تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلامممممممممممممممممممم.... 

خوبید؟خوشید؟چه خبرا؟

اصلا نترسید من نویسنده جدید هستم که به لطف فاطی جون به جمع گلدختران پیوستم.

اسمم یاسمن می باشد و 18 سالمه.

اگه چیز دیگه ای خواستید بدونید بپرسید.مرسیییییییییییی.

ادامه ی مطلب....

 

به عنوان اولین پست میخوام یه خاطره از دختر عمه ی گلم شهره جان بذارم که 27 سالشه....وقتی اینو برام تعریف کرد از بس خندیدم اشکام در اومد...امیدوارم بپسندید.

 

-یکی بود یکی نبود.یه دختری بود به اسمه شهره(نه بابا؟! چه هیجانی!!خب بعدش...)

این شهره جانه ما در سن 21سالگی عاشق شد و با مرد مورده علاقش مزدوج شد...

یه سال بعد بچه دار شدن و اسمه پسرشون رو گذاشتن سینا( یه مارموزیه این بچه!!!)

این اتفاقی که میگم ماله 5 سال بعد از تولده سینا ست...

یه شب قرار میشه شام برن بیرون ولی شوهر گرامشون دیر میاد خونه طوری که دیگه

سینا خوابیده بوده و نمیتونن برن بیرون( یه جورایی میخواستن جشن بگیرن فکرکنم 

سالگرد ازدواجشون بوده!!!) شهره جان که ناراحت بوده به حالت قهر میره تو اتاق

خواب که بخوابه.شوهره گرامشم میره واسه منت کشی!( به به...)  شهره هم از

دستش در  میره و میره اتاق سینا. شوهرشم که ول کن معامله نبوده میره دنبالش....

 

خلاصه هرجور بوده اشتی میکنن( الان سانسور شد یعنی...) بعد شوهرش هیجانی

میشه و همونجا کارو یکسره میکنه!!!!!!!!!

تازه داشتن وارده قسمت های هیجانی داستان میشدن که یه دفعه سینا بیدار

میشه!!!!!!( مچ گیریه!) نگاشون میکنه و میگه: شما چیکار میکنید؟!؟!!؟!!؟؟ بابایی تو

چرا رو مامان خوابیدی؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!( خدا نصیب نکنه این شرایطو.....سوتی دادن

جلوی بچه 5 ساله...)

شهره که اعصابش خرد میشه در حالی که تقریبا هیچی تنش نبوده بلند میشه به

همسرش میگه: منت کشی تم عینه ادما نیست!!!!!( پس عینه چیاست؟!؟!؟!؟!)

میره تو حال میخوابه تا 2روزم با شوهرش حرف نمیزده!!!

بعدشم سینا خان دهن لق نامردی نمیکنه و میره جریان رو به  پدربزرگ و مادربزرگش

میگه اوناهم تا میتونن شهره و شوهرش رو نصیحت میکنن که بابا جلو بچه خودتون رو

کنترل کنید!

 

خب نتیجه میگیریم که .....

اولا: دعوا و قهر کار خوبی نیست.....

دوما :حالا دعوا میکنید برید یه جا دیگه نه تو اتاق بچتون اونم از نوع دهن لقش!

سوما:حالا رفتید تو اتاق بچه حداقل خودتون رو کنترل کنید!!!! زشته بابا بعد از 6 سال

زندگی مشترک!! بده نکنید!!

چهارما:خودتونو کنترل نکردید حداقل بچرو دست به سر کنید نره همه جا جار بزنه

ابروتون بره!!!!!

ششما:اصلا بچه واسه چی؟؟بچه دار نشید تا اینهمه دردسر نداشته باشید!!

هفتما:نظررررررررررررررررررر بدید..........

هشتما :مرسیییییییییییی که خوندید..........

نهما: امیدوارم خوشتون اومده باشه و ساپورتم کنید...

 

دهما: فعلا باباییییییییییییییی

 

(شاید یه مدت نتونم بیام ولی دلم میخواد داستانه زندگی خودم رو بنوسیم واستون

امیدوارم بشه.)

 




طبقه بندی: MemoRy، 
[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 03:58 ب.ظ ] [ yasiiiiii ] [ جوابه سلام واجبه!!!1 ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :