تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ
سلام به همه ی دوستای گلم

خب وبم فاطی جون انتقال داد....
ما هم سعی می کنیم که زود زود آپ کنیم و از تجربه های جالب بهتون میگیم که
وب هم آمار بازدید کننده هاش بره بالا....

این داستانی که از امروز میزارم رو خودم از زندگیه یکی از دوستام نوشتم.

که همسن خودمه و همچین تجربه ی سختی داشته !


امیدوارم از داستان خوشتون بیاد و هیچ وقت همچین تجربه های تلخی نداشته باشید...


لطفا با نظراتون حمایتمون کنید...
همتون رو دوست دارم ........


   من سارا هستم. الآن که در دارم داستانمو براتون تعریف میکنم 19 سالمه. پس سنم زیاد نیست ، اما نسبت به سنم تجربه ی بزرگی دارم.

وقتی 17 سالم بود با یه پسری دوست شدم. به پدرم گفتم که حتما میخوام با این پسر ازدواج کنم. اما بابابم مخالفت کرد باهام.

وضع مالیه ما خوب بود اما وضع مالیه حمید از ما خیلی پایین تر بود ،این دلیل مخالفت بابام بود.


برید ادامه .....

ما هم مجبور شدیم از هم جداشیم ! من رو حرف بابام حرف نمیزدم !
 یه مدت گذشت. حالا دیگه18 سالم بود.
با یه پسر دیگه دوست شدم، اسمش علی بود.
علی خیلی زود بعد دوستیمو گفت میخواد بیاد خاستگاری! منم حرفی نزدم و قبول کردم .
اومدن خاستگاری ،اما بابام به همون دلیله قبلی و هم به بهانه ی اینکه پسر خوبی نیست ، علی رو هم رد کرد !
اونا سه بار اومدن خاستگاری اما بابام بازم ردشون کرد !

تا اینکه شب عید سال 89 بود، بابام اومد و بهمون گفت که میخوام به علی جواب مثبت بدم.
من از قبل به بابام گفته بودم که برای زندگیم هر تصمیمی بگیری من قبول میکنم و رو حرفت حرف نمیزنم ! 

منم قبول کردم. همه چی خیلی زود پیشرفت. انقدر سریع که الان هرچی فکر میکنم یادم نمیاد ! 6 روز بعد نامزد کردیم.

از همون اولش مادرشوهرم باهام خوب نبود! مخصوصا که یه خواهر شوهر داشتم همسن خودم ، همش به اون اهمیت میداد و منو نادیده میگرفت.
اما من بخاطر علی این چیزا واسم مهم نبود ، چون علی رو خیلی دوست داشتم اهمیت نمی دادم. همش به این فکر میکردم که من باید به فکر زندگیه خودمو شوهرم باشم ، اما ای کاش شوهرم قدر منو همینقدر میدونست !

زندگیمونو شروع کردیم. اوایل با پول عروسیمون زندگیمونو میچرخوندیم چون همسرم کاری نداشت. 
بعد یه ماه تصمیم گرفت با ماشینی که بابام روز عروسیمون بهمون هدیه داده بود کار کنه.

توی این مدت خرج خونمون به پای خانوده ی من بود. مامانم هر روزی که داشت واسه خونه ی خودشون خرید میکرد ، واسه خونه ی منم خرید میکرد. 

هر وقتم میومد خونمون تا بهمون سر بزنه، یه تراول میزاشت جیب علی. حالا بماند که لباس منو علی رو هم مامانم میخرید !

یعنی راحت میتونم بگم که تو مدت زندگیمون علی یه تخم مرغم واسه خونمون نخرید ! همه ی خرجا گردن مامان و بابای خودم بود !

توی راهنمایی رانندگی کار گرفته بود. تعلیم میداد به کارآموزا. یکی دو هفته ی اول ساعت 8 پا میشد و میرفت سرکار.
 اما وقتی میدید که مامانم هر روز تراول میزاره جیبش، از هفته ی دوم تا ساعت 12 میخوابید و بعد پا میشد میرفت سر کار.
 البته بعد یکی دو هفته هم اخراج شد.
 اوایل که اخراج شده بود بهم نگفت ! بهم گفت که میره سرکار اما میرفت دنبال ولگردیش ! بعد چند وقت فهمیدم اخراج شده !

اینم از پارت اول ....
امیدوارم خوشتون اومده باشه ....
نظرات فراموش نشه....
دوستون دارم........




طبقه بندی: Tajrobeye Talkh، 
[ پنجشنبه 12 آبان 1390 ] [ 09:08 ب.ظ ] [ mercede ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :