تبلیغات
گل دختران....
گل دختران....
بیایید اشکها و لبخندهایمان را با هم شریک باشیم.........
قالب وبلاگ

سلام به همه دوستان با وفایی که میخونن و نظر میذارن و همین طور دوستان بی وفا...

بفرمایید اینم ادامه داستان...امیدوارم خوشتون بیاد..این قسمت جدیده...بوس به همتون


حدود نیم ساعت یا شایدم بیشتر با هم توی اون کوچه گردش کردن بدون اینکه متوجه حضور من باشن...سینا چند باری سنا رو تو بغلش کشید...توی اون لحظه  ها منو میدید اما براش مهم نبود...انگار که دلش از سنگ بود...بالاخره دیدارشون تموم شد و من و سنا راه افتادیم که بریم به کلاسامون....من خیلی ناراحت بودم اما به روی خودم نمی آوردم...اوضاع سختی بود..هر هفته من بودم که قرارهای سینا و سنا رو تنظیم میکردم...سینا حالا دیگه از من ممنون بود که برنامه هاشونومیچیدم...یه روزی وقتی بهش زنگ زده بودم بهش گفتم :سینا من چیه توأم؟؟

بعد از کمی فکر کردن گفت:وقتی سنا هست خواهرمی وقتی سنا نیست دوست دخترمی..(بچه ها میبینین چقدر کثافت بوده؟؟؟حالم ازش به هم میخوره آشغال)

-نه....من نمیخوام دوست دخترت باشم...اینطوری من به سنا خیانت میکنم...ممن همیشه خواهرت میمونم...

-میدونی...گاهی اوقات از اینکه باهات یه جور دیگه رفتار کردمپشیمون میشم...همیشه فکر میکردم تو یه دختر بی ارزشی اما حالا واقعا فهمیدم تو خیلی بهتر از اون چیزی هستی که من فکرشو میکردم...اگه سنا نبود...ما میتونستیم با هم باشیم...

-اینطوری نگو سینا...سنا دوست دخترته و تو در همه حال باید از عشقت محافظت کنی نه که بگی اگه نبود میتونستم با این باشم با اون باشم...

-سودا تو با هر پسری باشی خوشبختش میکنی...با هر پسری باشی عاشقت میشه...

-اما تو عاشق من نشدی..شدی؟؟

-من لیاقت تو رو نداشتم و ندارم....تو خیلی بهتر از منی...

-عشق این چیزا حالیش نمیشه....

دوباره یه مدت کار من شده بود پیغام پسغام فرستادن واسه سنا از طرف سینا و از طرف سینا واسه سنا...اما دیگه خسته شده بودم...خیلی خسته...روحم به شدت لطمه دیده بود و من هیچ راهی برای ترمیمش نداشتم...آخرای تابستون بود که فهمیدیدم سینا افتاده زندان...حدود یک ماهی ازش بی خبر بودیم بعد از اینکه اومد دوباره کار من شروع شد...اولین روز بعد از اینکه فهمیدیمم آزاد شده و اومده بود کانون...باز هم منونادیده گرفت..انگار که من نیستم....به سردی باهام رفتار کرد...و من باز هم دلم شکست و خم به ابرو نیاوردم...

روز بعدش بهش زنگ زدم...

-سلام سینا...خوبی؟

-سلام..مرسی تو خوبی؟؟

-مرسی..چه خبرا؟

-هیچی...

-اممم....دلم برات تنگ شده بود...

از پشت تلفن صدای خندش بلند شد و گفت:مرسی...منم همین طور...سودا منو ببخش نمیتونم جلوی سنا باهات زیاد خوب باشم...

-اشکال نداره من درک میکنم...

-تو خیلی خوبی...یه چیزی هست که میخوام بهت بگم...

-بگو..

کمی مکث کرد و گفت:نه...نمیتونم..آمادگیشو ندارم بعدا میگم..

کلی اصرار کردم تا قبول کردکه بگه...

-من خیلی فکرکردم راجع به گذشته....من بابت گذشته ازت معذرت میخوام...میخوام جبران کنم!

-چطوری؟؟

-تو خیلی خوبی سودا...میخوام که دوباره بشی دوست دخترم...

-نه سینا...نگو اینطوری...سنا گناه داره!اون الان به تو نیاز داره و توی شرایط بدیه...دلش رو به بازی نگیر...

-اونا هم اینهمه به فکر تو بودن؟؟

-چون اونا منو اذیت کردن دلیل نمیشه منم اون رواذیت کنم...اصلا حرفش رو نزن...

-باشه...اما من واقعا پشیمونم که گلی مثل تو رو از دست دادم..(بچه ها بعدا فهمیده بود چقدر اشتباه کرده...تعریف از سودا نیست اما واقعا این حرفا رو بهش زده بود)

اون روز کمی حالم خوب بود...خوشحال بودم...اما ناراحت هم بودم..ناراحت از اینکه هیچ چیزی بر وفق مراد من نبود...سینا زمانی  فهمیده بود اشتباه کرده که من دیگه نمی تونستم قبول کنم...

ارتباطم رو با سینا و همچنین سنا کم کردم و در آخر با هر دوشون کات کردم...روز آخری که با سینا حرف زدم و گفتم میخوام باهاش کات کنم کلی تعجب کرد...

-آخه چرا یهویی؟؟مطمئنی؟؟

-یهویی نیست..تو هم اگه جای من بودی این تصمیم رو میگرفتی...مواظب خودت باش سینا...و فراموشم نکن...

-تو هم مواظب خودت باش...خدافظ..

-دوست دارم...خدافظ..

و قطع کردم....اما این پایان ماجرا نبود....

 




طبقه بندی: Real Love Story، 
[ دوشنبه 23 آبان 1390 ] [ 06:59 ب.ظ ] [ fatii khan0mii ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

فردا و دیروز دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش ما را فریب داد...
فردا با وعده هایش ما را خراب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود...
نظر سنجی
نظرتون راجع به این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :