تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

 سلام به همه دوستای گلم خوبین؟؟

خیلی دیر کردم؟؟؟؟ببخشیـــــــــــــد...

این پارت یدونه مونده به اخریه..پارت بعدی دیگه پرونده داستان سینا و سودا بسته میشه...پس لطفا کسایی که میخونین نظر بدین باشه؟؟؟

بوس بوس

بچه ها حتما به این آدرس برید...اینجا یه داستان زندگی گذاشته میشه سرشار از عبرت...دلم میخواست همین جا بذارمش  اما خود نویسنده گفت آدرس وبش رو براتون بذارم...باور کنید ضرر نمیکنید اگه بخونیدش...حتما حتما برید و بخونید...داستان زنندگی خودشه که خیلی بهش سخت گذشته...من هر بار که یه قسمت از داستانش رو میخونم اشکم بند نمیاد به خاطر اینهمه ظلمی که در حقش شده...

آرزوهای برباد رفته  

لینکشم اون بالا هست سمت چپ دفعه های بعدی از همون لینک بالا برین.

توی اتاق مشاور از سیر تا پیاز زندگیم رو تعریف کردم...انقدر موقع حرف زدن گریه کردم که دیگه نایی برام نمونده بود...گلوم دیگه خشک شده بود...مشاور خیلی راهنماییم کرد و در آخر هم گفت :

-ما واقعا از تو انتظار نداشتیم!!!

دیگه نمیدونستم چی بگم...ازش اجازه گرفتم و بلند شدم که برم...جلوی در ایستادم  وگفتم:

-خانم...حالا چی میشه؟زنگ میزنین به خانوادم؟

با مهربونی بهم نگاه کرد و گفت:

-این بار نه...اما اگه باز هم اتفاق بیفته حتما این کار رو میکنیم!!

لبخند تلخی زدم و گفتم:

-مرسی خانم...واقعا ممنون.

سلانه سلانه به سمت  کلاس راه افتادم و بعد از کسب اجازه از معلم وارد کلاس شدم.تا آخر زنگ هیچی از درس نفهمیدم...همه بچه ها یه جور خاصی بهم نگاه میکردن...از نگاه هاشون متنفر بودم...تحقیرم میکردن...انگا رمیخواستن با نگاهشون تمام بدنم رو سوراخ کنن...

تا آخر زنگ  همه شده بودن سوهان روحم..نزدیک بود دوباره گریم بگیره اما خودم رو نگه داشتم....زنگ که خورد همه بچه ها دوییدن طرفم...ماجرا رو تعریف کردم و بعد با دوستم به سمت خونه راه افتادیم...

(کلاس آخر کلاس تقویتی بودااااا)

توی راه تصمیم گرفتم به سینا زنگ بزنم...گوشی رو که برداشت  شروع کردم به حرف زدن:

-خیلی بدی سینا...مگه من به تو چیکار کرده بودم که اینهمه منو اذیت میکنی؟؟میدونی با من چیکار کردی؟؟دیگه آبروم رفت...دیگه هیچی ازم باقی نموند....

-خودت کردی...اون نامه چی بود واسه آیسان نوشتی؟

-سینا دروغ بود؟؟؟من خواستم بهش کمک کنم که مثل من نشه اما مثل اینکه اون احمق تر از منه!!!خوبه بهش گفته بودم نامه رو به تو نده!

-تو کار خوبی نکردی...برای چی میخواستی منو پیش اون خراب کنی؟

-برای اینکه تو منو پیش اون خراب کردی!!سینا من کی خواستم تو رو ببوسم؟؟اون همه اصرارت یادت رفته؟؟؟من کی ازت خواستم که منو بغل کنی؟؟این چرت و پرتا چی بود که تحویل آیسان دادی؟

-سودا الان نمیتونم حرف بزنم....4شنبه کلاس داری آره؟؟میام میبینمت و برای اخرین بار با هم حرف میزنیم...

و دوباره من احمق قبول کردم!!!نمیدونم چرا هنوز هم نمیتونستم در برابر مقاوم باشم...

دوستم تا برسیم خونه کلی سرم غر زد و از دستم عصبانی شد ...

بالاخره 4شنبه شد و من زودتر رفتم کلاس و سر قرار حاضر شدم...

اون هم اومد...بعد از چند ماه دیدمش..چقدر دلم براش تنگ شده بود...چقدر دلم میخواست برم و بغلش کنم و بگم دلم برات تنگ شده بود بی وفا...این رسمش نبود که منو اینطوری تنها بذاری....اما این کارو نکردم و جز سکوت حرف دیگه ای نزدم...تا چند لحظه فقط کنار هم حرکت کردیم و بعد اون شروع کرد...

-سودا ازت انتظار نداشتم...

-منم از تو انتظار نداشتم...جای آقا مهدی خالی....کجاست بیاد و ببینه که ما از هم جدا شدیم اما هردومون سالم و سلامت داریم میگردیم..

-اتفاقا اون روز که زنگ زدی پیشم بود....وقتی فهمید بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون...

-سینا...دستامو نگاه کن....ببین چه خشک شدن...دیگه کسی نیست توی این سرما دستامو بگیره...

-تو خودت نخواستی دیگه دستاتو بگیرم...

-اما باعثش تو بودی...نبودی؟

-بس کن سودا..من تاوان تمام کارهایی که کردم رو پس دادم...

-سینا چند ماه پیش یادته من بیمارستان بستری شدم؟

-همون جریان مسمویتت؟؟

-آره...

-خوب؟

-من واقعا خودکشی کردم!!!اما از ترس مامانم اینا و آبروم گفتم که مسموم شده بودم...

-دروغ نگو سودا...

-مگه این آخرین دیدارمون نیست؟؟پس چرا باید دروغ بگم؟؟من واقعا خودکشی کردم...دیگه خسته شده بودم...از همه چیز خسته بودم..از همه کس....تو وقتی اون حرف رو بهم زدی دیگه نتونستم تحمل کنم و قرصهایی که از قبل آماده کرده بودم رو خوردم...

-کدوم حرف؟

-وقتی پیش همه دوستات گفتی سودا قطع کن یه دختر آوردن داریم میریم لختش کنیم...دیگه نتونستم تحمل کنم..دیگه نتونستم بشینم و تو از کثافت کاریات حرف بزنی و منم بشنوم و چون دوستت دارم چیزی نگم....

-سودا...یعنی واقعا این کارو کردی؟؟

-آره...3روز توی بیمارستان بودم و یک روز کامل بیهوش...خیلی لحظات سختی بود و من داشتم درد میکشیدم و هر چی آت و آشغال اون دکترا میدادن میخوردم...اما حتی یک بارم راجع به تو حرف نزدم...حتی یک بار هم نگفتم یه درگیری عشقی داشتم...

همین طوری که داشتیم حرف میزدیم گوشی سینا زنگ خورد...با دیدن شماره گوشیش رو پرت کرد و گوشیش محکم افتاد زمین...

رفتم گوشی رو برداشتم و گرفتم سمتش:

-نمخوای جواب بدی..هر کی هست منتظره...

-نمیخواد ولش کن...آیسانه..

-باید جواب بدی سینا...اون دوست دخترته...

-تو جواب بده...

-نه..ناراحتش نکن...نذار اونم مثل من عذاب بکشه...

-گفتم تو جواب بده..

ناچارا من جواب دادم...

-الو...

-الو؟؟شما؟

-من سودام...

-نمیدونستم سینا هنوز با شما در ارتباطه!!

-قرار نبود در ارتباط باشه..به لطف شما شد!!!

-گوشی رو بده بهش...

گوشی رو گرفتم سمت سینا و سینا گفت نمیخواد باهاش حرف بزنه اما من وادارش کردم...

-آیسان شنبه خودم میام برات یه دوست پسر پیدا میکنم...دیگه به من زنگ نزن ازت بدم میاد..

با هم دعواشون شد و آخرش سینا تلفن رو به روش قطع کرد...عین روز برام روشن بود که سینا ازش زده شده..درست مثل من و خیلی های دیگه....

نمیدونم چرا اون لحظه بیشتر از همیشه براش احساس دلتنگی میکردم...به همین خاطر قبل از خداحافظی یه اشتباه دیگه هم کردم..

-سینا....هر ازگاهیی بیا اینجا از دور هم که شده ببینمت...

تا چند لحظه بهم خیره شد و بعد گفت:سودا یه لحظ ه بیا داخل کوچه..

-سینا دیرم شده باید برم..

-فقط چند لحظه..بیا..

وقتی رفتم اون روبه روم ایستاده بود و داشت نگام میکرد..

-دستت رو بده من...

-نه...نه سینا خواهش میکنم..دوباره شروع نکن..

-خواهش میکنم سودا..برای آخرین بار دستت رو بده من...

-دست راستم رو بلند کردم و گفتم دست خداحافظی باشه؟؟؟

نه اون یکی دستت رو بده...

-به زور دستم رو گرفت و روی قلبش گذاشت و گفت:

-هنوزم اینجایی...

میدونستم دروغ میگه اما ته قلبم یه جوری شد..اولین بار بود که اینطوری بهم ابراز احساست میکرد و من واقعا خوشحال بودم...از اون به بعد هر از گاهی باز هم با همارتباط داشتیم اما ماهی یک بار..دو ماهی یک بار...نه بیشتر...




طبقه بندی: Real Love Story، 
[ یکشنبه 6 آذر 1390 ] [ 01:38 ب.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :