تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ
   سلام دوستای گل خودم خوبین؟؟؟

بفرمایید اینم ادامه...ببخشید که ادامش رو دیر میذارم یکم سرم شلوغه نمیرسم زود زود بنویسم و همین طور دوستم...اونم سرش شلوغه نمیتونه برام تعریف کنه...بوس بوس


تا یه مدتی راحت و بی هیچ دغدغه ای داشتم زندگیمو میکردم...حالادیگه وارد اول دبیرستان شده بودم....در واقع آبان ماه بود که من با سینا ارتباطم رو کات کردم...یه مدتی توی بیخبری گذشت تا اینکه یکی از دوستای دوست من با سینا دوست شد...دختری که یکسال از من کوچیکتر بود...آیسان دوست نسیم بود و نسیم دوست صمیمی من...آیسان یکی بود مثل من..نسیم به من گفت تو بیا باهاش حرف بزن بلکه این قبول کنه که سینا واقعا چیزی نیست که نشون میده...من احمق هم قبول کردم و برداشتم براش یه نامه نوشتم..هر چیزی که لازم بود بدونه رو نوشته بودم...تمام اخلاقای گند سینا...تمام هوس بازی هاش...همه چیز رو...آخر نامه هم نوشته بودم که  بهتره که این  نامه  بین خودمون بمونه...اگه سینا بفهمه ممکنه دردسر بشه...اما...هییییییی من تازه فهمیدم که من چقدر احمق و ساده بودم...آیسان رفت و نامه رو درست گذاشت کف دست سینا...بنابراین بعد از چند ماه دوباره من سینا رو دیدم..امابا یه روی عصبانی...من با دوستم منتظر بودیم که سرویسمون بیاد خانم ناظم هم در رو باز میکرد تا ماشینش رو از حیاط دربیاره...یهو  سینا رو دیدم..با یه قیافه عصبانی اومد یه نامه گذاشت رو صندوق عقب ماشینی که جلوی در مدرسه بود و رفت...بدبختانه خانم ناظم هم دید و اومد نامه رو برداشت...اما سینا با سرعت نور برگشت و نامه رو از دستش قاپید و رفت...ناظم برگشت سمت ما و پرسید:

-با کدوم یکی از شماها بود؟؟

من و دوستم هم گفتیم نمیدونیم..با ما نبود...خلاصه اون روز گذشت و فردا اومد...فردا هم دوباره سینا اومد و زود نامه رو داد دست من و رفت...ما اون روز تقویتی داشتیم زود دوییدم کلاس وشروع به خوندن نامه ای که سینا برام نوشته بود کردم...

محتویات نامه اش دقیقا یادم نمیاد..فقط تنها چیزی که خیلی تو ذهنم پررنگه اشکهاییه که با خوندن نامه از چشمام میریختن...توی نامه این حرفا رو زده بود:

-سودا تو خیلی آدم دهن بینی هستی...هیچ وقت فکر نمیکردم که یه همچین آدمی باشی...باور کرده بودم که تو از همه بهتری و با همه فرق میکنی اما با این کارت ثابت کردی که تو هم مثل اونایی...برای چی اون نامه رو برداشتی برای آیسان نوشتی؟؟مگه من و تو ا زهم جدا نشدیم؟

و خیلی چیزهای دیگه که قسم میخورم یادم نیست...خدا رو شکر میکنم که دارم اون روزها رو فراموش میکنم وگرنه مطمئنم که اگه تک تک لحظه هاش یادم میموند من تا الان تبدیل شده بودم به یه دختر پیر و افسرده....چون هر شب به خاطرشون اشک میریختم و غصه میخوردم...

نامه رو که خوندم اشکهام شروع به ریزش کردن...مهار کردنشون واقعا برام مشکل بود...نمیدونستم چرا این سایه از زندگیم برداشته نمیشه...تا کجا میخواد این سایه شوم دنبالم بیاد؟؟؟من که تازه به آرامش رسیده بودم .....خدایا چرا آرامش رو ازم دریغ میکنی؟؟

دوستام برداشتن نامه رو خوندن...توی حیاط نشسته بودیم.من سرم رو گذاشته بودم رو شونه یکی از دوستام و داشتم گریه میکردم و اون یکی دوستم هم داشت نامه رو میخوند...که یهو ناظم دیروزی ما رو دید و گفت:

-فلانی...بیار ببینم اون چیه که داری میخونی...

ما رو میگی هممون یخ کردیم...من گفتم:آیناز تو رو خدا پارش کن...بدبخت میشم...

آیناز زود نامه رو داد دست مهسا و گفت:من نمیتونم...تو پاره کن...

اما اونم نتونست این کارو بکنه خلاصه نامه به دست نظم رسید و با دیدنش گفت:

-این که همون نامه دیروزیه...مال کدومتونه؟

مهسا:مال من نیست خانم...

-مال کیه؟

-..........

-دارم بهت میگم مال کیه؟

-نمیدونم...

من ک حالم خوب نبود دیدم اینطوری نمیشه رفتم جلو و گفتم:

-مال منه خانم....مال مهسا نیست ولش کنین...

-تو؟واقعا ازت انتظار نداشتم!!!بیا دفتر...

حق داشت انتظار نداشته باشه...دختر شلوغ وپر سرو صدای اما مودب و جز شاگردای خوب مدرسه حالا یه نامه از یه پسر گرفته بود...با پاهای لرزون و چشمای گریون وارد دفتر شدم...از شدت ترس بدنم به لرزه افتاده بود..زبونم بند اومده بود نمیدونستم چیکا رکنم...همش صلوات میفرستادم..بدنم یخ زده بود و هر کاری میکردم گرمم نمیشد...جلوی میزش ایستادم و سرمو انداختم پایین...شروع به خوندن نامه کرده بود...از خجالتی آمیخته با ترس حتی نمیتونستم سرم و رو هم بلند کنم..همون طوری که من داشتم میلرزیدم یهو گفت:

-از کسایی که انتظار ندارم چه چیزایی میبینم!!!تو چرا؟؟من به تو خیلی اعتماد داشتم این نامه چیه رضایی؟؟

-خانم به خدا...من...خانم باور کنین من از اون دخترایی که شما فکر میکنین نیستم...

-آره نیستی...این نامه هم که از هوا اومده دیگه...

-خانم به خدا باور کنین اون دوست پسر من نیست...ما با هم حرف نمیزنیم...

-منم باور کردم..

-خانم تو رو خدا یه نگاه به نوشته هاش بندازین...همشون راجع به گذشته حرف میزنن...به خدا من دیگه باهاش در ارتباط نیستم...

-شماره خونتون چنده؟؟؟

یهو انگار برق سه فاز بهم وصل کرده باشن...با التماس و گریه بهش نگاه کردم و داشتم التماسش میکردم:

-خانم تو رو خداااااااا...بابام اگه بفهمه منو میکشه...خانم تو رو خدا نذارین آّروم پیش خانوادم بره...

-مگه تو آبروی واسه خانوادت هم گذاشتی؟؟؟پدرت آدم به اون با شخصیتی اون وقت دخترش اینطوری...

-خانم تو رو خدا....التماستون میکنم...به خدا من دیگه باهاش ارتباطی ندارم...خواهش میکنم خانم..فقط این بار منو ببخشید...خواهش میکنم به خدا دیگه هیچ وقت این کارو نمیکنم...

و گریم شدت گرفت...داشتم هق هق میکردم...پیش تمام معلمام آبروم رفت...انقدر گریه کردم تا اینکه دل خانم ناظم به رحم اومد و گفت:

-برو پیش مشاور...هرچی اون بگه من اونو انجام میدم...اگه بگه زنگ نزن نمیزنم..اما یادت باشه فقط این بار...فهمیدی؟؟

-بله خانم..مرسی...ممنون...

-حالا دیگه میتونی بری...

هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمیره...به قدری تحقیر شدم که حد نداشت...با چشمای خیس از دفتر اومدم بیرون..دوستام اونجا ایستاده بودن...اومدن سمتم

-چی شد؟؟؟

-زنگ زدن خونتون؟؟

همه چی رو تعریف کردم و بعد به سمت اتاق مشاور حرکت کردم...




طبقه بندی: Real Love Story، 
[ شنبه 28 آبان 1390 ] [ 10:06 ب.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :