تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلام دوستای عزیزم خوبین؟؟

این یه داستان دیگه که خودم وقتی خوندمش کلی گریه گریه کردم...خیل ی زیاد گریه کردم...خیلی غم انگیزه خیلی زیاد...همش دو قسمته..

از دستش ندین...نظر هم یادتون نره


این بخش کوچیکی از زندگیه بهترین و دوست داشتنی ترین فرده زندگیمه !

اسمش زینبه . الان دیگه بینه ما نیست اما خیلی دلم میخواد با نوشتن یه تیکه از زندگیش یادوخاطره ش رو زنده کنم چون واقعا دوسش دارم . به اندازه ی همه ی زندگیم.

من الان 18 سالمه و منو اون با هم هم سنیم و اون الان حدود 6 ماهه که دیگه بین ماها نیست . شایدم کمتر .

وقتی با هم دوست شدیم خیلی بچه بودیم . اونقدر که حتی یادمون نمیاد کی بود و چطوری بود اما میدونستیم که جونمون به جونه همدیگه وصله . با هم دیگه هیچ نسبته خونی ای نداشتیم اما همیشه به همه میگفتیم که دختر دایی دختر عمه ایم . یعنی من به همه میگفتم دختر داییمه و اون هم میگفت دختر عمه شم . خانواده هامون یعنی باباهامون با هم دیگه همکلاسی بودن و مامانامونم همینطور واسه همین خیلی زیاد با هم دیگه از نظر خانوادگی صمیمی بودیم و همیشه خاطراته خوبمون رو با همدیگه گذرونده بودیم .

4ساله پیش بود که اولین جرقه خورد . زینب زیباترین دختری بود که تا حالا توی زندگیم دیده بودم . واقعا زیبا بود . زیبایی اون حتی توی همه پسرای شهرمون معروف بود ولی با این همه زیبایی همیشه خاکی بود و با بقیه مهربون اما با پسرا مغرور و قد ! همیناش بود که خیلی ها رو عاشق خودش کرده بود . 14 سالش بود اما مثل یه دختره 20 ساله از نظره اندامو قد میموند .

اون روز هم مثله روزای دیگه چون امتحانای ترممون بود اومده بود خونمون تا باهمدیگه درس بخونیم. قشنگ اون روز رو یادمه.

زینب : بهار بهار اگر بدونی چی شده؟

من : چی شده ؟

زینب : میدونی امروز که داشتم ازمدرسه میرفتم خونه یه پسری رو دیدم . یعنی ببین خیلی وقته میبینمش. ولی هیچ وقت بهش اهمیت ندادمو مثله پسرای دیگه بدونه نگاه کردن ردش کردم اما نمیدونم چی داره که خیلی منو به سمتش جذب کرد .میدونی فقط یه گوشه وای میسته و با حسرت به من نگاه میکنه . برعکس همه پسراست . همیشه هم ظاهره ساده ای داره و ...

من : هی هی هی ! زینب خل شدی ؟ یادت رفته که منو تونباید عاشق شیم ؟ اشتباهه من واسه جفتمون بس بود ! ترو خدا تو دیگه بیخیال شو ! اشتباهه مامان بابای منم کافیه که درس عبرت بگیریم که دورو بره پسرا نریم و هرگز عاشق نشیم.

زینب : بابا دیوونه من که نمیگم عاشق شدم. فقط یه لحظه چشمو گرفت خواستم بهت بگم.

من : درکل گفتم حواست سفت و سخت جمع باشه !

زینب : اوهوم .. .بیخیال بیا درسمونو بخونیم.

اون موقع همه چیزو نادیده گرفتم و درسمونو خوندیم اما زینب هرروز بیشتر راجع به اون پسر حرف میزد . کم کم داشتم بهش شک میکردم . اون آخریا وقتی حرف میزد تو صداش احساس بود . این احساس داشت خفه م میکرد اما هیچی نگفتم . تا اینکه یه روز خیلی داشت پیش میرفت و داشت میرفت توی رویاهاش که باز بهش اخطار دادمو گفتم که اصلا به این موضوع حسه خوبی ندارم ! زینب میدونست اگر من به کسی احساس خوبی نداشته باشم واقعا یه اتفاقه بد میفته اما بازم بیخیال نشد .

حدود یک هفته زینب خونه ی ما نیومد و هروقت بهش زنگ میزدم یه جوری میپیچوندم که باهام حرف نزنه و منم بیخیال شدم تا بعد از یک هفته مامانش بهمون خبر داد که بریم خونشون . وقتی تو خونشون رسیدم یه پسر با خانواده ش اونجا بودن که با مشخصاتی که زینب داده بود کاملا هم خونی داشت اما بازم بیخیال شدم و رفتیم با خاله اینا ( مامان زینب رو همیشه بهش میگفت خاله) تو اتاقشون و اونجا فهمیدم که این آقا جناب آقای عماد شاهرخی عاشق و شیفته ی زینب خانم و زینب خانم هم عاشق تر از ایشون اومدن خواستگاری زینب . وقتی اینو فهمیدم فشارم واقعا افتاد پایین طوری که مامانم واسم آب قند درست کرد . زینب اومد توی اتاق و از مامانامون خواستم که تنهامون بذارم . قشنگ حرفای اون روزمون یادمه .

من : این یه هفته چرا جوابمو نمیدادی؟

زینب : ازت خجالت میکشیدم !

من : چرا ؟

زینب : بهت خیانت کردم . به قولمون.

من : خوبه میدونی .

زینب : بهار ...

من : نه زینب . هیچی نمیخوام بشنوم . تو خودت بزرگی . من بچه تر از این حرفام که بخوام بهت بگم چکار کنی چکار نکنی . مامانت اینا هم از من بزرگ ترن و میفهمن چه چیز واسه دخترشون درسته . خوشبخت شی دختر دایی قدیمی .

زینب با بغض : چرا قدیمی ؟

من : چون این دیگه زینبه من نیست !

اینو گفتمو از اتاق اومدم بیرون . رفتم تو اتاقه زینب و گردنبدی که یادگاری بهم داده بود واسه دوستیمون گذاشتم رو میزشو از بابام خواستم برسونم خونمون  . موقع رفتن به خاله گفتم که مواظبه زینب باشین . خاله رو این حرفه من حساس بود . میدونست من چیزی رو میدونم که اون نمیدونه اما به روی خودش نیاورد . وقتی بابام رسوندمو رفت خیلی گریه کردم . تا صبح تمام گریه کردم ! اونقدر گریه کردم که تا دو روز از شدته ورمه چشم نتونستم برم مدرسه ولی از مامانم خواستم چیزی به زینب و خاله اینا نگه . بعد از یک هفته خاله با کارته نامزدیه زینب اومد خونمون . دیگه واقعا اینقدرشو نمیتونستم تحمل کنم !

من : خاله میدونین دارین چکار میکنین ؟ زینب فقط 14 سالشه !

بابام : بهار ؟ کی با بزرگترش اینطوری حرف میزنه ؟ تو هنوز عقلت به این چیزا نمیرسه !

من : بابا بذارین حرفمو بزنم ! خاله اشتباهه من کافی نبود ؟ مامان بابامو میبنین ؟ اونا هم همینطوری بودن ! عاشق و دل خسته اما الان چی ؟ از هم جدا شدن ! منم شدم با دو تا داداشم بچه ی طلاق ! و تنها وقتی با هم میبینمشون که بخوایم با شما بریم بیرون اونم که فقط همدیگه رو میجون ! دلتون میخواد زینب هم اینطوری نشه ؟

خاله : میدونم بهار جون اما عماد پسره خوبیه !

من : به وقتش میفهمیم خوبه یا نه ! بابا من میرم خونه ی خودمون ( آخه من با مامانم زندگی میکنم ) خداحافظ ! نامزدی خوش بگذره !


 

این داستان از زبون من نیستشاااا یکی نوشته برام فرستاده...

بچه ها لطفا کسایی که میخونن نظر یادشون نره...مرسی.




طبقه بندی: ZeinAb، 
[ پنجشنبه 10 آذر 1390 ] [ 02:37 ب.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :