تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلام دوستای گلم خوبین؟؟

خوب اینم از پارت دوم داستان...بازدید نشون دهنده اینه که دارین میاین سر میزنین..پس لطف کنین نظر یادتون نره...به حرمت زحمتی که کشیده میشه...دوستتون دارم..بفرمایید ادامه...


من هر روز خوشحال  و با ذوق و شوق میرفتم مدرسه چون میدونستم دیگه از این به بعد بیشتر قرار بود ببینمش!تا چند روز دیگه هم قرار بود امتحاناتمون شروع شه!یک هفته از شروع دوستیمون میگذشت و امتحاناتم شروع شده بود...و چند روز دیگه هم عروسی داداشم بود.من و دوستام طبق معمول شروع به گشتن دو رو بر مدرسه کردیم و دیدیم که سینا و دوستاش دور هم جمع شدن..من و دوستم رفتیم نزدیک تر و دیدم که یه سیگار دست سیناست و یکی دیگه داره براش روشن میکنه..حواسش به من نبود  منم همون طور واستادم تا ببینم بعدش چیکار میکنه درست ایستاده بودم کنارشون چند قدم این ور تر!وقتی روشو برگردوند تازه متوجه من شد و زود سیگارشواز دهنش در آورد و داد به دوستش منم گفتم متاسفم و با دوستم به سمت مدرسه حرکت کردیم!سینا دنبالموون اومد و من بهش رو نمیدادم وقتی صدام کرد برگشتم و گفتم:واقعا ازت انظار نداشتم!

سینا:خیله خوب بابا ببخشید..معذرت میخوام...

-واقعا از تو بعیده...مگه تو چند سالته که این کارا رو میکنی ها؟از سیگار متنفرم

سینا:باشه معذرت میخوام...

بعدش من و دوستم تصمیم گرفتیم که خودمون بریم خونه و سینا و دوستش هم دونبال ما اومدن و اون گیر داد و میخواست که اسم اصلیمو بدونه منم بهش گفتم!(متاسفم که اینجا اسم اصلیشو نمیگم....اما خودش همیشه میگه عاشق نوع صدا کردن سینا بود...همیشه میگه هیچ کس تا حالا نتونسته اونو به این قشنگی صداش کنه)

و بهشم گفتم که دو روز دیگه عروسیه داداشمه و منتظر من نباشه...هرچند میدونم که نبود...

روز عروسی داداشم چون برف زیاد باریده بود مدرسه ها تعطیل شد و امتحانمونم لغوشد...ناراحت بودم که نمیتونم ببینمش...

چند روز بعد چیزی رو فهمیدم که دنیا نزدیک بود رو سرم خراب شه....سینا دوست دختر داشت...دوست دخترشم توی مدرسه ما و درست کلاس رو به روی ما بود....سنا...یه دختر مغرور و خودخواه که جز اذیت  و آزار دادنم کار دیگه ای بلد نبود...

وقتی بهش گفتم اولش شکه شدد بعد گفت از کجا فهمیدی؟منم که از یکی از دوستام شنیده بودم گفتم دووستم گفت...توی مدرسه ماست کلاسشم روبه روی کلاس ماست...

سینا:واییییی یعنی با هم تو یه شیفتین؟

-آره....

(خودشم جزئیات حرفاشون یادش نمیاد...مال 6 سال پیشه..ببخشید دیگه..)

من این موضوع رو قبول کردم در واقع اصلا به روی خودش نیاوردم...اون زمونا مد بود که هر کی یه دفتر عقاید درست میکرد سینا هم درست کرده بود...(یادم رفت بگم سنا هم ستاره رو فهمیده بود)اول داده بود سنا و دوستاش نوشته بودن بعدشم منه..توی اون دفتر سنا و دوستاش کلی حرفای من رو مسخره کرده بودن و اذیتم کرده بودن...به همه حرفام یه جواب گذاشته بودن و سینا در جوابم که گفته بودم چرا میذاری اذیتم کنن؟فقط گفته بود:من بهشون گفتم کاری به کارت نداشته باشن گوش نمیدن...

چند روزی گذشت منم  یه دفتر درست کرده بودم و دوست داشتم یه یادگاری از سینا داشته باشم.اون روز کلاس داشتم و آماد شدم و رفتم بیرون...وقتی رسیدم دوستم هم اونجا بود...کمی که گذشت سینا اومد مثل همیشه میخندید...منو صدا کرد و من مثل همیشه آروم و سر به زیر رفتم تا باهاش صحبت کنم....

سینا:میخوام یه چیزی بهت بگم..امیدوارم ناراحت نشی...من واقعا معذرت میخوام اما ما باید رابطمونو قطع کنیم..

وقتی اینو گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد اما خودمو کنترل کردم و گفتم:یعنی شما رو به خیر و ما رو به سلامت دیگه؟

سینا:آره..ببخشید اما یه خواهشی داشتم..میشه بری و از دل سنا در بیاری؟من اول با اون دوستت بودم خیلیم دوسش دارم خواش میکنم اینکار بکن...

 من که از داخل داشتم خفه میشدم نمیدونستم چی باید بگم اما آخرش قبول کردم و ازش خواستم حداقل برام رفترمو پر کنه و اونم قبول کرد اما بعدش یادم افتاد که من احمق تمام احساساتم به سینا رو پشت اون دفتر نوشته بودم به همین خاطر داد زدم:سینا....لطفا آخر دفترمو نخون...اون هم قبول کرد

وقتی برگشتم پیش دوستم بغضم ترکید و نشستم به حال خودم گریه کردم که چرا سینا دوستم نداره؟مگه من چیم از سنا کمتر بود؟اما به هیچ جوابی نمیرسیدم جز اینکه سنا امروزی تره و طرز لباس پوشیدنش هم بتر از منه(از نظر پسرا)

فرداش سینا رو جلوی مدرسه دیدم...صدام کرد منم رفتم پیشش(ستاره خیلی ترسوبود اما از وقتی با سینا دوست شده بود عقلشم از دست داده بود براش مهم نبود کسی ببیندش)

دفترمو بهم داد  و گفت:ببخشید اما من همه حرفاتو خوندم...اگه بخوای میتونیم مثل یه خواهر و برادر با هم باشیم...و من احمق خوشحال شدم و بدون اینکه بهش فکر کنم قبول کردم...اما خودم با دستای خودم زندگیمو نابود کردم(الان وقتی بهش فکر میکنه میگه واقعا من انقدر سبک بودم که هر چی سینا میگفت انجام بدم؟خود ما هم هنوز باور نمیکنیم...)

دو روز بعدش با دختر همسایمون که با م صمیمی بودیم و توی یه مدسه درس میخوندیم تصمیم گرفتیم کاری کنیم تا ببینیم منچقدر برای سینا مهمم...!به همین خاطر من یکی از باندایی که مامانم به دستش میبست(مامانم دستش درد میکرد)رو بداشتم و دشتمو باند پیچی کردم به دوستامم گفتیم جریان چیه قرار شد اونا هم کمکم کنن و یه جورایی به سینا بفهمونن که من دستم یه مشکلی پیدا کرده...اما اون روز من یه خریتم کردم اونم اینکه براش کادو گرفتم...یه پوستر که زمینش سیاه بود و روش عکس گل رز بود و انصافاا هم خیلی خوشگل بودد...اون موقع آهنگ دنیا دیگه مثل تو نداره بنیامین تازه دراومده بود به همین خاطر خواستم که اون تارنه رو روس پوشتر بنویسم اما خودم خطم خوب نبود دادیم به یکی از دوستامون بنویسه...چند تا کاغذم پر از حرفای عاشقانه و شعر کرده بودم وآماده بود تا عصری که میرم کلاس بهش بدم...عصر که زنگ مدرسه خورد بچه ها جدا رفتن و من قرار بود با سینا برم کلاس(دفعه قبلم گفتم کلاس ما تا مدرسه همش 10 یا 15 دقیقه راه بود)

دوستام که سوار سرویس مدرسه بودن با صدای بلند جوری که سینا بشنوه گفتن:ستاره مواظب دستت باش و منم بهشون خندیدم و رفتم کنار سینا...

سینا چشمش به دستم بود اما اصلا نپرسید که دستم چی شده همشم می خندید منم چیزایی رو که براش آماده کرده بودم دادم دستش،اون بازم به دستم نگاه اما چیزی نگفت...خیلی ناراحت بودم میدونستم براش ارزشی ندارم اما نمیخواستم قبول کنم...ازم تشکر کرد و بعدش بهم یه چیزی گفت که وقتی شنیدمش انگار یه پارچ آب داغ ریخن رو سرم!

سینا:ستاره یکی ار دوستام عاشقت شده...

-چی؟؟؟؟من دوست پسر نمیخوام..همون یکیش برام کافیه!

سینا:من که دوست پسرت نیستم...تازه این پسره خیلی دوستت داره

-نه سینا من نمیخوام با کسی دوست باشم بهش بگو نه!

سینا:باشه اون امروز قراره بیا شایدم تا الان اومده اول ببینش بعد قضاوت کن...

-هر چی که باشه من کس دیگه ای رو دوست ندارم..

اونم دیگه چیزی نگف

وقتی رسیدم کلاس با یکی از بچه ها خواستیم بریم گردش و خوش گذرونی که سینا هم اونجا بود با یه پسر قد کوتاه...وقتی از جلوش رد میشدیم گفت:اینم همون دوستمه...

من بهش نگاه کردم سلام داد مجبور شدم جواب سلامشو بدم...

-جواب من همونیه که بهت گفتم سیناووو

سینا پوستری که من براش گرفته بودم تو دستش بود لوله شده بود اونو به طرف من گرفت وگفت بزنم تو سرت؟

منم عین احمقا سرموو خم کردم و گفتم:بفرما.....

خوب بچه ها اینم از این پارت..نظرتونو حتما راجع بهش بهم بگین خوب؟میخوام بیینم دوست دارین بقیشو بدونین یا نه...

خیلی دوستون دارم و بایییییییییییییی

 




طبقه بندی: Real Love Story، 
[ جمعه 13 آبان 1390 ] [ 06:26 ب.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :