهریم دیگه یعنی عقدیم درسته ؟

من : خوب ؟؟؟؟؟؟ نگو که ..... !!!

زینب : اوهوم !

من : چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  زینب دیوونه شدی ؟ عقلتو از دست دادی ؟ اصلا شوخیه با مزه ای نیست !

زینب : بهار به جونه خودت شوخی نیست !

من : میدونستم ! احمقه بیشعور اگر فردا پس فردا ولت کنه چه خاکی به سرت میکنی هان ؟ این چه کاریه که کردی احمق ؟ من از دسته تو چکار کنم بیشعور ؟

زینب : بخدا اصلا نفهمیدیم چی شد ! دسته خودمون نبود . آخه تو که میدونی عماد خیلی احساساتیه و ...

من : خفه شو زینب خفه شو ! از چیزی میترسم اتفاق افتاد ! مامان بابات میدونن ؟

زینب : نه !

من : ماله اون چی ؟

زینب : نمیدونم !

من : وای خدا من از دسته تو دیوونه میشم ! بخدا آخرش دیوونه م میکنی .

زینب : بهار قلط کردم . ترو خدا به کسی نگو خوب ؟ نمیخواستیم اینطوری شه !

من : چند وقته ؟

زینب : دو شبه !

من : دو شبه و تو هیچی به من نگفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زینب : صداتو بیار پایین ترو خدا ! آخه میترسیدم !

من : بایدم بترسی !

زینب : بهار ؟

من : خفه شو ! تنهام بذار ببینم چکار باید بکنیم !

زینب : هیچی ! مگه قرار بود کاری کنیم ؟

من : اه برو بابا ! اصلا به من چه ! خودت میدونی !

زینب : باشه فقط تو دیگه عصبانی نباش ! خوووووووووب ؟

من : مگه میتونم نباشم ؟

زینب : ببخشیییییییییییییییییییید

من : باشه بابا داد نزننننننن ! بخشیدم ! حالا بذار برم صورتمو بشورم !

کاشکی اون موقع همه چیزو به خانواده ش میگفتم ! کاشکی نمیذاشتم بیشتر از این پیش بره اما احمق بودم ! احمق بازی درآوردم ! دقیقا 2 ماه از اون اتفاق گذشته بود که یک دفعه حاله عماد بد شد و بردنش بیمارستان و وقتی ماها فهمیدیم که عماد مرده بود ! اونم در اثره چی ؟ ایدز ! وقتی زینب اینو فهمید از هوش رفت و تا سه روز بیمارستان بستری بود ! دیوونه شده بود ! نمیذاشت بهش نزدیک شیم . هیچ کس از بیماری عماد خبر نداشت ! حالا معنیه اون نگاه های دردناکش به زینبو میفهمم ! هنوز هم نمیدونم چی شد که اونا بهم رسیدن اما اشتباه محض بود و مطمئنم چیزی بود که عماد خودش نمیخواست . بعد از سه روز که زینب مرخص شده چندین و چند بار خودکشی کرد . دیوونه شده بود . هرکی باهاش حرف میزد میزدش. یه مدت رفت توی اتاقو خودشو حبس کردو هیچی نگفت . توی این مدت منم جریانی که بینشون اتفاق افتاده بود رو فراموش کرده بودم اما وقتی زینب رگشو زد و بردیمش بیمارستان تا بهش خون بدن فهمیدیم که زینب هم مبتلا شده ! تمام خانواده منو مقصر میدونستن ! که چرا با اینکه میدونستم هیچی بهشون نگفتم ! زینب عزیزم ، خوشکلم ، قشنگم دیگه ایدز گرفته بود ! و کاری از دستمون برنمیومد . یه شب وقتی همه میخواستن برن بیرونو منو پیش زینب گذاشته بودن من بهش گفتم . روزه بعدش وقتی بیدار شدم دیدم داره صبحانه درست میکنه و لبخند به لباشه ! به چشمای خودم اعتماد نداشتم ! پریدمو بغلش کردم !

زینب : بهار میخوام زندگی کنم ! میخوام انتقاممو از این دنیا بگیرم ! من باید انتقاممو بگیرم ! حقه من نبود !

من : تقصیره خودت بود زینبم ! اما میخوای چکار کنی ؟

زینب : میفهمی !

و فهمیدم ! زینب با خانواده ش دعوا ی بزرگی کرد . خانواده ش طردش کردن و برای همیشه رفتن تهران ! و زینب تنها موند ! مامانم بدونه اینکه کسی بفهمه زینب رو آورد پیشه خودمون اما این دیگه اون زینب نبود . شده بود یه آدمه دیگه . از تمامه خوشکلیش استفاده میکرد تا پسرارو عاشق خودش کنه و باهاشون بخوابه . خدا میدونه چقدر آدمه بی گناهو مبتلا کرد . آخرینشم یه رزیدنته پزشکی بود که دفاع بدنش کم بودو به 6 ماه نکشیده مرد . همیشه التماسش میکردم که بس کنه اما هیچ وقت اینکارو نکرد ! و یک بار هم یک اشتباه انجام داد که الان یک ساله دارم تقاصشو پس میدم . اونروز وقتی ازش پرسیدم که چرا اینکارو باهام کردی گفت واسه اینکه تو هم اون روی این زندگی و آدماشو ببینی ! بعد ها ازم ممنون میشی بهارم ! اون موقع منظورشو نفهمیدم ولی الان که فکر میکنم میبینم قشنگ منظورشو فهمیدمو به روی خودم نیاوردم . پارسال زینب رفت تهران و یه آپارتمان با کمکه مالیه مامانم و خرجی که باباش به مامانم میداد یه خونه گرفت و زندگی کرد و هروقت میتونست میومد پیشم . درسشم رو هوا بود . فقط میرفت مدرسه و حاضری میزد و میومد .

یه روز بهم زنگ زد و گفت بهارم تو عزیزترین کسمی ، بدونه اینکه بخوای خیلی کمکا بهم کردی ولی من خریت کردمو به حرفات گوش ندادم ! منو بخاطره اشتباهام میبخشی ؟

من : آره ! تو بخشیده شدی ! خیلی وقته !

زینب : بهم یه قول میدی ؟ هیچ وقت دیگه برام گریه نکن خوب ؟

من : سخته اما باشه !

زینب : دوست دارم آبجی . به مامانتم بگو دوست دارم . از مامان بابام بخواه منو ببخشن .

من : اه دیوونه این حرفا چیه میزنی ؟

زینب : خداحافظ !

و اون بود آخرین باری که من صدای دلنوازه زینبمو شنیدم ! اون دیگه رفت !

هرچی بهش زنگ زدم جوابمو نداد  و نگرانش شدم واسه همین زنگ زدم به مامانش و حرفاشو گفتم و التماسش کردم بره سراغش و اونم رفت .

اونطوری که مامانش برام تعریف کرد وقتی رسید خونه زینب خونه بوده و دره خونه هم باز بوده . انگار منتظره یه نفر بوده . وقتی مامانش میره تو خونه میبینه زینب به حالته نیمه هوش رو زمین افتاده . میره بغلش میکنه و زینب بهش با صدای ضعیف میگه مامان منو میبخشین ؟ و مامانش بغلش میکنه و میگه آره عزیزم و همون لحظه ... زینبه من رفت تو آسمونا !

قشنگ ترین دختره شهر رفت ... وقتی فهمیدم با اینکه همه ی خانواده م واسه مراسمش رفتن اما من نرفتم چون میدونستم قدرته دیدنشو ندارم ! اما بجاش رفتم سره قبره عماد و ازش خواهش کردم که مراقبش باشه ! اون دنیا پیشش باشه و مثل اینجا تنهاش نذاره !

کمتر از 6 ماه میگذره اما من هنوز قولمو نشکستم ! نه تنها واسه زینب بلکه برای هیچ کس دیگه گریه نکردم ! و هروقت قلبم درد میگیره فقط لبخند میزنمو توی دلم میگم زینبم ! کمکم کن تا جلوی زندگی لبخند بزنم نمیخوام مثل تو کم بیارم ! و  اونم کمکم کرد ...

زینب قشنگم دلم برات تنگ شده ... برات گریه نکردم و نمیکنم ... دوست دارم ...

 




طبقه بندی: ZeinAb، 
[ شنبه 19 آذر 1390 ] [ 03:39 ب.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :