تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلام دوستای گلم خوبین؟؟؟بفرمایید اینم یک داستان کوتاه دیگه....اینو حتما بخونید خیلی خنده داره..ضرر نمیکنید...بوس بوس


ما یه معلمی داشتیم دوم دبیرستان معلم فیزیکمون بود...خانم قادری..خیلی معلم باحالی بود...از همون روز اولی که اوممد کلاس کلی ما رو خندوند..خیر ببینه ایشالا کلی بهمون طول عمر داد...خیلی خاطرات قشنگ و خنده داری برامون تعریف میکرد اما متاسفانه من همش یادم نیست....یکیش که ته خندست تو ذهنم حک شده اصلا یادم نمیره..آخه کلی سرش خندیدیم تازه رفتم تو فامیل هم تعریف کردم کل فامیلمون زن مرد پیر جوون همه غش کرده بودن..بعضی از پسرایی هم که تازه بزرگ شده بودنن از خجالت سرخ میشدن حالا چرا خجالت؟؟نیدونم...

جریان از این قراره...یکی از فامیل های دور این دبیر فیزیک ما تصمیمی میگیره چند روزی تنایی بلند شه بره مسافرت شهرستان دیدن خانوادش...شوهرش هم توی خونه تنها میمونه...از اونجایی که این خانم گل و گلاب کمی وسواسی و سخت گیره شوهرش چند روزی بدون اون خوش میگذرونه...هی میریزه میپاشه کلا واسه خودش صفا و عشق و حال...بعد از چند وز خانمه طرفای عصر زنگ میزنه میگه من واسه فردا صبح بلیط دارم صبح زود درمیام تا به وقتش اونجا باشم..این آقا هم میفته به جون خونه..هر چی آتو آشغال و اینجور چیزا این چند روزه ریخته جمع میکنه و کلا خونه رو مثل روز اولش میکنه...شب رو با خیال راحت میخوابه و ساعتش رو کوک میکنه به 6 تا بیدار شه دوش بگیره که وقتی زنش میاد مرتب باشه...نمیدونم کدوم شهرستان رفته بوده خانمه...

آقا صبح زود از خواب بلند میشه قشنگ میره حموم با عرض معذرت تمام لباسهاش رودرمیاره و بعد از اینکه کاملا لخت شد تازه یادش می افته ای داد بیداد...آشغالا رو بیرون نذاشته...زنش هم که وسواسی...همون طوری لخت لخت از حموم میاد بیرون و میره آشغالا رو برمیداره میبره بیرون..به جلوی در بیرون که میرسه تا سطل آشغل یکم فاصله بوده..کوچه رو کلا چک میکنه و وقتی میبینه خلوته دلش رو به دریا میزنه و همونطوری لخت از درمیاد که آشغالا رو بذاره داخل سطل آشغال...اما....هه هه به نظرتون چی میشه؟؟؟؟

در بسته میشه و آقاهه لخت مادرزاد پشت در بسته میمونه...بیچاره نزدیک بوده سکته کنه...شانس میاره هنوز صبح زوده و کسی اون دورو برا نبوده....

روبه روی خونشون یه خونه نیمه کاره بوده..میره اونجا لای سیمان و کلا مصالح ساختمانی بدنش رو میپوشونه...یکی دو ساعتی میگذره یواش یواش کارگرهای ساختممون شرع میکنن به اومدن سرکارشون...این آقاهه وقتی صداشون رو میشنوه هی کمک میخواد اونا هم میترسن و فک میکنن جنی چیزیه...به پلیس هم زنگ میزنن...ببینین چه کارگرای ترسویی بودن...

خلاصه پلیس هم میاد و وقتی ساختمون رومیگردن با بدن این آقا روبه رو میشن..جریان رو میپرسن و ایشونم کامل تعریف میکنه...خلاصه همه بهش میخندن و کلی آبروش میره....خانمش هم که رسیده بوده و از جریا باخبر میشه باهاش قهر میکنه....خلاصه براش یک دست لباس میارن و کمکش میکنن...اما مرده تا یک مدت طولانی صبح ها ساعت 5 از خونه میرفته بیرون تا کسی نبیندش و احساس خجالت نکنه...

یکی نیست بگه آخه مرد حسابی واسه چی قبل حموم میری آشغال بذاری؟؟یا داری میری دم در نمیگی زشته یکی ببینه فکر بد میکنه؟؟؟اینم یک داستان کوتاه دیگه...امیدوارم خوشتون اومده باشه....بوووووووووووس




طبقه بندی: MemoRy، 
[ چهارشنبه 25 آبان 1390 ] [ 02:20 ق.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :